۱۳۹۲ اسفند ۲۴, شنبه

کمی گرم تر



اين‌همه پشتكار و بگیر و ببند
 آخرش مي‌شه اين
اين يكي از اون كارهاي جاودانه‌ي منه
جاودانه به قدمت زمان
هيچ كاري در كل زندگي من اين همه طول نكشيده
مگر شناسايي خودم که هنوز تهش پیدا نیست
سال 75 اتود اين كار را زدم و تا مرحله‌ي آستر رنگ هم رفتم
بعد كار مجسمه‌هاي چلك اومد وسط و درگير كار اون‌جا و بعد هم تصادف و تا الان
مي‌شه هفده سال
بيست هشتم اسفند سالروز ميلاد حضرت والده بانوست
از اول هم اين كار به نيت يك روز مادري رسم شده بود
منتهي رسيد به حالا و كارگاه داير 
امروز بعد از سه چهار روز غش و ضعف تمام شد
از بخت بلند يك كار ميوه‌ي قديمي هم داشتم همين سايز
بوم كهنه درآمد و اين رفت به جاش
گو اين‌كه كوچيك همين كار رو همان سال‌ها كشيدم كه خيلي بهتر از اين شد
شايد مال اينه كه با كار كوچيك بيشتر حال مي‌كنم تا ابعاد بزرگ
خلاصه كه با تاخيري اندك
مامي جان، تولدت مبارك
زاویه دوربین خوب نیست و زیادی به سپیدی می‌زنه
شما کمی گرم تر نگاهش کن



۱۳۹۲ اسفند ۲۳, جمعه

بدکردار این عادت



باید درد شناسایی بشه، بعد به فکر درمان باشیم

دیروز عاقبت لنگ را انداختم و خودم را بستم به دوا و حکیم
خدا بخواد امروز مثل آدم بیدار شدم
به همین سادگی سه روز گذشته با درگیری خودم طی شد که چرا کاری نمی‌کنی؟
چند روز به عید مونده می‌خواهی در بستر باشی؟
نکنه بغض دار؟
نکنه دل تنگی؟
نکنه از دست فلانی شاکی؟
نه‌که از دنیا کم آوردی؟
وقتی ذهن از کول‌ آدم می‌ره بالا بهترین پیشنهادش به مرگ ختم می‌شه
کافیه بهش وا بدی
دیروز در یک لحظه‌ی تنگ نمی‌دونم چی شد که به ناگه سر رفت به جانب آسمان و بی‌گه تقاضای مرگ کردم
دقت کن
خدای من نه در عرش و نه بر فرش
  با شناختی که از خودم دارم، وقتی سر به بالا جهت می‌گیره، فقط حرکتی ذهنی‌ست
و من از خودم غافلم
ذهنم سوارم شده و وا بدم رفته تو کار خودکشی
ذهن همینه؛ هرگز دست کمش نگیر
 همین شد که رفتم دنبال حکیم و مرحم
لنگ مریضی را انداختم و وا دادم که بابا مریضی و باید این چند روز استراحت می‌کردی
هی با سربزرگی رفتی تو شکم خودت که پاشو راه بیفت
بی‌چاره بچه‌ها
خب همین‌جوریا کسی مامان این مدلی نمی‌خواد
خدا می‌دونه چند بار پریدم به پریسا که:
وقتی خورشید می‌تابه و هوا روشنه تو چه‌طور می‌تونی بخوابی؟
که همه‌ی این‌ها برمی‌گرده به دو نفری که در زندگی من نقش مهم داشتند و هر دو با دستان مبارک گند زدند به زندگی من
و یکی تا لنگ ظهر خواب و دیگری تازه دم صبح می‌خوابه و دم غروب بیدار می‌شه
اصولن زندگی را به خواب دادند 
 موزیانه در خودم کشف کردم
هرگز نخواستم شبیه هیچ یک از این دو باشم
و لاجرم، رفتم تو کار گاری و این‌که
اگه دو تا بودیم، می‌بستن‌مون به درشکه
یعنی بری تو کارش ما از خودمون هیچی نداریم. 
یا می‌خواهیم شکل اون باشیم یا هیچ شباهتی به این نداشته باشیم
و این دیگه نفرت من از اون‌ها نیست که هیچ حسی به کسی ندارم
عادتم شده


 
 

السلام و عليك






السلام و عليك همسايه
ديگه با سر انگشت مي‌شه شمرد،چند روز تا عيد مانده
گو ای‌نکه همین حضور ما براین زمین، خودش هر روز و هر لحظه التزام به سرور و پایکوبی داره
لیک ما، بهش توجه نداریم و صرفن نق می‌زنیم
و این فقط یک پدیده‌ی ذهنی‌ست
ربطی هم به جیب مبارک و نظام گرام هم نداره
همه وقایع
این‌جا در ذهن شکل می‌گیره و تعریف می‌شه
یک رفیق قدیمی دارم به نام علی، سکن و مشهد و از ورثه‌ی معروف امام رضا
همونا که نسل در نسل هر چه بخورند هم تمام نمی‌شه
بچه‌سالی رفت آمریکا و همین ده پونزده سال قبل برگشت وطن
این‌که چه حدوثی برش واقع شد که برگشت، بماند و این‌که از هنگامی که برگشته خودش را در یک واحد اختصاصی حبس کرده و در جهان را هم بسته
یه، جورایی دردهای مشترک زیادی با هم داریم و در نتیجه او تنها کسی‌ست که هر چه ناله و نوله دارم
می‌تونم با خیال راحت براش بگم و هیچ‌گاه مثل معمول آدم‌ها
نمی‌ره بالا منبر که، بابا جمع کن تو خودت یه پا اوستایی تو دیگه چرا......؟
به‌طور معمول برام افت کلاسه که گوشی را بردارم و به کسی بگم:
ببین. تو مگه رفیقم نیستی؟ من حالم خوب نیست و تو چه می‌کنی؟
من مسئول هر حالتی در خودم هستم لا غیر
از همین رو خودش پیداش می‌شه
همان زمان‌هایی که مثل من کم می‌آره
دیشب دو سه ساعتی گپ مفصل داشتیم که باشد برای پست بعدی



ماری آنتوانت




هر چه شمرد و هر چه گفت: می‌رسید به افسردگی شدید روحی
می‌گم: علی تو چه می‌کنی با خودت؟ پاشو برو بیرون ببین مردم چه شور و نشاطی دارن
همه زنده‌اند، حتا در سخت‌ترین شرایط اقتصادی
و او هم که گمان مبر از پاسخ وا بمونه و ..... تا رسیدیم به نکته‌ای بسیار ظریف و زیبا
علی فکر می‌کنه، آمپر خوشبختی آدم‌ها بر حسب صفرهای حساب بانکی اون‌هاست و متحیر از این‌که چرا با این همه صفر خوشبخت نیست؟
مثلن: یک کارگر یا کارمند در محاسبات علی آدم منزوی و ناچاریه که ادامه می‌ده
افتادم یاد ، ماری آنتوانت که در هنگامه‌ی انقلاب فرانسه می‌گفت:
                                           مردم نون ندارن،   کیک بخورن
هر کسی به دیگران از نقطه‌ی حضور خودش نگاه می‌کنه 
گفتم: علی زیادی موندی توی خونه 
بین واحد من و حضرت خانم والده یک واحد دیگر هست
آقای خانه کارمند وزارت بازرگانی و دخترش در حال کار آموزی برای واحدهای عملی مدرک لیسانس و
پسر شونده پونزده ساله‌اش درس می‌خونه و دو فرزند بزرگتر یکی در لندن و دیگری در مونترال در حال زندگی زناشویی
این واحد،   قلب ساختمان ماست
در طبقه‌ی زیر مادر جان تک نفری در یک واحد و طبقه‌ی بالایی اون‌ها باز منم به تنهایی در یک واحد
و تنها صدای زندگی این ساختمان از واحد مزبور به گوش می‌رسه
صدای خنده، شادی، رضایت 
یک خانواده‌ی گرم و دوست داشتنی
مهم نیست چه‌قدر درآمد دارن
مهم اینه بسیار ثروتمند تر از من یا علی هستند
و چه ثروتی بزرگ‌تر از امنه خانه و خانواده؟
گفتم: علی ازدواج کن، عاشق شو چمی‌دونم یه کاری برای خودت بکن
می‌گه: راست می‌گی؟ خودت چرا نمی‌کنی؟
- من خواستم نشد. کار من از پیدا کردن آقای شوهر به در شده
بیا پست بعدی

درد ما تنهایی



نمی‌دونم اون‌جا چی به سرش اومده؟

هر چه که هست ان‌قدر بو بردم که به جنس مخالف برمی‌گرده که این پشت دستش را داغ گذاشته
هم سن من و تک و تنها دور خودش می‌پیچه
می‌گه: مگه الکی؟ با کی؟
- بچه جان از خونه دربیا، بعد می‌بینی این دختران بانو حوا برات سر و دست می‌شکنن
که البته اون‌ها به دردت نمی‌خورن زیرا با تو کار ندارند و لاکردارا دنبال یک آچار فرانسه یا حساب بانکی سیار هستند
ولی اگر به مکان‌های جدید بری و اون شیک بازی‌هاتم هم بیاری و همه نفهمند تو کیسی
باقیش حله
بالاخره یعنی یکی پیدا نمی‌شه برات جاذبه داشته باشه؟
من با تو تفاوت دارم
اگر از کسی خوشم بیاد هم زود ذهنم رو پس می‌زنم چون ترسیدم و این‌که این‌جا ایرانه
مرداشم بی جنبه و ظرفیت این دیگه باقی امورات زندگی نیست که بگم: خودم از پسش برمیام
کافیه یه عدش ازت آتو داشته باشن باید دولا بشی و سواری بدی
برای همین هرگز پیش قدم نمی‌شم و دندان لقش را هم کندم که یکی پیدا بشه منو به‌خاطر خودم بخواد
ولی درد علی بزرگتر از این حرف‌هاست
از هر چیز بهترینش رو می‌خواد.
زن دیگه ساعت نیست که بگی حتما رولکس می‌خوام 
این باید خودش پیش بیاد
عشق حسی‌ست که با قصد و برنامه نمی‌شه رفت سراغش
جواب نمی ده
آدم‌ها وقتی می‌فهمند عاشق شدن، که دیگه شدن
به خودت می‌آی می‌بینی زود زود دلتنگ یکی می‌شی
دلت می خواد بیشتر بشنویش یا گاه حتا از خودت می‌پرسی
چرا باید هنوز بی او زندگی کنم و .....اینا
بدبختی ما اینه که هیچ کدوم نمی دونیم واقعا چی کم داریم
خانم یا آقای همسر؟
خانم یا آقای،  عشق
خانم یا آقای، رفیق
چی؟
ما چی کم داریم که همه فکر می‌کنند اسمش ازدواجه؟
ولی ازدواج هم نیست
درد ما تنهایی‌ست
همانی که برای نفهمیدنش ساعت‌های من یا درکارگاه، یا به بیل زدن، نوشتن ... هر چی که راه داد
فقط به تنهاییم فکر نکنم
من این مدلی می‌جنگم، نمی‌شینم کنج خونه ماتم تنهایی بگیرم
ولی علی در همه‌ی لحظات درگیر تنهایی‌ست و هیچ کاری هم نمی‌تونه بکنه
 چون در ذهنش جا نداره

گاری



فکر کن غروب جمعه‌ی آخر سال باشه و درجه بذاری، ببینی که ای‌وای هنوز تب داری
فکر می‌کردم ذهنم مریض شده

الان  سه چهار روزه
 اول وقت می‌رم کارگاه نیم ساعت نشده می‌آم بیرون
یه حالی
لرزو ضعف و چشمام سیاهی هی رفت و اینا هی گفتم:
بی‌خود کردی هیچی‌ت نیست
پارسال هم باز همین ایام در رختخواب بودی
مردی و موندی باید سرپا باشی
هی زور زدم و هی رفتم تو دل ذهنم
باور کن اصلن باورم نمی‌شه هنوز که مریضم
بیماری در من فوق فوق‌ش سه روزه
همه چیز سه روزه
اصل سم‌زدایی از جانم سه روزه، می‌خواد عادت باشه یا مرض
ان‌قدر شب تا صبح تو کار خودمم و از خودمم توقع دارم که مریض هم می‌شم
باور نمی‌کنم،‌فکر می‌کنم   کلک ذهنمه
البته در سال‌های مدرسه من بودم و یک دکتر جواد هاشمیان که مطبش همین‌جا بود و من هر روز تظاهر به بیماری
او هم به قید دو فوریت برام گواهی می‌داد
خلاصه که دیگه حنام واسه خودمم رنگ نداره
ظهری رفتم بیرون کلی خرید کردم ولی همین‌طور خیابون دور سرم می‌گشت
نشد خریدم را تمام کنم، برگشتم خونه
نگو واقعا تب دارم
ای چنی زشتی تو بی‌کسی 
چنی دل‌گیری، تنهایی
مرده شور ریخت جفت‌تونم بردم که همه‌اش به‌جای مرحم و دوا
از ترس فهم حضور شما، خودم را بستم به گاری

۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

تنها


چند روزه بیمارم،
 تلفن‌ها را بستم و تقریبا کارگاه هم تعطیله
علائم به سرماخوردگی می‌زنه و تشخیص خودم، فشار روحی‌ست
ها بله
چرا که نه؟
من فقط در حال مبارزه با شرایط بشری‌م هستم نه بیشتر
به کعبه‌ای نرسیدم،
 با خودم که فرسنگ‌ها فاصله دارم و هنوز سنگین پشتم
 از فشار هزار سال تجربه
من فقط مبارزه می‌کنم
من نرسیدم
من نفهمیدم
من فقط می‌جنگم تا شرایط بهتری داشته باشم
با این همه از خیلی کسان دور و برم شادتر و رضایتمند ترم
بازا
تنها یک زنم


این اولاد آدم



ای کاش تجربیاتم به درد کسی می‌خورد و یا ای‌کاش بشر عادت داشت از تجارب دیگران درس بگیره
خودم کل گندم را برگ برگ و در تمامی شهر می‌گستردم
ای‌کاش نگاه انسان مهربان بود و با اطمینان؛‌که من از حضوری به ناگه و بی‌گه آشفته نمی‌شدم
فکر کن!!!!
در اون جنگل بی محدوده شب‌های بسیار به تنهایی حضور دارم و از هیچی نمی‌ترسم
اما از برخی شما نه ترس که وحشتزده‌ام 
از موجودی دو پا به‌نام مرد
می‌دونم وقت الکی خرج نمی‌کنید
بیهوده گندم را برگ برگ نمی‌کنید
می‌دونم این ملت ایرانی اصولن حوصله‌ی مطالعه نداره
شاید یه نخود یه لپه نه حدود 5 هزار پست گندم
نه چند شبانه روز پیاپی
نه بعد از اعتراضات و باز و بسته کردن گندم، برداشتن صندوق‌خانه و ...
این یعنی یکی یک خوابی داره برام می‌بینه
آدم باید خودش عاقل باشه
از کتابت به نقش و رنگ برگشتم چرا که فهم کردم این ملت
اصولن حالش رو نداره
حال مطالعه و توجه به دیگری غیر از ذهن وراجی که مداوم وز وز می‌کنه، نداره
منم ندارم
هزار ساله کتاب نخوندم
در  نتیجه شما هم اگر 22 سال از دست این اولاد آدم به پستوهای بی‌تکرار پناهنده شده باشید
از ریسمان سپید و سیاه خواهید ترسید


lost

.::: دانلود سریال لاست دوبله فارسی با لینک مستقیم :::.
| کیفیت عالی ۴۸۰p و ۷۲۰p و HD720p – بدون سانسور و حذفیات – اختصاصی ایران فیلم |
::: پخش هفتگی از ایران فیلم :::
پایان فصل اول
دانلود سریال Lost دوبله فارسی فصل اول
| برنده ۱ جایزه گلدن گلوب و برنده و نامزد ۳۲۵ جایزه بین المللی دیگر |
نام فارسی سریال : گمشده
منتشر کننده : ایران فیلم
ژانر : ماجرایی ، درام ، فانتزی
لینک IMDB
امتیاز : ۱۰ / ۸٫۳
کیفیت : ۴۸۰p , 720p , HD720p | خارق العاده ، عالی ، خوب
حجم تقریبی هر قسمت : ۲٫۲ گیگابایت ، ۳۵۰ مگابایت ، ۲۰۰ مگابایت
همراه با نقد و بررسی دکتر حسن عباسی
دوبله فارسی حرفه ای و جذاب
دوزبانه (صوت دوبله و صوت زبان اصلی)
صوت دوبله بصورت جداگانه
اسکرین شات : دارد کلیک کنید
خلاصه داستان : در فصل اول ، سقوط هواپیمای اقیانوسیه -پرواز شماره ۸۱۵- در یک جزیره متروکه رخ می‌دهد. بازماندگان این حادثه مجبور به همکاری مشترک می‌شوند تا بتوانند در این جزیره دور افتاده زنده بمانند. آن ها در این جزیره با عوامل غیر طبیعی بسیاری روبرو می شوند که باعث می شود …



اهل تفكر
اهل چرايي
از اين سريال غافل نشيد
يه چي تو مايه احوال همه‌ي ماست در زمين
گم شديم، دست و پا مي‌زنيم،بهش عادت مي‌كنيم، پر از بیم و اناامیدی
با یک امید
امید به رهایی
واین‌که ما می‌تونیم عاشق جزیره‌ای بشیم که بهش پناهنده شدیم
از روی ناچاری نه اختیار
به اون‌جا تعلق  پیدا کنیم و جزء سیستم بشیم
یکی از بیگانگان
امیدوارم برای بوئینگ مالزی هم همین اتفاق افتاده باشه
چرا که نه؟
ما که هر چی فکر می‌کردیم و می‌نوشتیم وارد زندگی‌مون شد
شاید یکی دیگری مثل من در این پرواز بوده که با تمام قصد چنین تجربه‌ای را خواسته باشه؟
باور کن
ما فقط باورش از سرمون افتاده
باور قدرتی که در روح نهفته و بهش پشت پا می‌زنیم که
راحت تر این است همه چیز را از دیگران توقع داشته باشیم
معجزات بیرونی
من هنوز برای پرواز مالزی دعا می‌کنم
امکانات ذهن من ناحدود در حیطه‌ی انسان خدایی چرخ می‌زنه و برای هر ناگشوده‌ای
به رازی پنهان باورمنده
 نیامدیم که شکل بیگانگاه به خود بگیریم؛ آمدیم که خود را تجربه کنیم
از خود بیگانه شدیم
نوروز در راه است
انسان خدایان 


۱۳۹۲ اسفند ۲۱, چهارشنبه

لحظه‌ی پسین




چه‌طور مي‌شه با حقيقت وحدت وجود از هم بيگانه مي‌شيم؟
چه‌گونه می‌توان انسان بود و به دیگری نیاندیشید؟
 مگه می‌شه جزئی از کائنات به درد بیاد و خم به آبرو نیاورد؟
می‌شه؟

در ذات ؟ 
نه
در ذهن؟
آری
سی همین از بهشت دور افتادیم، زیرا پراکنده شدیم
درد کشیدیم، ترسیدیم و به نقطه‌ای در انزوا پناهنده شدیم
و این یعنی آخر دنیا؟
برای من خیر
شاید احدی در زندگی مرا آزرده باشه، این کل هستی را در بر نمی‌گیره
باورمندم که هر آن‌چه در مسیرم پیش می‌آد، فراخوانش از جانب ذهن صادر شده
و این منم که وظیفه دارم اختیار به دست بگیرم و به ساز تیره‌ی ذهن نرقصم
نمی‌دونم دیشب چه‌قدر خوابیدم، با علم به این‌که تمام دیروز در بستر سرماخوردگی بودم
تب و لرز و ..... ذهن آشفته‌ام
معمولن مواقعی این‌طور می‌شم که ذهنم درگیر شدید با موضوعی پیدا می‌کنه
تازه تب و لرز هم چیزی نیست، تمام شکستگی‌های کهنه هم به درد می‌آد
این نقش ذهن در زندگی منه 
و جایی در این جهان پر عظمت هواپیمایی به ناگه  از صفحه‌ی رادار منطق‌ حذف می‌شه
محاله بتونم آروم بگیرم
حالا این‌که سی این مریض شدم یا سی سرما و در بیماری موضوع بوئینگ خفتم کرده باشه
من همه این عواطف انسانی را دوست دارم
از این‌که نمی‌تونم از کنار دردهای هم‌نوعانم با بی‌تفاوتی عبور کنم
و نیاندیشم به این‌که اون مسافران چه لحظاتی را طی کردند و یا هنوز در حال گذرند
یا حتا پسر بچه‌ای که برای خرید نان از خانه خارج شده بود و بعد از نه ماه کما جان سپرد

مرگ هراسی نداره
من این‌طور تجربه کردم
شوقی سراسر سرور که تو رو به خونه برمی‌گردونه
اما چی فکر می‌کردیم چی شد، می‌مونه
یعنی گریپاژ می‌کنه ذهن و منطقم با هم که 
ای دنیا تو چه جای مخوف و غیر قابل پیش بینی‌ هم می‌تونی باشی
و از همین روی باید در هر لحظه زندگی کرد
در همین ثانیه‌های اکنون که نمی‌دونیم در لحظه‌ی پسین چه رخ خواهد داد؟

 

۱۳۹۲ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

بوئینگ 777







يه چيزهايي در زندگي تجربه مي‌كنيم كه با هيچ نظام باوري انتظارش را نداشتيم
توجيهي هم براش موجود نيست
همون‌چيزايي كه زيادي بهش گير بدي، دري ديوونه مي‌شي
بي‌خيالم نمي‌توني ازش رد بشي
این بوئینگ 777 یکی از همون‌هاست
به این می‌گن 21 آوردن معکوس
رحمت به روج شیخ مولانا که هزار سال پیش چیزهایی به ذهنش رسید و نگاشت
که هنوز و تا ابد بارها قابلیت مصرف خواهد داشت
حکایت بازرگانی که بنا بود در هند جان بسپره و در بازار سرزمینی دیگه عزرائیل را دید که متحیر نگاهش می‌کرد. از ترس از ناظم کائنات جناب سلیمان خواست او را به سرزمین دور هندوستان بفرسته تا از گزند عزرائیل در امان باشه . و عزرائیل که به جناب سلیمان فرموده بود: من از تعجب و حیرت نمی‌تونستم نگاه از مرد بردارم. در حکمش بنا بود در هندوستان جانش را بگیرم.

ما آرزو می‌کنیم براش می‌جنگیم و فکر می‌کنیم این بهترین راه ممکنه
نمی دونم این بچه‌ها از چی گذشتن؟
نمی‌خوام هم مثل همه فکر کنم
یعنی در ذهن من سقوط آخر ماجرا نیست؛ 
گزینه‌ی اول تغییر بعد به ابعاد موازی یا حتا ربوده شدن توسط فرازمینی‌ها بیش‌تر با جنس ذهنم هم‌خوانی داره
چون همیشه بهترین گزینه‌ها به ذهنم می‌رسه
نه تلخ‌ترین‌ها
حالا

برم سر اصل مطلب
و خودم که ما حق قضاوت هیچ‌کس عیر از خود را نداریم
سال‌های 76، 5 توی خط هراز کار می‌کردم. هفته‌ای دو سه بار این جاده رو می‌رفتم و برمی‌گشتم که مبادا در غیابم کار تعطیل و از
کارگرای شمالی رو دست بخورم
چنی احمق بودم. حتا یک ماه هم زودتر به دنیا اومدم
بس‌که بند تمبان شل بودم همیشه که به کیشت در می‌رفت
اول داستان یک رنو آبی داشتم،
تمام یک‌سال خواب تصادف می‌دیدم
من درش نبودم
از بیرون و در ارتفاعات جایی نشسته و شاهد تصادفی مهیب بودم
یک تریلی می‌آد،
 بعد یک پراید با هم چفت می‌شن، می‌رن ته دره.
 بلافاصله پشت سرش یک ب‌ام‌و
 من اون موقع رنو داشتم
صحنه هربار این‌طور بود که می‌شد مثل ویدئو، فیلم را برد عقب و صحنه‌ی تصادف این سه خودرو را بارها مشاهده کرد
از روی عادت هر بار در دفتر رویاها می‌نوشتم.
من رنو داشتم.
دلیلی نبود به من مربوط باشه؟
تازه من‌که از اون بالا شاهده ماجرام. پس، اصلن مال من نیست
مهر 1376 بر حسب اتفاق و یک تصمیم آنی نادر یک پراید سفید پیدا کرد که جفت بود و مال یک خواهر برادر گفت بیا تو اون یکی رو بردار
منم بی‌اون‌که یاد داستان و رویا باشم هیجان‌زده گفتم: باشه
بارها این خواب تکرار شد و از جایی که حضرت بانو والده هی نفوس بد می‌زد که می دونم تو آخر تصادف می‌کنی.
فکر می‌کردم برای این این کابوس هی تکرار می‌شه
تا اول آذر 76 که با پرایدم تازه از سی‌سنگان گذشته بود.
 جز نور چراغ در آینه‌ی ماشین دیگه چیزی یادم نیست تا وقتی که داشتن از ماشین بیرونم می‌کشیدند و ...... ساعت 19: 25 دقیقه در گزارش پلیس ثبت شد.
یه‌جایی توی بیمارستان به هوش اومدم و زنی مجروح و غرق خون به موازاتم روی برانکادر بود
صدای درونم گفت:
داره می‌میره. مواظب فروغ مرگ باش. چشم بستم و رو برگردوندم.
هر دو در یک زمان از تن کندیم
من برگشتم
او نه

داستان اتومبیل بی‌ام‌و باشه برای پست بعدی

دریچه‌ای به فراسو




آقا خوش خوشان اتومبیل ب‌ام‌و را به سمت تنکابن می‌راند
دو پسرش پشت ماشین و خانم همسر کنارش نشسته و برای اهل بیت میوه پوست می‌کنه. 
بچه‌ها می‌خندند، هوا تاریک و زن پرتقالی که پوست کنده  به سمت مردش می‌گیره
و مرد در ثانیه‌ای به درازای ابدیت رو برمی‌گردونه، 
میوه را از دست پر مهرش می‌گیره و به آینه برمی‌گرده
خیلی دیر شده بود برای دیدن، لاستیک‌های آتش زده،
 چراغ‌های گردان ماشین پلیس و ماشین من و تریلی در شونه خاکی جاده و من
 در بیمارستان
ساعت 20:30 دقیقه
یک ساعت بعد از تصادف ما
قبل از این‌که بتونه ماشین رو جمع کنه، شاگردش می‌ره ته تریلی که توی شونه خاکی بود
همسرش کنار من جان داد
من هنوز این‌جام
من برگشتم
به هر دلیل
من یک احمق، احمق دوم 
پسری که بی گواهینامه تریلی پدرش رو وقت افطار پیچونده
باید در یک ثانیه به اون نقطه می‌رسیدیم تا سکوی پرشی بشیم
برای مرگ بانویی که سرنشین  ب‌ام‌و بود



این‌جوریاست که جنس جهان من می‌ره به سمت فرا باور
با همه وجودم امیدوارم به هر دلیلی هواپیما در یک حوزه‌ی الکترو مغناطیس 
یا دروازه‌ی ستاره‌ای
دریچه‌ای به فراسو
یا حتا فرا تر از اون 
  سیاه‌چاله‌ای در حال معاشقه با کرم چاله‌ای بودن که بوئینگ درونش کشیده 
و بعد از خروج از ته کرم چاله وارد بعدی دیگه شده باشه
این خیلی علمی‌تر یا منطقی تر از فرضیه‌ی ربوده شدن توسط فرازمینی‌هاست
دوست ندارم به نابودی فکر کنم
چون همین‌حالا هم قاچاقی و با کلی معجزه این‌جام

تنها ایمانم در جهان می‌گه:
ما هیچی نمی‌دونیم
پس بیا به باورهای خوب انرژی بدیم
که ما از جنس خواست و اراده‌ی اوییم
فقط توجه
چرا مرگ؟


بهشت یعنی عطر سیب




در فهم من از کلام خدا این برآمد که:
بهشت چنان نزدیک به انسان است که کافی‌ست، دست دراز کند
و ما عادت به زیرو رو کردن و خواستن آن محال داریم
یعنی همیشه دنبال چیزی هستیم در دور دست‌های ناپیدا.
مانند خرید یک کیلو پرتقال که کل جعبه زیر و رو می‌شه،
 در حالی‌که مغازه  دار بهترین را روی جعبه چیده
 درست به مانند خدایی که گاه بر عرش و گاه بر فرش می‌نشیند 
خدای داخلی و درونی، حال نمی‌ده
خدا باید به‌قدر کافی دور از دست رس باشه که به عظمتش باور بیارییم
و خوشبختی و بهشت هم از همین دست است
بهشت من بسیار درونی و خدایش هم همان‌جاها بر تخت سلطنت تکیه داده
دنبال واژه‌ی خوشبختی سر به بیابون نمی‌ذارم
در نگاه دیگران یا دستان‌شان جستوجیش نخواهم کرد
هر چه هست، در ذهن من و دستان من است
هنگانی که ظرف می‌شورم، طرحی می‌زنم، می‌خندم، یا
 وقت پختن یک ظرف پای سیب
بهشت من همین‌جاها همین نزدیکی‌ست
بهشتم درمیانه‌ی سکوت ذهنم است
در ناکجای بی سرانجام
در شخصیتی که به وقت مرگ ملاقات و تجربه کردم
گندم بدون وابستگی
بی تعلق
بی ذهن
بی من
من فقط می‌خندم
به دنیا به زندگی به 
ثانیه‌های اکنون

تکه‌ای بردار



هر بار يكي صفحات گندم رو برگ برگ مي‌ره جلو، 
بوي دردسر تازه به مشامم می‌رسه
خدا خودش به‌خیر کنه
اخوی، همشیره، هر کی که هستی بعد از شمردن نزدیک به سیصد صفحه از گندم
یادت باشه که من از هر سایه‌ای می‌ترسم
دنبال دردسر نیستم
با شوهر، برادر، هم‌کلاسی، هم بچگی ... کسی هم کاری ندارم
عشق تازه نمی‌خوام 
آقای شوهر نمی‌خوام
افکار سیاسی ندارم،
 که ژنم اصلن بهش راه نمی‌ده
به فحشا قدم نمی‌رسه،
 که همیشه به هر‌آن‌چه که بودم و هستم؛  به عالم آدم فخر فروختم
چیزی ازم درنمی‌آد که قبلا از الک وزارت فخیمه‌ی از ما بهترون رد شدم
این قدم‌های سخت و ناشناس که بر قالی نازک ذهنم راه می‌ره
منو به وحشت می‌اندازه
مردم ان‌قدر وقت ندارند، شیفته‌ی ذهن دیگری جز خود بشن،
 نه من چنان قلم شیوایی دارم
که گرنه این همه کتاب بی مجوز نداشتم
خلاصه که از من چیزی در نمی‌آد
سیصد صفحه‌ای را خواندی که متعلق به گندم تا لخظات پیش و من هر لحظه از نو زاده می‌شم
پس این برگ‌ها هیچ کمکی به کسی نخواهد کرد
مگر به وقت مرور به خودم
لطفا
این‌طور به هراسم ننداز
بارها مجبور شدم به اندرونی برگردم و در سایه قلم بزنم
معاشری جز یکی دو تای شما نداشته باشم
و من نه جزئی از این جهان 
که به تمام هستی را سهم خود می‌دانم
همان گونه که به تمام سهم هر یک از شماست  و  کافی‌ست دست دراز کنید و تکه‌ای بردارید
 بفرما تکه‌ای بردار


۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

دارم می‌آم




همه‌ی خوبی زندگی به اینه که ناچاریم براش بجنگیم
و فاجعه ایام پیریست که برای عمر رفته زار بزنی که ای خدا، چنی حیوونی بودم
همه‌اش برای دیگران بودم
من که مامان خوبی بودم من‌که فلان کاملی بودم و .... الی آخر 
زندگی یعنی تو باید با چنگ و دندون بسازی‌ش
گردن هیچ‌کس جز خودت نیست
این سهم ماست و وقتی می‌ره، حق ما رفته
می‌شه همه‌ی اینای خوبی بود و آدم هم بود. حضور اهل بیت مانع از توجه به خود نمی‌شن
ما یک قصه‌ی بیگانه از بچگی شنیدیم
پدران و مادرانی که خود را به پای بچه‌ها ایثار و پر پر کردن
من که ندیدم
لابد برای شما چنین بود
 یک عمر خواستم چیزی باشیم که نداشتم
منه احمق نشستم و پاشدم به بچه‌ام گفتم: 
من‌که دیگه چیزی برای خودم نمی‌خوام. دنیا رو برای تو می‌خوام
ان‌قدر گفتم که دو سر سوز شدم
اول که نشست و پاشد طلب ارث آبا و اجدادی کرد
 متوجه شدم واقعا باور کرده من حقی به این دنیا ندارم
اون یکی دختری هم که می‌بینید ازش اسمی نمی‌برم هم سی همینه که رفت دنبال کارهای احمقانه‌ای که به مال دنیا و ارثیه‌ی منی که هنوز زنده‌ام می‌رسید 
که اصولن دندانش را کندم و همه می‌دونن من دختری به اسم پریسا ندارم
والا همه‌ی عمر دلم خواست تنها بمونم چون باورم ازم رفت کسی منو به‌خاطر خودم بخواد 
چرا باید بچه‌ی مثل پدر پولکی رو دلم بخواد؟
غیر از این می‌شد، فاجعه بود
سی همین اوامر رنگ به رنگ،  دندان هر دو را کندم
پریا که نه به این شدت، 
ولی همین که الان در وین  شاهد بر همین کندن من از اولاده
نمی‌خوام وقت رفتن بزنم توی سرم که پس کو پریا؟
کو پریسا؟
کو زندگی من؟
سهم من چی شد؟
بابا................... من دارم می‌آم پیشت
 

 

مثل آتش‌فشان



قوانین اجتماعی و فرهنگی از بچگی به خورد ما رفته

نه می‌تونیم تغییرش بدیم و نه نفی‌ش کنیم
به ظاهر می‌کنیم
اما در دل باورش نداریم که خودمون انجام بدیم
مثلن
در بچگی‌های من جایی برای دوست پسر نبود و در هنگامه‌ی مادری‌م، از دوره‌ی دبستان مد شده بود
باید باهاش هم قدم می‌شدم، مثل همه
باید کنترلش می‌کردم مثل همه
که از محالات بود
همان‌قدر که حضرت خانم والده توانست من هم می‌تونم
تا رسید به تولد هجده سالگی پریسا که من و پدرش مثل روشن‌فکرها براش جشن گرفتیم و زیر یک سقف حضور داشتیم
و غیر از ما دوست پسر، گل پسر پریسا هم حضور داشت
به‌قول محمد که می‌گفت:
از زیر کت دارم بازوم رو می‌جوم از زیر لپ، لپم که بگم بابای روشنفکری‌م من
و من که چشم از پسرک بر نمی‌داشتم تا بفهمم زیر این صورت آرام چه ابلیسی خفته؟
اما هر دو به ظاهر می‌خندیدیم و والدین جدا از هم ولی رفیقی بودیم که برای دخترک کف می‌زدند

ما خیلی کارها را از خشم، به مصلحت، ..... انجام می‌دیم که در ضمیر ناخودآگاه تعریفی نداره و
 مثل آتش‌فشان اون زیر فعاله
حالا دیگه فکر کن با هر موهبتی که در زندگی از خود دریغ می‌کنیم 
اون ذهن نابه‌کار چه پوستی زیر جولکی از ما می‌کنه
همین‌طور انرژی منفی‌ست که تولید می‌شه
همین‌طور وسط محله‌ی ابلیس ذلیل مرده حیرونی و پرسه می‌زنی
... و مجموعه‌ی مواهب هستی از آن ماست 
کافیه دست دراز کنیم و بر داریم
یا به امید یکی دیگه بشینیم که از بیرون برسه و به ما دلیل شادی
یا زندگی بده
که این فاجعه است

به‌من چه؟



ای جان خدا، عزیزمی. 
عجب روز خوبی
بوی عید می‌آد بی برو برگرد. 


جامعه به تکاپو و شهر در برو و بیا که چی؟ عید در راه است
حالا با این انرژی عظیمی که در جامعه فعال شده می‌تونه بر ما اثری نداشته باشه؟
بر ذهن ما؟
یعنی 
سال‌های اول متارکه‌ام همون هزار سال پیش‌ها که پریا هنوز در گروگان‌ گیری آدم شوهرها اسیر بود و نزد من نبود

هر بار با غیض می‌گفتم:

عید شده که شده. به‌من چه؟ بچه‌هام کجان که من عید داشته باشم؟ 
و .... از این دست شیون و زاری برای منه مفلوکم
دست به خونه هم نمی‌زدم تا  چند روز آخر نیرویی از سمت یادواره‌ها که فرنگی‌ها بهش می‌گن نوستالژی منو می‌گرفت و برحسب عادت می‌برد سر لگن بشور و بساب و به خودم می‌اومدم می‌دیدم این موتور چند هزار اسب درونم تازونده و کار بیست روزه به ایکی ثانیه انجام می‌شد
سال اول وقت سال تحویل که شب هم بود در خیابان‌ها دور دور می‌زدم تا سال رو تحویل بدن و برن 
کسی در خانه‌ی من دور هفت سین نبود
سال دوم با درسی که از سال پیش گرفته بودم برای خودم سفره چیدم و نشستم توی خونه
زیرا
کودکی‌های من، تاریخچه‌ی من به این سرمونی خو گرفته بود
همون وقت بود که دریافتم ما هر چه می‌کنیم اول برای دل خود می‌کنیم
این‌که بشینی توی خونه و بشنوی ازدحام زندگی را در خیابان، بعد به خودت بگی به‌من چه من که زن نیستم مال این کارها باشم
یا، به من چه من‌که کسی را ندارم که...
....................... حوصله‌ی این چیزها رو ندارم
............................یا .... هر چی دلت خواست 
داری خودت رو سرکوب می‌کنی
به خودت می‌گی:
ببین عیده ها تو اون‌وقت حیوونی طفلک این‌جا نشستی
خب مال اینه که دوست نداشتنی بودی از اول
مال اونه که اصلن بدبخت به دنیا اومدی
گوش کن . چه صدایی از خونه‌ی همسایه می‌آد؟ خب اونا خوشبختن و ربطی به تو ندارن و .....
و این کل فرامینی‌ست که برای یک سال پیش رو به ذهن ناخودآگاه صادر، انرژی‌ش به هستی می‌رسه و این قوانین برای سال پیش رو وضع می‌شه
حالا بفرما جلوی آینه و برای خودت کف بزن
که من آنم که هیچ عید نمی‌خواهم، حوصله‌اش هم ندارم. بابا اصلن بی‌خیال