۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

باغبان نمونه



باغبان نمونه‌ی مازندارن می‌خوای؟ من
امروز که نه، دروغ‌گو، سگه. سگم دشمن خداس.



اصولا جنگل اجازه نمی‌ده تا لنگ ظهر بخوابی، هم‌چین که خورشید خانوم چادرش رو می‌بنده به کمرش و از پشت کوه پا می‌شه می‌آد بیرون تو بی‌شک به نظاره‌اش ایستادی


پیش از طلوع با انرژی فوق‌العاده‌ای و در یک آن تمام موجودات زنده‌ی جنگل  به صدا در می‌ان. نمی‌شه گفت، خوندن؟ یا زوزه، جنس جور تمامی موجودات زنده با هم  از خواب می پرند و صدا می‌کنند
راست می‌گی، بگیر بخواب
مام که یه درمیون حال خراب از خواب می‌پریم و شاکی از بیداری بی‌موقع
دلم می‌خواد بخوابم چون فکر می‌کنم، کاری برای انجام ندارم
خواب آلوده به ایوان می‌رم و طلوع خورشید را می‌بینم بل‌که انرژی خورشید حالم را عوض کنه


وقتی با اولین لیوان احمد عطری به ایوان رسیدم اولین چیزی که نظرم را جلب کرد
دور تا دور استخر بود
طبق سنوات گذشته، باغبان اخراج شد، دیروز
زیرا شمالی‌ها تر جیح می‌دن خوب پول بگیرن و کار نکنن و من که شش ماهی غیبت داشتم به باغی شبیه جنگل رسیدم
مام که کم نمی‌آریم
اول بیرونش کردم.   بعد ادامه‌ی کارهای این مدت به شکل بسیار جدی انجام شد.

برخی از این مردان  از راه که می‌رسن فکر می‌کنن کارفرما زن و می‌شه... پیچوندش و اینا
نمی‌دونن از همه‌شون کاری ترم
کل محوطه اطراف استخر از  8 صبح تا 3 بعد ازظهر   پاک و با شن کش زیر و رو و صاف شد
یه‌نموره جونم به درد افتاده ولی، از اون دردای دوست داشتنی‌ست
و این‌جا که خود شفاست
همیشه همین‌طوره من با یک موتور هزار می‌افتم به جون باغ و شب با درد می‌رم به رختخواب
اما، امکان نداره صبح که چشم باز می‌کنم، جایی‌م درد کنه












گیر افتادم




نمی‌دونم چی دست و پام رو بسته و محکم نگهم داشته این‌جا؟




از صبح خوشحالم که این‌جام. هم‌چی که نزدیکای غروب می‌شه هول ورم می‌داره که وای باز داره شب می‌شه
این همون خونه‌ی همیشگی‌ست
دارم خرافاتی می‌شم که انگار داره جوابم می‌کنه
اصولا که با من راه نیومده هیچ وقت
اول بسم الله که تصادف و بعد هم کلاهبرداری‌های از نوع شمالی یا مردم آزاری‌هاش
اما عاشق این‌جام
چی منو سحر کرده؟ چی گیرم انداخته این‌جا؟
چی این‌جا با من در جنگه که شب تا صبح به خودم لعنت می‌کنم که چرا هنوز این‌جام؟
در حال مرگ و بال بال می‌زنم و به فکر موت که کی قراره جنازه‌ام را بعد از چند روز کشف کنه، وسط جنگل؟
هم‌چین که صبح از خونه می‌رم بیرون و آفتاب رو می‌بینم زمین رو سجده می‌کنم که ، چه خوب این‌جام؟

۱۳۹۲ شهریور ۲۸, پنجشنبه

استخر بارون گرفته



پیش از کابوس آن‌شب، تا پوست کمین کننده و شکارچی بودم. یعنی، از ابتدای سفر
از اون شب به بعد جیزی در من تغییر کرده. چیزی که شبیه خودمه ولی مال من نیست
یک تعجب عظیم
از داستانی که بهش اسم زندگی و شخصیت من دادم
از پریروز صبح همه چیز جابه‌جا شد. 
موضوع: حس تلخ بده‌کاری زندگی به خودم. این‌که تمام این مسیر با پای خودم اومدم ؟ یا زجر ناتوانی و توصل به باورهای غریبه؟
همه‌ی این‌ها مهمه
دفعات پیش اتفاقی افتاده بود و بعد فهمیده بودم افتاده. مثل عشق که به خودم می‌اومدم و می‌دیدم عاشق شدم
این‌بار تمام مراسم پیشواز داستان طی شد، اما طرف نیامد و من سخت باور داشتم در حال مرگم
چون خیلی حقیقی و صادقانه تصاویر زندگی‌م، همه‌ی این هزارساله از برابرم گذشت
و خیلی از همونا که  مرور هم شده  و مثلا تارهای انرژیم را از اون زمان پس گرفته بودم. 
مادریم، خواهریم، اولادیم، معشوقی‌، و........بخصوص اونا که  وقتی تابو هم بود
همیشه و از بچگی ساختار شکنی کردم، شلنگ تخته تا دلت بخواد و نتایج وحشتناک، بسیار
بعد از هزار سال بین راه دنیا و آخرت موندگار شدم. نه این‌وری و نه اون‌وری. همیشه وجودم پر از ترس‌هایی از جنس مادریت بوده
کردن، نکردنم، خواستن، نخواستنم......... خلاصه که حالا در نقطه‌ای قرار دارم که نمی‌تونم کوتاه بیام و بی‌خیالش بشم ، آن‌سوترک هم چیز بهتری سراغ ندارم که به آب و آتیش بزنم به اسم زندگی
و در نتیجه بخشی که همیشه در اختیار خودمه، بخش معنوی‌ست
بخش فیزیکی دنیا وابسته‌ی هزاران شرایط بیرون از منی‌ست و حالش نیست، بیش از این بر سر این کوی به انتظار بشینم
و حقیقت نهایی این بود،
حقیقتا و با تمام وجود، به خودم بدهکار بودم
این همون لحظه‌ای‌ست که از وحشتش خیلی کارها کردم و نکردم که بهش نرسم

۱۳۹۲ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

راجعون


اناله........... راجعون
نزدیکای سه و نیم چهار بود که از یک کابوس آشفته پریدم. بدن و رختخوابم بوی مرگ می‌داد
حال بد از نوع خیلی بد
یعنی تا هنوز نتونستم چشم روی هم بزارم و این تهوع کوفتی خودنمایی نکنه
ولی از ایناش زیادی دیدیم. پر از ترس مرگ، ایام بیمارستان و تصادف یا سکته‌ی پاپتی
اما این‌که بدونی تهرانی و یه کسایی مراقبت هستن کجا و وسط تبرستان کجا؟ حالم خیلی بده، هنوز هم خیلی بدم
لشگر موریانه به ذهنم ریخته و نفرت و انزجار از لحظه‌های زندگی دست از حلقم نمی‌گیره
فراتر از همه‌ی این‌ها نکته‌ی تازه کشفم بود
هیچ کس و هرگز خودم به من نیاموخته بود، قابل ارزش هستم

باید باشم تا دیگر تعابیر زندگی به عمل دربیاد؟
اما در تمام لحظات حال افتضاح دیشب، تنها دلهره‌ام شانتال بود. نه حتا ترس از مردن و در اوج تنهایی و بی‌کسی
وقت مرگ چه فرقی می‌کنه کجا باشیم یا کی کنارمون باشه؟ مهم مرگه که بزرگترین وحشت حیات بوده که به ناگاه از راه می‌رسه
همون لحظات تلخ پر اوهام که تو درش خودت و همه‌ی پشت سر را به محاکمه می‌کشی و می‌فهمی
تنها بودی و تنها موندی. تا آخر ابد تنهایی
همه اون امیدهای طلایی‌ت زرشک تلخ بوده
همه اون آینده‌ای که به هزار شکل تعریفش کردی، به هیچ‌ستان خورده
و تو در این میون که گندت دراومده تنها کاری که از دستت برمی‌اد ارسال چند اس‌ام‌اس حاوی شماره‌ی نگهبانی شهرک و این متن که:
انگاری دارم می‌میرم. ساعت 10 به‌من یک زنگ بزن. اگر جواب ندادم زنگ بزن نگهبان شهرک بیاد در را باز کنه
حتا به این فکر می‌کردم،
به فرض که تموم شدم و خجسته هم فهمید تا اهل بیت برسن تکلیف غذای شانتال چی می‌شه؟
اونی که  روغن نه نمک و نه ادویه نمی‌خوره
بعدش چی؟
حتما مامان می‌اندازش توی خیابون
نمی‌دونم شاید منم حال آدم رو به موت را تجربه می‌کردم که به هر وسیله‌ای چنگ می‌اندازه بل‌که دلیل موندنش باشه؟
خلاصه که این یکی از بدترین سفرهای شمالم بود. 
فکر نکنم دیگه به این زودی‌ها پام به نوشهر برسه
فعلا باید صبر کنم تا جاده خلوت بشه 
تا اون‌موقع اناله ....................... ون

۱۳۹۲ شهریور ۲۵, دوشنبه

ختم داستان کاستاندا

      







وقتی گلی را به قصد نشر می‌نوشتم، متوجه شدم مجموعه‌ی نفهمیدن‌های غلط غلوط دوران بچگی، هم‌چنان با من و ترکم نکرده
چه بسا این مجموعه به قیمت همه‌ی مسیر تا این‌جا و باقی‌مانده‌ی راه تمام بشه
از جایی که خودم را در برابر کسانی که چیزی به غلط از من شنیده باشند مسئول می‌دونم
از همین رو این پست را هم‌چنان به دنبال ایمیل ناشناس در این‌جا قرار می‌دم
من هرگز نتونستم به تمام کاستاندایی بشم چون، از بچگی آینده‌ای را در هنگام خواب می‌دیدم که هنوز دور بود و گاه سال‌ها بعد 
به تعبیر نشست یا دوباره و در حقیقت فیزیکی تجربه شد
و در قانون شمن، آینده و طرح خالق برای آفرینش و روح و او و ...... معنی نداره
نمی‌تونم تجربیات ملموس خودم را به نوشته‌هایی بدم که اون‌ها هم به من جواب داده
اما نه به تمام
بخشی از ماجرا رمز گشایی شد
باقی را در قرآن دیدم
برای همین هرگز نمی‌تونم به تمام تابع قوانین ناوال حرکت کنم 
از آن بخشی که سود بردم، درس گرفتم و هم‌چنان استفاده خواهم کرد
مثل مرور، یا تنسگریتی
اما مسیر من نخواهد بود

برای روشنی بیشتر بد نیست اگر بخاطر خودت وقت بگذاری و این چند کلیپی که در یوتیوپ هست و تهییه شده در بی‌بی‌سی لندن، درباره کاستاندا، عاقبت راه و ناوال‌های زن از جمله فلوریندا دانر موجوده را با دقت تمام ببینی. لطفا. خواهش می‌کنم. هر کدوم از شما که هنوز درگیر کارلوس هستید این چند کلیپ را ببینید

قاعدتا باید ختم داستان کاستاندا   باشه
غیر از این هم از گردن من دور که هر چه باید ، را گفتم




عروسی مرحوم جد بزرگوارم



دو روزه به این فکر می‌کنم که از چه هنگام رابطه‌ی من و خدا این‌طوری چسبید به هم
نزدیکای ظهر به دقیق‌ترین شناسه‌ای که در ذهنم سراغ داشتم رسیدم
سن هشت نه سالگی؛ همون زمان که کسی هم کاری با ما نداشت نماز بخونیم یا نه
یعنی اصولا چهره‌ی مداوم به نمازی هم در منظر دید نبود الا حضرت پدر که به یاری خدا ما نسیه می‌دیدیمش
همین‌قدر یادمه یه روز شتابان و با یک بغض جادویی ، وسط سالن پذیرایی خونه برای خودم جانماز پهن کردم و نشستم روی سجاده‌ی ترمه‌ی حضرت والده
و من همون خر گیر کرده در گل بودم که هر چی زور می‌زدمو به خودم فشارهای هفت رنگ و اینا که یه دو رکعت نماز یادم بیاد
انقدر به خودم فشار آورده بودم که اشکم دراومد
همون لحظه‌ای که احساس خواری و ذلت سراسر وجودم را گرفته بود 
کار کشید به التماس تمنا که خدایا جان هر چی که دوست داری، یه معجزه کن من بلد باشم به زبان عربی نماز بخونم بل‌که با شما حرف بزنم
این همه از تاثیرات به‌سزا نیکوی تربیت بی‌بی‌جهان مرحوم بود
که از بچگی بس‌که به گوشم از بهشت و جهنم، خدا و ابلیس ذلیل مرده خوند که پاک مارو دو هوا بار آورد
خودش که رفت ما شدیم لنگ در هوا
نمی‌دونم چه هنگامه‌ی رفتن بود؟




خلاصه حالا این‌که ما اصولا، یه‌پامون روی زمین و یه پامونم در حالت لی‌لی نیمه در هواست، از سر تربیت mp3 بی‌بی‌جهان بود که ما یه نموره خل و چل از آب دراومدیم ؟
یا اصولا خل و چلی بودم که امروزی‌ها بهش لقب دوگانه دادن
یعنی همون که یه لنگت رو زمین و یکی به هوا به دنیا اومده بودیم؟
که اگر بخوام به هر کدومش گیر بدم؟ می‌شه مثنوی صد من کاغذ
دردی هم از من دوا نخواهد کرد
مهم اینه که تا وقت مرگ مثل آدم زندگی نخواهم کرد



این ایام هم که ایام نزدیکی و معاشرت بیشتر با شماست، دیگه به‌کل فاز ترکوندم و حتا خوابم نمی‌بره
خب قربونت بشم، از وقتش چشم باز می‌کنم ذهنم درگیر شماست تا هنگام خواب
یعنی من به قول گلی: اصنی نخوابم؟ می‌خواهی روی بالشت هم پشت پلکم بنشینی؟
آمارش رو داری چند تا از بنده‌هات به قاعده من شبانه روز درگیر شمان؟
 این چند روز هم که زدیم به تریپ روزه و تقویت رشته‌های اراده  «وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ » و حب شما
دوباره برگشتیم به نقطه‌ی آغازین، که
داره وقت رفتن می‌رسد و آخر نفهمیدم منظور شما از خلقت من یا دمیدن از روح « نفخه فیهه من الروحی » خودت در وجود آدم در این مورد بخصوص ،‌یعنی من
چی بوده و می‌ترسم مثل ایام قدیم مدرسه که می‌رفتیم پای تخته سیاه، کل هوم هیکل می‌شد گچ سفید
بس‌که مثل خر لنگ درجا می‌زدم که درس نخونده بودم







در تجربه‌ی تصادف و نزدیکی به مرگ خوب به خاطر دارم ، همین‌طور که با شتاب و ذوق‌کنان از جسمه در می‌رفتم
ناگاه یه چیزی توسط یک صدا به‌یادم انداخت که:
وااااااااااااااااااااااای خاک به سرم ........ باز یادم رفت. مثل کش به سرعت نور به جسمم افتادم
البته خاک به‌گور مربوط به اون لحظات پر جذبه‌ی روحانی نبود
بعدها خودم در جهت روانی ادراک این جمله را اضافه کردم
ماکه یادمون نیست اون چیزه چی بود؟
سی همین خیلی دل نگرانم این رفیق‌مون دوباره سروکله‌اش پیدا بشه که، راه بیفت که وقت رفتنه
از بدن خارج نشده یادم بیفته چی بود



رفتم برای افطارم یه چیز بگیرم
با دوتا ساک پر از جنس برگشتم و یادم رفت قرار بود پنیر بگیرم
افطار با نان خالی صرف شد
دل‌تون نخواد


این دنیا رفت
اون دنیا رو لااقل از دست ندیم





یک ساعت کشتی گرفتم، وی‌پی‌ان راه نداد
با حرص از بالای صفحه‌ی میل باکس با  یکی زدم تو سر بلاگر
مثل جمله‌ی معروف سسامی باز شو ، در کمال ناباوری، وارد داشبور وبلاگم شدم
ترجیح دادم به روی خودم نیارم و تند تند فقط بنویسم تا قبل از خبر شدن مسئولین ما این پست رو بدون فیلتر رد کنیم
بعد که منتظر شد ذوق مرگ کنان برگشتم که بگم:
روحانی موتچکریم
همون شاه کلید معروف... اخیر در فیسبوک
افتادم یاد بازی امروز بچه‌ها با آلمان که
   خانم والده سلطان با خوشحالی تشکرش را از پا قدم رئیس جمهور محترم و منتخب گرام می‌کرد  که باعث شده بعد از چهار سال قهر با صدا و سیما آشتی کنم
منم خندیدم 
. اما همون موقع می‌دونستم،  این دکتر محمود خان اگه هیچ کاری هم که برای مردم نکرد ، درخشش ورزش در این روزها قابل توجه  و ربطی به هیچ رئیس جمهور آینده نداره
در فقط  همین یک مورد،                           دکتر احمدی نژاد متشکریم
اینم برای این‌که به دلم نمونه این دولت هیچ خیری نداشت

خدایا دلت میاد ما از یک اینترنت پر سرعت و بی فیلتر محروم باشیم؟
ارشاد نریم؟
این‌جام ننویسیم؟
تازه دارم فکر می‌کنم اگر شهردار محترم
جناب دکتر قالی‌باف که عشق گلی‌ست هم‌چنان و آرزو می‌کنه هر شب هم‌چنان شهردار بمونه
یه لطفی بکنه  گورستان‌ها را هم مثل  اتوبوس‌های  مسیر دانشگاه علم و صنعت مجهز به اینترنت پر سرعت بکنه
دیگه برای رفتن، ملالی‌ نیست. جز دوری از جمع دوستان
قول می‌دم به محض این‌که رسیدم اون‌ور پل و پیاده شدم
از همون‌جا اولین پست عالم بالا رو بذارم
خدا رو چه دیدی؟
شاید راه داد یه چندتا عکس و فیلم ...... 
ببین چند روز روزه گرفتم عقل از سرم پرید؟

نه نپرید
طناب مفت پیدا کردم می‌خوام خودم را حلق آویز کنم
تا جایی که بلاگر بگه :
گمــــــــــــــــــــــــــــــــشو کثافت
من می‌نویسم که یادم باشد من در این تاریخ و این ساعت و دقیقه در مملکت جمهوری اسلامی ایران بدون فیلتر شکن در بلاگر پست گذاشتم



آآآآآآآآآآآآآآآآآای ایهاالناس من ذوووووووووووووووووووووق مرگ شدم
شما چه‌طور می‌تونید بخوابید؟

خدا رو چه دیدی؟
شاید صبح بیام و هر چی بگردم این پست پیدانشه
و معلوم خواهد شد همین چهار روز روزه کانون ادراکم رو سوت کرده، دیوونه خونه



خدایا یاری کن ببینم می‌شه روم رو زیاد کنم، شاید شد عکس هم آپلود کنیم این‌جا، یا که نه؟
روم رو کم کنم؟
ممکنه بلاگر چت کنه؟
شایدم دستگاشون خراب شده و ممکنهالانه راه بیفته
سی همین بهتر وقت تلف نکنم و پست را ببندم
یا خالق، اینترنت
یا کاشف فیلتر شکن
به حق یا و هو و جی  و میل