۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

زندگی سازان




سلام
صبحت بخير
خوبي؟ چه روزي!! نه؟ الهي شكر
چشم باز كني و هواي تميز تهرون و صداي پرنده‌ها تو رو از جا مي‌كنه 
به دعوت پنجره‌ها
و تو فقط تصور كن ، این همه زیبایی و ما و حزن تنهایی؟
دنیا در جریانه. مردم در تلاشند، زندگی می‌سازند
با هر چه دارند و ندارند 
برخی از ما هم فقط غصه می‌بافیم
برای مرگ آرزوهای کودکی

باور کن کلی از آرزوهایی که گاه ماتم‌شون رو داریم، برای سنین حالا هیچ کاربردی نداره
فقط جا خوش کرده یه گوشه‌ی ذهن
کلی از چیزهایی که بی‌تاب‌شون بودم، کلی خودم رو براشون به آب و آتیش زدم، وقتی به دست آوردم
چیزی نبود که در ذهنم بود
آرزویی بچگانه بیش نبود
آرزوهای حالا دست و پا دارند، خودشون بلدند چه‌طور راه‌شون رو پیدا کنند
زیرا اختیار در دستان ماست
و ما قصد می‌کنیم و می‌سازیم و بهره‌مند می‌شیم
هرچه که نساختیم و نداریم از این روست که یا نخواستیم
یا باور خواستنش درما نبوده
گرنه که به قول بانو میگل
برآن‌چه دل‌خواه من است، حمله نمی‌برم خودم را به تمام برآن می‌افکنم

این زندگی سهم ماست
من و تو
بلند شو و به‌جای یاس و بی‌حالی نقش نوینی بساز و درش باز کن
اگه نمی‌تونی
می‌شه ادامه دهنده‌ی راه گذشتگانی باشی که زندگی را قصه‌ای دردآلود و گره خورده می‌دانند که در منظر خالق هر زجرش هبه است
و خدایی که من می‌شناسم و با هم هر روز چای احمد عطری می‌نوشیم، نقاشی می‌کنیم، قدم می‌زنیم و ....
هرگز درد را دوست ندارد
خدای من عاشق شادی‌ست
خلاقیت و آزادی
شانس زندگی در این منظومه‌ی کبیر شمسی دارای چهار فصل و زیبایی‌های بسیار و...... در دستان من تواست
بلندشو و زندگی بساز


۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

عالم حوا





آدینه‌ای گرفته و ابری
من دلتنگ یه نخود مادری
ها پس چی؟
نه که فکر کردی مادری وقتی می‌آد ما تا ابد مادریم و شاد؟
نوچ
ما
یعنی جمیع دختران بانو حوا
به مهرورزی، تیمار داری، مادری، همسری، خواهری ... تعلقی خاص و قلبی داریم
دلم گاهی برای اداهای مادرانه تنگ و گاه برای بوی پیرهن مردانه زیر اطو
خدا نگه‌داره شانتال رو که شده ابزار ، ابراز محبت ما
محبت مثل چاهه
اگر ازش برداشت نشه، می‌خشکه
و من به قدر جهان در درونم عشق دارم
عشقی برای تمام فصول، 
تمام هستی و تا این عشق برداشت و خرج نشه
درونم غوغایی‌ست

 برای جمعه‌ای معطر ، شلوغ، پر سر و صدا سخت دلتنگم



مادرانه‌های ایرانی




هنوز قدم به دستگیره‌ی در نرسیده بود که عروسکی به دستم دادند
از همان روز اول مشق مادری کردم
به بلوغ نرسیده مرا از هر چه مرد برحذر داشتند و همه پسر شمسی خانم بودند
در جوانی من بودم عروسکی بی‌پدر در بغل و حس تلخ ناکامی در بشر بودن
از این رو ترسیدیم و با سر رفتیم در دیگ آش زین‌العابدین بیمار
هنوز خیلی جوان بودم که باز من ماندم و دو عروسک بی‌پدر
این کل درس تعریف شده‌ی یک زن در ولایت ایران
مادرم گفت، ندید
من شنیدم،
 مثل مادرم گفتم چشم

۱۳۹۲ آذر ۴, دوشنبه

من برگزیده بودم




وااااااااااي خدا جون قربونت برم عجب صبحي

از كله‌ي سحر،  خروس خون با صداي هل‌هله‌ي بي‌ربط خودروها بيدار شدم
ترافيكي عجيب غريب تا دلت بخواد ساعت 7 صبح توي خيابون ما و پيداست ، يكي از مسيرهاي اصلي را بستند و مابقي سرريز شدن اين‌ور
ولي كجا؟
تنها موضوع داغ براي امروز محاكمه‌اي در شعبه‌ي 75 است، از باب بد دهني رئيس جمهور اسبق. که خدا شانس بده ملتی رو به زمین بزنی و بابت چند جرم دم دستی بری اون‌جا
که نه گمانم این همهمه از باب این محاکمه باشه که ربطی هم به محله‌ی ما پیدا نمی‌کنه


برگردیم سر موضوع خودمون
صبحی عالی، عطر چای احمد و حالی رنگین کمانی؛ که امیدوارم مانا باشه
ها چرا که نه؟
حق غنی سازی اورانیوم نداریم که داریم، دلایل برای شادی‌های بسیاری که داریم
حضور در این منظومه‌ی شمسی ، دست چپ در اول کره‌ی خاک
دارای چهار فصل، شب و روز، باد و گرما، آفتاب و ابر
عشق و خشم ............. همه چیز درهم
از جات بلند شو برم دم پنجره و بعد برو بیرون، به سمت بالا، تا  جایی که راه می‌ده. انقدر که زمین نقطه‌ای کوچک و تو درش گم می‌شی
و تو در همین ناپیدایی در اکنون شانس این را داری در زمین باشی، عاشقی باشی، مهر بورزی و سایر مخلفات
این دلایل برای سرور هر لحظه کافی‌ست


از اول بنا نبوده بیایم و بچریم و بریم
اومدیم یه کاری بکنیم، مهم‌ترینش مدیریت بحران‌های روحی و انسانی
نرفتن با دردها، ایستادگی و مبارزه و ساختن هرآن‌چه که از آن خود و یا حق خود می‌دانیم
خوشبختی






بزار از این‌جاش بگم
یه روز اول آذر رفتیم زیر یه تریلی مچاله شدیم. دو سال درگیر بیمارستان و درمان چنان از خودم بازم داشت که تا همین حالاها
از خودم و زندگیم موندم
دوسال زاری و هول و ولا چنان کوبیدم ته چاه که تا همین دیروزا نفهمیده بودم افتادم کجا
تا همین دیروزها من در بستر بیمارستان اسیر بودم
بعد از دوسال خواستیم به حادثه نظم و شکلی بدیم که دل خودم و خدا با هم شاد بشه
گفتم: خره تو تا اون‌ور مرگ رفتی. برگشتی. سی چی؟
تو که همه چیز داشتی قرار بود قدر چی بدونی؟ زندگی؟
در نتیجه افتادیم به وهم و خرابیه آزمون و خطا
اه
پس من برگزیده بودم؟
دیدم چه‌قدر خاص بودم همیشه! پس نگو سی همین بود. نیومدم با داشته‌هام زندگی کنم
منم بناست با نداشته‌ها زندگی کنم، مثل تمام مردم دنیا


آی شایان عاصفی که منو بی‌چاره کردی به این حرف‌ها خوب گوش کن
برای تو نمی‌نویسم، می‌دونم هر روز می‌آی می‌دونم تو هم می‌خونی



به خودمون اومدیم دیدیم گیر یک دنیایی افتادیم که نه تنها حقیقتش خیلی پیدا نیست، تا تهش چیزی دستت رو نمی‌گیره که بفهمی راه درستی رفتی یانه

بخصوص اگه یه کم برای خودت ارزش قائل باشی و سری به اطلاعات اینترنت بکشی و با اخباری مواجه بشی که کل مسیر رو می‌بره زیر سوال
تو موندی و نکرده‌ها و نداشته‌های زندگی که باید بهش ایمان داشته باشی و تا تهش بری
خب من سر هر راهی که قدم گذاشتم، همون‌جا نشستم. چون بلافاصله بهم جواب داد. من از هر مکتبی که آزمودم جواب گرفتم
کله خر بودم و سر بزرگ. لنگر نمی‌انداختم از این سوراه به اون سوراخ هر روز سر کشیدم
در هر یک هم معجزه‌ای دیدم


حقیقت کدام است؟


من


من تنها حقیقت موجود بودم. من و امکانات روح الهی که هر دری را می‌زد
باز می‌شد
این من بودم که در باز می‌کرد
  همه ،  درهایی به اوهام
اشتباه نشه، در هرجای زندگی قصدی می‌کردم، بی شک موجود شده
بخش ورا فراش بی‌حد اضافه بود و کار خراب کن بود
اگر تصادف نکرده بودم.
 اگر مرگ را تجربه نکرده بودم.
 اگر طی دو سال از باب انواع عصا به ته نقاط ضعف بشری سقوط نکرده بودم
بی‌شک الان نقاش یا مجسمه سازی شهره و موفق بودم که نیمی از جهان منو می‌شناخت
نه چون معجزه دارم.
 چون قصدم پوست کلفته
فکر کن اون همه انرژی و قصدی که خرج مرور دوباره ، تنسگریتی، دون خوآن بازی و .........شد، فقط کار کرده بودم
نمی‌گم پیکاسو ولی شهرزادی نامی شده بودم که فکر نمی‌کردم عمرم به بطالت طی شد
و هیچ دلیلی نبود سر از ارشاد و کتابت و ............... هیچ یک دربیارم


در حقیقت طی دو سال اعتماد بنفسم سوت شد، محله‌ی بد ابلیس و به کل گم شده بودم
 بعد هم که نفهمیدیم چی شد به خودمون اومدیم دیدیم ترک عالم و آدم کردیم که در تنهایی از خودم بسیار راضی بودم
خواب بودم. 
نمی‌دونم چرا بعد از نزدیک 20 سال هنوز درگیر تصادفی بودم که ازش 
مثلا جستم؟
 

یک چیز رو خوب یادم داد
مدیریت بحران‌های روحی و زندگی‌م
یاد گرفتم در سخت‌ترین شرایط هم‌چون ققنوس در خودم بپیچم، بسوزم و از نو زاده بشم
 هر حادث امتحانی و پاسخ من و نتیجه‌ی راهم می‌شد و ما هی سوختیم و پوست انداختیم
 باید زندگی کرد
نه
 باید زندگی را ساخت، در بهترین شکل
با خل و خل بازی و مزاحمت دیگران و .......... هیچی از زندگی نمی‌فهمیم جز توهمی همیشگی از دوزخ
هیچ کس مسئول ما نیست جز خودمون
اگر فکر می‌کنی، خدایی یا هر چیز دگر، هنر کن و برای خدت زندگی از نو بساز
این است هنر آدمیت
انسان خدایی در حیطه‌ی خودش، نه بیشتر