۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳, جمعه

سرمونی غروب جمعه



ببین کی بود گفتم،
 این کلاغه به من یه نظرایی داره
یا از گروه ساحران عهد کریمخانه یا از ساحران مکزیکی
هرچی هست این یارو بی‌خودی همه‌جا را ول نمی‌کنه  وساعت‌ها می‌شینه این‌جا
گاهی نگاهش  مثل الان به شرق و گاه به غرب،
 پاری وقتام زل می‌زنه به ایوون این‌جا
شما یادتون باشه اگه به‌زودی من مفقود الاثر شدم، زیر سر این کلاغه است
شایدم مسابقه پوززنی با من گذاشته؟















قبل از آمدن هنرجویان گرام هم دست به‌کار پخت نون کشمشی شدم
جمعه است دیگه
باید برای خودم این سرمونی را تا وقتی بر این کره‌ی خاکی نفس می‌کشم حفظ کنم
خودش دلیلی‌ست برای زیستن
سرمونی روز جمعه









سرمونی غروب جمعه
که البته مدتی‌ست با این اهل هنر تقسیمش می‌کنم
مثل امروز طنین موسیقی جاری و باد خنک پنجره به پنجره در  رفت و آمد و
 عطر عود
کنار ظرفی شیرینی تازه
من هستم

 
جمعه هم همیشه غروبش به تلخی می‌زنه
و این هنر منه که تلخیش رو با شکر کم کنم
قدیما نزدیک غروب جمعه که می‌شد
چارچنگولی می‌رفتم تو مایه‌ی بغض
بعده‌ها دیدم چه دردیه؟
به غروب‌های دوره‌ی نوجوانی رجعت کردم
حال و هوایی رنگارنگ و معطر همراه با موسیقی خوش جاری در خانه
هر طور بگیریش می‌آد و می‌گذره
باید مهندسی‌ کرد
هر لحظه‌‌ی زندگی که هستی فرمی قابل شکل گیری و برای کسی آیه‌ای نازل نشده
مگر به قصد و خواست خودش






۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

خرید روز مادر





مثل خانوما لباس به‌تن کردم، برم برای خرید روز مادر
یعنی دروغ چرا تا دیشب که دخت همسایه با ظرفی شیرینی پشت در ظاهر نشده بود، نمی‌دونستم امروز روز مادره
یادم افتاد به این‌که از صبح صد دفعه خانم والده را دیدم، اون هی نگاهم کرده و من بر و بر نگاهش کردم
غافل از روز مادر که از روز قبل در این ساختمان ماجراست تا پایان شب خود روز مادر
و چه جالب بود که با این فاصله‌ی کوتاه
چند روز پیش هم روز مادر بود
تفاوت این خرید با سال‌های پیش همین بس که
می‌خوام بی ارابه برم خرید
مثل بچگی، پیاده از برابر فروشگاه‌ها عبور کنم و ذوق خرید داشته باشم
خریدی‌ست خاص
تو دلت می‌خواد چیزی بگیری برحسب احساسی که درونت جوشش داره
هر چی می‌بینی دلت نمی‌خواد
دارم می‌رم که با عشق برای حضرت خانم‌والده هدیه بخرم

عشق خدایی یا وابستگی؟







شکر که ما از روح خداییم و دارای 
خرد 
و تنها مدرکان دایره‌ی هستی
گرنه که فقط خودش می‌دونه من باید الان به چه حال روزی باشم
داشتم چای اول صبح را دم می‌کردم که به سنتی چهل ساله صدای درویش محله را طی کرد و به مطبخ رسید
چون هنوز در نیم‌ساعت اول صبح بودم و خواب آلوده جستی رفتم دوربین را آوردم که نتیجه‌اش عکس‌هایی‌ست که می‌بینی










نمی‌دونم چی  طرف  رو متوجه من کرد که بعد از اتمام ابیات پایین، همون‌جا روبروی ساختمان ما نشست و نه گذاشت و نه برداشت نگاهش مستقیم بر منی نشست که داشتم یواشکی و از لای پرده ازش فیلم می‌گرفتم
از این‌جا شهرزاد بی‌بی‌جهان پرید جلو و وارد محاسبه شد
اه
یعنی چه‌طور متوجه من شد؟
یعنی خودش فهمید؟
داشتم وارد مرحله‌ی شک می‌شدم که عابری خم شد و اسکناسی به دستش داد
پول را در جیب گذاشت و همین‌طور که از بالا چشم بر نمی‌داشت سیگاری آتیش زد
پرده افتاد و دوباره خودم شدم و شهرزاد کوچیکه رفت
خب ایی چه کراماتی‌ست که آقا سیگاری هم هست
ما که نمی‌گیم، اون‌ها که معتقدند به قیامت و امورات غیبی نباید درگیر هیچ عادتی باشند
یا نه؟
سیگار؟ 
مشکوک تر نگاهش کردم ببینم ممکنه اهل امورات خلاف دیگری هم باشه یا نه؟
از پشت عینک و با این همه فاصله قابل شناسایی نبود
اما عقل خودم که سر جای خودش بود ؟




این چه عشقی‌ست به زهرای نادیده؟
این چه شور و پرستشی ست به علی یک از نخلوقات خدا؟
یعنی تا ما نتونیم خداوند را ببینیم ، لمس کنیم و ..... در تاریخ حضورش جایی ثبت نشده باشه خدا به حقیقت نمی‌رسه؟
یعنی نمی‌شه به‌جای آویزونی از گل این اولیا خود خدا را باور داشت؟
اسلام که دین لا اله الا الله است و نیست خدایی قابل پرستش جز او؟
خدایی که از روحش در ما دمید تا وابسته‌ی غیر نباشیم
و  همه این حرف‌ها
چه‌طور می‌شه امثال این آقا که خدا را رها کرده و به بت پرستی نشسته‌اند را احترام گذاشت؟






  همه‌ی این ها را داشته باش و بعدش 
منی که کم مونده بود بپرم پایین و آقا رو خفت کنم که چی باعث شد تو متوجه حضور من اون بالا بشی؟
خودت فهمیدی؟ 
یا از عوالم بالا بهت رسوندن؟

و اگر هرگز به سن خرد نمی‌رسیدم
 فقط اوی دانای کل می‌داند هم اینک به چه احوالی که گرفتار نبودم؟
از باب دیدن کرامات آقایی که چهل ساله، یعنی از وقتی من در این محل هستم کاری جز این نداره که گاه با این لباس‌های مرتب و اتو کشیده و اسباب صوتی که طی این سال‌ها به روز شده در این محل از عشق علی فریاد می‌کشه



عشق به خدا فقط می‌تونه در عشق به روح خودم معنی پیدا کنه
مراقبت و توجهی که بین کشاکش روح و تن
 من روحم را برمی‌گزینم
نه بیشتر


.





۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

عشق یعنی، کم بودن، نبودن




چی می‌گه این پسر نیک خدا، رضای صادقی ؟ 
سومین ترانه‌ی آلبوم همین  و رضا از ته دل می‌خونه، عاشق‌تم
بی‌اراده میمیک‌های صورتم جمع شده بود و ناخودآگاه داشتم سعی می‌کردم یا زور می‌زدم بفهمم، چی می‌گه؟
افتادم به‌یاد قدیم‌هایی که ترانه‌های عاشقانه بسیار گوش می‌دادیم و معمولا یکی پس زمینه‌اش توی ذهنم بود که
مثلا الان این اشعار من و به کی پیوند می‌ده
از وقتی رخت عشق و عاشقی از بر گرفتیم
برای لذت بردن از یک ترانه‌ی عاشقانه‌هم واموندیم
اما
خداوکیلی
جان من
این‌ها یعنی چی بود که حالا به نظرم مضحک می‌رسه؟
آی عشقم ، آی بی‌تو می‌میرم و نباشی نیستم و ...... واقعا همین‌ حال هم می‌شدیم
بال بال هم می‌زدیم
برای یارو زار هم می‌زدیم
آره ،‌خب درست
ولی، یعنی چی؟
عاشقی؟ دمت گرم. حالش رو ببر. می‌خوای سنجاقش کنی به سینه‌ات؟
می‌خوای  زندانش کنی؟
چی می‌خوای که باید مدام بهم چسبیده باشی؟
از انرژی هم تغذیه می‌کردیم؟
خب آره . بر منکرش لعنت
ولی قحطی زده گون
مثل این ندید بدیدهای از گرسنگی  کشیده نمی‌کنیم  اگر چیزی هم از راه می‌رسه، به جای جیره بندی و لذت بیشا بیش
یهو بخوریم تمومش کنیم
بعد به خودمون می‌گیم در عشق شکست خوردم
دلم پاره شد
امیدهام برباد رفت
کدوم امید؟
 به کی امید بسته بودی که،  انقدر نمی‌شناخت‌یش که تونستی عاشقش بشی
با عشق بازی نکنیم، ضیافت همان قاشق اول است
در مرز ناشناختگی
 مابقی وابستگی و اعتیاد است

 
 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۹, دوشنبه

کلاغ خوش خبر






یک روز تازه و دوست‌ داشتنی دیگه شروع شده و من
 از صبح در حیرت یک کلاغم
باور کن
یکی از کلاغای محله چند روزه همه‌جا رو ول می‌کنه و صاف می‌آد می‌شینه کنج   بوم همسایه و زل می‌زنه مستقیم به اتاق کارم
یه‌جوری هم می‌شینه که نه می‌شه گفت، 
در کمین شکاره. نه می‌شه گفت، داره آفتاب می‌گیره و نه هیچ شناسه‌ی تعریف شده‌ی دیگه
در نتیجه من می‌مونم و وهم یک پیام 








خدا خیرت بده کارلوس عزیز که تو یه نقطه‌ی دست نخورده برای تماشا نگذاشتی
کوه می‌بینیم تندی می‌گم،
 درود بر اقتدار تو ای سربرافراشته به آسمان
می‌ریم جنگل
 باز یه داستان دیگه و درود به روح پاک جنگل
آسمون و ستاره و تا مارمولک هدفمند شدند در جهان ما و همه همه کاره هستند، غیر از شخص من
حالا هم نوبتی هم که باشه نوبت این جناب کلاغه


نمی‌دونم وقتی زل می‌زنه به مغرب را به فالی بگیرم یا نگاهش به مشرق را؟
نمی‌دونم با من کاری داره یا با شانتال
و از همه بدتر این که
کلاغی که با هیچ چیزی جز نشستن مقابل پنجره‌ی من کاری نداره، چه بسی که شخص ساحر کبیر دون خوان باشه
خلاصه که خدا تیرو تخته رو خوب باهم جور کرد
بی‌بی پیش درآمد جهان وهم بود و کارلوس اسباب رسیدن به دکترا
و من که می‌خوام حتا حضور این کلاغ محلی را برای شروع امروز به فال نیک بگیرم
حتما خبر خوشی در راه است
چرا که نه؟





می‌تونی با یک عطسه شروع کنی
بگی، صبر اومد و از کار و زندگی وا بمونی
یا از جمله‌ی عابر پشت پنجره برای خودت فال بگیری
می‌شه از زیر هیچ نردبامی رد نشد و از هر چه روز 13 گذشت
هر چه خرافه داریم جمع کن و ببین همه‌اش در جهت نکردن کاری‌ست
یعنی اگر بخواهی یک جمع‌بندی کوچیک از کتاب امثال و محکم به‌دست بیاری
به این نتیجه می‌رسی
این ملت نه به مذهب کار دارن نه با سنت
همه معطل نشانه‌ای برای زندگی نکردن و حبس در خانه‌ایم
بعد هم می‌خواهیم بریم از ایران بل‌که در دیار فرنگ زندگی کنیم
و دراون‌جا هم نه گمانم با این همه بار خرافی راه بده که دمی به آسایش نفس کشید
می‌گی نه؟




 
یکی‌ش شخص شخیص پریا که دیروز طی یک اعلامیه‌ی کوتاه خبر داد
من دارم کارام رو می‌کنم برگردم ایران
ای بچه تو اون روح کلاغ محله
تو پوست من و کندی که بری از ایران، اون همه امتحان و برو و بیا
اون‌طور خونم رو کردی تو شیشه که زود باش  ..... همه و همه هنوز یک‌سال نشده می‌خواهی برگردی که چه کنی؟
این خونه همان خونه که ازش فراری بود و من همان مادر سخت گیر دیروزی و همیشگی
چی عوض شده آخه دختر جان؟
فکر کنم به‌خاطر شمال برمی‌گرده
یعنی دروغ چرا قدیما که می‌رفتم چلک، دل نمی‌کندم برگردم پایتخت
از وقتی دخت خونه رفت اون‌ور آب، مام دلیلی نداریم برای رفتن چلک
یعنی این چندماه که هر بار رفتم، خیلی زود برگشتم، حتا حوصله‌ام سر می‌رفت
اما اگر پریا بود که دل نمی‌کندم برگردم خونه
همین‌که یادم می‌افتاد یک طلبکار مدام کنج خونه هست، پام سنگین می‌شد و توجهم به طور مضاعف به روح مقتدر جنگل تبرستان جلب می‌شد
و چون بناست همه چیز فال نیک بشه، 
می‌تونم فقط فکر کنم ، برمی‌گرده که من با لذت فراوان راهی جاده و همان‌جا برای خودم  ماندگار بشم
فقط به‌خاطر چلک نه هیچ چیز دیگر
چون امکان نداره باور کنم دلش برای من تنگه یا هیچ کس دیگه








 


این عکس دیگه آخر شرمساری انسان
سنجاقکی بیش نیست
ببین چه‌طور چار چنگولی به زندگی چسبیده؟
و ما چه می‌کنیم؟
همیشه رها کردن شاخه‌ها














هاوالا



وقتی می‌شه این‌طوری جهان بهتری داشت، چرا آستین بالا نزنیم؟
هاوالا، باور کن به جدم راست می‌گیم؟
بذار از اولش بگم، اون جمله برای آخرش بود افتاد اول که تقصیر ذهن منه
یعنی وقت نوشتن به‌قدری هوله تند تند ور می‌زنه وقتی من یک جمله‌اش را می‌گیرم که بفهمم چی گفت تازه می‌رسم به اولش که باید درست از آغاز بگم و اون هی از آخر می‌پره وسط نوشتنم
دیروز یعنی روز مادر که با خرید یک گلدان شروع و به ظرفی پر از خوشمزه‌ترین سبزی خوردن دنیا ختم شد، درس بزرگی به‌من داد
که کلی چرایی‌های داستان مرور سال 90 و رسیدن به صلح با پشت سر را شفاف سازی کرد
اون سال هم وقتی برگشتم تهران  انگار همه اهل بیت جادو شده بودند
حضرت برادر که با آغوش باز به استقبال آمد تا همه اهل خاندان که نمی‌دونم چه‌طوری شد که با هم از سر صلح درآمدند
و مام با خودمون گفتیم:
نه که مدت زیادی مستمر و مقتدرانه مرور کردم، کلی تنسگریتی و کار عملی .... اینا روح هم دلش به رحم آمد و یک‌باره جهت گردش چند ساله‌ی چرخه‌ی زندگی را متوقف و به سمت صلح گرداند
در نتیجه هربار کم آوردم، پریدم مرور کردم و تازه شدم
اما یه چیزی کم بود، همون جرقه‌ی جادویی هنگام بازگشت
همه این صغرا کبرا ها باشه تا بگم







دیروز دوباره جادو رو دیدم
جادویی که در قصد جای گرفته. 
وقتی گل رز خریده شد و روز شد روز مادر، داستان برگی خورد
عصر خانم والده پر از هیجان شادی همانی که گویی قند در دلش آب می‌شد طی تماسی گفت: شام بیا پایین اخوی گرامت بعد از عمری داره با طایفه برای شام تشریف می‌آره از طبقه 6 به 3. 
خانم‌مادر عاشق این یه دونه ولیعهدش و بسکی بهش کار داره، ولایتعهد هم اعلام دوری و دوستی کرده

مگر در راه پله و یا بنا به احضار خانم والده از در منزل حضرت مادر رد می‌شه
میهمانی یک‌باره‌ی شام دیشب برای مادر کم از سور و نیکویی روزمادر نداشت که اون‌طور هیجان‌زده به من خبر بده شازده پسر قراره بنشینه پای سفره‌ی مادر
من‌که نرفتم زیرا بنا بود دخت بزرگ خانه از راه بیاد و اما چه آمدنی
با یک ظرف پر از سبزی خوردن گل‌چین و دست چین ، شسته و تمیز 
راحت‌الحقلوم از در وارد شد
آخر شب وقتی که پر از لذت، سبزی تازه می‌خندیدم بود که فهم کردم
همه‌ی زندگی قصدی‌ست که ما می‌کنیم
چرا بهترین قصدها را نکنیم؟
قصد صلح، آرامش، رضایت، سلامت .... قصدی که کل را در برخواهد گرفت
تنها گفتن ساده کافی نیست
مهم طی شدن درونی یک جریان احساسی‌ست که به قصد منجر می‌شه و می‌تونه اراده‌ی ما را در مسیر جاری کنه
اتفاقی که از دیروز ساده، حقیقتا روز مادر ساخت
روز مهرورزی به مادر
از من به مادر
از دخت من به من 






  خودبزرگ بینی  اجازه نمی‌ده واقعیت جهان را درک کنیم
تا بچه بودیم و زیر چتر حمایت والدین، دنیا هم امن بود و ما عجله داشتیم زودتر بزرگ بشیم
بزرگ شدیم و و گند  واقعیات که درآمد، نه گذاشتیم نه برداشتیم یک‌باره فتوا دادیم
عجب جهان ... فلانی اه اه چی فکر می‌کردیم چی شد؟
اصولن که مردم بد شدن، اون قدیما کی این‌طور بود؟!!
در نتیجه می‌ریم و پشت گاردی که این سال‌ها به‌نام زندگی ساختیم پنهان می‌شیم
غافل از این‌که ،   این منظومه‌ی شمسی
در این جمیع سیارات چنین و چنان ما شانس این را داشتیم در این زمین تنها استثنا منظومه‌ی شمسی
دارای چهار فصل، باران و گرمای خورشید و اکسیژن به وفور و زیبایی‌های بسیار و .... چنین و چنان
به دنیا بیاییم و خدای‌گونه زندگی کنیم
همه را گذاشتم، تمام انرژی‌های حیاتی خرج، ترس
نفرت، کینه، خودبینی، خودخواهی، دشمنی و جنگ می‌شه









 برابر دیوار سیمانی ساختمان کناری خونه گلدان‌های بسیار گذاشتم تا وقتی صبح چشم باز می‌کنم
قبل از رسیدن نگاهم به سیمان با سبزی و طراوت گل‌ها برخورد می‌کنه و در همون حیطه به بازی‌گوشی سرگرم می‌شه















 

طبق سنت پایتخت دور تا دورم ساختمان‌های بلند هست
اما شانس من این بوده که مشرف به حیاط‌ها باشم. 
شانس لذت بردن از 9 پارچه حیاط سبز
دیگر ساختمان‌ها هم که ناگزیر پیداست
پشت گلدان‌ها می‌مانند تا من هر لحظه
فقط سبزی حیات را ببینم
من گل‌های بسیار هم در ذهنم کاشته‌ام
گل‌هایی برای همسایه،
 کاسب محل،
 در و دیوار همه را از پشت گل‌هایم می‌بینم









 





واجب نیست همیشه در جنگل و باغ باشیم
یا حتا حیاط داشته باشیم
هر جای دنیا که باشیم 
این ما هستیم که زیبایی جهان را خلق و تعریف می‌کنیم
حداقل برای خودمون
و این تعبیر تمام زندگانی‌ست











 
حق انتخاب من برای منظری که از دنیا دارم
این اختیارات من به‌نام انسانی‌ با امتیاز روح الهی‌ست
گرنه بیرون از این دویارها خبری نیست
بیرون از ذهن ما جهانی نیست
جهانی همانی‌ست که ما هر لحظه می‌سازیم
این منم که انتخاب می‌کنم از کدام پنجره به این جهان بنگرم
 این تویی
این ماییم که برمی‌گزینیم کدامین افق را منظر زندگی قرار بدیم
وحشتناک نیست همیشه همانی را تکرار کنی که تجربه داشتی و می‌شناسی و راه هم نداده و تو با اصرار می‌خواهی، یه‌جوری راه بده؟








 








ذاتا براین مبنا به‌وجود آمدیم که فقط یک آسمان باشیم
آسمانی که 
شب می‌شه روز داره،
 گاه ابری‌ست و می‌باره
اما همه بر سطح رخ می‌ده
همه می‌ره
و آسمان هم‌چنان آبی‌ست
ما اصرار داریم خاطره‌ی تمام ابرهای زندگی را بر این آسمان به زور بچسبانیم
فقط یک آسمانیم
گاهی تاریک
گاه آفتابی









۱۳۹۲ اردیبهشت ۸, یکشنبه

روز مادر



فکر کنم امروز روز مادر باشه
به تقویم دیگران کاری ندارم زیرا برای من هر روزی نام خودش را داره و هر روز دلیلی‌ست برای جشن گرفتن
اما این‌که چه‌طور شد روز مادر؟ برمی‌گرده به آغاز امروزم
اول صبحی همین که منتظر بودم کتری جوش بیاد تا چای دم کنم، سرکی به بیرون کشیدم
می‌خواستم ببینم صبح چه‌گونه آغاز شده؟
اولین منظره عبور باغبان‌باشی محله بود که با چرخ مملو از گل می‌رفت و فریاد می‌کشید:
گلیه............ گل
و اولین تصویری که مرا از طبقه‌ی پنجم به چرخ گل کشاند این رز زیبا بود
عطر مادر
مادری که همیشه در خاطراتم عطر رز‌اش جاری‌ست
نمی‌دونم شاید برمی‌گرده به باغچه‌ی پر از گل بچگی که هر گوشه‌اش بوی رز می‌داد و صبحی که با شاخه‌ای گل روانه‌ی مدرسه می‌شدیم
فکر کن تا ابتدایی بودیم نمی‌دونستیم چه‌طور مهر بی‌حساب‌مون رو هدیه‌ی خانم معلم کنیم
از ورود به راهنمایی هر روز آرزو داشتیم ماشینش پنچره بشه و گاهی هم بزاد که ما یک روز فقط یک روز بی او نفس بکشیم
این چیزی شبیه به کل حکایت دنیا است




پنج دقیقه بعد جناب گلی با دو فقره گلدان دم در بود و وعده‌ی فردا صبح که بناشد یک کیسه خاک و کود برام بیراه
باغبان نگاهی به گلدان‌های راه پله می‌کرد و می‌گفت:
فردا برات یاس بیارم؟
پرسیدم: چه یاسی؟
- امین الدوله، رازقی؟ 
گفتم: خودم دارم
نگاهش دوباره بر گلدان‌های پیچک راه پله نشست که تا طبقه‌ی اول سز خوردن و سرک می‌کشند
گفت: ماشا..... چه‌قده گل داری؟  یاسش کو؟
- توی ایوون . 
می‌دونستم از سر فضولی هم که شده دلش می‌خواست بیاد این ور در. که گفتم:
سگ توی خونه هست. نمی‌شه بیای تو
یک قدم به عقب رفت و بی‌خیال فضولی شد راه پله‌ها را گرفت به وعده‌ی فردا و یک گونی خاک گم شد
همین‌که گلدان‌ها را به داخل می‌بردم، مانند این بود که مادر را درآغوش دارم
عطر خوب مادر، عطر جاودانه‌ی رز
خدایا پدر زود رفت، 
این گل رز را برایم سلامت نگه‌دار و چنین بود که امروز شد، روز مادر
  از قدردانی غافل نبودم و بلافاصله گوشی برداشتم و زنگ زدم به دو طبقه پایین تر و  داشتم قصه‌ی خرید گلدان تازه را می‌گفتم، قربون صدقه‌اش شروع شد
همین‌که گفتم رز، می‌دنست آخرش به مادر ختم می‌شه
جدی چه‌ ساده می‌شه والدین را راضی نگه داشت و همیشه قدر بودن‌شان، عطر تنشان را با خود داشت
 و چه بی‌مهری باب شد، در این سرزمین







بو بکش، نفسی عمیق
به این می‌گن شمعدانی عطری یا عطر چایی
این یعنی زندگی
یعنی خاطره‌ی بی‌بی‌جهان
این یعنی کل خاطره‌ی من از زمین
عطر خوش کودکی