۱۳۹۲ آبان ۴, شنبه

قد کشیده



واي خدا، قربون برم هواي پاييزي
اصل جنس، تهرون
یعنی برای هرآدمی،  پاییز به سرزمینی تعلق داره که درش بالغ شده
عاشق شده
زیر بارون راه رفته، قد کشیده
برای من هم پاییز یعنی خاطره‌ی تمام پاییزهای خوب پشت سر
پاییز برای من فصل شکفتن، زنده شدن، رفتن، آمدن و تمام عادات دوره‌ی مدرسه است
و تمام شب‌های عاشقانه‌ی بارانی
پاییز برای من، ورود به مرز جاودانی  


بارون منو به‌یاد ایام دبیرستان مرجان می‌اندازه و مسیرهای اطرافش
عصرهایی که به خونه می‌رفتیم
ساعاتی که کلاس داشتیم، باران می‌بارید و استاد خودش رو خفه می‌کرد و بچه‌ها و بهانه‌ی باران
منو ، شیشه‌ها و پنجره‌ها
خاطره‌ی عشقولانه‌ای از اون ایام ندارم
نسبت به هم سنام گاگول بودم و نون و ماست خودم رو می‌خوردم
در واقع هر چی فکر می‌کنم و یادم می‌آد
به موازات شرارت‌های دبیرستانی هم‌مدرسه‌ای‌ها 
من همیشه در بحر تفکر ، یه گوشه‌ای از حیاط دست و پا می‌زدم
گاهی نگاهم نوک درختان کاج بلند دبیرستان گیر می‌کرد
گاه به بلاهت‌های هم‌مدرسه‌ای‌هام
از این‌که یک جلد مجله‌ی مبتذل هفته‌ها دست به دست می‌گشت و ماه لذت و شادی بود
تا حیرت از بچه خرخونایی که بیشتر ساعات اگه سر کلاس نبودن ، می‌شد توی کتابخونه‌ی بزرگ مدرسه پیداشون کرد
و من‌که هیچ‌گاه جزو هیچ دسته و گروهی، نبودم
حالا هم چشمم لابد درآد که بارون می‌آد و هیچ‌کی
هیچ‌کی باب ذل‌خوشی گلدون‌های اتاق نیست باهاش یک استکان چای اجمد عطری بخوریم
به موزیکی گوش بدیم و مفصل گفتگو کنیم
چای من حاضر و باران می‌بارد
و من مثل همیشه‌ها تنهایم




موزیک‌هام تکراری شده
دلم یه آدم جدید، یه کار تازه
یه چیزی که بهونه به دستم بده یه چند روزی شادمانی کنم
می‌خواد



همین
ختم اخبار


نه نه 
ببخشید یه چیز یادم رفت

همین‌طور که به فکر سرمای نو رس داشتم شومینه روشن می‌کردم
یکی از اخوی‌های عالم صفا پیامک کوتاه رساند که: چونی؟
گفتیم: شرده
پاسخ داد: .......... بغل و بخاری گرم و ......... آینا
آی خنده‌ام گرفت
یادم افتاد به همین چار سال پارسالا ما چه‌طور همین‌جا جسورانه، 
هر گاه میل به بغلی امن و مهربان می‌کردیم
در بوق و کرنا بود و همه دوستان پی گیرمان می‌فهمیدند، 
کجا بودی اخوی؟
که وقتی می‌گم ، سردمه. 
باور کنی این صادقانه‌ترین گزارش لحظه‌ام بود



حالا همه‌ی اینا، یعنی، تو می‌گی، علائم پیریه؟
 
 

 
   

۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

بچه‌ها در ریم که صاحبش اومد



يه روزايي هست.
 نه. 
پنداری من دو تا باشم، آره بهم بر نمی‌خوره اگه بگی:
 یعنی آدم دو شخصیته. 
تعریف علمی‌ش می‌تونه این باشه
نصف شب که از خواب می‌پرم. 
بچه کوچیکه‌ی « ذهن » همیشه خطا کار بی دست و پام که از همه‌ی کرده‌هاش پشیمونه چشم باز می‌کنه
همون موقع اگه دوباره بتونم بخوابم، صبح که بیدار می‌شم، من آنم که رستم بود پهلوان « روح »
خیلی هم بزرگ شدم و می‌دونم چه می‌کنم و ......... اینا 
وقتی چلک هستم این پریشان حالی‌ها بیشتر به چشمم می‌آد
اما یه روزایی هم هست که باز خوابم می‌بره و دوباره بچه‌هه « ذهن »  بیدار می‌شه
گاهی کنگر می‌خوره و لنگر می‌اندازه
اوستای انواع منه بی‌چاره‌ی ذلیل شده‌ی بدبخت
انرژی قعر زمین
حال و روز، بد ترکیب، تو بگو وسط محله‌ی بد ابلیس« ذهن »
بسته به حساسیت ماجرا یه چند روزی همون وسطا « ذهن » پل می‌خورم و انواع تصمیمات احمقانه و .......... خلاصه
یه روز صبح چشم باز می‌کنم و ...
بچه که بودیم یه چیز که برامون جالب بود، باعث می‌شد هی دور و برش باشیم و بهش رل بزنیم
تا این‌که صدای یک از بچه‌ها شنیده می‌شد که می‌گفت:
بچه‌ها در ریم که صاحبش اومد
آره اون همون روزیه که صبح چشم باز می‌کنم و می‌بینم،‌اوه ه ه جون؛ صاحبش اومده
مثل امروز صبح
فکر کن،‌از 25 شهریور افتادم وسط محله‌ی« ذهن »  بد ابلیس ذلیل مرده
انواع تصمیمات از سر یاس، انواع فکرهای نامیمون و حتا معاملات  وحشتناکی که می‌تونست در آینده و تا وقت مرگ منو از خودم بیزار کنه
اولین کاری که کردم تماس با هیئت مدیره و ........... باقی ماجرا
حالا که چند ساعتی می‌گذره و داستان را به‌کل چرخوندم
من آنم « روح » که رستم بود پهلوان
همه‌ی دردم در یک تماس تلفنی نهفته بود و منیتم « ذهن »  که اجازه نمی‌داد
صاحبش « روح » که اومد، زد زیر کاسه کوزه‌ام که: 
 منیت کیلو چنده؟ برو دنبال حل مشکلت
و چنین شد که کل شهرک رو بهم ریختم امروز



چی می‌شه که این صاحبه همیشگی نمی‌مونه تا من همیشه بر محور اقتدار قرار بگیرم
البته هنوز هم می‌خوام خونه‌ام را بفروشم. ولی نه اون‌طوری
به راهش
می‌خوام باقی مانده را زندگی کنم
یه جا نزدیکی تهران، نزدیکی دوستان
آفتاب داغ همیشگی و جریان جدید زندگی
اما مقتدرانه، نه مثل بدبختا
تا امروز جرات نداشتم مستقیم با مالک باغی که دیدم مذاکره کنم
کار را انداخته بودم گردن مشتری خونه‌ام که البته داشت « از وضعیت من و منابع طبیعی که دیگه از امروز با چند تلفن قابل حل شد » کمال سوء استفاده رو می‌کرد
ای پیشونی
این همونه که یه روز به‌خاطرش به آب و آتیش زده بودم
باز جلوی من بگید عشق، تا چشماتون رو درآرم
حال دیگه مستقیم خودم با مالک روبرو شدم و  به‌جای مشتری فعلی خونه رو با خودش معامله می‌کنم
با کلی امتیاز تازه که تلفنی وعده‌اش را داد


فکر کن
اونی که خونه رو می‌خواد ، همسایه روبروی من و من باغی اطراف ملارد می‌خوام
قرار بود مشتری من که شنیده بود مالک حاضر به معاوضه با ملک شماله، زمین خودش رو به قیمت غیر منطقی به این بدبخت بندازه که بعد با ماب تفاوت ملک من رو بخره
که تازه زمان هم لاز داره

این تفاوت منه بی‌چاره با صاحبه‌ است



۱۳۹۲ مهر ۲۹, دوشنبه

موجی‌های دهه‌ی شصتی





طفلی ایی بچه‌های دهه‌ی شصتی، 
طفلی والدین دهه‌ی شصتی
اصلا و اصولا طفلی هر دوی اینا
والدین بدبخت‌شون که اکثرا  تو صف زیر 18 ساله‌ها سرک کشیده بودن کی هیجده ساله بشن برن قاطی آدم حسابیا
بدبخت دهه چهلی‌ها که واموندن   پشت دیوار زندگی
از شانس بلند، همه راه‌ها به هیجده سالگی ختم می‌شد
هم‌چین که اومدیم هیجده ساله بشیم، انواع بلایای زمینی و آسمانی برسرمان آوار شد
انقلاب، گروگان گیری، انقلاب فرهنگی ، جنگ، بمباران ، موشک‌باران و مام چاره نداشتیم
راه دنیا و علم و پله‌های یکی یکی به سمت ترقی بسته شد
یکی یکی رفتیم خونه‌ی بخت، بل‌که پشت جبهه و دانشگاه را حمایت کنیم برای روزهای پس از صلح
خب فکر می‌کنی کم متولد دهه‌ی شصت داریم؟
بی‌چاره‌ها در شکم و بیرون شکم، یه دقیقه وضعیت قرمز بود یه دقیه بعد سفید
برادر من که شبی بچه کوچیکش رو در خونه جا گذاشت تا وضعیت سفید نشد و برنگشتن خونه، نفهمیدن کیانا بدبخت اون بالا جامونده
می‌خوای این مادر مرده‌های دهه‌ی شصت یه نخود اعصاب یا یه مثقال ... داشته باشند؟
یا والدین همیشه پشت در مونده که وقتی بچه بودیم عصر پدر سالاری و بال مرغ سهم‌مون می‌شد
والد هم که شدیم ، آسمان پکید و عصر فرزند سالارن رسید و ما باز به بال مرغ دل خوش

 


اونی که آنی




از فضولی همیشه مردم که سر در بیارم چرا اینی‌که از من هم بزرگتره هنوز آکبند مونده و تن به ازدواج نداده؟
ولی خب به من چه؟
مام سر در نیاوردیم تا................. امروز عصر. 
گاهی ... یعنی ، معمولا یه روز درمیون با هم تلفنی گپ می‌زنیم از مشهد به تهران
از رفقای قدیمی و ..... امروز عصر زنگ زده که بپرسه:
مثلا، اگه آدم یه چیزایی تو زندگی قدیمش بوده نباید در رابط کنونی دلش بلرزه که مبادا طرف بفهمه
مخم اندکی سوت کشید . گفتم:
علی، بی خیال
تو سن من و تو اگه شانس بیاریم یکی رو پیدا کنیم اندکی توجه یا نگاه‌مون رو به خودش بکشه، باید براش کف بزنیم
به ما چه کی قدیم با کی بوده یا چه کرده؟
مهم لحظات حالاست که در مسیر ما قرار گرفته و احیانا رد توجه‌مون را هم زده
یادش بخیر قدیما تا هر کی را می‌دیدیم زودی می‌پرسیدم، متولد چه ماهی؟ سال؟ بابا ننه داری ؟ نداری؟
فکر می‌کردم همین‌طور ریخته تا من برسم و از وسط‌ش یه گلش را بردارم
نگو پیدا کردن اونی که آنی داشته باشه، چیزی در حد معجزه است




نازکشی‌های پدر کو





همین‌طور مثل دیوونه‌ها دور خودم پرسه می‌زنم، تو خونه ول می‌گردم
خونه که نه، بگو سالن شهرداری
خستگی‌هام زیاد شده، ناامیدی‌هام بیشتر، لحظات کسالت آور و توهم زا
تو گویی عین جنس، کانابیتس اصل
ولی این‌که در واقع کدوم‌ور توهم و کدوم ور اصل هم حکایتی‌ست
اصلش این‌که خودم رو گم کردم، بد جور و نافرم
از کل فرمت زندگی، دلم بهم می‌خوره
از آدماش، بن‌بست‌های مداومش
از کل ماجزایی به نام من
حوصله‌ام سر رفته، باید یه جایی برم
یه کاری بکنم
فکر می‌کنم، حالا که مشتری پا به قرص هست و مام که کم آوردیم، همه رو دلار کنم برم یه گوشه انقدر بخورمش تا یه‌جا بترکم
می‌دونی؟
از کجا بدونی وقتی من هنوز چیزی نگفتم؟
بچه که بودم و بعد از هر مرگ پاپ اعظم حضرت پدر قدم رنج می‌فرمود به همراه خانواده و سوگلی حرم که من بودم، به سینما
اول بدبختی منه علی ورجه بود. دلم نمی‌خواست توی اون تاریکی یه‌گوشه بشینم و زل به پرده‌ای بزنم که ازش چیزی سردر نمی‌آوردم. در نتیجه حضرت پدر تا آخر فیلم هر چه پول خورد داشت به دست من می‌داد بل‌که یه گوشه بند بشم
که نمی‌شدم و به‌قول خانم والده خوش‌به‌حال اونی که آخر شب سینما را جارو می‌زد
اما این سگه بگیر و بنشون باقی زندگی ما رو ضایع کرد
رسیدم وسط خط و از هیچی خوش‌حال نمی‌شم
نازکشی‌های پدر کو
امن مادر کجاست
زندگی تلخ بودی هم‌چون زهر

۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

اعتبار عشق








چی می‌شه که ما یه روزی عاشق یه چی می‌شیم  و
یه روز هم با تمام قوا ازش فرار می‌کنیم؟
تفاوت عشق تا نفرت چه‌قدره؟
مسافتی قابل اندازه گیری یا بعدی در ذهن ؟



چه حال غریبی‌ست، این عاشقی
همان‌جایی که عمری عاشق‌ش بودم
حالا ازش می‌گریزم
مثل همه‌ی عشق‌های دیگر زندگی
و این چنین است که عشق بی اعتبار می‌شه

این شب‌ها

 



از اول شب پیدا بود، بناست تا صبح خل بشم
یعنی این روزها آمار عدم تعادلم داره می‌ره بالا
مثل تصمیم به فروش خونه‌ام و فرار از مازندران و هجرت
ها باور کن
من به هیچی وابسته نمی‌شم،‌فقط یه نخود اذیت کافیه تا همه چیز رو ول کنم برم
اذیت و آزار چلک هم داره بیشتر از الطافش می‌شه و دیگر این‌که 
آقا................. من بد جوری تنهام
نه از اون دست تنهایی که با بودن جنس مخالف حل بشه
خیر از جنسی کاملا انسانی
یه هفت هشت ده روزیه دارم اطراف تهرون خونه می‌بینم . دماوند، بومهن، رودهن، کرج، فردیس و ملارد
ملارد خانه‌ی دوسته 
بیشتر رفقا همون اطراف سنگر گرفتن
جمعه صبح داشتیم در حیاط آذر قهوه می‌خوردیم سه تا از رفقا از راه رسیدن
چای پیش از ظهر را در خونه‌ی رفیقی دیگه خوردیم و ناهار ظهر را با جمعی دیگر در باغ‌چه‌ی آذز
خب زندگی یعنی همیسن سرک کشیدن‌های گاه و بی‌گاه روزانه است
نه چسبیدن‌های شبانه‌روزی به هم
و من این را دوست دارم. سی همین دارم خونه شمال رو می‌فروشم
گوش شیطون کر چشمش کور انرژی منفی ازم دور
تو هم بگو: انشالله
می‌خوام این رنگ تنهایی و هوای مدام ابری و بارانی را ترک کنم
قصد کردم زندگی کنم، چند صباح مانده را. زمینی ، هنرمندانه و کاملا زنانه


اعتماد ورم کرده




هیچی بدتر از این نیست که آدم اعتماد به خودش را از دست بده
و هیچی بدتر از اون نیست که زیربارش بری
من رفتم، رفتم زیر بار پذیرش عدم اطمینان به خودم
باور کن
مدت‌هست باورهام غلط از آب در می‌آد. تصمیماتم غلط، کل زندگی‌مون هم که از ریخت افتاده؛ زیرا
مداوم درگیر چه کنم چه کنمیم
پس چه کنم اگه کاری نکنم
فکر کن، من لنگ رو برابر خودم انداختم
از دست خودم و ترس‌های همیشگی‌م که می‌آد درست کنه از بیخ و بن از بین می‌بره
از خودم ترسیدم و می‌خوام اختیار امور رو از دستش بگیرم
ولی به کی بدم؟ 
من ایستادم، دست‌ها هم بالاست، اما کس دیگری جز من هست؟ 
پس چه کنم این اعتماد نکبتی ورم کرده رو؟