۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

سکوت و دیگر ....؟







از وقتی انگشتان دستم را کشف کردم وارد جهان مردانه‌ی حضرت پدر و پس از آن هم حضرات دایی جان ها شدم
پدر که جیره بندی بود و دایی جان ها هم اهل شرارت‌های جوانی، چنان‌که افتد و دانی
مام از هر چی مرد بود ترسیدیم
پنج، شیش ساله بودیم زوری هول‌مون دادن به کودکستان جهان‌کودک که ریاستش با یه  دکتری بود که از بخت بد اونم مرد بود
مام که حتا با شنیدن صدای بانو دلکش که فکر می‌کردم از پسران آدم است، سوراخ موش می‌خریدیم، می‌ترسیدیم پا بزاریم کودکستان
از اون به بعد جمعیت کودکستان و خانه دست به دست هم دادن ترس ما رو بریزونن
دیگه جمیع پسران فامیل شدن هم‌بازی ما و با ورود به دبستان‌های مختلط اون زمان ما دیگه هر چه می‌دیدیم پسرها بودن
درجه‌ی شرارت هم از هم‌نشینی یا شاید هم ژنی رفت بالا
خلاصه رسیدیم به سن بلوغ، روی کل جمیع اولاد ذکور آدم خط بطلان کشیدن و ما از هر چه معاشرت منع شدیم
پدر هم هم‌زمان ما رو ترک کرد و ما موندیم ایل و طایفه‌ی نسوان
که نه تنها هیچ خویشی و شباهتی به هم نداشتیم که ازشون بدم هم می‌اومد
شاید چون همه از جنس خانم والده بودن؟
چمی‌دونم. 
  ان‌قدر عاشق حضرت پدر بودم که شدم دشمن دشمنش
ما موندیم دشمن و بعد هم اهل ایل و تبار آدم شوهرا
که برای باقی عمر از هر چه موجود دوپا بیزارم کردن
بعد از متارکه هم که زدیم به گله‌ی گرگا
چون باورم شده بود من هم یک گرگم
ما هی رفتیم و از اون هم‌بازی‌ها قدیمی اثری نبود
همه باهات کارهای دیگری داشتند
از استاد نویسندگی تا استاد حجم و خط و ربط و........................ بعد هم جماعت رفقایی که از اول بنا بود
رفیق باشند و همگی پس از طی مراحل دون خوانی سر از پوست دون ژوان درمی‌آوردند
ماهی تنها شدیم، 
هی تنها شدیم،
 هی تنها شدیم، 
هی تنها شدیم،
هی تنها شدیم،  
زن‌ها را هم چندین باره آزمودیم و راه نداد
همه خودخواه، موزی ، آب زیر کاه، خائن، و ............. تا دلت بخواد
حالا




دو روزه حالم خوب نیست
یهو سی و چهار هزار داستان رنگ و وارنگ سربرآورده  و کلی حرف
و یکی نیست تا براش اندکی بگم، 
نظرات یکی دیگه جز ذهن نکبت خودم رو بشنوم
حرف‌هایی هست که نمی‌شه برای بچه‌ات بگی
چون تو همیشه باید کوه باشی
استوار و محکم
چون اون‌ها فقط به ما نگاه می‌کنند و الگو می‌گیرند

در نتیجه دو روزه صبح تا چشم باز می‌کنم، فقط به مرگی از نوع راحت فکر می‌کنم
وقتی می‌افتی وسط محله‌ی بد ابلیس، انرژی جز خشم و نابودی در اون محله نیست
و من که در تلاش برای رهایی از این افکار
به هیچ دری نمی‌زنم، چون هیچ کس پشت هیچ دری وجود نداره که بشه بهش بگی، هی فلانی
منم کم می‌آرم
منم آدمم
منم زنم
یکی مثل همه
فقط هر روز نک و ناله نمی‌کنم و می‌جنگم
گاهی هم هیچ سلاحی برای مبارزه ندارم و دلم می‌خواد بزارم برم

















۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

من به دنبال یه مردم




درود به این بانو، زیبا شیرازی
جانا سخن از زبان ما می‌گویی
اون‌وقت فکر کن،
 نه که چنین مردی همین‌طور ریخته تو خیابون
همه هی ازم می‌پرسن: چرا تنهایی؟
سی همین




من به دنبال یه مردم
پنجاه و پنج سال به بالا
کیه که بشمره، اما
سنش از شصت نره بالا
نه بلند، نه خیلی کوتاه
خوش قد و قواره باشه
جورج کلونی نه، ولی خب
کمی خوش قیافه باشه
من به دنبال یه مردم
که طلاق گرفته باشه
نه که با یک دیدن من،
بخواد از زنش جدا شه
بچه‌هاش رو داشته باشه
نخواد دیگه بچه دار شه
مردی که بدونه حالا
بهتره که نوه دار شه
مردی که با من بمونه
قدر لحظه رو بدونه
جمله‌ی دوست دارم رو
بنویسه و بخونه
من به دنبال یه مردم
سرد و گرم کشیده باشه
از فلسفه هگل و نیچه
 خونده یا شنیده باشه
نه گدا، نه خیلی دارا
نه پایین، نه سطح بالا
مردی که اهل کتاب و
موزیک جاز باشه حالا
مردی که حسرت به دل نیست
چشم و دل سیر شده حالا
می‌دونه جوونی رفته
یه کمی دیر شده حالا
مردی که کنار چشمش
چندتا خط افتاده باشه
از همه روزهای رفته،
 یادگاری داشته باشه
مردی که فهمیده باشه
بد و خوب رو دیده باشه
مرد پر حرفی نباشه
سخنش سنجیده باشه
مردی که مثل خود من
عاشق زندگی باشه
جرات عاشق شدن رو
 تا دم مرگ داشته باشه
مردی که با من بمونه
قدر لحظه رو بدونه
جمله‌ی دوست دارم رو
بنویسه و بخونه

 

نسخه‌ی 45 هزار تومانی



به میمنت و مبارکی و فرخندگی، بالاخره مام افسردگی روحی گرفتیم


بنا به گفته‌ی دکتر: خیلی بد
ولی به گفته‌ی کارشناسان گرام و آشنا که معتقدند:
رفتی هر چی دکتر جونت پرسیده تو هم یه جوابایی دادی ، از جمله:
اوضاع معاشرتت چه‌طوره؟
بد. من در انزوا زیست می‌کنم دکتر. « انزوا از مراحل اولیه قصد و اقتدار یک سالکه »

- به خودت می‌رسی؟
- دکتر جون من کل آینه‌های خونه را با پارچه بستم.« آخه از قوانین سلوکه »
- اوضاعت با عشقولانه چی؟
اوه ه ه دکتر اصلا اسمش رو نبر که سال‌هاست از هر چه مرد دوری می‌کنم. « تازه تا همین چند وقت پیش هم 
کل گیسوان سفیدم را به نمایش گذاشته بودم که بهم نزدیک نشن و فکر کنند پیر زنی بیش نیستم، آخه ناوال گفته.»
- با اقوام و نزدیکان چه‌طوری؟
- نه دکتر جون. با هر کی که منو از قدیم بشناسه قطع مراوده کردم تا سالکی ناشناس باشم. آخه از شرایط ساحری‌ست »
- وضع تغذیه‌ چی؟
- راستش سال‌هاست روزی یک وعده آن‌هم پس از دو زمانی غروب یه چیزی می‌خورم. « آخه باید از انرژی‌های کیهانی تغذیه کنم »
- کسی هست که براش حرف‌های دلت را بگی؟
- واه دکتر اینا چیه می‌پرسی؟ می‌گم از فامیل و تاریخچه‌ی شخصی بریدم که به ابعاد بعدی برسم. همه رو چند سال پیش مرور کردم و ریختم دور که لازم به درد و دل و این چیزها نباشه. تازه مگه آدم حرف دلش رو به هرکسی می‌گه؟
- کسی هست که دوستش داشته باشی؟
- خاک به‌سرم دکتر جون، اینا چیه که می‌گی؟ می‌گم در راه سلوک و این‌حرف‌ها. تو از حرام کردن انرژی به نام عشق می‌پرسی؟
- کسی هم نیست که بهت فکر کنه؟
- دکتر می‌گم، سال‌هاست در انزوا ساکنم و نه کسی را می‌بینم و نه کسی از وجودم خبر داره. تازه اونایی هم که قدیما را به راه عاشقم می‌شدن پدرسوخته‌ها همگی دنبال ارثیه پدری‌م بودن 
خلاصه که فکر کن سوالاتی از این دست و پاسخ‌هایی در سرزمین ناوال
تهش دکتر عینک از چشم برداشت و گفت: با این حساب تو سال‌های زیادیی‌ست دچار اسکیزوفرنی هستی و باید مداوای جدی انجام بدیم.
چند قدم به عقب و نفهمیدم چه‌طور از مطب فرار کردم 



حالا با این حساب یعنی زندگی را به اسم همین ژانگولر بازی‌ها باختم؟
ولی پیش از ژانگولر بازی هم آدمی خوشحال نبودم که سر از ناوال بازی درآوردم یا نه؟
القصه که دکتر جون که نه می‌دونه ناوال چیه و نه درکی از سلوک ساحرانه داره
فتوا داد یا باید تغییری در زندگیم بدم یا بزودی سر از یه‌جاهای بدی درخواهم آورد
و منی که کوچکترین اشتیاقی به هیچ یک از تجربیات دکتر جون ندارم و با این‌حال از تنهایی دارم خل می‌شم

 

 بعد رفتم کرج خدمت آذر بانو و شرح ماجرا
او که کهنه کار تر از من و عمری‌ست درگیر ناوال بازی خنده‌ای کرد و گفت:
حالا خودت چی فکر می‌کنی؟
راستش دروغ چرا؟
خودم فقط یک رفیق خوب کم دارم که نه عاشقم بشه نه بخواد اتاق خوابش را نشونم بده. نه برام ساعت بزنه که کجا بودی؟ کی می‌ری؟ کی می‌آی....... و لب لب من لب لب تو باقالی به چند من؟ و اینا نداشته باشه
با سواد و فهمیده و خردمند هم باشه که آدم ازش چهارتا چیز یاد بگیره
شب‌ها که از هجوم یک خروار حرف دارم خفه می‌شم بهش زنگ بزنم و بگم: زیر کتری رو روشن که من دارم می‌آم
یک استکان چای رفاقت برای من کافی‌ست نه بیشتر
آذر هم خندید و گفت: حتما پسران آدم هم صف کشیدن برای چنین رفاقتی؟ نه؟
خندیدم که : آره. سی همینم باید آخرش به حرف دکتر گوش بدم و خودم رو ببندم به نسخه‌ی 45 هزار تومانی



اون قدیما در کتاب حماسه‌ی کویر باستانی پاریزی یه نسخه‌ی بود که خیلی شباهت به منظور دکتر جون داشت
اون زمونا بهش می‌خندیدیم
حالا رسیدیم به درک شدید واقعیت


و قيصر فرمان داد اين نسخه جهت به در كردن خستگي از تن عملگان كه مشغول احداث سد فراهم آمد و دلبركان و لعبتكان فرنگي فراهم آمدند

برگ گل رخساره، يك طبق. ورق نقره پيشاني، يك صفحه.
گل شمشيرك ابرو دوشاخه.
بادام چشم، دودانه.زنبق بيني يك جزء.
ياقوت رماني لب دو دانه.
پسته خندان دهان يك دانه .
مرواريد ناسفته دندان بيست و هشت دانه. عنبر اشهب خال لااقل يك جزو
سنبل الطيب زلف دو دسته.
انارين پستان دو دانه.
صدف سينه يك لوحه .
خميره صندل شكم يك قرص.
نافه مشكين ناف يك جزو.
گل غنچه ناز يك جزو.
ياسمن سرين يك بغل .
ماهي سقن قور ساق و ساعد چهار جزو.
عناب سرانگشتان بيست عدد
قند مكرر عشوه، آنقدر كه اجزاء را شيرين كند
 



نقل از حماسة کویر، باستانی پاریزی