۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه

طراحی




دو روزه مفت مفت می‌خورم
راست راست راه می‌رم
شق‌القمر نمی‌کنم
بعد از ظهر بعد از پیچ هال به مطبخ یقه خودم رو گرفتم که:
الان مثلن داری کجا می‌ری؟
 قراره چه کنی؟
خودش رو از زیر دستم کشید بیرون و با خونسردی پاسخ داد:
- نمی‌بینی دارم کار می‌کنم؟
راه می‌رم و در ذهنم طرح خام دو بوم سپیدی که گوشه‌ی کارگاه زل زدن بهم رو، می‌پزم.
 خب راست می‌گه!
این ذهن تخیلی باید کلی برای خودش پرسه گردی کنه
تا روی کار بنشینه؟
- خب
آفرین .
 ادامه بده. 
به کارت برس
چای خواستی خبرم کن
به من چه کارم آخره زنگ تفریحه؟
در روز آفرینش دست من بود؟ 
 

چیه؟


عصری زینت خانوم وسط پاک کردن شیشه‌های رو به مهتابی از دهنش پرید که:
- از قرار زیر سر مش ولی بلند شده و این‌طور که ملیحه تاج واگو کرد: « مشدی چند شبه وقت خواب اسم یکی دیگه رو صدا می‌زنه »
بی‌چاره ملیحه تاج خانوم عمری پا سوز مشدی وبچه‌هاش شده که آقا سر پیری هوس زن جوون بکنه. یکی یه آینه بده دستش بل‌که یادش بیاد به ریش سفیدش.
 معترضانه پریدم که:
مشدی هم برای همین نظر به دلبر جوان‌تر کرده
تا وقتی  ملیجه تاج خانوم  برابرش نشسته، خودش را هم همان‌قدر پیر می‌بینه
ولی جای ملی که بدی به پری
 مشدی هم پسر نوجوان می‌شه
چون منظر دیدش زیبا و جوان است
و بی‌رحمانه می‌شه گفت: 
به عنوان انسانی که حق زندگی داره اونم فقط یک‌بار، چرا که نه؟

چیه؟

بوی پستی می‌ده؟
زندگی زشت تر از اونی‌ست که باورش کردیم
من اگر مرد بود، خدا یکی
زن یکی یکی
که امکان نداره بشه تحمل‌شون کرد
 

زور نزن، راه نمی‌ده







برخي از اين سه ريالي‌هاي مهپاره‌اي، مي‌مونه به تله‌هاي انفجاري
به خودت می‌آی گرفتار یکی‌ش شدی که نه سر داشته نه ته و تو فقط اصرار داری سر در بیاری اون صحنه، اون دیالوگ اون ... هر چی که تو رو جذبت کرد و پای تی‌وی نشون چی بود؟
خودت یادت نمی‌آد
مدتی‌ست به‌جای همه‌اش گمشدگان lost می‌بینم
از ایران فیلم دانلود می‌کنم و سر صبر می‌بینم
وسطاش هم می‌خوام سر در بیارم بالاخره این سریال کشتی که دنیا به آخر رسیده بود . .. قراره تهش تا کجای هزارتوی ذهن آدمی پیش بره؟
در نتیجه مثل الان که دارم می‌نویسم گوشم هم به جانب تی‌وی‌ست که فقط ماجرا رو بشنوم
ما را بس
بیش‌ترش موجب کهیر می‌شه
یعنی چهل و چند نفر موندن و یه دنیا آب و هیچی وجود نداره
خانواده‌ها همه اون‌ها که بیرون کشتی بودن مرخص کل هوم جمعیت جهان همین چهل و پنج‌تاست
و ای داد برمن  که تو گویی بهشت اسلام
این مادر مرده‌ها به هیچی فکر نمی‌کنند الا بغل خوابی و لب لب من لب لب تو
فکر و ذکری ندارن جز نواحی کمر به پایین
گور بابا کل زمین که همه‌اش شده آب
شنیدی: 
دنیا رو آب ببره ، یارو رو خواب می‌بره
؟
می‌مونه به همین حکایت ما مردم زمین
بیش از این راه نمی‌ده




۱۳۹۲ اسفند ۹, جمعه

سبزم




صبح به‌خير
صبح اول هفته‌ی جماعت به خیر و رضایت که تا آخر هفته با خیرش بریم
دل‌هامون پر از گرمی و نور و دست‌ها سرشار از محبت
زندگی یعنی لبخندی پر از رضایت
باقی تلف کردن عمر زندگی‌ست و بس







و چه بی‌مهرند برخی از آدم‌ها که فقط خودشون می‌دونن چه چیزها که به اسم کامنت بارم نمی‌کنند
چی دوست داری؟
خجالت نکش، بگو ببینم این دنیا رو با چه ابزاری به گند کشیدی تاحالا؟
با شمام، یکی از اونایی که عاشق درد و رنج و اندوه انسانند

این‌جا وبلاگ و منم روزانه می‌نویسم؛ کلاس مدرسه نیست کسی به زور واردش بشه
وقتی من را رویایی، الکی خوش، شکم سیر، و .... خطاب می‌کنی، جا باز می‌ذاری که من همه را به خودت برگردانم
اما سی چی؟
ترجیح می‌دم نه ببینم و نه بشنوم زیرا
کسی که نه تنها با خودش که با کل هستی درگیری داره نمی‌تونه رضایت دیگری را ببینه
اون آدم لابد از صبح در گوشه نشسته و شاید تمام روزن‌های نور را هم بسته و .... که چی؟
دنیا جای امنی نیست. منه حیوونی، منه بی‌چاره .... ببین چنین و چنان 
و بعد به هر که رضایتمند و لبخند بر لب داره و یا حتا افراد موفق می‌رسه، چشم ببنده و دهان باز کنه




اما من
جناب توهم
هر لحظه شادم چرا که با هر نفس یک قدم به خدا نزدیک‌تر می‌شم
شادم چرا که اول آذر 76 بر اثر یک تصادف، مرگ کلینیکی داشتم و قبل از دو دقیقه برگشتم
همین کافی بود تا قدر هر نفسی که می‌کشم را بدانم
براش تلاش کنم، قصد کنم و باور داشته باشم که هستم و می‌تونم
حالا بسم الله
شما جای من بودی بعد از دو سال بستری در بیمارستان و بیست روز کما لاید از دنیا نه تنها بریده بودی که
تمام نبایدها نشایدها نمی‌تونی و ..... که در اون سال‌ها به گوشت خواندن را چنان جدی و دو دستی گرفته بودی که یا الان معلول رسمی بودی، یا همان اواسط دوسال خودت را می‌کشتی
نه که من هم نه
من هم آره
طی دو سال 18 بار دست به خودکشی زدم، آخرین بار مامور اورژانس درسی بهم داد که برای ابد دست از هر گونه منه بی‌چاره و ...... همان‌ها که شما خیلی باهاش حال می‌کنی برداشتم
خودم را جمع کردم ازش درآمدم
از اون به بعد هم فقط در جستجوی روح الهی بودم که در هنگامه‌ی رفتن باهاش آشنا شدم
بازگشت به خویشتن خویش
دیگه این‌که بعدش چه‌طور از در و دیوار زندگی‌م مصیبت بارید هم بماند
از سال 76 تا 88 بین دو سنگ آسیاب کهنه‌ی بی‌بی‌جهان سائیده شدم
نه تنها از باب حادثی که بر خودم واقع شد، مصائب بیش‌تری در انتظارم بود که نه برای تو که برای هیچ کس درباره‌شان سخنی به میان نخواهم آورد
که بی‌شک در این مسیر بی‌پول هم بودم
چه بسی گاهی حتا شام شب نداشتم و ..... ولی باوری در درونم جای گرفته بود که بتونم از تمام اون‌ها عبور کنم 
و در این لحظه خار چشم برخی از آدمهایی باشم که خدا را در دستان دیگران جستجو می‌کنند



من خدای خودم را فهم کردم
خودم را شناختم
و امکاناتی که به واسطه‌ی روح درونم به امانت هست
این‌که معجزه در دستان ماست
در باور ما 
در لحظه‌های تنهایی و بی‌کسی
آره
 گاه حتا وسط هزینه‌ی درمان بچه‌ام درمانده شدم و ..... تمام آن‌هایی که حتا برای دشمنانم نخواهم



حالا جناب رهگذر یا هر که هستی
دوست داری هر لحظه شیون و گریه کنم؟
 یا با درود و ستایش با روح الهی‌م هم‌زیستی مسالمت آمیز داشته باشم؟
من مسئول شما نیستم
شما هم مجبور نیستی ان‌قدر به گندم سر بزنی که اون‌طور جزت دربیاد که حتا نتونم کامنت مزبور را در صفحه بذارم
من به خداوندی که درونم زیست می‌کنه ایمان دارم و کفر یعنی:
آن‌چه که قلبن باور داری و انکارش می‌کنی


آموختم که:
وقتی نمی‌تونم توجه ذهنم را از مسائل زندگیم بردارم
مسائل را تغییر دادم و مجبورشد به موضوعات تازه توجه کنه
موضوع تازه‌ی من طبیعت بود
گل‌کاری و رسیدگی به طبیعت که من هم ذره‌ای از اونم
موضوع صرفن نقطه‌ی توجه ماست


برم که امروز کلی کار دارم
اول هفته و نظافت و اینا
بعد آغاز کار جدید 
سوژه‌ی تازه خواب شب را ازم گرفته و جرات اجرا هم ندارم
من آنم که رستم بود پهلوان
نمی‌تونم و نمی‌شه و نباید و نشاید و ..... اینا نمی‌شناسم

ترس‌ها نژادی



 
نمی‌دونم از کی؟
فقط می‌دونم از بچگی تا هنوز در مواقع طوفانی ژن ترس من سگ دو می‌زنه
یعنی هول می‌شم، دست و پام گم که نه می‌پیچه به هم
نفس تنگه می‌گیرم و بعد هم سر درد روی شاخشه
که خودم را توجیه کردم که این وحشت مولود خاطره‌ی طوفان نوح در ژن منه
ها ؟ یعنی نمی‌شه؟
 تنها چیز نشدنی چیز دلیل منطقی‌ست
اگر طوفانی بوده؟
هیچ دلیلی نداره اون یا طوفان‌های دیگری در ما حامل ژن ترس شده باشن
با این‌که می‌دونم بعدش بارون می‌زنه و زمین خوشگل مزه می‌شه
باز
نمی‌تونم در اون لحظات به بعدش فکر کنم
اینم ترسی مثل وحشت از فضای بسته است که شخصن خودم کشف کردم

 

اما موضوع  امروز
داشتم در مطبخ چای می‌ریختم که ، متوجه شدم یه صدای مرموز و موزی هم‌چین سوت کشون گوله کرده و داره با شدت به سمت پنجره می‌آد
یه موجی رو حس کردم که زد و دو لنگه‌ی پنجره‌ی قدی رو باز کرد
فکر کنم یه نیمه سنکوبی کرده باشم؟
  به مشاهده‌ی عامل ترسم رفتم. چشمم به این منظره خورد
میل‌گردهای رقشان بر دستان باد
فکر کن. این از اون بلند مرتبه‌هایی‌ست که خدا می‌دونه چه عظمتی داره
ولی احساس می‌کردم داره عربی می‌رقصه
نه به قدر منار جمبون چون جمبیدن اون رو ندیدم
اما به قدری که مشاهده می‌فرمایی چه به سر میل‌گردهای غول پیکر آورده
من حق دارم بترسم یانه؟

 







اما بارون بعدش هم
عشق است
شبای آخر اسفند


Goodbye My Love Goodbye - Demis Roussos

  

غروب جمعه‌اي خنك و خلوت
خلوت نه در مكان كه خلوت سی يه‌جور حسي عجيب كه حاكم بر اين دقايقم شده
يه‌جور تهیای گنگ خاطره‌
بي‌اختيار به گذشته برگشتم
به سن ده شونزده سالگي
من و خامي رو به بچه احوالي و چرايي عميق نبود عشق در زندگي‌م
مانند همين احوال كنوني
اتاقي و نوري خودموني و صداي شيخ روسس كه جلوه بخش احوالات گمگشته‌ام مي‌شد
نمي‌دونستم عشق دقيقن چه جور حسي‌ست؟
مثل حس من به پسر هم‌كلاسي؟
به پسرهاي فاميل؟
اين چه حسي بود كه هر چه زور مي‌زدم درم حادثي واقع نمي‌شد تا بفهمم ،  ايي عشق كه هر كي يكي يكي داره
تا دخترهاي خاله جان احترام يا پسران خاله جان رعنا؛ چیه؟ 
 راه نمی‌داد!
اما مزه خوری‌م خوب بود
اداهای عاشقانه‌ی فابریک با خود داشتم
اون‌زمان نمی‌دونستم گوش دادن به فلان ترانه‌ها و غمبرک زدن پشت پنجره و ..... فلان و اینا همان ژست‌هایی‌ست که نه تنها کل فامیل تجربه می‌کنند
که مال من دغدغه توش نداشت
مال برخی داشت و اسمش عشق شده بود


۱۳۹۲ اسفند ۸, پنجشنبه

جمعه‌های شیرین



بنا باشه بشمرم این چندمین جمعه‌ی گندم و چند جمعه از یادواره‌ی بی‌بی‌جهان گذشته
بی‌شک به جمعه‌هایی می‌رسم که از عمرم گذشت و رفت
جمعه‌های خوب و شیرین
جمعه تنها روز خداست که تا غروبش بی‌شک شیرین
غروبش را هم که باید با فنجانی قهوه‌ی تلخ قورت داد
و جمعه‌ها حتمن روزهایی‌ست که در حساب عمر شمرده شده و می‌رسم به کل مسیر طی شده تا این‌جا و یهو
احساس سنگینی و خستگی به سراغم می‌آد
که، اووووووووووووووه چنی زندگی کردم و سی همین خسته‌ام، روله‌ام
این یک خط تا حدودی به ژن لری مادری گرایش داشت
مادری که همه این سال‌ها سایه و امنیتم بوده و هست و خواهد بود
شکرانه‌اش واجب برای همه‌اش
این‌که جمعه‌های بسیار گذشت و من امن بودم، جمعه‌هایی که درش روزهای رفته را شمردم و روزهای مانده
نمی‌دونم چندتا جمعه مونده
خوبیش به اینه که جمعه‌های من به هیچ مکتب و شخص و آئینی تعلق نداره
به موسیو زمان هم ربطی نداره
جمعه‌های عمر ما تنها به کودکی می‌چسبه و بس
جمعه‌ات زرین و پر ز شادی
هم بچگی
هم محلی
مهم بودن ماست و برکت بخشیدن به روزهای خداست

بهشت حوا


هی این بانوان دخترکان حوا از باب یک مرد می‌افتن به جان هم
  انواع پلیدی از درون‌شون سر باز می‌کنه
سرش کلی گیس و گیس کشی و نفرت و تا تو برو مرز قتل، فقط برای یک مرد یا مردی متمول
جعبه‌ی جادویی آرزوها
تو با داشتن مرد یا زنی متمول می‌تونی سوار بر خر مراد باشی
و این همه دغدغه از بابت مال دنیا و بسته‌ی آرزوهای بشری
و خیلی ساده، واضح و مبرهن است که من بمونم تنها
دلیلی نداشتم برای کسی جنگ به‌پا کنم
ناز کسی را نخریدم که هیچ وارد هیچ حلقه‌ی شرارتی هم نشدم به‌خاطر کسب یک مرد
درواقع در زندگی من کسی جایی برای موندن پیدا نمی‌کرد
زیرا خودم همه‌ی درها را بسته بودم و نمی‌دونم اگر من هم مانند دیگر دختران بانو حوا بودم و .... آیا باز هم این همه غرور و سربزرگی و .... اینا باعث می‌شد هم‌چنان تنها باشم؟
آره
از بچگی نمی‌دونستم کی‌ام چی‌ام بابام چی داره چی قراره کجا بذاره یا برداره
من همین تخم خری بودم که هنوز هستم
کلاس دوم راهنمایی وقتی مریم سیف ازم پرسید: می‌دونی عشق چیه؟
چنان حیرت‌زده و هاج و واج نگاهش کردم کهتو گویی درباره‌ی انرژی صلح آمیز یا تاریخ ورود موسیو زمان را پرسیده باشه
با خجالت سر به زیر انداختم و حتا جرات نکردم این سوال را در خانه مطرح کنم
که مبادا تنبیه سختی بشم
اگر چیز خوبی بود لابد در خانه‌ی ما هم بود یا ازش شنیده بودم؟
در نتیجه ما وارد کمای عشق شدیم تا هنوز که آخرش نفهمیدم عشق حقیقت داشت یا نه؟


محصولات بی‌کاری و ول‌گردی




بالاخره این کورک سر باز کرد
کورک مادری و خستگی و از دیروز صبح رسمن بستری شدم توی اتاق خودم
چه اشکال داره من هم گاه احساس تعطیلی کنم؟
چهارشنبه‌ای رئیس بانک‌م که البته همسایه است ازم پرسید:
ندیدم صبح‌ها سر ساعت از در بری بیرون، تو جایی هم کار می‌کنی؟ 
با شرمندگی و شاید هم نه
صبر کن

دیگه خودم نمی‌دونم از این‌که هنوز سر سفره‌ی پدرم باید شاکر باشم یا نه؟ 
دخترام که را به راه بهم متلک می‌اندازن که:
تو که به عمرت برای یکی ساعت نزدی بفهمی بی‌پولی و کار برای مردم یعنی چی؟ 
 ترجمه‌ی این جمله اگر با نگاه‌شون هماهنگ باشه، می‌شه « مفت خور » خودشون مجبورند کار کنند.
حالا این‌که عمری‌ست با همه این متلک‌ها خفته و بیدار خودشون و بعد هم بچه‌هاشون با این سفره سیر می‌شن هم مهم نیست
بچه‌های من نمی‌تونن ببینند برای کسی کار نکردم و عمری برای خودم رفتم و آمدم
آخرین استادم هم می‌گفت:
خوش‌به‌حالت که مجبور نیستی برای دل یکی دیگه و نون شبت قلم بزنی. حسرت به دلم مونده یک  کار باب دلم خودم بکشم
این یکی خیلی خوب بود
اما من که نه خودم خوردم و نه خواهم خورد نه بیرونم باعث آرامشم بود نه درونم که
 گاه هم نباید می‌خوردم که بتونم از پس هزینه‌هایی که مثل اجل معلق به زندگی‌م فرود می‌آمد  بربیام
موندم وسط چهار راه بی حیایی بچه‌هام


برگردیم سر پاسخ که عرض کردم: نه
خنده‌ای شیطنت آمیز بارم کرد که:
ای بخور و بخواب
در حالی‌که از بچگی  خدا می‌دونه با موتور چند هزار و بی عشق پوست خودم را کندم که کسی باشم از باب خودم
نه نام و آوازه‌ی پدر
از خستگی دو روزه از پا افتادم و مجبوری نگاهم چسبید به سه ریال دو ریالی‌های ترکی
خب نمی‌شه که از صبح روی تخت باشی و فقط سقف را نگاه کنی
که این‌کار را دوسال بعد از تصادفم انجام داد
و کشف از دیروز بیا پست بعدی که از متن‌ها دراز و طویل منزجرک




۱۳۹۲ اسفند ۷, چهارشنبه

ای ترس‌های من



پاری وقت‌ها مهوس یه چیکه عشق می‌شم
این‌که یکی اسمم را صدا بزنه یا منتظرم باشه
بهم فکر کنه و ازش انرژی مهر بگیرم
اما همین‌که یاد تجارب پشت سر می‌افتم، با دست تمام هوس‌جات رو از برابر دیدم پس می‌زنم
خب سی چی این‌طور شد؟
ما واقعا به دوست داشتن نیازمندیم یا فقط به دوست داشته شدن؟
چی شد که ما از هم می‌ترسیم؟
به هم اعتماد نداریم
به چشم هم خیره نمی‌شیم
از کنار هم تند و سرسری رد می‌شیم
با دلهره جواب سوال مردم را می‌دیم که یه وقت یه چی نگیم برداشتی‌های غلط باب بشه و ......
اینا
شد دیگه
حالا خر رو بیار و باقالی رو بار کن
از بچگی همین‌طور بودیم؟
نوجوانی و بلوغ چی؟
جوانی، میان‌سالی و بگیر برو تا آخر
ما فقط ترسیدیم و در نتیجه ترجیح می دیم به‌جای عشق به انواع عشق الهی پناه ببریم
عشقی که نه تاچ داره نه ماچ که نیاز روحی و ذهنی بشری‌ست
بعد می‌خواهی همگی دبش آدم‌های سالمی باشیم
می‌گی نه؟
نمونه‌اش همین عید پیش رو، به هیچ سفری فکر نمی‌کنم و قصد کردم این عید از تهران تکان نخورم و فقط نقاشی کنم
هنوز طعم عید گذشته و عیدهای گذشته‌تر زیر زبان هست
گس و تلخ و بی‌معنی
از این عشق هم ترسیدم
اسمش عشق که نیست ما جایگزین عشق و همه چیزهایی کرده بودم که ازشون ترسیده بودم
حالام از چلک نه ترسیده که خسته‌ام، و به سادگی ازش دل کندم
مثل حسی که این دو روزه دارم یه جور خستگی از حضور در کارگاه و ثبت نقش و رنگ
تعادل چیزی‌ست که ما بیش از همه نیازمندیم
 
 

تا هستم و هست دارمش دوست



آفتاب بياد بره، من هستم
به‌قول گلي: از اون روزي كه يادم هست و دنيا بوده

و دنیایی که از من باور می‌گیره، با من هم امتداد داره، هرگاه هم که وقت رفتن بود
خب دنیا تموم می‌شه، گور بابا باقی
ها
پس چی فکر کردی؟
ما به هر سنگی سر می‌کوبیم، صرفا برای لحظه‌ی اکنون که در آرامش باشیم
دیروزها را هم برخی به دوش می‌کشند که به‌یاد داشته باشند
آرامش نداشتند و ندارند و این باز می‌گرده به باورمندی ایشان
و من‌که بناست این جهان را تا بودنم حمل کنم، جهانی سبک‌تر، قشنگ و ملس را با خود به هر سو خواهم برد
مگه فکر کردی من کی‌ام؟
سوپرمن یا چی...... شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم
یادش بخیر، شزم رو فقط بچه‌های عصر زرین می‌شناسند
لاجونم و نحیف. به قد درازم نگاه نمی‌کنم
به دستانم می‌نگرم و به شانه‌ای که اگر رو بدم به تدریج خم می‌شه



دیروز یکی از دوستان قدیمی که خیلی هم با هم نیستیم صمیمی و هرگاه در زندگی کم می‌آره به من زنگ می‌زنه که روحیه بگیره، می‌گفت:
خوش‌به‌حالت تو همیشه در حال جنگ و مبارزه‌ای. متولد چه ساینی هستی؟
گفتم: ببر
- هااااااااااااا از اول می‌گفتی تا می‌فهمیدم سی اینه که این‌طوری
حالا تو فکر کن خانم فقط یک‌سال از من کوچکتر و متولد سال گربه است. تا دلت بخواد شلوغ پلوغ
همیشه جمع‌های ما رو شیوا تشکیل می‌ده و تا دلت بخواد دوست و رفیق داره
همه‌هم سرشناس و در یک چیزی اوستا
این وسط یه شیوا داریم که در تمام این سال‌ها به‌جای سرمایه‌گذاری روی خودش و جوانی‌ش همیشه دربه‌در بود یه شازده‌ای چیزی پیدا بشه تا خوشحالش کنه
از بخت بلند هم همیشه با همه‌سون یا در جنگ یا به زودی به جنگ می‌رسه
بعد به من می‌گه: اوه پس مال اینه که ببری
ای داد بر من ای داد بر زندگی که همه چیز درش مهمه جز شخص شخیص آدم
واقعا خجلت آوره آدم بشینه و نگاهش به در دوخته باشه
بی‌هیچ حرکتی برای خودش
ما فقط یک باور و پذیرش نیاز داریم تا شاید یک نخود زندگی کنیم
باور این‌که هیچ کس جز ما نمی‌تونه کاری برای ما و زندگی‌مون بکنه
بخواد هم راه نمی‌ده
خوشبختی کیفیتی کاملا حسی و درونی‌ست که از خود ما به ما در چرخه است




۱۳۹۲ اسفند ۵, دوشنبه

دوستت دارم




با شروع ماه اسفند، 
تو گويي موتور چندهزار ذهنم فعال مي‌شه
همين حس نزديكي بهار كافي‌ست تا در يك نقطه بند نشم
شش ماه به انتظار بازگشت‌ش نشستم و از سرما با ايوان كاري نداشتم و ... الي آخر
يك هفته‌اي مي‌شه كه باغبان نمونه برگشته و مجددا سبز شدم
هنوز كار به جيم از پاي نقاشي نرسيده كه كلي از گلدان‌ها داخل و همين‌قدر به كاشت بذرهاي بهاره برسم هم خوبه
يعني من و خاك
من و طبيعت
من با دار و درخت
 وارد معادله‌اي يك دست و پاك مي‌شيم
البته بيش از بهار عاشق پاييز هستم
روزهاي نوستالژيك مدرسه و چراغ‌هاي صبح زود
اما بهار دوباره سازي من و زندگي با هم آغاز مي‌شه
چلك هم براي همين دوست دارم،  
تا دلت بخواد خاك،
 تا بخواهي بيل زدن و ویجين كردن
تا بخواهي، هستي
و من‌که عاشق بودن
بودنی سبز و جاری، بی کم و کاستی
عاشقتم زندگی



البته با اجازه‌ی غریب و آشنا اگر به پای خود شیفتگی من نمی‌ذارید

سر خوشی




می‌دونی چیه؟
 عادت کردیم به سبک اداره‌ي محترم مالیه زندگی کنیم
به هر کی می‌رسید سوزن پیکاب کهنه رو می‌ذاریم روی صفحه‌ی زندگی
قژ قژ قژ قژ 
همگی عادت کردیم به صدای ناله نوله و قژ قژ
عادته دیگه، از نوع فرهنگی‌ش
باور کن
به‌خدا راست می‌گم
در طبع ما مردم صاحب سخن و مالک هنر نمی‌گنجه از سر خوشی زندگی کنیم
به دیگران توجه داشته یا مهر بورزیم
مگر بروز به ناگاه شخصیت رابین هودی
یعنی تو فقط باید از درد به خودت بپیچی،
 بدهی امانت را بریده باشه، 
بدبختی کلافه‌ات کرده باشه تا این قوم آریایی
اندکی از خود توجه نشون بدن
گرنه، غیر از این راه نمی‌ده، تو همین‌طور سوت زنان و بی‌ربط خورسند باشی
یعنی که چی؟
گندش رو درآوردی؟
مگه آدم از الکی این همه شاد می‌شه؟
چمی‌دونم. لابد من یکی از نوع الکی شادم؟
یا شاید به باور خودم و حکومتم بر سرنوشت خویش رسیدم
شاید من یک مسلمان واقعی باشم؛ که به انسان خدایی باورمند و عنان زندگی از کف غیر گرفته
و به دست خویش سپردم؟
گاهی به خانم والده می‌گم:
وای فکر کن بری اون بالا و بابت همه‌ی این التماس دعاهای به غیر خفتت کنن
دیگه اون‌موقع سند و قباله و چک هم نمی‌تونه ضامنت بشه که چرا به جای خالق هستی به مخلوقاتش آویزون بودی
دیگه اون‌وقت اشک‌هایی که بنا بوده روزی مدافعت بشه کاربرد که نداره هیچ، کل هوم مدرک جرائمت بشه
رنگش می‌پره، طفلی ضعف می‌کنه و از ترسم می‌گم:
مزاح بود مامان جونم به دل نگیر، خودت بهتر از همه می‌دونی یه بچه خل زائیدی و از باب آبرو به همه گفتید نابغه بود
فقط قول بده اون‌ور آسمون پارتی منم بشی
خب چه می‌شه کرد با کسانی که بیشتر از این باور ندارن؟
ما حق نداریم آرامش هم را بگیریم
وقتی ابزار آرامشی تازه‌ای نداریم به دست هم بدیم

حالا شما هم من رو هر فرضی بگیری حلاله
خودم به دل نمی‌گیرم، شمام آزاد باش
اما این خودشیفتگی در مغزم جا نمی‌شه
چون زمانی که اون‌ها من را می‌شناختند،
 شدیدا و عمیقن دنبال یه منبری بودم که ازش  آویزون شم
تنها کار مهمی که در اون سال‌ها انجام دادم، پی گیری درس و مشق و ابزار بزرگسالی بود 
در حالی که در اتاقی مدام به نماز و ذکر و .... مشغول بودم که از بی‌چارگی واقعیت خودم را از دست داده بودم
چه‌طور زنی که از صبح تا شب کتک می‌خورد برای پاس کردن بدهی‌های یک آقای شوهر انگل بی‌مصرف می‌تونه به خود باوری برسه
چه به خود شیفتگی
حالا رو بگی؟
شاید
اونم نه شیفته‌ی خودم که شیفته‌ی حضور روح الهی و آزادی با ارزشم هستم

۱۳۹۲ اسفند ۴, یکشنبه

حیرت غریب آدم بودن

عجب هوايي!
عجب صبح زیبایی
فکر کن اگه امروز رو چشم باز نمی‌کردیم
اگر دیشب دنیا به آخر رسیده بود
اگر و مگرهای بسیار که اگر در ذهنت جا داشت، نمی‌تونستی لحظه‌ای حتا به چیزی که داری
بی‌مهری کنی، یا به زندگی نق بزنی
آسمون آبی از نوع فیروزه‌ای ایران
درخت‌ها سراسر جوانه، جای من امن و تو هم امن که وقت و حوصله داشتی دق‌الباب من را بزنی
کلی نعمت داریم که نه بهش فکر می‌کنیم و نه قدری براش متصوریم
ما فقط از بچگی عادت کردیم به یکی غیر از خودمون نق بزنیم که مسبب اوضاع بوده
مثل وقت کودکی همون‌ مواقعی که دست مادر را در بازار ول می‌کردیم و می‌زدیم زیر آواز ابو عطا که:
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن این رو می‌خوام
مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــناون رو می‌خوام و ..... ادامه‌ی آواز
یادم که نیست لابد بعد هم تا ساعت‌ها وقت داشتیم ازش کینه به دل بگیریم که چرا نخرید یا گفت نه؟
از اون به بعد نقش نفر دوم خیلی واضح و پررنگ وارد زندگی‌ها شد
یکی که نمی‌ذاره ما خوشبخت باشیم
یکی که نمی‌فهمه و کاش فقط زودتر بزرگ بشم تا بهتون بگم دنیا یعنی چی؟
دیگه هی اومدیم و هی پشت یکی گیر کردیم که مزاحم مسیر ما بوده ، لابد
از همین‌جا شکایت و طلب ارث پدر ما از دنیا شروع می‌شه

یکی از این دو ریالی‌های غیر کره‌ای و ترکی که می‌شه یکی دو ساعتی از بابش پای تی‌وی نشست، سریال مضحک و از قرار بی‌ارزش کشتی‌ست
داستان عده‌ای‌ سوار بر کشتی آموزشی‌ست و داستان  ذرات شتاب دهنده و تبدیل ماده به انرژی و نابودی جهان
جهان مانده و یک کشتی و سایر موجوداتی که در اون لحظه‌ی خاص بر آسمان در حال پرواز بودن
تصورش ساده است
نویسنده روزی با خودش فکر کرده که داستان نوح و .... چی بود؟
به همین سناریو رسیده
اما چیزی که درش بسیار توجهم را جلب کرده
خواسنه‌ها، ترس‌ها و آرزوهای انسانی و دیگر این‌که؛‌ مشتی بچه ننه‌ی لوس پر ادعا گیر افتادن در این کشتی و زمانی که از ماجرا مطلع می‌شن
با نارضایتی و شکوه و ..... می‌افتن به جان کاپیتان
یعنی من بودم و حیرت غریب آدم بودن
هیچ یک به این فکر نبود که در این مصیبت کل، هنوز شانس زنده بودن را داره
بین این همه این چند نفر زنده‌اند و باید با چنگ و دندان هم که شده برای حفظش جنگید
همه یه ریز غر می‌زنند که تقصیر فلانی، یا حالا ... یا ... همه چیز جز شکرانه‌ی نعمت
فقط معطل یافتن یک مقصر هستند



حالا ای اهل جهان اصلن مسبب همه چیز شما فلانی، بزن بکشش 
بعدش چی؟
از این‌جا به بعد چی ؟
تو چه نقشه‌ای برای مالنده‌ی راه داری
. هزاران سوال مانده که در حیرانی زندگی بشر، جایی نداره


باز میل خودته
فکر کن دیشب جهان نابود و فقط تو ماندی
چه می‌خوای برای مانده‌ی راه بکنی؟
می‌تونی تهش به خودت بگی: هیچ‌کی نذاشت زندگی کنی و به راحتی چشم ببندی؟
به راحتی؟
واقعا می‌شه؟
یا همون وقته که می‌خواهی گریبان خودت را بگیری که چرا ابله برای خودت زندگی نکردی


 

ای زندگی


این چند خط سوال و جواب از بزرگ تفکر و قلم
جناب لرد راسل را وقت بذار و بشنو
به‌خدا کمتر از نمازی که بی این‌که مفهومش را بفهمی روزی 17 رکعت می‌خونی برای بشر پیام نداره
پیام انسانیت و صحیح زیستن

ای خدا





امروز یکی در یک پاتک فیسبوکی بهم گفته: از همیشه خودشیفته بودی
این جمله همین‌طور از صبح توی سرم می‌چرخه و تکرار می‌کنه:
 بودم؟ نبودم؟
نمی‌دونم
همین‌قدر میدونم زمانی که اون منو می‌دید و می‌شناخت
دختری تو سری خورده بودم که در تارهای عنکبوتی یکی دیگه چنان ته اعتماد به نفس بود که وقتی تصمیم به جدایی گرفت
فکر کرد با دست خودش گور باقی عمرش رو کنده
زیرا
دیگه هیچ کس
هیچ کس ، جز اون آدم معتادی که به‌خاطر ارث پدری گرفتارش کرده بود و خونش رو می‌مکید وی را نخواهد خواست
نخواهد دوست داشته باشد
یا هرگز با کسی ازدواج کنه
چون به زیر هیچ رسیده  بود
اون مرد و خانواده‌اش چنان قدرتی رو داشتند که طی ده سال از من عزیز دل بابا
موجودی مفلوک بسازن
حالا وقتی درباره‌ی خودم از یکی از همان قوم ظالمین چنین می‌شنوم
به خودم شک می‌کنم
و بعد می‌گم
ببین اینا چه بدبختایی بودن که اون حال روز من براشون برتری بود
و من را چنان از زیر نگاه می‌کردن که خودم هم نه گمانم حتا در رویا تا چنان نا کجایی رفته باشم
ایول دمه من گرم که درونم خودم رو سوزونده بود و بیرونم دیگرون
 خب ای احدی از قوم ظالمین
تو اگه اون زیر بودی
یعنی من اون بالا بودم؟
 حالا که فکر می‌کنم این بالا و هم سفره‌ی خدام
تو فکر می‌کنی رسیدی به من 
ای
اهل قلم
اهل جریده
اهل تفکر
اهل نشر
اهل ادعا
ای بزرگ
ای خان 
ای خدا
که لیچار بارم کنی
ای بشکنی قلم که دست هر ناکس نشسته‌ای
  کجای این دنیا برای من بیش تر از یک بازی بود
چه رسد به جنگ؟

هزارو چند صد سال




چند شب پيش همين‌طوري فكر كردم، چه خوبه يه تب حسابي كنم و برم به سمت كما؟
از بچگی هرگاه مهوس بیماری می‌شدم، به قید دو فوریت افقی بودم
نه این‌که قصد کنم یا سعی در این جهت داشته باشم
هوس کردن حکمی مجزا و منفک از آرزو داره
هوس از یه حس تجربی ملموس می‌آد که جسم هم اون رو می‌شناسه
و انگار یهو در بدنت ویتامینش کم می‌شه
گو این‌که بلافاصله افتادم به یاد مثل قدیمی، ناز کش داری ناز کن؛ نداری دست و پات رو دراز کن  وهوسم را در فضای ذهنی پاک کردم
باز
با این همه چنان شدت عبور هوس از وجودم شتاب داشت که کار خودش را کرد و 
به میمنت و مبارکی و اینا ... دو روزه سر و کله و ... رفته به سمت فنا
سی همین اندکی تا قسمتی غیبت دارم
غیبت هم که اگر بد بود، گنده‌تراش نمی‌کردن
اونم نه یه ذره دو ذره
هزارو چند صد سال