۱۳۹۲ مهر ۶, شنبه

وهم جنگل



خرافاتی نیستم. شاید هم باشم
شده حکایت ملا که زنش می‌گفت: تا صبح خر و پف می‌کنی
یک شبی بیدار نشست تا صبح و دید، خیر خر و پف نمی‌کنه و عیال مربوطه دروغ می‌گه
منم هی می‌گم نیستم و شب تا صبح دنبال نشونه می‌گردم تا مطمئن بشم هیچ نیروی فرا باوری موجود نیست
خب این‌جا مثل همیشه نیست. من هم مثل همیشه نیستم و اوضاع حسابی بهم ریخته
و این‌ها تنها افکار غروب به بعد من است
شاید هم خل شدم؟
ها پس چی
بیست و دوسال خودم رو گول زدم، راه درست همینه. مسیر درسته . برو کارت درسته، راه رو درست اومدید و ........... تا الان به دور خودم پیچ خوردم
خیر هیچ خیر و خبری از درستی راه نیست و من در اینک و این‌جا
گیر افتادم بدجور سخت


۱۳۹۲ مهر ۵, جمعه

ماه شب چهارده



مکان اقتدار ما جایی‌ست که بیشترین انرژی را درش مصرف کردیم
مکان اقتدار ما حتا شاید مکانی که به دست خود می‌سازیم هم نباشد
همان جایی‌ست که بیشترین زمان را درش حضور داشتیم
یا، خانه‌ی پدری

این‌جا خونه‌ی منه. 
پدری‌ست و زحمتی براش نکشیدم. اما درش رشد کردم، ریشه دادم و قد کشیدم
درش زن شدم، مادر شدم و به میان سالی رسیدم
چلک هم خونه‌ی منه که با ارث پدری در شمال ایجاد شده و خودم ساختم.
 قصد و اقتدار و همه‌ ژانگولر بازی هم درآوردم تا خونه‌ی من باشه
یه چیزی هستا. نه که نیست. خونه‌ی من نیست. اون‌جا مکان اقتداره. هر کسی هم الکی راه نمی‌ده. تو همون شهرک خودمون هر کی وارد شده بعدش یا چپ کرده یا یه‌جوری پدرش دراومده. با این‌حال مثل آهن ربا می‌چسبی بهش 
این سفر بر عکس همیشه شب‌ها همه‌اش کابوس دیدم.
 تنهایی جنگل گاه خوفناک می‌شد و تو نمی‌دونی از چی خوف داری، ولی داری
   اون‌جا همیشه حس می‌کنم رو هوام.
    انگار پام بنده یه جای قرص نیست
این‌جا طبقه پنجمم و انگار در دل زمین زندگی می‌کنم و اون‌جا با دو طبقه، اصلا
همیشه یه صداهایی هنگام شب هست که مطمئنی در روز نیست. 
صداهایی که بیشتر به نظر تقلیدی می‌آد تا صدای جانور حقیقی
این‌بار که کلی فیلم سینمایی داشتم
از توی حیاط صدای سوت می‌شنیدم، نصفه شب از صدای خنده‌ی بچه از خواب می‌پریدم
توی رختخواب خواب بودم اما در محوطه راه می‌رفتم
نمی‌دونم سی چی، هر شب ماه کامل بود؟ 
لاکردار ما هر وقت سر بالا کردیم  کامل بود
چنان ذهنم درگیر مکان و زمان شده بود که یک شب هر دو ساعت موجود از دنیا رفت و من در یک ساعت 12 گیر کرده بودم
هی می‌خوابیدم، کابوس می‌دیدم می‌پریدم به ساعت نگاه می‌کردم و هنوز 12 بود و من گیج تر از اونی که به این موضوع توجه کنم که بابا سرویس نشدی بس‌که ساعت 12 بود؟
صبح فهمیدم داستان چی بود. یعنی چهار صبحی که شیشش راهی تهران شدم
وقت برگشت بود.
 نمی‌شد منتظر بارون و طوفان نشست. 
ولی با وقایع شب آخر حتم پیدا کردم باید برگردم تهرون. 
به مکان اقتدارم. به همین محله‌ی دنج قدیمی

اما تو گمان مبر که عشق اون یه گله جا از سر من یا همسایه‌هام بره



۱۳۹۲ مهر ۱, دوشنبه

سرد خنثی



بلبل جنگلی داره می‌خونه، من بغض دارم
طبق معمول، بغض رفتن

سر و ته زندگی من همیشه رفتن اونایی بوده .... که حوصله ندارم الان بشمرم
کلی توی ایوون مرور کردم تا ببینم چرا
 همیشه و در همه حال بغض برای رفتن از همون‌جایی دارم که وقت اومدن برای اون‌یکی بعض داشتم
به‌عبارت ساده‌تر کشف کردم، نه که این کانون ادراک‌مون اندکی ول و به شکر خدا هیچ‌جایی کنگر نخورده لنگر بندازه، الا به نقطه‌ی بشری
دیشب که نه، نصفه شبی از وسط یه کابوس هالیوودی به زور و چونه با ذهن، بالاخره کندیم و زورکی خودمون رو بیدار کردیم
این مدت بارها دچار کابوس شدم. چراشم نمی‌دونم. 

کلی پوست انداختم تا دوباره حالم بهتر شد و خوابم برد



یه جور حس سرد خنثی.
هم دلم برای عادت‌هام تنگ شده و هم دلم نمی‌آد این‌جا را ول کنم و برگردم تهران
بالاخره که باید رفت
این خونه نمواد کوچکی از دنیاست و زندگی ما که به چه سرعتی در حال گذره
انگار همین دیروز بود از راه رسیدم
ولی خب کلی هم کار باحال کردم که به حساب خودم بیاد
سفر خوبی بود، گرچه بیش از سفرهای قبلی حال بیماری داشتم
به هر حال که می‌رم به امید روز بعدی که برگردم
شاید برگردم
هربار با نگاه آخر ازش می‌رم به امید دفعه‌ی بعدی که باز گردم