۱۳۹۲ دی ۲۸, شنبه

بعضي روزها




بعضي از روزها چراغاش سبزه
درها همه باز، لب‌ها به تبسم مزین و هیچ دست اندازی در مسیرت نیست
هر دری که بزنی بازه و نه،
 معنایی نداره
بعضی روزها قرمز و به هر طرف که می‌ری و به هر چه که دست می‌زنی،‌
تا اطلاع ثانوی در دسترس نمی‌باشد
همه چراغ‌ها قرمز و چاله چوله‌های مسیر، بسیار

یه روزهایی هم زرد
 هیچ خبری نیست ولی تو یه چیت می‌شه
مثل امروز من
انگار موریانه‌ها ریخته وسط ذهنم
تصاویر برفکی و صدای خش خش از گوشت دور نمی‌شه
انگار یه ولوله‌ای درونت هست
صدایی ان‌قدر دور که بهش نمی‌رسی تا مفهومی بشه، آشکار
سرم درد می‌کرد برای دعوا و دنبال بهونه بودم از صبح ان‌قدری که به‌خودم اومدم دیدم حین شستن دست و رو درگیر اینم برم یه زنگ بزنم به این هیئت مدیره‌ی بی‌عرضه‌ی شهرک و یه حالی ازشون بگیرم
شک نکن که کردم و نگرفتم
یعنی تا پای اقدام هم رفتم
ولی دور از جون تسخیر که نشدم تا ته سوژه و وسط محله‌ی بد ابلیس برم
همون سه چهارتا احوال پرسی اول آتش‌فشان فروکش و به خنده گذشت
اما اگر این‌کار در روز چراغ قرمز انجام بشه
مطمئن باش از تارزان هم وحشی تر می‌شم
این همون داستانی‌ست که برخی به حضور غیر ارگانیک‌ها در ذهن ربط می‌دن
و البته بر منکرش لعنت عمری خودم این‌کاره بودم

این اخوی بنده که در طبقه بالای این عمارت پدری و بر فرق سر من سکونت داره
یک میز بیلیارد به چه عظمت کاشته رو سقف اتاق تی‌وی ما
گاهی شب‌ها و چه ساعت‌ها چند نفر یا خودش تنها دور این میز این ور و اون‌ور می‌شن
و خودشون رو هلاک می‌کنن که کدام توپ رو بزنه که
 بخوره به اونی که
 بعد بره به ..... عمرا که فکر کرده باشی حتا تا الان چوب‌ش را لمس کرده باشم
منظور، حرکت توپ اول به قصد رساندن توپ سه یا چهار به سبد کنار میز
حالا تو فکر کن امواج غول‌پیکر این کائنات با این عظمت  و این همه سیاره و ستاره و ماهواره و طیاره و .... کمتر از امواج زپرتی موبایل و مکروویو هستند؟
اگه ونوس بره اون‌جای بهرام بعد بشینه روبروی مریخ که نزدیک زهل باشه و چی‌چی‌ چی‌چیه فلان ممکنه احوال  ما 
بنفش
خکستری
قرمز و نیلی یا کبود و زرد بشه یا برعکس‌ش 
یا هزار دلیل دیگه‌ای که قطعا انسان‌های نخستین این‌همه فاز تو فاز درگیری نداشتن
چی می‌مونه از انسان امروز یعنی ما
که بخواهیم بچسبویم به ماورا؟







۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه

ایام عید



منتظری بگم :
دلم از اون جمعه‌های خوب بی‌بی می‌خواد. که عطر قورمه سبزی و دود اسپندش تمام محل رو پر کرده باشه؟
نه. امروز یک جمعه‌ی دیگه است
یه چی تو مایه‌های ایام عید و خونه تکونی‌هاش
امروز منم و صادق و امر مهم نظافت برای مهمانی که در راه دارم
اما از جایی که از انواع انرژی و ..... چشم‌مون ترسیده، نمی‌گم میهمان کیست
دیشب تا بوق سگ بیدار و کار داشتم 
صبح خروس خون هم صادق از در درآمد
اما من پر از انرژی بودم،‌با این‌که هنوز اندکی خوابم
پلکم به زور باز می‌شه ولی قلبم به سمت جهان گشوده است
خدای زندگی همه را مالامال شعف ساز

این زندگی تو را دوست دارم با تمامی زیبایی‌هایی که داری و گاه نمی‌‌بینیم
زیرا در جهان را به سوی تیرگی‌ها گشووده‌ایم و باور نبود تو
در وجود سرشار از توی مان

انواع در


ای خدا
در دنیا رو به رومون نبندی

بعد از باز و بسته شدن انواع درهای زندگی
چشم‌مون به انواع ورود ممنوع‌های جهان مجازی روشن شد
یکی از دوستان پیغام داده:
فلانی را می‌شناسی؟ من بلاکش کردم
خب حتما دلت خواسته. ولی چرا؟ اون که بچه‌ای بیش نیست؟
- مشکوک می‌زد
بعد از دو روز:
صفحه رو به روش باز کردم
خب پدرجان این‌که در بهشت نیست که با جار باز و بسته کنی
با یکی حال نمی‌کنی، حذفش کن. دیگه چرا جار می‌زنی؟ نه‌که بناست بعد از بلاک شما در دنیا به روش بسته بشه؟

كله بابا كاستاندا



براي آخرين‌بار
كله بابا كاستاندا
هر چي. 
خودش مي‌دونه من چي
البته از كجا بدونه و چي بدونه به من مربوط نیست
هی ما جز زدیم به این بهمن که بابا جان من وقتی آینده رو در رویا می‌بینم....... یعنی این آینده یه‌جایی به تصویر نشسته و هنوز به
تجربه‌ی فیزیکی نرسیده
به همین خاطر وقتی او می‌گه:
 همه‌ی احوال حال و آینده‌ی شما در لوح محفوظ ثبت است. 
ذهن‌مون که می‌ره پیه کرم چاله‌ها و تونل زمان و... اینا پس یعنی همه این‌ها در همون لمحه‌ی آفرینش به‌وقوع پیوسته و .... در نتیجه
این خدایی که باورش دارم.
 در هزاران مسیر ملاقاتش کردم در اعتقادات کاتولیکی کاستاندا و هیچ قومی حتا خود مسلمونا جا نمی‌گیره
بهمن خان دهان می‌گشود و ... سربلندم می‌کرد به تکفیر و ناسزا
وای که بهمن کاستاندا که مرد دعا کن هیچ‌کجای زندگیت دیگه سر راه من قرار نگیری که من کاریت نداشتم
نون و ماست خودم رو می‌خوردم و هربار اومدی و از پسه کله گرفتی و بردیم به ناکجا
اسباب خریت خودم بودم
شاید یکی بگه بفرما چاه
القصه که امروز دفتر رویای سال 90 رو نگاه می‌کردم رسیدم به واقعه‌ی دزدی خونه‌ام و .... تا حتا دیدن و شناسایی خود شخص دزد  که پاک فراموشم شده بود
زیرا اوستا بهمن به مته چپونده بود تو مخم که آقایان سارقین چیزی جز موجودات غیر ارگانیک نبوده و .... وای خدا
چرا من هی خر می‌شم و جهالت می‌کنم؟



باور می‌کنی خواب ندارم
دلهره‌ی وقت رفته و کار نکرده و یک عمر حیرانی در برزخ مرگ و اوهام
بیست  سال عمرم رسما حرام شد

خدا کنه تهش چیز خوبی ازم دراومده باشه
غیر از تصویر زنی خل وضع  که در جنگل به تنهایی
 شاده

۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه

این ما و منی



رفتم دم پنجره و نفسی عمیق و بارونی کشیدم
جیگرم حال اومد
یادم به روزگاران قدیم افتاد و عصر جاهلی که نمی‌دونم از کجا باب کردم که هوا بس شدیدا،‌ دو نفره و بارونی‌ست
وای خدا
یعنی ربطی به سن سجلد احوال داره یا تجربه ؟ 

اگه مال سنه
پس این ورپریده گلی چی می‌گه که بیش از شخص شخیص خودم همیشه حال کرده و می‌کنه؟
هنوز گلی پیشتاز زندگی منه
پس نه پیر شدم
نه عاقله
نه کامله
هنوز در دوازده سالگی و جیاط نارمک پرسه می‌زنم

 یا این‌که

  مگه دلم بخواد برم زیر بارون، یکی دیگه نباشه لایقش نیستم؟
حال نمی‌ده؟
نمی‌چسبه؟
سی چی؟
که چی؟
و من که هیچ وقت نرفتم 
چون دوست نداشتم هوا دو نفره باشه و من تک نفره
نه که ار فرط خانومی
از ملاحظات اجتماعی و .... لوازم جانبی و همه چی جز حقیقت حضورم در اینک و این‌جا
لحظاتی غیر قابل بازگشت و تکرار لذتی که در این لحظه تنها فهم کردنی است
نه حتا ساعتی دیگر
شاید؟
و من همیشه‌ي دیروزها را به بند این ما و منی سپردم
 باید زندگی کنم 
همین طور که این هزار ساله کردم
با انواع ژانگولر بازی صرف ادای احترام به خودم



همزاد پنداری



وقتي روزي بيست بار موي شانتال از زمين جمع مي‌كنم،  به‌قدري خسته مي‌شم كه گاه با خودم مي‌گم:
پريا كه بياد بايد با خودش ببرش

نمونه‌اش همين نيم‌ساعت پيش كه ذهنم رفت دنبال ميكرو چيپ و مراحل خروج و شانتال راهي شد وین پایتخت موسیقی
بعد شب اول و شانتال غریبی می‌کنه، کز کرده گوشه اتاق و سرش رو خم کرده
مثل مواقعی که یه کار بد می‌کنه و می‌ترسه دعوا بشه
احیانا یکی دو وعده هم غدا نمی‌خوره و.... همین‌جا بود که با دست تصویر دهنی رو دریدم که
بی‌خود کرده
این‌که دیگه لنگ تحصیل و استعداد فوق طبیعی نیست که لازم باشه بره فرنگ
همین‌جا خوبه
همین مونده بود غصه‌ی شانتال دور از وطن رو بخورم
رفتن پریا با رجعت به عالم هنر پر شد و حضور شانتال
شانتال که بره چه کنم؟


همین نقطه‌ی خیلی خاص نیاز ما آدم‌هاست
نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن
برای من در اینک دیگه مهم نیست موجودی که بهش محبت می‌کنم پاره‌ی تنمه یا موجودی از سر اقبال روی آورده بدین‌جا
مدتی‌ست احساس همزاد پنداری شدیدی با خانم مهربون و ثروتمند کارتون بچگی، گربه‌های اشرافی پیدا کردم
ده‌هزار بار خدا رو شکر کردم این‌جا ایران و فرانسه نیست
چه بسی منم شانتال رو تنها مونس و همدم این روزگارم رو که تا به حال کوچکترین بدی یا نافرمانی ازش ندیدم و این همه باهاش بده و بستون محبت دارم و طفلی از صبح اگه اجازه بدم می‌آد توی کارگاه و می‌شینه همین‌جا رو موکتش فقط کافیه جلوی چشمش باشم  رو
وارث قانونی همین چهارتا خنضر پنزر می‌کردم

باور کن اصلا مهم نیست کی چی درباره‌ی ما فکر می‌کنه
کی چه قضاوتی ما رو می‌کنه
مهم لحظاتی‌ست که در تنهایی زمین را چنگ زدم و کسی کنارم نبود که از این پس بود و نبودش تفاوتی در زندگیم داشته باشه


القصه که اگر کسی چیزی در زندگی و راهت داری محکم نگهش دار و قدرش رو بدون
زیرا کسانی هم هستند که در طی آمد و رفت در این دنیا فقط دوست داشتن و هرگز دوست داشته نشدن


خدایی نکرده نه‌که فکر کنی من هم در این نقطه نشستم
هرگز
یعنی اجازه نمی‌دم
من با خودم هر  جا که هستم مهر می‌برم
می‌کارم
جا می‌ذارم و برمی‌گردم
غیر از این حق ندارم طلب ارث پدر کنم

همیشه شکوه می‌کنیم که این دنیا به من چه هدیه داد؟
در حالی‌که باید نخست از خود بپرسیم:
من به این دنیا چه هدیه داده‌ام

البته این دو سه خط آخر ته مونده‌ی خاطری از شعر مارگوت میگل بود که خیلی هم درست یادم نیست


۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

مدينه‌ي فاضله







همه  دنبال یه مدينه‌ي فاضله هستيم
تمام عمر
بسته به همت و غيرت‌
يا پررنگي حس اين خاطره  دنبالش مي‌ريم
برخي يه نموره باورش دارن و باقي خيلي زياد
 يا زياد خالي
مهم اينه همه يك خاطره‌ي خوب و دور دست در احساس‌شون دارند كه به‌خاطرش صبح چشم باز كنند
و شايد حتا اين اتوپيا بخشي از خاطرات ضبط شده در ژن ما باشه؟
به هر حال يه روز اشمش عشق و روزي هجرت .... باقي هم كه يا از اول خل بودن و يا عاقبت خل مي‌شن
نمي‌دونم اين شهر نمونه‌ در كجاي خاطره‌ي ما ثبت شده
ولي همه‌ي ما حسي خوش به ناشناخته‌اي آشنا داريم
كلي آدم هم از بابت زيادي يادآوري و دور از دسترسي موضوع كارشون به اعتياد يا جنون و حتا گاه فحشا مي‌رسه
موضوع فرماني ناشناخته در ذهن ناخودآگاه ما هر لحظه حضور داره
مال من يه روز مي‌شه خاطرات خوب بي‌بي
يه روز هم باغ خوب كودكي
يا آينده‌اي دور دست
مثل پنداره‌ي اوهامي تابستان گذشته‌ي من و هجرت به ملارد و باقي داستان
به هر ضرب و زوري شده مي‌خوام تصويري بسازم كه برام حس بهشت داشته باشه
همين حس رو هنگام ساخت چلك داشتم
اما
هزار ساله يعني بعد از تجربه‌ي مرگ و تجربه‌ي حضورم در بي‌ذهني ياد ديگري به خاطراتم افزود
عالم بي‌غمي و آرامش
بدون ذهن ور وره زن
حالا باز ما تا دهن باز مي‌كنيم كه آره بعد از اون حادثه جهان من تغيير كرد 
همه بپرن كه: 
- چه تصادفي! منم يك بار مردم




 
اینم حکایت زمانی‌ست که در به در دنبال نیمه‌ی گمشده بودم
اون‌که حیفه این‌جا تمومش کنم
در پست بعدی می‌گم

خب ابوي، اخوي، سببي نسبي رفيق  همسايه
پس چرا هنوز مثل بز در رفت و آمديم؟
چرا هيچ تغييري در تو رخ نداده؟
تو كه هنوزيه خروار من داري و ... اينا از داستان نزنيم بيرون برگرديم به مدينه‌ي فاضله
خاطره‌ي 
فاصله‌ي
 رسيدن اسپرم به تخمك تا تولد


۱۳۹۲ دی ۲۳, دوشنبه

ایران شاه

وای خدا جونم
ما که همگی گله‌ای و رمه‌ای افتادیم از پی هم یک عمر
حالا که دیگه کار به‌جاهای باریک هم کشیده
نگاه می‌کنیم
اما نمی‌بینیم
فکر نمی‌کنیم
توجه نداریم
همگی مسخ شدیم
توی فیسبوک این تصویر رو گذاشتم و زیرش زنجه موره زدم که یکی بگه به نظرش شخصیت این نقاشی کی یا چیست؟
تاکید کردم صرفا گدایی لایک نیست.
می‌خوام بدونم کجا ایستادم؟
باید خودم هم کنار کارم باشم تا توضیح بدم
بابا کدوم قالی خودش رو می‌بافه؟
این خانم داره خودشخودش رو می‌بافه
بعد اشاره کنم به شیر زرینی که هزاره‌ها سمبل ایران بوده و الی آخر؟
فقط لایک می‌کنن حتا نمی‌خونن 
نمی‌بینن
وقت ندارن باید تند تند لایک کنند
از لایک عقب نمونن که جماعتی ممکنه ازمون دل‌خور بشه
تازه اونم نه
آدم‌های دوپایی هم که مقابل بوم بزرگ ایستادند هم باز نفهمیدن قالی و لباس بانو یکی‌ست
اسم این مجموعه کارم را گذاشتم ایران شاه  
این و کار زیری عروسی ایران بانو
 

خواستن توانستن و و و و




اگه بدونی این روزها چه‌قده شاکی‌ام از خودم و کاستاندا؟
از اون بهمن که هر از گاهی مثل اجل‌معلق خراب می‌شد رو سرم که :
خاک برسر. تا ابد برو دنبال همین کارهای احمقانه، نقاشی و ساخت ساز و .... تا عشقولانه
مام هی مثل بز سرمون رو انداختیم پایین و رفتیم تا بی‌کرانه
مهم نیست کجا می‌ری. کافیه قصد جایی رو بکنی، بی‌امان روزی چشم باز می‌کنی و خودت رو وسطش می‌بینی
این اقتدار و انرژی روح الهی تو و منه
نه شعبده‌ی راه
نمی‌دونم چه‌طور می‌شه که این‌طوری می‌شه؟ 
عده‌ای دری دیوونه و دوگانه به دنیا می‌آن و عمری مثل من همه‌ی زندگی را تلف می‌کنند ، پی‌ه خیالی ناب
نمی‌دونم شاید هم بی‌خود نبود
قطعا که نیست و من هیچ گاه آدم قدیم نیستم و نمی‌تونم دوباره باشم
شاید اقتدارم هم از همون‌جا هنوز سرچشمه می‌گیره؟
به هر حال کلی از خودم شاکی‌ام که از بچه‌هایی به‌قدر نصف سن خودم عقب موندم
ملت کلی کار برای ارائه دارن و من دارم یکی تو سر خودم و یکی توسر بوم که برسم برای رنکینگ طلا
برنز و نقره و ایناهم باید ولی ته قصدم بین‌الملی‌ست
چرا که نه؟
من می‌رم 
شما شاهد
ببینییم می‌رسم
همه‌ی زندگی هر چه را با تمام قصد درونی خواستم، به دست آوردم
مثل تو
تابلوهای کهنه‌ی دلتنگی رو بنداز دور ببینی چندبارخواستی و توانستی؟


وا نده، پا بزن






زماني فكر مي‌كردم:


زندگي بوم سپيدي‌ست و كافي‌ست من نقاشي‌ش كنم
كه البته هست و برمنكرش لعنت
يه اما داره
اين‌كه حالا فهميدم بايد ياد مي‌گرفتم\ از گذشته چشم بپوشم
نگاه به آينده كنم و تا مي‌تونم
نقاشي زبر دست باشم
کافی نیست هی بوم خط خطی کنیم
باید بلد باشیم چه‌طور چرک و سیاهی گذشته را پاک
تا قلمت کثیف نشه
بعد با زیرگی طرحی نو جایگزین طرح کهنه کنیم
همگی بریم کلاس نقاشی بل‌که زندگی را تازه کنیم





این‌که به دنیا نق بزنیم، هیچ سودی نداره
باید روی سیاه زندگی رو رنگین کمانی کنی
از بیست سالگی موهام سپید شدن، تند تند
هزار ساله سپید مو را به رنگ سیاه و 
دشمن ناامید کردم
چرا با بوم زندژی نسازیم؟
وا نده
هیچ‌کس مسئول ما و نیازهای ما نیست
هیچ کس قرار نیست به ما شادی و رضایت هبه کنه
هیچ عشقی قرار نیست زندگی ما را زیر و رو کنه
وا نده
با چنگ و دندون 
این زندگی،‌لحظه لحظه‌اش
حق‌مونه