۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه

جمعه‌های خوب فیروزه‌ای







سكوت كوچه‌هاي خاكي كه 
گاه با صداي الاغ سفيد حاج اكبر دريده مي‌شد كه فرياد مي‌زد: 
 آي نمكي... نون خشكي
یا آب فروش محلی
يا  هياهوي شوق يك گل 
 در هنگام بازي 



يا 
عطر قورمه سبزي خورده شده و  صداي شستن ديگ‌هاي مسي
 كنار حياط خونه
  مانده‌هاي خاكستر در اجاق كنار باغچه
حتا گلدان گل كاغذي بي‌بي، یا شمعدانی‌های
 كنار پنجره
 ماهي‌هاي قرمز و سياه حوض آبي
عطر اسپندي كه در  محل از اين خانه به آن خانه سر می‌کشید
 تخت چوبي زير درخت مو 
در يك عصر خوش تابستان
 و آجرهاي نم‌زده
يا آسمان فيروزه‌اي را 
همه‌ي زيبايي‌هاي رفته و جا مانده را چه‌طور رسم كنم كه بر سپيدي بومم جاوادنه گردند؟
آيا باز مرا شاد خواهند ساخت؟
هرگز
  من كودك و دنيا آسماني فيروزه‌اي و يك دست داشت
 که خطي بر خود نداشت
نه اكنون 
ميان اين همه هياهو و باورهاي زشت  از اطراف دنياي‌مان؟


فقط یک متن جمعه و یادواره‌ی بی‌بی بود
لطفا نه جدی بگیرید
و نه به من








گرنه این جهان تا پایان برایم
 هزاران قشنگ نادیده
راه‌های نرفته‌ی بسیار
و شوق‌های نجسته‌ی فراوان 
مرا هبه خواهد کرد


 

۱۳۹۲ آذر ۲۷, چهارشنبه

خیرت را عشق است، زندگی



وااااي خدا جون عجب صبحي
شكرت به تماشاي روزي خوش
يعني در چنين صبحي فقط نبود يك ليوان چاي احمد عطري مي‌تونه حالم رو بگيره


كه شكر پروردگار توي اين خونه هر چي نباشه
چاي و شكر هميشه هست. اوه نگفته بودم قند نمي‌خورم؟
به دليل خيلي ساده
خوشم نمي‌آد قند بزارم دهان بعد هول هولي چاي لب سوز رو قورت بدم كه قند از داستان محو بشه
چاي كه مي‌دوني به‌قول بزرگان بايد
تازه دم و لب سوز و لب دوز باشه. هم‌چين كه عطر گل رز رو ازش حس كني
در عطر احمد چنينه درباره‌ي چاي‌هاي ديگه خبر ندارم
نه كه فكر كني اينم مثل عشق چشم بسته دنبالش راه افتاده باشم
خدا به دور
هنگام تولد قبل از تمام هيكل‌م اول بيني مباركم به جهان ورود داشت
بعد داستان پالت و قلم و رنگ که دستم بود به دنبالش اومد

زندگي براي من با روايح زندگي معني مي‌گيره

شامه دارم در حد فاجعه‌ي چرنويل. 
در خواب هم هر نوع بوي مشكوك و بي‌ربط رومی‌فهمم و بیدارم می‌کنه
سي همين هيچ‌گاه خواب يك‌پارچه‌اي ندارم
يا عوامل در عوالم رويا پا پيچ يه نخود خواب ما مي‌شن يا روايح مشكوك و بيگانه
گوشم هم كه نگو خودش آخره رادار آواکس است. 
از صحبت‌هاي همسايه ساختمون بغلي وسط خونه‌ي ماست تا صداي خبر راديو مغازه دار اون دست خيابون
خلاصه كه خدا در اين حواس چندگانه سنگ تمام گذاشته برام
انقدري كه خواب خوش كشدار و عميق يه جوراي حكم شب سال نو داره برام



همه اين‌ها گفته شد بي هدف
از چاي صبح شروع شد
حرف حرف مي‌آره
فكر فكر
مواظب افكار و كلامي كه هر لحظه بر زبان جاري مي‌كني باش كه احكام زندگي تو رو مي‌سازه
پنج‌شنبه‌ي همگي نيلوفرين

من‌كه امروز كلي شلوغم 
ميهمان ظهر، شاگرد، خريد حسن آباد به همراهي اوناس خانواده و .... همگي خير است
كه من تنها به خير مي‌انديشم و خير مي‌طلبم

ما تفرشی‌های قاره تفرش


ایی نظامی گنجوی،
French خالی‌بند هست که از الکی هی گصه عشق و اینا گفته همه بی‌چاره و بدبخت شدیم هر روز منتظریم یه فرهادم واسته ما بیاد هاااااااا
می‌گن:  همشهریان کیمیان ایناست‌اااا
همون که از صبح تا شب فقط خالی‌های گنده‌ی عاشقونه بسته‌

    همون‌نا رو می‌گم
اون سالی رفته بودیم تفرش خونه اون‌یکی بی‌بی تفرشی‌ کیمیان 

خانومه همسادهMommy & Baby بی‌بی بچه کوچولو موچولوش رو خوابونده بود رو پاهاش و هی تکون می‌دا که بخوابه
اون‌وقت بگو چی واسته‌اش لالایی می‌خوند:

لالا لالا   وزیرم
لالا لالا امیرم
لالا لالا حکیمم
لالا لالا وکیلم
لالا لالا طبیبم
و خلاصه از همین حرفان گنده و تازه همه‌شون یه عالمه عکسان زیاد زیاد به دیواراشون زدن که همونان که بعد از بزرگ شدن، همینا شدن
چمی‌دونم
Graduation پدر حساب کتاب و جغرافی و ... همه اونایی که کلی مخ می‌خواد تا آدم بلت شه
همه‌شون همشهریان ایی نظامی  خالی‌بندن، 

تازه خانوم فروغ هستا که من اون شعرش رو دوست دارم که می‌گه، یکی می‌آد که مث هیشکی نیستا
یا اون آقاهه که فیلمان خوکشل مادر و چند دستان و ساخته و

 اون یکی که ... حالا من که اسمان همه‌شون رو که بلت نیستم
باهاس بچه تفرشی
Reading باشی که به جای قصه‌ی شب واسته‌ات همه‌اش گصه ایی پدران ایران Doctor « دکتر قریب » بگن
 تا مث خودشون همه رو از بر باشی
دیدی؟

همونا که وقتی سیب از اون بالا ول می‌شه رو کله‌شون به جا گریه

 یاد جاذبه می‌افتنTeacher یا 
چرا خدا سیب ساخت که ما رو بندازه بیرون و از همونا که منم می‌گم
لابدی منم تفرشی‌ام؟http://smileys.smileycentral.com/cat/4/4_12_13.gif
به خدا راست می‌گم. 
باور کن. 
خودتون همساده تفرشی نداشتین تا حالا؟
تا یه جا پیداشون می‌شه، همه عالم می‌فهمن یارو مال تفرش

 نه که هیشکی تاحالا واسته شون جوکانSmile مخسره نساخته
هی دوست دارن همه بدونن هم‌شهری امیر کبیر و دکتر حسابی خان و هی پز می‌دن

همه‌اش بهم تان شان می‌گن، خدمت‌تان،‌تشریفتان، ایشان و اوشان و تازه اینام اصلنی هیچی نیست
تو خونه که اسم هم رو صدا نمی‌زنن. بهم می‌گن:
صبح بخیر آقای دکتر بعد اون یکی می‌گه: صبح شمام بخیر خانوم وکیل
بچه‌هه می‌گه: بابا جان سرهنگم یا دایی جان اتم شکاف و............ یه اسمانی که آدم مخش تکون می‌خوره
تازه ایی کیمیان اینا که هنوزی بعده هزار سال به باباشون می‌گن: مرحوم پدر یا مرحوم بابا حاج آقا
آدم خوابش می‌گیره تا بخواد بفهمه گراره چی تعریف کنن
تازه یه باغبونی داشتن آقا سید گد ده تا استاد دانشگاه سوات داره
یه چیزانی از تاریخ اینا بلته ان‌گده قشنگ و کتابی حرف می‌زنه که همیشه دلم می‌خواد برم زیر میز
یه عالمه چیزان دیگه اگه یه‌وقت حوصله داشتم از بعضی بچه‌هاشونم می‌گم که
 اگه با سوات نشی مث اینا باهاس


Tuxedo بعد از باباشون
 نون خالی بندی با اسم باباشون رو بخورن
 و هی گصه‌هان باباشون بگن تا کسی نیگاشون کنه

 



حالا هی شما ها بزنین تو سر بچه‌هاتون که:
فقط لنگ دراز کردی؟ 
از فلانی یاد بگیر
تو اصنی هیچی نمی‌شی
گد  خر نمی‌فهمیDoofus
تو حرف نزن بلت نیستی و .... هزارتان دیگه از همینا
  از ایی تفرشی‌ها یاد بگیریید
ببین چه به هم اسمای خوب
Clapping Hands خوب می‌دن
 تا بزرگ شدن هم،  همون می‌شن
دیگه کسی به من نگه گلی تو هیچی نمی‌فهمی
واسته این‌که قلب یکی‌ام که سایه‌ی خودشم قبول نداره

 بس‌که از بچگی به‌گوش از اینا خوندن خانوم 
اینا من که نه Duh
 هیشکی رو قبول ندارن و تازه به شهرشون می‌گن
قاره تفرش
راست می‌گم به خدا
می‌گی نه؟

 از ایی شهرزاد  کاریابیPainter بپرس


 فروغ فرخ‌زاد 


مشاهير برجسته هنر 

 مشاهیر تفرش


۱۳۹۲ آذر ۲۶, سه‌شنبه

ترس زندگی



برم قربون خدا با اين خورشيد و آفتابش
برم قربون خدا با اين آدم دوپا
دنيا عجيب و هميشه نامكشوف مي‌مونه
و مهم‌ترین اسرار خدا انسانی‌ست که روی دوپا راه می‌ره، عاشق می‌شه
خشم داره..... و گاه قاتل و متجاوز و گاه شیرین و فرهاد
این ماییم و دنیایی وسیع برابرمان
بی‌این‌که تا ته عمر سر دربیاریم کجا و کی بودیم و چی رفتیم
از عشق سر خورده شدیم ، عشق مرد
از محبت دست شستیم، با زیبایی به بدی نشستیم .... زیرا از اول پنداشتیم همه چیز خوب است
جهان و آدمیان را باور داشتیم هم‌چون پدر و مادر
امنیت جهان کودکی چنان ما را با خودش می‌بره که گمان می‌بریم فقط جفتی بال کم داریم تا به وسط زندگی 
به تنهایی بپریم
همگی با سر رفتیم توی دیوار که این‌چنین جهان و آدمیت از ریخت افتاد
 


به همه بدبین شدیم
از عشق دل کندیمژ
وفا و صفا را گم کردیم
در چشم هم نگاه نمی‌کنیم
بسیار ترسیدیم
و بر علیه هستی اعلام جنگ می‌دیم 
که اه بر تو ای زندگی که این همه بدی

زندگی همیشه از زمان آدم تا هنوز همین بوده

امنیت خانه‌ی پدری و آغوش مادر را به وهم باور غیر فروختیم و از زندگی جمعی دور افتادیم
زیرا که از زندگی ترسیدیم
 
 

۱۳۹۲ آذر ۲۵, دوشنبه

انسان خدایان



دیشبی هم‌چین بین خواب و بیداری یه چیزی وارد ذهنم شد و خواب بر ما حرام گشت
مواقعی هست که به‌طور غیر منتظره وقایعی رخ می‌ده که شاید تا آخر عمر نمی‌فهمیم چی شد که این‌طور شد؟
یه چیزی تو مایه‌های جادوی عمومی
مثلا
انتخابات اخیر
از اول که اصولا قصد شرکت نداشتم، دروغ چرا از کل انقلاب تا هنوز دو سه باری بیشتر در این مراسم نمایشی شرکت  نکرده بودم
نه سی مخالفت با نظام
سی این‌که من از سیاست هیچی نمی‌فهمم و رای دادن به افراد ناشناس در ذهنم کارما سازه
بعد هم اصولا به طور ذهنی دکتر قالیباف به نظرم بیشتر مرد عمل می‌رسید تا دکتر روحانی
اما روز رای گیری بی‌آون‌که بفهمم چرا
جریانی من رو با خودش برد تا به خودم اومدم ، در محل اخذ رای بودم و بر روی کاغذ نوشته بودم
دکتر حسن روحانی
نمونه کلی‌ترش وقایع اخیر « مسی و خانم گزارشگر » و موج هجوم فرهنگ آریایی در شبکه‌های اجتماعی
یا از همه مهمتر انقلاب سال 57 که نفهمیدیم چی شد که خرد و کلان در کوچه‌ها بودن
خلاصه که یه چیزی در حال تاثیر گذاری بر ماست که فقط امیدوارم زیر سر شوالیه‌های معبد نباشه

اینم طنز اول صبح


خوبی 
خوشی
سلامتی؟
دماغت چاقه؟
کیفت کوکه؟
الهی شکر
بفرما چای تازه دم عطری
بفرما لقمه‌ای مهربانی
 
امروز از آن شما باد ای انسان خدایان

شوق آفرینش


تا وقتي سرگرم كشيدن و مشق خلقتم، 
با دنیا کاریم
نیست

منم و دفتر سپید آفرینشم
صبح با شوق‌ش از تخت می‌پرم و تا آخرین ذرات نور با شوقی کودکانه و شیرین می‌رم
تا
پایان کار
بعد دیگه در ذهنم جایی نداره. قدیما کارها رو قاب می‌کردم و می‌نشست روی دیوار
مدت‌هاست دیگه کاری قاب نمی‌کنم
نمی‌خوام با نصب کار بر دیوار اعلام کنم که این منم،‌این کار تا این‌جا آخرین کار و در نتیجه بین کارهای کهنه گم می‌شه
از جایی که فاقد حیات و جان و رشدی هم نخواهد داشت و در حافظه فراموش می‌شه
همین‌جوری‌ها به راه و روش شما پی بردم
بین ابزار کارگاه بود که با شما آشنا شدم
شما هر لحظه، صرفا ذوق خلقتی
چرا باید منتظر بنشینم پس از نمی‌دونم چند هزار یا میلیون سال هنوز به نظاره‌ی اعمال من دل خوش باشی
و چوب خط بزنی
تو شوق آفرینشی
خلقتی پس از خلقتی دیگر

۱۳۹۲ آذر ۲۴, یکشنبه

بازگشت به خويشتن خويش


اينم تمام شد
بريم سراغ كار بعدي
مگه مي‌شه بي‌كار بگردي و دچار ذهن توهمي نشي؟
و اين نجات من از تمام اوهام پشت سر
بازگشت به خويشتن خويش


از همون پارسالا




تابستونا فکر می‌کنم ، 
فقط تابستون می‌تونه من و کانون ادراک گرام را سوت کنه به بچگی
زمستون که می‌شه،
 نیاز به شنیدن صدای سوت کتری روی بخاری
بافتنی بافتن‌های شبونه از ترس سرما 
کنار شومینه و دیدن تی‌وی یا تماشای برف پشت پنجره‌ها
نفس کانون ما رو چنان می‌گیره که تو گویی در همه عمیر از یک تا شانزده سالگی در این جهان زیستم
هر صبح سیستم ریست می‌شه و داستان از همون پارسالا از نو ادامه پیدا می‌کنه