۱۳۹۲ آذر ۲۱, پنجشنبه

سرمای بی‌سابقه در صد سال گذشته



وااااااااي خدا جونم چه جمعه‌اي
شنيدي يكي در واگن خاموش سردخانه‌ي ترن از سرما منجمد شد و مرد؟
شك نكن يك نسبتي با من داشت
ديروز همين‌طور گذري و در حالي كه كيسه‌هاي خريد اسباب شيريني پزي جمعه‌ را جابه‌جا مي‌كردم از تي‌وي شنيدم كه:
آوارگان سوزي و ... بعد هم سرماي بي‌سابقه‌اي كه در صد سال اخير سابقه نداشته و .....
حالا بماند كه تا وقت خواب خودم رو كشبم از يك كانال ديگه بشنوم داستان سرماي بي‌سابقه چيه؟
بي‌نتيجه
البته خيلي هم بي‌نتيجه هم كه نه، نمي‌دونم اگر وسط تابستون بنا بود دمای خونه رو تا این حد پایین بیارییم به چند کولر گازی نیاز خواهد بود؟
عمل‌کرد ذهن فوق‌العاده و حیرت انگیزه
باور کن
به‌خدا راست می‌گم
خودم دیشبم تا صبح نیمه منجمد گذر کردم

بعد از خبر چنان سرمایی به جونم افتاد که تا وقت خواب از کنار شومینه تکون نخوردم و کاش به همین‌‌جا ختم می‌شد
کلی رختخواب خرکش کردم به اتاق پریا که تنها اتاق خونه با بخاری گازی‌ست
باقی با رادیاتورها باید ساخت
اگه فکر کنی همین منه منجمد باز می‌تونست جسم نیمه جونش رو روی تخت پریا بندازه سخت در اشتباهی
از روزی که رفته دلم نمی‌آد در اتاقش را باز کنم
چه به خوابیدن روی تختی که بی‌شک هنوز بوی تنش رو می‌ده یا اتاقی سرشار از انرژی‌های پریا
مانند بدبخت‌ها جا انداختم زمین و همون‌جا خوابیدم
ولی چه خوابی
شاید بیمار شدیم و حالی‌مون نباشه؟ هاااااا؟
چون با وجود بخاری روشن و .... لحاف و .... تا خود صبح لرزیدم
مثل بچگی که کافی بود درس نخونده باشم، به قید دو فوریت آرزوی بیماری و من در بستر رو به موت می‌شدم
کافی بود یه‌جای ذهنم رخ‌دادی ترسیم بشه
مانند سرمای بی‌نظیر در صد سال اخیر
مطمئنم بیمار نیستم
اما چنان سرمایی در جانم نشسته که در تصورم جا نمی‌شه


۱۳۹۲ آذر ۱۹, سه‌شنبه

آش ترخينه



از سغر بي‌بي دلم بهونه‌ي آش ترخينه گرفته  تا هنوز
يعني دروغ چرا؟

مزه‌اش كه يادم نبود، الكي بهونه مي‌گرفتم،  زيرا حضرت والده خانم والده اصلا اين‌كاره نبود و با بي‌بي آش ترخينه هم از دهان ما رفت
 يه نخود از بهونه اون‌ورتر غر مي‌زدم كه چرا حضرت خانم والده آش ترخينه بلد نبود
يا چه بسي اگر فقط يك كاسه آش بهم مي‌رسيد كلي از امراض نداشته‌ام شفا مي‌يافت و
ما كه يادمون نيست،  شايد،  حتا ، به خوابم هم اومده باشه؟
مانند بسيار چيزها كه در آرزوش مي‌سوزيم و اصولا كاربردري در زندگي ما براش نيست


تا ديروز كه خانم والده از منزل حضرت خاله اتی مان پياله‌اي آش ترخينه آورد
ديشب كه شب بود و رفت تا امروز و مراسم مزه چشي آش ترخينه بعد از چهل سال

انقدر هول كه تاب نياوردم صبر كنم گرم بشه، نيم بند سر اجاق قاشقي به دهان رسوندم و 
اوه ه ه ه
كانون ادراك جان چهل سال قل خورد و رفت به جايي كه در ذهن شايد دنبال صداي مرحوم الهه يا بنان مي‌گشتم كه با قل قل سماور رنگي بپاشند بر دفتر خاطرات خوب ديرين
ملحفه‌ي لاجورد خورده‌ي زير آفتاب و آسموني فيروزه‌اي
صداي زنگ كاروان كه خبر از عبور شتر مي‌داد يا صداي ناموزون الاع مش‌صفر كه سب زميني پياز مي‌داشت
خيلي به درازا نكشيد كه به كشفي تازه رسيدم
به قول مرلين: صيافت همان قاشق اول بود
با زبون داشتم سعی می‌کردم بفهمم این چیه؟
که یاد خیار چنبر افتادم و این‌که همیشه خیار چنبر به خانه می‌رسید تا با ترخینه هم راه بشه
حالا من خیار چنبر و آش ترخینه دوغ یک کشف تازه کم داشت
من اصلا آش ترخینه دوغ دوست نداشتم و ندارم
مثل عطر قورمه سبزی ظهر جمعه و حیاط خیابان سلسبیل دلم بهونه‌ی بی‌بی‌جهان و کودکی‌ها  رو داشت
گرنه از بچگی هم از این آش متنفر بودم
و امروز دوباره این را به‌یاد آوردم
مانند سایر چیزها 


۱۳۹۲ آذر ۱۷, یکشنبه

یادت نره کی بودی



و آخرین خبر این‌که
ما بچه بودیم و همه دنیامون یه دفتر کاهی و جعبه‌ی گچ پاستل
ضمیمه‌اش عشق و صدای پیانو
بماند به چه بهای گرانی به خونه راه یافت
اما بالاخره اومد و من شدم و سازم و دفتر و رنگ تا تاهل که یارو اجازه نمی‌داد دست به ساز بزنم
کتک و کتک کاری و .... که خوشم نمی‌آد
بعد از متارکه دوباره چار چنگولی افتادیم روی ساز و عوضش کردم و .... تا پریا به سنی رسید که کشف کردیم
این ساز اصولا از روز ازل برای دختر خونه ساخته شده
بعد هم که ان‌قدر از شب تا صبح نواخت تا حالم از هر چه ساز به خورد
البته کلی هم دردسر و ماجرا
قبول کردم من فقط نقاشی بیش نبودم و ساز الهامی غیبی بوده اصلا برای پریا



امروز گفتم بیان ساز رو از اتاقش بیارن بیرون و بره سر جاش
همه رفتن 
من موندم و من
و عشق‌های من یک به یک سربرآوردن
حالا دوباره در 17 سالگی نوک پنجه می‌پرم 
گاه نوازشی به ساز و
با رنگ تا دلت بخواد بازی 
بهشت همین‌جاست
تو بتونی تا همیشه بچگی کنی و اجتماع نتونه بهت بگه بی‌کاره‌ی تن پرور
زیرا تو از صبح خروس خون در کارگاه
چراغ روشن 
وقتی همسایگگان گرام یک به یک پیدا می‌شن من برای خوردن چاشت از کنار پنجره بلند می‌شم
یکی دیروز در خیابون دیدتم می‌گفت: هوا هنوز روشن نیست چراغت روشنه باید اندازه موزه لور کار توخونه داشته باشی
و من شرمنده سر به زیر افکندم که
یادت نیست تا پارسال این پرده کنار نمی‌رفت
چه به چراغی روشن

ما یادمون می‌ره کی به این دنیا اومدیم
یه کی می‌شیم و می‌ریم که هیچ شباهتی به وقت آمدن نداشت

بی‌بغض و کینه


این کار فعلی‌ست
دیروز گذشت و تمام شد
من در امروزم
از بیست سال دویدن دنبال اوهام و فرا ورا هیچ شاهدی جز درونم نیست
منی که بسیار تغییر کرده و نمی‌تونه در هیچ گذشته‌ای جا بمونه



دیروز تولد برادر کوچیکه بود
از صبح براش پای سیب آماده کردم، شب همراه هدیه و حضرت خانم والده رفتم طبقه‌ی بالا که شاید سالی یک‌بار هم نمی‌رم
کاری ندارم
اما این رفتن‌ها نتیجه تمام اون اوهام کاستانداست
عمل‌کردش در من وهم نبود
بیش از این کاربردی نداشت
اصلاح شدم
بی‌بغض و کینه سه ساله با تمام دنیا به صلح رسیدم
همه را بخشیدم
در چشم‌ها نگاه می‌کنم و برادر را محکم درآغوش می‌فشرم
بی‌چاره خودش هنوز سه ساله منتظره ببینه بعد از این همه بخشش و بزرگواری چه خوابی براش دیدم؟
باورش نمی‌شه از وسط اون جنگ و خین و خین‌ریزی ملکه‌ی یخ بره زیر آب
الهه‌ی مهر بیرون بیاد از آب
در نتیجه هم‌چنان منتظر نشسته ببینه این ساز کی صداش در می‌آد
و من به سادگی لبخند می‌زنم و مشغول کاری در اکنون و گوش دادن به ریتم دل‌نشین انوشیروان خان روحانی


 

حالش رو بردم



زیادی طول کشید
به دلیل این‌که تخصصم رنگ روغنه نه آبرنگ و دیگر این‌که
سال‌ها پشت کار به این جدیت ننشسته بودم
حالا هم آبرنگ را یاد گرفتم
هم کاری کردم
اولش به این فکر نمی‌کنم بناست قاب بشه بره روی دیوار








در نتیجه فقط باهاش می‌رم
حال می‌کنم، می‌رقصم و تهش تصمیم می‌گیرم به کی ببخشم یا چه‌کارش کنم؟
او ه ه ه ه 
کلی از آثار تجسمی من در منزل دوستان و آشنایانه زیرا
به هیچی نمی‌چسبم
از هیچی آویزون نمی‌شم
انبار داری نمی‌کنم







 
حاصل ساعت‌ها و روزها کار در انتها به سادگی بذل می‌شه
چون من حالش رو بردم 


« ما که اینیم چه توقع از خالق که هم‌چنان آویزون ما باشه و ما رو بپاد !!! » 

این کار هم تمام شد
در حین انجام یک کار کارهای دیگر هم اتود می‌زنم که خسته کننده نشه
حالا نوبت کار آماده‌ی بعدی‌ست
این رسم زندگی
نچسبیدن
هبه و رفتن










شکار بادها

این تصویر کوچکی از کلی نیمه بزرگه
روی هر برگش وقت گذاشتم و کار کردم
برای هر نور و تاریکی کلی از پایه دوری گزیدم و برگشتم
از دور نگاهش کردم
از نزدیک جوریدم تا قطعه‌ای از پازل تقویمم شد
قابل توجه رفقایی که بر حباب لمه دادن
و به یاد ایام قدیمی که من هم هیچ نکردم فقط دنبال توهم رفتم
نیشت رو ببند
تو حتا نمی‌تونی بچه‌ی کوچیک خونه‌ات رو واداری بگه:
اشتباه کردم
من به راحتی می‌گم
زندگی مجموع این آزمون و خطاهاست
خیلی بهتر از مثل بز یک مسیر رو رفتن و تا ته راه هی از خود پرسیدن:
تنها راه همین بود
تهش درسته؟
نتیجه داره؟
و تا مرگ پاسخی نیست
زندگی تبدیل لحظات از انرژی به ماده است
با ساختن تکه‌ای از پازل من هم از انرژی به ماده می‌رسم
یک کاری کردم بالاخره یا نه؟
بهتر از خرامش اقتدار و به دنبال باد دویدن نیست؟

و شاید همه‌ی اکنون من دست آورد شکار بادها باشه؟

لحظات خلقت

  قبلا اين رو ديدي ؟
كار خيلي قديمه. 
از هميشه كه دوربين ديجيتال نبود كه ما گر و گر از تمامي مراحل كار يا اصلا كار خاتمه يافته عكس بگيريم
تند و تند مي‌كشيدم و مي‌ساختم و اميدوار بودم به نكرده‌هاي بسيار
در نتيجه از خيلي  كارها نه عكسي هست و نه خاطري و فراموش شدن
امروز اين رو از بين كارهاي در حال خاك خوردن كشيدم بيرون
لذتش رو هنگام رسمش بردم. الهي شكر
و بعد تمام
دنبال هيچ كار خاتمه يافته‌اي نمي‌رم
لذتش تمام و من در اكنونم


واين همان كاري‌ست كه خالق هميشه كرده
باز من چند روزي كار را بعد از پايان روي پايه مي‌ذارم بمونه تا اگر ايرادي هست و چشمم بهش عادت كرده
خودش رو نشون بده
خالق حتا اين كار رو هم نمي‌كنه
چون بهتر از همه مي‌دونه طرح و اجرا يعني چي
 در نتيجه اصلاحي نداره
برخلاف شهرداري و ما