۱۳۹۲ بهمن ۱۲, شنبه

خیال باظل



یعنی
به‌قدری تکراری‌ست برخی حکایت‌ها، که چشم، بسته و ذهن درگیر 
 گفتن‌ها

با لیوان چای احمد عطری، صبح‌گاهی خودم را به خاکریز گندم رساندم
تا فقط بگم
از بغض‌های بسیار
از تکرار تکرارها
از خستگی‌های به‌جا مانده از انتظارها
انتظار، قدری محبت
تکه‌ای صفا
مشتی، یک رنگی، قربیلی انسانیت
از خود به تنگ آمدم



همیشه  از همین نقطه شروع شده
 می‌بخشم، رها می‌کنم، می‌رم،‌می‌آم و هزار طرح برای محبت‌ها
صمیمیت و خانواده بودن
و همیشه اطرافیانند و سوء اشتفاده‌های بسیاری که به من می‌نمایانند
من موجودی هستم صرفا بهره خدمت و دوست نداشته شدن
بانک سیار و ظپنده
زنده‌ای که حق ندارد زندگی کند، امید داشته باشد، به آینده‌ای نظاره کند
موجودی خسته و ندیده‌ی این سال‌ها
زودتر این سفر تمام بشه
زودتر خودم بمونم و شانتال
زودتر کسی نباشه بهش محبت کنم و مهرم را هبه‌ی شاگردانی کنم که حداقل از من طلبکار که نه
گاه شاخه‌ای گل هم می‌آورند، یا شانتال که از همه‌ی موجودات جهان بی‌توقع‌تر و مهربان‌تر است
شرم نمی‌کنم اگر بگم


هرگز در زندگی دوست داشته نشدم، ز‌یرا
خواستم بیش از توانم باشم و شدم تهمتن
بی‌حق و ادعایی در زندگی دستمال نظافت بردست
بانکی سیار در همه عالم
از من فقط بوی پول به مشام دخترانم می‌رسد و طلب ارث پدر



شرم بر من زاد و رود من
 اگر به آرزوی‌شان برسند
 

از من تا تو






همیشه
از همان آغاز
همین‌گونه چنین بود و چنان شد
منم و خروارها دانه‌ی مهر
دیگرانند و 
برچیدن شاخه‌های باور
من

در جمع، هیچ



ما طلبه به دنیا آمدیم
درمانده‌ی محرک و پاسخ
ما از شناخت خویش عاجزیم
وابسته‌ی رسیدن‌ها
ماندن‌ها
رفتن‌ها
نگفتن‌ها
نماندن‌ها
ما در تنهایی کاملیم

طلب


تا هنگامه‌ی داغ نرسیدن‌ها
همه چیز ممکن می‌گردد
به محض رسیدن‌ها
دیدن‌ها
باریدن‌ها
گفتن‌ها
شنیدن‌ها
ناممکن
ناشدنی می‌ماند

شایدها



برخي از ما همان به كه تا آخر عمر تنها و يا مجرد باشيم
شايد هم برخي از ما بهتر نبوده كه چنين باشيم،چنان گشت تا چنين
شديم؟
از بخت یاری ماست شاید
که این‌چنین شدیم؟

۱۳۹۲ بهمن ۹, چهارشنبه

من، هستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم




دیشب کلی از خارج برگشته این‌جا جمع و از خارج می‌گفتند

از طعم بد مرغ، گوشت، شیرینی آن هم از نوع خامه‌ای
از خرید یک کیک سه نفره به قیمت صد هزار تومان ایرانی از حسرت باقالی پلو با ماهیچه‌ی عالی
از خالی حضور مادر، کوچه‌های کودکی و .... چنان که افتد و دانی
می‌فهمم نبودن آزادی، نبود امنیت کافی‌ست دیگر وطن، وطن نشود. یعنی خیلی هم از این موضوع مطلع نبودم تا هنگامی که اولین نه بزرگ را در ارشاد شنیدم
بعد در قضاوت‌ها در نقاشی‌ها یا حجم‌هام دیدم
در تک تک لحظاتی که حرفی برای گفتن داشتم و راهی برای ارائه‌اش نبود
اما
آره
بذار خودمونی بگم
دوست دارم خارج زندگی کنم، امکانش را هم دارم، برم بزنم، بریزم، بپاشم، ببرم، بیارم ..... هر چه به ذهن می‌رسه
در لحظه خلق کنم
اما
برای کی؟
من
در این‌جا حرف برای گفتن دارم
برای تو و او و کسانی که هم‌زبان و هم گلم هستند
باور ندارم شیوخ کبیر هم بی دردسر سر به بالین خفتن گذاشته باشند و انگی بر آسمانش نخورده باشد
حتا شیخ اجل سعدی
من شیخ نیستم
خودمم
شهرزاد خالی
یک زن رنگ گرفته در بستر ایران،
 قد کشیده در پشت پستوهای ارشاد
زنی معترض به هر‌آن‌چه هست و هر آن‌چه که بود و دیگر نیست
من، زنم
دختر خالی حضرت پدر،
 خواهر مکرمه‌ی ابوی گرام، 
سبیه‌ی مرحوم اشرف الحجاج، 
ولد مرحوم حاج آقا پدر عمران و آبادی، 
ضعیفه‌ی حضرت والده که از کودکی تا هنوز باید از پسر شمسی خانم بترسد
با هزاران بند بر دست و پا
با هزاران عنوان کذا و کذا
 من
اگر من هستم؟
در همین خاک،  بی دردسر بی گیر و گرفتاری
به تجربه‌ی خویشتن خویش مشغول و در این مبارزه نخواهم باخت
در این خاک ریشه‌های بسیار دوانده‌ام و خواهم دواند
رد پای بسیار دارم و خواهم گذاشت
زیرا من هستم
در همین کشور که هر که غیر ما در آن هست
جملگی خارجی‌ باشند و من که با افتخار ایرانی‌ام زاده‌ی 
پارسی‌ها، مادها، هزاره‌ها پشت سر
هزاره‌ها پیش رو

 


سفر خارجه




نه مهر فسون نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر كه هر چه كرد او كرد

از وقتي قدم رسيدم لب طاقچه‌ي بي‌بي‌جهان كه در آن جلوه مي‌فروخت كتاب قرآن
از هنگامي كه دريافتم دخترم با دو دست و ده انگشت
بيزاري آموختم از سفري به نام سفر خارج
از بچگي ما تا هنوز همه به خارج مي‌روند
در ولايت خود هم خارج مي‌زنيم
در بين كسان خويش هم خارج از خط مي‌رويم
خلاصه كه هميشه من بودم و خارج بازي كه در مسير زندگي يا خارج بودم يا زندگي خارج از مسير من بود
 از سفر خارجه چنان بيزاري رواني دارم كه تا هنوز تمايل به سفر خارجه نداشتم و ندارم. قصد كردم فقط براي برگزاري نمايشگاه به اين كار اقدام كنم لاغير
ورود خارج بازي در زندگي‌م با حضرت پدر آغاز گشت
پدري كه خارجي نبود و هميشه خارج بود
خارج از دايره‌ي زيست من خارج از حيطه‌ي باور عوام،خارج از قواعد دست و پا گير وطني
 و اصولا شخص حضرتش همیشه خارج بود و من در فراق دوری‌اش اشک ریزان

همین شد
به همین سادگی که از هر چه رفتن، هر چه سفر، هر چه خارج بیزار شدم
و چه احساس سنگینی نسبت به فرودگاه دارم؛ تا حدی که حتا برای استقبال بچه‌ای که نزدیک دو سال ندیدم هم باز پام نکشید برم به فرودگاه خارجی


از این‌جاهاش می‌ره به سمت دردهای درونی که باید حتما درمان کرد 





یارو صداش رو کشیده بود به کله‌ی آسمون و نعره می‌زد:
آره. من عقده‌ای‌ام. عقده‌ای شدم. تو من رو عقده‌ای کردی. زندگی، فلانی، یارو .....خب عزیز برادر این دیگه اسمش عقده نمی‌شه
تا وقتی عقده است که خودت ندونی
وقتی آگاهی به عقده و هم‌چنان نگهش می‌داری، می‌شه بیمار روانی



من چنین نکردم و نمی‌کنم
حداقل حسنش برایم همین بس بود که نیمی از عمر را ممنوع خروج بودم و دردم نیامد
برخلاف خواهرانی که در آن سال‌ها بال بال‌های بسیار می‌زدند برای
سفر خارج
خارجی که همیشه عزیزترین‌هایم را از من ربوده بود
نیمی از عمرم به انتظار رفته‌ها طی شد و باقی در انتظار بازگشت‌ها
 

۱۳۹۲ بهمن ۶, یکشنبه

هیچ‌گاه




عصري ملس، کمی هم عسلی متمایل به روزهای آخر اسفند
که عاشقمشم به اندازه ماه‌های پاییز
صدای تردد خودروهایی که دیده نمی‌شن و هیاهوی بازگشت به خونه 
فریاد می‌زنه زندگی جاری‌ست و برقرار 
چه تو بخندی چه نه. 
چه شاد باشی چه نه.
 همه‌ی عمرت از همه طلبکار باش
با همه قهر باش
از همه کینه داشته باش
انبار نگفته‌ها رو روزی صد بار بجوی و .... تهش
می‌گذره
خوش به حال اونایی که عاقلانه در حال عبور زمان 
لحظه‌ای از این تجربه‌ی کوتاه را از دست نمی‌دن

 امروز بعد از کلی تکاپو و بدو بدوی این یک‌ماه گذشته که موجب شده  کارگاه  فعلا بسته باشه
به خودم اومدم دیدم
کند شدم
یه ذره هم یه جاهاییم درد می‌کنه
به عبارت ساده تر خسته‌ام
جسمم
دستی به زانو گذاشتم که:
ای خانم دیگه پیر شدی
ندا از غیب برآمد:
که ای بی‌خبر چه هنگامه‌ی پیری‌ست؟ 
با سری خم گفتم:
ای بابا. این تصادف منو زود پیر کرد
زود زود خسته می‌شم
 وگرنه که شما هنوز جوان‌ترین مادر عالمی و من هم بزرگ نشدم هیچ‌گاه