۱۳۹۲ مهر ۱۳, شنبه

غیبت حضور



چندتا سنگ رودخونه‌ای به تهران آوردم و این روزها از صبح به تراش سنگ مشغولم


خیلی هم لذت‌ بخش و آرامش‌بخش
لحظاتی که تو خدایی و به خلقت دل‌خوش
به بعد و تهش کار نداری
سر از زباله دربیاره یا بالای رف؟
بعدش اصلا مهم نیست، همه‌ی لذت در اکنون است، لذت خلقت
لحظاتی که روی ابرهام و جهان زیر پایم قرار داره، من همه خدا و به درک عمیقی از او می‌رسم
و آن‌گاه است که پی می‌برم، او به تماشای من ننشسته
با بعد من کاری نداره
او مرا ، تو و ......... را از دل خاک بیرون کشیده
یا از دل قصد او به آفرینش و ما همه از جنس اراده‌ی خلاق او
این لحظات خدای‌گونگی و آزادی همان دقایقی‌ست که پی می‌برم
بالا سرم خدایی نیست




او به خلقت‌های بسیار دل خوش و من در اراده‌ی میلیون‌ها سال پیش او گیر افتاده
به انتظار چوب خط‌های‌ش، خشم و مجازاتش...................... و چه مضحک است من به داوری ساخته‌های خود بنشینم
 

لنگ و لگد


چي‌شد كه اين‌طوري شد؟
دنيا عوض شد يا ما؟
بچه بوديم و دنيا هم به‌قدر ما كودكي داشت و البته امن هم بود
هر چه ما به پيش رفتيم، نا امن‌تر هم شد، ان‌قدر که در بزرگسالی تمام ترس‌هایی که در بچگی تجربه نشده را تجربه کردیم
هر چه ما بزرگتر می‌شدیم، سفره‌ی کتانی بی‌بی‌جهان رنگ می‌باخت و شرارت در جهان پر رنگ می‌شد
هنوز نمی‌دونم این شرارت در وجود ما بود که به بیرون می‌کشید یا فهم ما از زشتی دنیا
دنیای من تا هنگامی زیبا و امن بود که پدر نفس می‌کشید
از دنیای تو خبر ندارم
شاید مال تو تا هنگام تنفس مادر بود؟
به هر حال همونایی که صبح تا شب فکری نداشتند جز حمایت از ما
ما که هی بزرگ می‌شدیم و لنگ و لگد می‌انداختیم که بزار خودم برم تجربه کنم
این لنگ و لگدها هم ما رو بیشتر تنها کرد و والده گذاشت تا بریم پوست از سرمون کنده بشه
در عشق، در همسری، در کار، در هر چه که راه داد
یه روز هم به خودمون برگشتیم که قدش از حضرت والده سلطان چندین گز بالاتر و پلشتی در محیط بیداد می‌کرد
و دیگر امنی وجود نداشت
چرا که مادر هم زما امنیت می‌خواست
حالا من موندم و این یک وجب دنیا که راستش چی بود و چه‌طور شد؟
امنیت فقط  در پناه والد بود یا بود و ما ندیدیم؟