۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

مرگ بزی




ذهنم دیگه راه نمی‌ده
یه‌جورایی هم خسته‌ام و هم از نتیجه‌ی اعمال و تصمیماتم ترسیدم
از باورهایی که معمولا درست از آب در نمیاد و من بی‌ربط بهشون می‌چسبم، چنگ می‌زنم و...... تا نفس کم می‌آرم
همیشه فکر می‌کردم با کوهی از شانس به دنیا اومدم
کافی بود چیزی در دل بخوام، بی‌شک به اندک زمان برابرم می‌نشست
نمی‌دونم کی و چه وقت شانسم رو دزدید و برد؟
قدیما این‌طوری نبودها
نمی‌دونم سی چی این‌جوری شد
ایمانم بی‌شک هنوز سرجاست و خدا در همین نزدیکی و هیچ قراری نیست برای مشکلات دنیوی رو به او ببرم
زیرا با حضور روح او در ما حاجت نه به غیر خدایی هست و نه به حتا دست بالا بردن سوی خودش
روحش درماست که برای زندگی خودمون خودایی کنیم
نمی‌دونم چی بلایی به سر کلید در اتاق خدای من اومده که مدت‌هاست تدبیرو امیدش گم شده
خدا عمر بده رئیس جمهور محبوب که این کلید تدبیرو امید را یادمون داد
تازه فهمیدم چیزی که در همه عمر کم داشتم، تدبیر بود
من امید رو بی تدبیر دو دستی چسبیده و هی سه کردم
حالام که مثل چیز تو گل موندم
کاش می‌شد برای خواسته‌های کوچک و بشری هم رو به جانب شما آورد
کاش روح و .... تعطیل و ما هنوز غار نشین و امورات‌مون توسط شما انجام می‌گردید
ای کاش من یک بز به دنیا آمده بودم
از مرگ هراسی نبود زیرا که شناختی هم نیست تا لحظه‌ی تجربه‌ی مرگ بزی


وروره جادو




بدونم و ندونم هيچ مهم نيست كه چي شد كه اين‌طور شد؟
موضوع اينه كه انگار دارم خل مي‌شم يا از اول بودم و دارم به اوج تكاملي‌ش مي‌رسم؟
اين شب‌ها هيچ خوب نمي‌گذره
هيچ خوب نيست
پر از خالي، پر از سكوت، پر از هيچي..... دائم به گوشه‌اي زل مي‌زنم و به صداي ور وره ذهنم گوش مي‌كنم كه موزيانه بهم طعنه مي‌زنه، طفلكي چه‌قده تنهايي!!!!!!!!!!!!!!
دست و پا می‌زنم به هر چیز که راه داد می‌چسبم از سنگ، چوب ، مته، فرز و .............. فقط باید با خودم مبارزه کنم تا دیوونه نشم
صدای مداوم وروره ذهن چیزی نبود که سال‌ها در مسیرم باشه. دوباره برگشته. نمی‌شه ساکتش کنم
فعلا برم یه‌کاری بکنم پیش از این‌که مغزم منفجر بشه
دلم می‌خواد دو رکعت نماز بخونم
نماز صبر، نماز آرامش
بی‌حساب و کتاب
بی هیچی

برمی‌گردم