۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه

حوض نقاشی




خدا منو ببخشه يا خودم؟ يا هيچكي؟
چند روز پیش  برای پنج‌شنبه،  در خيابان مورد علاقه‌ام منوچهري قراری گذاشتم  
قرار با کسی نبود جز شخص شخیصی که از کودکی مونس و هم‌دمم بوده 
 هر دو می‌چریدیم در بهشت امنیت
هزار ساله من بزرگ شدم و او هم‌چنان بچه است
حالا
زوری با توسری یا به جبر زمان، من بزرگ شدم لیک او هم‌چنان و همیشه کودک می‌ماند
نه می‌دونه ریال چیه؟ 
نه طلا جواهرو بزک دوزک
از همیشه که یادم هست قرارها یا در خیابان منوچهری بود یا همین دور و بر
قديما استادم « ارجمند نیا که یادش گرامی باد »  اون‌جا بود و ما با هم هفته‌اي سه روز در منوچهري ولگرديداشتم
از در خونه می‌رفتم بیرون که سر دو ساعت برگردم
نمی‌دونم چه می‌کرد با من که به خودم می‌اومد می‌دیدم سر از یکی از دخمه‌هایی درآوردم که به‌طور معمول جرات ورود بهش را نداشتم
دخمه‌های تاریک و کثیف، ساخت زیر خاکی
باور کن
به‌خدا راست می‌گم
نه‌که فکر می‌کنی هر چه در بازار به‌نام عتیقه هست، واقعا زیر خاکیه؟
نه به جان مادرم، پروسه‌ای داره که در این متن نمی‌گنجه
حالا
این‌که آواره‌ی چه می‌شدم هم باشه برای پست دیگه
اما قرار دیروزمان
قرار مقابل فروشگاه ژاندارک بود، گفته بود جای پارکت رو نگه‌ می‌دارم
  با تردید رفتم تا رسیدم مقابل فروشگاه مزبور و با جای پارک خالی درست مقابل در ورودی ژاندارک مواجه شدم
این بلا گرفته رو ولش کنی تا جانشینی اوباما هم پیش می‌ره،
خوبه همیشه کنترلش می‌کنم که مهوس چی بشه یا چی نه
دیگه این‌که تو با پای خودت واردمغازه بشی یک چیز و خروجت حکم امیرالمومنین می‌خواد
نمی‌دونم چه‌قدر اون‌جا بودم ، به خودم اومدم دیدم کارت خالی شد
یعنی تو فکر کن من چه‌کاره‌ی مملکتم که یک میلیون خرید رنگ و ابزار کار کنم؟
ولی کی می‌تونه این‌ها را به گوش این گلی ورپریده کنه که کاه از خودش نیست، کافیه پاش برسه به یک فروشگاه ابزار یا رنگ
تو گویی نشسته پشت ویترین جواهر فروشی سر از خودش نیست هر چه می‌بینه می‌خواد
حال فروشنده هم که هویدا بود به زور نگهم داشته بود و به گوشم می‌خوند:
دیگه اجازه‌ی ورود رنگ و ابزار نمی‌دن
هر چه رنگ می‌خوای بخر
پدر بیامرز رنگ دونه‌ای سی و چند هزار تومن نخود چی کیشمیشه؟
کل زمان تحریم ما به نبود رنگ و ممنوعیت ورودش نرسیدیم
اینام که چیزی نیست
کل زمان جنگ هم ما به این نقطه نرسیدیم
و تو هم مپندار فریب خورده باشم
فقط چیزهایی را خریدم که برای کارم مورد نیاز بود
باور کن حتا یک قلم هم بیشتر نشد که تازه یه چیزایی هم درز گرفتم
خلاصه که بنا شد وسایل ارسال و من راهی خونه شدم



تا همین‌جا خوبه
از صبح که می‌دونستم امروز پنج‌شنبه و ساعت 1 با پایان طرح من راهی منوچهری‌ام
سر از پا نمی‌شناختم، از صبح که چشم باز کردم به گوشم خونده که :
ولش کن
امروز 5 شنبه است دیگه
خودت نگفتی باشه پنج‌شنبه می‌ریم
اصلنی نمی‌خواد وایستی تا طرح تموم بشه 
از کجا معلوم بری و جای پارک باشه؟ هااااا؟ بیا با تاکسی سرویس همین حالا بریم
به خدا اگر تو می‌دونستی این گلی در من چه حکومتی می‌کنه
شک می‌کردی هم سن حضرت نوح باشم
کلی مقاوت و البته بروز علائم سرماخوردگی هم به یک‌سو باعث شد سرجام بنشینم و فریب گلی را نخورم
من هنوز تا کف پام بچه‌ام
به عمرم چنین ذوقی نه برای زیور آلات داشتم نه رخت و لباس و لوازم منزل
دردسرت ندم که به محض رسیدن به خونه یکی زدم تو سرم که:
چه کار کردی دیوونه؟ کی یک میلیون پول رنگ می‌ده؟
احمق لپ تاپت رو به موته، دلت نمی‌آد یکی جدید بخری
دلت تبلت می‌خواد، جرات نداری بری سراغش نشستی به امید ارزان شدن دلار
کی به تو چنینی حماقتی داد که چنینی کنی؟



عمر رفته

اگر در زمان خودش به جای کاستاندا بازی رنگ بازی کرده بودم
الان این‌طور مجبور نمی‌شدم هول هولی خرید کنم در آرزوی طلای کشوری قلم بزنم
نه باب رتبه
باب این‌که وقت رفتن به خودم بگم: بالاخره یک کاری را تا تهش انجام دادم و بودنم بی ثمر نبود
اگر به قاعده و به زمانش و اندک اندک پیش رفته بودم،
 از رنکیگ کشوری هم گذشته بودم برای رنکینگ جهانی طلاش می‌کردم
ولی خب دیگه همه‌ی مسیر پشت سر راهی بود به سمت حالا
دروغ چرا
قدیم‌تر تا فکر می‌کردم، چی بکشم؟ مخم داغ می‌کرد و سوت می‌کشید از ترس نبود اندیشه‌ و تصمیم گیری
حالا تا دلت بخواد طرح در ذهنم هست
حالا می‌دونم چی‌ها باید یا دلم می‌خواد بکشم
یا فهمیدم نباید مانند سایرین باشم
هر هنرمند فقط حرف نگفته‌ای را داره که مخصوص خودشه
و فقط اوست که توان گفتن این حرف را داره نه کس دیگه
صبح که چشم باز کردم دیگه نه عدد و ریال برام مهم بود نه هیچ حرف اضافه‌ای
تمام شوق کودکانه‌ام ساعت 6 از بستر منو کند تا برسم به
حوض نقاشی




۱۳۹۲ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

قدیما


قدیم‌ها تقریبا درب خونه‌ها از صبح تا شب باز بود
پرده‌ای به حکم مرز پشت در پر پر می‌زد

و آن‌سوی این پرده، جهانی زرین و امن جریان داشت
کسی دروغ‌ نمی‌گفت
چشم‌ها حریم داشت و زندگی‌هامان حرم بود
مردی دق‌الباب زنانه را به صدا درنمی‌آورد و حوض همیشه زلال حیاط
 پر ز ماهی‌های قرمز بود
برجی سر به آسمان نکشیده و انسان
این همه آرزوهای رنگی نداشت
چشم‌هامان در حسرت اینک، بی‌فروغ نبود و 
دست‌ها پر از مجبت بود
دیروز یادت بخیر که 
زود تمام شدی




/



صبح بخير هم‌محلي
هم‌سايه
هم ديوار
هم بچگي
هم بچگي، سي اين‌كه بیشتر شما به دلیل اشتراک خاطرات زمانی که فرنگی‌ها بهش می‌گن نوستالژی به این‌جا سر می‌زنید
 یعنی تو و من هرجای دنیا که باشیم
در یک چرخه‌ی زمانی و زیر همین آسمان آبی
از یک مسیر خاطره‌ای جون می‌گیریم و هم‌بچگی هستیم
به یمن صبحانه با خبر صبح من با مازیار خان فلاحی
نیکو شروع شد
و چه دردی‌ست نیکویی‌ها را به تنهایی شاهد بودن
روزت طلایی هم بچگی



۱۳۹۲ بهمن ۲۸, دوشنبه

موصول شهرزاد



یک وقتی بود که اگر یکی دو تا عاشق سینه چاک هر روز سرم مبارزه نمی‌کردند، اون روزم روز نمی‌شد
یک وقتی هم جمعه‌های بی شوهر و اهل بیت  برام جمعه نبود
یا چرا راه دور بریم؟
اصولا یک کسی بودم که الان دیگه نیستم
کلی عادات اکتسابی از جامعه و اقوام گرام داشتم
کلی برنامه ریزی‌های بی‌بی‌جهان از باب قیامه‌القیامه و موسیو زمان و .... اینا
کلی طرح برای آینده‌ام در جیب پدر بود و خودم هم که آفت عظیم و فکر می‌کردم هیچ‌کس بهتر از من نمی‌دونه؟
چی‌ ؟
چمی‌دونم
فقط من می‌دونستم
منی که پر بودم از اطلاعات هر غیری جز خودم
نتیجه همه‌ی اینام شد فاجعه، یک روز در 18 سالگی آمدم خونه و گفتم:
من زن شوهرم شدم
چشمم دیده بود
همه یه چیزی به‌نام آقای شوهر داشتند
بعد از ده‌سال اول هم چشمم پر شد از زنانی که فریاد کشان آقای شوهر را ترک گفته بودند
چرا من نکنم؟
منی که پوست به تنم نمانده بود برای مال دنیا
دندون لق را کندم
همه کاری می‌کردم، چون دیگران می‌کردند،‌از خودم هیچ
و این چنین بود که بعد از هزار سال دیگه نمی‌دونم خود واقهی‌م چی می‌خواد
کی بود؟
چی دوست داشت؟
برنامه‌اش چی بود؟
اصلن بنا بود چه شکلی باشم؟
زندگی چیزی بیش از موصول افلاطون نبود
سایه‌هایی روی دیوار که حقیقت نداشت

عادت می‌کنیم




اينم از امروز
اونم از ديروز
هر دو رفتني‌اند، هم‌چون من و تو که عاقبت خواهیم رفت و تنها حقیقت موجود
  اکنون و تاثیری‌ست که بر لحظات در حین عبور از دیروز به فردای ما می‌ذاره
گو این‌که همه را فراموش می‌کنیم و به شرایط عادت می‌کنیم
مانند عادت من به چای احود عطری صبح‌گاهی ک اگر نباشه، روزم پنچر خواهد بود
حالا این‌که پیش از ورودم به این جهان صبح‌گاهان چه میل می‌فرمودم الله اعلم
لابد گریه‌های از تولد به بعدم برای دوری از عادات پشت سر یوده؟
نمی‌دونم اگر روز چای احمد عطری نباشه من چه‌طور زندگی کنم؟
 یه وقت شیون‌های نوزادی هم لابد گم کرده‌ای ، عادتی، یه چیزی پشت سر بوده که با جیغ بنفش حیات ترک شده؟
چمی‌دونم والا
عادت بد کوفتیه
مثلا همین چای احمد عطری
از عصر بی‌بی‌جهان بساط چای ما بود یک سماور یک قوری
بعده‌ها تکنوآلرژی و .... فلان و اینا سماور آب رفت و بر اجاق گاز نشست
قوری‌های چینی هم که از باب شیکی جای خودش را به پیرکس داد
فکر می‌کنی در این تحول چه رخ داد؟
فاجعه
باور نمی‌کنی؟
قبل از آمدن دخترک یک عدد قوری چینی خرید به قیمت 18 هزار تومان، خدا لعنت کنه باعث و بانی‌ش رو
مگه چیه قوری؟
گل چینی ندارم، گرنه یه مشت می‌زنی گود می‌شه، سرش رو می‌کشی لوله می‌شه
می‌شه قوری
خلاصه که ما هی چای دم کردیم، هی دم کردیم
نه ر به ر سیاه می‌شد و نه به این سادگی عطرش می‌رفت
خب زمان بیبی قوری پیرکس نبود که من ازش یادگرفته باشم چی برای چی خوبه؟
حضرت خانم والده هم که از بدو تولد شیک بود و بعد از بی‌بی  دیگران به رتق و فتق امورش می‌پرداختند
که نه گمانم هنوز هم بداند تفاوت کتری تا سماور چیست؟
چه رسه به قوری چینی تا پیرکس
چیه؟
حوصله قوری و سماور نداری؟
نمی‌دونی از چه راز بزرگی حرف می‌زنم
برای منی که صبحم با چای و تا بستر خواب با چای سرپا ایستادم، مانند تفاوت اکسیژن تا هیدروژن و کربن و اونای دیگه است
یعنی تازه بعد از هزار سال فهمیدم تمام این سال‌ها از عطر و رنگ واقعی چای دور بودم
که قوری پیرکس گند می‌زنه به چای آدم
و من به چایی شبیه به چای حقیقی عادت کرده بودم و بی اون حتمی می‌مردم
در حالی‌که طعم چای حقیقی فقط در قوری چینی هویدا می‌شه
و من این همه سال معتاد جعلیات بودم
مثل باورهای رنگ و وارنگم از زندگی، از عشق، از دوستی، مهربانی، انسانیت ...
یا چیزهای دیگر

خوبه که عادت می‌کنیم
گرنه بعد از جیغ بنفشه حتمی یکی یکی از فراق ناکجا نابود می‌شدیم



 

 

۱۳۹۲ بهمن ۲۷, یکشنبه

زمستان است


امروز از اون روزهای خوبی‌ست که به بچگی تعلق داره
یعنی چشم که باز کردم و آسمون تیره و تار رو که دیدم، ناخودآگاه رفتم زیر لحاف و گفتم: 
شکر که دیگه مدرسه برو نیستم
زمان ما که تا حدودی نزدیک به عهد ناصری بود، کسی به بچه‌ها فکر نمی‌کرد. سرما و برف دلیلی برای خونه نشینی نمی‌شد
برف بود تا زیر زانوهامون، باید می‌رفتیم مدرسه
با خودش درگیرمون نمی‌کرد، ما هم نمی‌اندیشیدیم چرا باید در این برف و سرما حتما رفت مدرسه؟
لابد اولیا گرام می‌پنداشتند الهامی که در شرایط برفی به شاگرد می‌رسه
در روزهای دیگه امکان پذیر نمی‌شد
سرما بود؛ سرمای اون وقت‌ها
هنوز در خاطرم هست که چه‌طور لباس‌ها روی بند ننشسته، یخ می‌زد و یکی از تفریحات ما بازی کردن با لباس‌های یخ‌زده‌ بود
ای روزگار ما کجا بودیم، تو کجا؟
ما بچه‌های اعصار پدر سالاری و حرف و قانون آن بود که بزرگترها می‌گفتند
و صادقانه بگم، ما حتا درباره‌اش فکر نمی‌کردیم
که بگیم چرا؟ نمی‌خوام؟ چه‌طوری آخه؟
می‌میرم از سرما
البته سی چی باید می‌گفتیم، وقتی حیاط مدرسه منتظر بود بچه‌ها یا آدم برفی بسازند و یا با گوله برف بزنند به سر و کله‌ی هم
که البته
به وقت سرما  خیلی در این بازی‌های گروهی جا نمی‌شدم،
فکر کن از دبستان و کلاس اول مدیر مدارس منه بخت برگشته یا قوم پدری بود یا زیر بلیطش می‌شدند
به همین سادگی کودکی را از من می‌گرفتند، به‌نام امنیت
 بچه‌ها در حیاط بازی می‌کردند، من در دفتر از ترس حضور معلمین و شخص جناب مدیر از زمین چشم بر نمی‌داشتم
آخه پدر جان، مادر جان کی با یه بچه کوچولو در مدرسه کاری داشت؟
مگه من کی بودم؟
دختر شاهپور غلامرضا؟
همه لک و لوک خاطرات من یک تهدید اسید پاشی بود که اون‌هم نه برای من که به‌خاطر شما بود
من چرا بچگی نکردم؟


مادر جان از دیدن بچه‌ی لنگ درازی که ده‌ها سانت بلندتراز خودش بود،  وحشت‌زده می‌شد
تا چشمش به‌من می‌افتاد می‌فرمود:
باز که داری ول می‌گردی؟
 برو سر درست،  برو تو اتاق خودت .... ماهم از مدار ایشان فی‌الفور حذف می‌شدیم
 واین شد بتونم تا حد ممکن در بهشت تک نفره‌ی خودم پرسه بزنم
لای درخت‌ها گم بشم
و تخیل بپردازم تا دلت بخواد
نقاشی کنم بی حد و حساب

خلاصه که امروز رفتیم به عصر نادر شاه افشار
آخی چه روزگار خوبی بود
صبح در دربار فالوده می‌خوردیم و شب‌ها هزار و یک‌شب می‌نوشتیم


 هیچ چیز بی‌حکمت نیست