۱۳۹۳ فروردین ۹, شنبه

زارع نمونه


اینم خبر آخر که
دیروز این‌ها رو از کرج خریدم و از ذوقش خروس خون از خواب پریدم
امروز باغبانی دارم
کانون ادراکم در جایگاه کشاورز نمونه شدن و بی‌قرارم یه چوکه آفتاب بیاد خودش رو پهن کنه
وسط ایوان تا برم خاک بازی
که نمی دونی چه تراپی مشتی‌ است
البته شاید بیشتر از من هم بدونی.
 دستانم تمایل به حیات داره، به تکسیر و توجه عشق می‌ورزه
دیروز در کل مسیر ملارد تهران رفت و برگشت، یاد موضوعی بودم این‌که
چه عشقی غریب در وجودم شعله ور بود همیشه
چه دفعات بسیار که همین‌جا هی نوشتم که خدایا این چه عشق بی‌صاحبی‌ست
که چنین به آتیشم می‌کشه؟
عشقی که همیشه بود و صاحب نداشت
چاه عشق در من همیشه در جوشش و چون برداشت نمی‌شد رو به انقراض گرفت
تا هنگامی که عشق‌های دیگه رو جانشین اون کردم و به بهانه‌های بسیار ازش برداشتم
به گل‌ها به هر چه سبزی حیات دادم
به شانتال به کلمات به نگاهم به محیط زندگی‌م
و حتا به نانی که در ف طبخ می‌کنم
پس از این همه به تعادل رسیدم
عشق درم بال بال نمی‌زنه
اما همیشگی و جاری در حال عمل در زندگی‌م
این خیلی بهتر است تا عشقی خیالی که با شناخت دو طرف
برباد می‌ره


ای انسان خدایان بی‌رحم


اطرافیان تو کار اینن که سی‌چی هزار ساله منزوی شدم ورفت و آمدی ندارم
خب سی همین دیگه
هر دیدار کلی سوژه به دست ذهن می‌ده که ازم انرژی حروم کنه
دیروز رفتم بازدید دختر خاله جان ............... وسطای داستان پرسیدم: سگ‌هاتون کجان؟
.............. رسیدم به اتاقکی یک دریک که دو جعبه‌ی سگ روی هم و چراغ خاموش
بوی گند زد توی دماغم
منم سگ دارم
اما سگی تمیز، اسیر نیست، ننداختمش توی زندون که بچه‌هام دل‌شون سگ خواسته و بعدش گذاشته رفته از ایران
   منم از موی سگ بدم می‌آد. اما مسئولیتی یا قبول نمی‌کنم یا اگر پذیرفتم
آماده‌ام تا پای مرگ باهاش رفتن
خلاصه که سگ‌های بدبخت که از نژادی خوب هم هستند،  فقط روزی یکبار برای حاجت از باکس به حیاط و مجدد به باکس برمی‌گردن
خدایا پناه می‌برم به تو
این بانوی دختر خاله که از من یه ده سالی هم بزرگتره
از عهد بی‌بی‌جهان خیالی نداشت جز پا گذاشتن در جای پای عزیز دوردانه‌ی بی‌بی تا هنوز
یعنی اگر مو بنفش می‌کردم، معتل نمی‌موند، به قید فوریت موهاش بنفش می‌شد
البته با باور برتری از من.
برمنکرش لعنت
بی‌شک
من هنوز خودم حیرون خودمم که بالاخره ایی کی بود سی چی اومده؟ از کجا اومده؟ چه‌کار داره؟ قراره کجا بره؟ و ....
همه‌ی عالم از من بهتر.
 من فقط خودمم و اگر سگی نگه‌داشتم که مال بچه‌ی غایب خونه‌است
باعث نمی‌شم کسی یک شب تا صبح از فکر اون حیوون زبون بسته که در اسارت انسان خدایی به‌سر می‌بره
تا خود صبح خوابش نبره
 از وقتی یادم هست، جمله‌ی حضرت آقا از دهنش نیفتاده
بعد از حضرت آقا دل در گرو پسرش داد که معروف است به نادر شاه عنقا
بعد از اون همه جنین تا جنانی که پرپر شد
حداقل انتظارم آدم شدن در سطحی متوسطه
نه این‌چنین بی‌رحمی و تازه در عالم انسان خدایی سیر کردن
خدای من که در منی نه در عرش و نه در فرش
لحظه‌ای من رو به خودم وا مگذار که این چنین ستم کنم به مخلوقات تو

دوماد رفته گل بچینه



بر منکر آزادی و حقوق بشر، لعنت
اما خدا وکیلی . جان من، تو رو به امام اولی این تصویر زیباست؟
دو تا محموله‌ی ریش برای هم غمیش بیان و .... ایی حالم بهم خورد
حالا چه لزومی به جار و جنجال و ثبت و ازدواج؟
یعنی شما از پس خودتون هم بر نمی‌آین تا از حق‌تون دفاع کنید؟
حتما باید قانون ازتون حمایت کنه؟
خب ایی چه برتری داره به ازدواج‌های مثل آدم؟
شما‌ها که بالاخره یکی‌تون نقش زن ماجرا رو به عهده می‌گیره، خب چرا عمل نمی‌کنی؟
تو هم که منکر خودتی
نه؟
ما که جمیعن حامل هر دو جنسیت و تابع جنسیت ارشدیم
مال من 55 درصد زن و باقی مرد و برای پسران جناب آدم، بر عکس
حالا اگه یه نموره بالا و پایین شدی که به ارشد ظاهریت راه نمی‌ده، انکارش نکن و مثل هزاران تنی که من دوتاشون رو از نزدیک می‌شناسم
تغییر جنسیت بده و اونی که سعی داری باشی و به عادت بهش چسبیدی رو عوض کن
این همه جار و جنجال فقط به خاطر این‌که می‌خواهی هم خودت بمونی هم قانون ازت حمایت کنه؟
واقعا که عجب مغز خری خوردی
تو بیش از من منکر حقیقت وجودیت هستی




نیستی؟


 

 در اقوام پدری دخترها؛  پسری این‌گونه بود و تنها پسر بعد از پنج دختر متولد شد
حالا این‌که از بچگی هی به‌گوشش خوندن
شاه پسرم، قند عسلم، شیر پسرم و مرد خونه و ..... تمام اون رودر بایستی‌های فرهنگی که از خانواده برای ما رقم می‌خوره
بماند
آدم سراغ دارم، موش.
 ولی با خودش درگیره که چرا نمی‌تونه شیر غیوری باشه که مادر از بچگی به گوشش خونده
با کلی وازدگی و انزوا
القصه 
پسرک ما از همون بچگی می‌دونست فرجاد نیست و می‌خواد دل‌آرام باشه
همین‌طوری هم کلی دوست پسر تلفنی داشت و کشته مرده
کشته مرده می‌شدن چون کار به قرار دیدار نمی‌رسید
از فرجاد اصرار و از پدر انکار که بعد از 5 دختر خدا یک پسر بهم داد
اونم می‌خوای ببری؟
خلاصه که آقای پدر تشریف بردن اون دنیا،
 فرجاد سهم الارث پسری گرفت و بعدش عملکرد و شد، دوشیزه‌ی مکرمه  دلارام
یکی از اون عشاق سه پیچ هم که پای همه چیزش نشسته بود
از زن و سه اولاد دل کند و با دوشیزه دلارام مزدوج شد
باز بگید اسلام مالی نیست
این بهتره یا اون افتضاحی که از دیشب هی تحمل می‌کنم و خودم رو می‌جوم
که آخه یعنی چی
تو که ماشا... از غر و غمزه از من هم بیشتر داری
مگه چند گرم اضافه بار داری؟
بکن خودت رو راحت کن
این تویی که منکر حقیقت خودتی نه دولت‌ها یا ما مردم ساده و بی‌ریا

 

۱۳۹۳ فروردین ۸, جمعه

بکش کنار



دیروز انگار که یهویی همه چیز سرعت گرفته یا دری باز شده و هر چه پشت در انتظار می‌کشید
سر ریز شد این‌جا
یعنی این‌طور بگم تا ساعت نزدیک به 11 میهمان داشتم
فکر کن
حتا خانم والده درگیر بازدیدهای عیدانه و میهمان‌های عیدانه‌اش هم 
سر از خونه‌ی من درآوردن که یعنی از بزرگ فامیل تا تهش دیروز اومدن و رفتن
به علاوه‌ی بانو همسایه که میهمان خودم بود
خلاصه که یکی این چند روز اول سال پا گذاشته بود پشت در و کل چرخه‌ی عید را 
متوقف ساخته بود
و کی می‌تونه قدرتمند تر از ناخودآگاه یا ذهن من باشه؟
اوی ... نگفتم فقط من این امکان را دارم که داغ کردی
درباره‌ی خودم حرف می‌زنم که دمه دست ترین فرد برای شناسایی‌ست
شمام به خودت گیر بده، نقاط ضعف و قوت شناسایی می‌شه
درد ما اینه گیر اصلی رو گذاشتیم بر آن‌هایی که
نذاشتن، نخواستن، مبارزه کردن، سنگ انداختند، نقشه کشیدن ..... 
تا ما خوشبخت نباشیم
گیری بیرون از من نیست
فقط باید از برابر خودم کنار برم تا راه هستی باز بشه
دوست داشتی شما هم کنار برو ببین چی می‌شه
 

شکر





از اول سال شب‌ها سر ساعتي خاص، عطری که بی‌شباهت به یاد بهشت نیست
نرم نرمک خودش رو به شامه می‌رسونه
هی رفتم
هی آمدم
توهم زدم 
گفتم لابد یک روح مقدس
یا موسیو زمان
شاید .... نه عقب‌تر نرو که به عقاید شمنی قد نمی‌ده، مقدسات جات
همین خرافه‌های ملی و میهنی خودمونی
گاهی بسیار زیاد و گاه کم
خلاصه که حسابی فکریم کرده بود نه‌که دوباره بناست در ماه چیزی رویت بشه؟
تا چهارشنبه شب که بی‌وقته اومدم و نشستم پشت این میز
اوه ه ه ه
به‌کل دیوونه‌ام کرد رفت
تو بگو نشسته بودم وسط اصل جنس
از خرافه دست کشیدم و با دقت اطراف رو برسی کردم....... تا رسیدم به گل‌هایی که امسال بعد از صد سال
برشاخه نشسته و غافل‌گیرمان کرد
این گل راس ساعت 9 شب چنان عطری از خودش  پخش می‌کنه
که در هیچ خاطره‌ی زیست محیطی‌ام نیست
از رازقی و شب بود رویایی تر و با همین گل‌های کوچک، کل خونه معطر می‌شه 
از حضورش

اون‌وقت ما جانشین خالق یکتا و حامل روح او 
به قدر یک نخود خیر به جامعه یا اطراف نمی‌رسونیم
اینم باز فال نیک می‌گیرم برای سال تازه که لابد باید درش
موفقیت‌های بسیار برچینم
الهی شکر که هستیم و عید 93 را هم تجربه کردیم
شکر که در این منظومه‌ی فراخ شمسی
یک کف دست زمین بود و تجربه‌ام را بر آن بنا نهادی
شکر به‌خاطر بهار و تابستون، پاییز و زمستون
بابت، شب و روز، ستاره و
 ماهی که عاشق‌شم
به‌خاطر مردمی که در سینه مهر دارند و
 به‌خاطر شانس این تجربه از میان بی‌حد سیاره در کائنات
 برای ما



۱۳۹۳ فروردین ۷, پنجشنبه

تاج گذاری




مشاهدین الکرام
خب
این من
استاد و خالق انواع پندار نیک و مثبت
آره 
همه‌اش توجیح کردم تا خودم رو نجات بدم
از هر سوژه داستان بافتم تا کمتر حرص بخورم یا کمتر از خودم توقع کنم
اما
حالا چی شده؟
می‌خوای برای تک تک هر چه در ذهنم می‌گذره مویه کنم؟
موهام رو بکنم؟
خودم رو بزنم و زاری برای منه بی‌چاره کنم؟
حالا کی گفته روش نگرش من از باب توجیح، پس به درد نخوره
به درد خودم که می‌خوره؟
خودم رو که آروم می‌کنه؟
حالا من از حالا تا ابدیت در زجر و عذاب باشم، تو بهم جایزه می‌دی
یا کائنات؟
یا جامعه؟
سنن؟
مذهب؟
طریقت؟
شریعت؟
یا که تاج سرم می‌زنن؟
شما ها از هر حال من با خبر
بخواهید هم می‌تونید برای من یا هر کسی کاری بکنید؟
هرگز
فقط ما به ما می‌تونه مرحم بذاره
من از من به من
منی که می‌دونم چرا ....؟ یا می‌فهمم ، همینی که هست و بیش از آنی که در تلاش می‌کنم
کاری ازم ساخته نیست
بهترین کار همینه کا چهره‌ی سپید حدوث را ببینم
چه حاجت به ماتم؟
همین‌طوری هم خیلی چیزها رو نداریم
بذار با چیزهایی که داریم
زندگی کنیم

محله‌ی دزدک



دیدی وقتی دو روز گوشی‌ت خاموشه،  روشن که می‌کنی یهو اس‌ام‌اس که سرازیر می‌شه؟
هی این صفحه رو می‌بندم که برم
با خبری جدید متحول می‌شم و مجبورم برگردم که بگم
این چند روز به‌قدری در حصار ذهن گرفتار درد شده بودم و هی افکار بیهوده به سرم افتاد که حالش نبود
سری به اخبار بزنم
همان اخبار یورو نیوز بسنده بود که  ساعتی یک‌بار چک می‌کنم
امروز که سر جنگم با اوضاع بود و چرخی در اطراف زدم
انگار پاسخ هر چرایی برابرم بود
شک نکن که هیچ سوالی بی‌پاسخ نیست در هستی
هر فکری که یه جایی ذهنت رو درگیر کنه
بزودی پاسخ‌ش می‌آد. به شرطی که هوشیار باشی. در لحظه‌ی حالا

یکی از وحشت‌های بزرگم بعد از طوفان آتش سوزی در جنگله
نه‌که هی را به راه این جنگل‌های گرام از فرط گرما به خود سوزی می‌افتن
هربار شمالم و یکی علاف می‌سوزونه، این قلب من تا دم حلقم می‌آد که:
ای داد بر من
این‌جام الان آتیش می‌گیره
امروز خبر آتش سوزی در نوشهر رو پی‌گرفتم که داستان چی و کجا بوده؟
رفتم تا دمه کما و برگشتم. 
محله‌ی دزدک، چسبیده به محله‌ی ماست
یعنی اون‌جا دماغ‌شون رو می‌گیرن، ما تو محل می‌شنویم
و تو فکر کن من اگر این عید اون‌جا بودم و بی‌شک هم تنها، با دیدن این دود و قیامت افقی راهی تهران می‌شدم
باور کن حتما از ترس یه نیم‌چه سکته رو می‌زدم و این شد که به خودم آفرین بگم که
موندم تهران و نه شمال رفتم، نه شد عید دیدنی برم و نه کارگاه
عوضش وحشت اون صحنه رو تجربه نکردم
هی می‌گم هیچ چی بی حکمت نیست
البته که روح همگی از جمله خانم دکتر شاد
اما بودن من در اون‌جا جلوی چیزی رو نمی‌گرفت،‌ در حالی که نبودنم بهم خیر رسوند
این هم از حکمت عید امسال
جل الخالق
چه دنیای عجیبی و ما دست کم می‌گیریم و فکر می‌کنیم ، همه چیز می‌دونیم و برخی تا جانشینی خدا هم می‌رن

MH 370



در تصادف من، راننده ماشین سوم که یک‌ساعت بعد از واقعه به محل حادثه رسیده بود، برای یک لحظه برمی‌گرده تا
پرتقالی که بانو همسر برای‌ش پوست گرفته را بگیره. دیر متوجه صحنه تصادف ما که «البته هر دو ماشین را به شونه خاکی کشونده بودن» می‌شه
پیش از این‌که مجالی برای تغییر مسیر پیدا کنه، قسمت شاگرد اتومبیل bmw مستقیم می‌ره تا ته  تریلی که منو له کرده و راننده در کلانتری و من در بیمارستان
فکر کن!
چی به چی ربط داشته که این بانو در این حادثه بپره
همیشه تا پرتقال می‌بینم یاد اون بانو می‌افتم که عجب میوه‌ای پوست کند!!!
اما موضوع الان



گلف باز حرفه ای استرالیاWayne Perske قرار بود در این پرواز باشه، 
به علت مسمومیت غذایی؛ و  لابد با کلی هم حرص و دلخوری و بد و بیراه؛ مجبور به لغو سفرش شده
ای روزگار تو چه می‌کنی با این بشر خام؟!
هی فکر می‌کنیم، می‌دونیم


  البته که تا پاسپورتی چیزی نشون ندن که معلوم بشه حتمن همون هواپیما کشف شده
من‌که باور ندارم با این همه دروغ دقل داستان همونی‌ست که به زور در سرها می‌کنند
از اول داستان بو دار بوده و هی دروغ گفتن
از اول همه‌شون می‌دونن چی شده و صدا در نمی‌آرن
هر چی هست امنیت جهانی را شامل می‌شه که همه وارد بازی شدن
یهو گفتن تموم شد، صدای چینی‌ها در اومد دوباره مجبور شدن نمایش رو کش بیارن
اما
حتا اگر هم مرگ
واقعن کی می‌دونه اینی که ماهستیم همان زندگی‌ست که براش اومدیم
یا اصولن در تبعیدیم یا زندگی همین و مرگ آخر راه است
یا چی؟
خوشبختانه جهان بینی من به‌قدری مرکب و پیچ در پیچه که برای هر احتمالی جا هست در این مورد
 جز چیزی که سعی دارن
باورمون بدن
یا یه چی دیگه
چنی با خودم درگیرم که تو هیچ غلطی نکردی و الان باید می‌دونستی
چه‌کاره حسنی
لااقل برای خودت و ................ لجی که فکر کنم افتاده به تک تک استخونام که حتا نمی‌تونم وارد کارگاه بشم
یهو اول صبح با این خبر مواجه می‌شم که
 
یک گروه  19 نفری از هنرمندان چینی با شش نفر از اعضای خانواده و چهار هیات در حال  بازگشت از نمایشگاه خوشنویسی  کارهای‌شان در پرواز mh370 کوالالامپور به پکن بودند
ما هم که از نسل جدمان آدم و معتل برای یک توجیح ناب
هیچ چیز اون‌طور که ما فکر می‌کنیم نیست
این بدبختا چنی شاد بودن
و تویی که نبودی، چیزی را از دست ندادی
مهم اینه که تو از هر خطی که می‌کشی لذت می‌بری
همین بس
گوربابا درک که هیچ جایگاه معلومی برای هنرت نداری
باید همیشه به داشته‌ها اندیشید و برای نداشتن‌ها حسرت نخورد
زندگی بازی‌ست
و ما فقط باید بهترین بازی را برای اکنون انتخاب کنیم
و هر یک در لحظه در بیشترین تلاش به بهترین انتخاب هستیم
همین خوب است

حراج بنجل جات


باز جمعه شد
از همون جمعه‌هاي قديمي و دوست داشتني

و ذهن من هميشه در حال فعاليت و جمعه و شنبه هم براش معني تعطيلي نداره
و جهل ما نژاد انسان كه تمومي نداره
 یک اتفاق عجیب
دو سه روزیه از شدت درد نای نفس کشیدن ندارم و هی راه رفتم و هر چه داشتم
به حراج گذاشتم
جایی نه
در ذهن خودم
هی روزهای رفته‌ی عید را شمردم به از خودم لجم گرفت که:
حالا سی چی که تو می‌خوای مدام حال منو بگیری؟عید رفت و من هم‌چنان سر جام درد می‌کشم
سی همین بود که اون‌همه خودم را به آتیش زدم؟
شاید اصول کار بر اینه که اصلن کاری نباید کرد؟
هربار که تلاشی مخصوص برای امری خاص می‌کنم، نتیجه عکس جواب می‌ده
مثل آمدن تا رفتن پریا که نه تنها لذتی نبردم که تا یک‌ماه طول کشید، عقبه‌اش از ذهن و جانم بره
این چند روز هم غزل خداحافظی رو برای زندگی خوندم که:
آره دیدی؟
 تقت دراومد و دیگه هم پیر شدی و هم شکستگی‌ها دوباره سربرآورده و ....
کلی روحیه خراب تا جایی که عین این سه روز تلفن‌ها بسته بود
تا دیشب که قصد کردم با خودم و هر چه آشغال در ذهن دارم رودر رو بایستم
تلفن اول که زنگ خورد، بانوی همسایه‌ی بغلی بود و قصد گلایه که چرا تلفن‌م را جواب نمی‌دی؟
و من که مجبور شدم بگم
حالم زیاد خوش نیست، همه‌اش منتظر بودم امسال عید بترکونم، ببین چی فکر می‌کردیم چی شد
بانوجان که طبق معمول بیشتر دختران بانو حوا که در به درن برای یکی ناله نوله کنند در جواب برآمد که:
وای از حال بد نگو که از سال تحویل افتادم در بستر و کمر درد امونم رو بریده بانو جان و .....
ای داد برمن. اینم که همون مشکل منو داره و به زبان آمدم که: 
- چه عجیب منم این چند روز درست مثل توام
    بعد از دقایقی لاب لاب و عذرخواهی بانو همسایه که چرا نتونسته به دیدنم بیاد، شماره بانو آذر را گرفتم که بگم:
- بانو جان چه ذهن مشنگی و چه خوشحالم که چیزیم نیست و مصیبت عمومی شده که، صدای آذر بانو هم مرتعش پاسخ گفت که:
- جانم، عزیزم
- چی شدی بانو جان؟
- چشمت روز بد نبینه که از اول فروردین افتادم در بستر و کمر درد ....
قد نداد حرفی بزنم، انگار یک پیغام صوتی دوباره تکرار می‌شد.
   - فکر می‌کردم، فقط من این‌طورم بانو. 
و داستان همسایه بانو را هم نقل کردم و آذر هم برای تکمیل کلامم گفت:
- چه جالب؟  چون گیتی « خواهر آذر » هم در لندن همین مشکل را داره
و القصه وقتی مصیبت عمومی بشه دردش کمتر و قصد کردم از جا بکنم و تو روش وایستم
که چی می‌خوای ازجونم؟ باقی ایام از آن منه
امروز که عمرا سمت کرج پیدام بشه که به دست بوسی آذر بانو برم
ولی فردا بی‌شک خواهم رفت و برای امروز هم با همسایه بانو قرار دیدار گذاشتم




همه‌ی حکایت این بود که: فکر می‌کردم دلیلی منطقی برای درد و وا دادن هست
تن شکسته
همین‌که متوجه شدم موضوع اصلن این‌چیزها نیست
حالا یا ویروس و یا به قول ما هنگ قدیم ساحران:
موجی تیره بر مایی که امواجی هم خوان و یا شبیه به هم داریم، تاثیر گذاشته و این‌طور مچاله شدیم
در ساختمان ما کسی جز من درگیر نیست
ولی ساختمان بغلی یا آذر در ملارد و گیتی در لندن چه معنی می‌تونه داشته باشه این هم‌زمانی رخ‌داد؟
خدا نگه‌داره این فرا ورا رو که هر جا کم آوردیم می‌اندازیم گردن‌شون اما به نظام هستی
انگ عیب نمی‌زنیم
حتمن هر چیزی یک دلیلی داره

 

۱۳۹۳ فروردین ۵, سه‌شنبه

وقت آن شد که بیایی

 







هزاره‌هاست گیسو به رویا سپرده‌ام
که بیایی
رخت‌های سپید انتظار  پهن است و 
انارها رسیده
 تا ترک برداشتن 
راهی نیست
وقت آن شد که بیایی
راه‌ باز و امید بسیار
من هم رسیده‌ام
به شناخت تو 
از بین هزاران سر
به سپیدی گیسوانم نمی‌اندیشم
که از هنگامه‌ی بلوغ 
به انتظارت نشسته بودم

ای نیمه 
کجایی؟



یه قول دو قول




هر چی سنم می‌ره بالا، شاید نفهمم چی می‌خوام. 
اما خوب فهمیدم چه چیزها که نمی‌خوام
اولیش انرژی حروم کن‌ها
از قبیل بچه، خانواده، وابته‌های دور و نزدیک
اونایی که باهاشون یا تاریخچه داری یا نه
یا
برخی آدم‌هایی که اصولن اهل تفکر نیستند
درباره حرفی که می‌زنند، قرارهاشون، مناسبات و یا این‌که چه حرفی جاش کجاست
این آدم‌ها در زندگی من اصلن و ابدن هیچ جایی ندارند
یعنی اگر انرژی اضافه‌ای داشتم، شاید خودم را به چنگال خرده ستم‌گران می‌سپردم
اما با این انرژی تتمه‌ی حساب و بعد از اون همه مرور و باز پس‌گیری انرژی‌های پشت سر
باید احمق باشم با پای خودم وارد دهان شیر بشم
مثل همین که با کسی معاشرت نمی‌کنم
نمی‌کنم چون ذهنم عادت کرده، مو رو از ماست بکشه بیرون
عادت داره وقتی تو داری حرف می‌زنی در آن واحد از تاریخچه‌ی تو تا این‌که چرا الان چنین چیزی از دهانت دراومده
را بکشه بیرون و بذاره روی میز
درست و غلطش یه چیز اما همین‌که برخی آدم‌ها استعداد دارن
ر به ر سوژه دستش بدن هم چیزی
از این رو ترجیح می‌دم با کسانی که خواسته یا ناخواسته توانایی این را دارن که آزارم بدن
دوری کنم
چه دردیه؟
من یک نقطه ضعف دارم
شکستگی‌های مرموز و پنهان که تا ابد شکستگی می‌مونه
زیرا جسم من شی‌ء خارجی قبول نمی‌کنه
در نتیجه کوچکترین سوژه‌ی ذهنی؛‌از صدای بی‌وقته‌ی کبوتر لات های محل تا رفتار بچه‌ها
موجب بازگشت دردهای استخوانی می‌شه
مواضعی که حضورش دلیل منطقی داره
اما دردش ، نه
شکستگی‌های کهنه دردی نداره، دردهای من از مسیر ذهن به جسمم می‌رسه
سی همین
توجهم را به زیبایی جهان دادم و ازش زیبایی پس می‌گیرم
چرا خودم را درگیر جهل یا در برخی موارد کرم‌های آدمی کنم؟
یکی از اساتید چیره دست این‌گونه امور
حضرت بانو والده است که تا جای ممکن از تیر رسش فرار‌ی‌ام
یا برخی دوستان که اصولا در ذات خطا کارن و دست خودشون هم نیست
من که مسئول کسی جز خودم نیستم
در مصائب ذهنی من درد می‌کشم و تو داری می‌ری 
مرا به شادی‌های بسیار راه هست
چه حاجت به مصیبت؟

نوسال



چه حكمتيه كه فكر مي‌كنيم با سال نو يا مراسم عيد، بناست احوالات ما  هم تغيير كنه

يعني از بچگي برنامه‌ ريزي شديم سي همين
به بهانه‌هاي بسيار شادي كنيم و به انتظار تحول باشيم
يا با زبان خودي تر به انتظار معجزه بنشينيم
يعني دروغ چرا؟
در تمامي اين سال‌هاي رفته‌ي عمر، هيچ‌گاه اين‌حد عيد و رسوماتش به چشمم نيامد كه امسال مي‌آد
شايد سي اين‌كه بعد از هزار سال عيد شده و من به سبك بيست و اندي پيش تنها و در تهرانم
شايد از بلوغ تا كنون اين‌طور روزهاي عيد را كه مي‌ره نشمارده بودم
شاید سی این‌که براش کلی زحمت کشیده بودم؟
زحماتی صرفت برای خودم و من هنوز در این سوی دیوار به انتظار عیدم
دروغ چرا؟
دیروز تمام مدت در بستر درد بودم
درد همان عملیات بند بازی به‌نام خانه‌تکانی و سرمونی‌های ایرانی
تن شکسته تا ابد شکسته می‌مونه، شاید به چشم نیاد
خوده صاحب درد می‌فهمه کجا آویزونه
شباهتی به دل شکسته نداره
شاید خودش موجب شکستگی دل بشه
لیک مثل اون به ظاهر نمی‌شینه تا عالم و آدم بفهمند
دلی شکسته

۱۳۹۳ فروردین ۴, دوشنبه

جریمه‌های عیدانه



این‌که عید باشد و در کارگاه بند بشم
ناممکن
فکر می‌کردم شدنی‌ست
از جایی که کانون ادراک در زمان حرکت می‌کنه و هر یک از ما در این ایام به‌نوعی به کودکی‌های پشت سر سرک می‌کشه
پاره‌ای از عادات خودسرانه‌ی کودکی هم سربرخواهد آورد
از جمله، جیم فنگ از هر کار یا مسئولیت
یادش به‌خیر تکالیف عید
البته بیشتر به جریمه‌های عید شباهت داشت
خوب یادم هست که باید دفترهای نو و تازه می‌خریدیم که بعد از سیزده همه باید سیاه به مدرسه می‌رسید
در واقع یه فکر کرده بودن که بچه‌های بسیار آن زمان چنان درگیر تکلیف عید باشند
که صدا ازشون درنیاد و بل‌که والدین به تفریح بپردازند
که این در خانواده‌های ایرانی به انواع مختلف رنگ می‌باخت
تا کلاس سوم دبستان که بی‌بی‌جهان بود، 
 انجام جریمه‌های عیدانه وظیفه‌ی عروس‌های  بی‌بی بود
خب من آخه خیلی گناه داشتم و عزیز بودم و
 شاید بی‌بی باور داشت تا ابدیت هست و انگشتانم هرگز خسته نخواهد شد؟
خلاصه که یادت بخیر جریمه‌های عیدانه که عجب کابوسی شدی با رفتن بی‌بی

بزاق ذوق




شکر که روز سوم عید هم به زیباترین شکل، طی شد
دیروز میزبان بودم و چرخه‌ی حیات زیر سقف خانه‌ام جریان داشت
روزهای دور و نزدیک خوب و زشت .... همه‌ی آن‌چه سایه‌وار همگی می‌گذرند
و اون‌چه باقی می‌مونه خاطرات خوب نقره‌ای‌ست
من خانه را در روزهای میزبانی، بیش‌تر دوست دارم
خودم را در سایه‌ی میزبانی،   زیباتر می‌دانم



از میز چیده‌ شده‌ی عیدی که شوقش هر سال پشت درهای خانه‌ی عمه منتظر است
همیشه دوست داشتم و سعی کردم، این‌جا همان خانه‌ی معروف عمه‌جان باشد که پر است از
مشت مشت محبت و قاقالی‌لی
عیدی‌های رنگی
عطر خوش عود و شیرینی خانگی 

برنامه‌ی هر عصر جمعه 
که ثبت شد
 در خاطرات این بنا
عطر وانیل که هر از گاهی 
می‌پیماید راه پله را تا بام
و جمله‌ی معروف:
اوه.... عمه‌ات داره شیرینی می‌پزه
 و بزاق ذوق که جمع می‌شود در دهان
  من سازنده‌ی خاطراتی خوشم که در کودکی‌های خودم گم شد
هرگز عمه‌ای ندیدم که  
کسی هم در خانه‌مان شیرینی نمی‌پخت
و هرگز عیدانه‌ای مخصوص در جایی منتظرم نبود
این تصویر رویا گون از کجا به ذهن من پر گشود؟
ما خالق جهانی رویایی هستیم
وای بر ما که گر به ذره‌ای پا پس بکشیم از سهم‌مان در این جهان
خدای‌گونه زیستن
محبت کاشتن
عشق برداشتن
مهم نیست دیده باشم یا نه
من در درونم دارم
مثل تو
کافیه بخواهیم بذلش کنیم

 


۱۳۹۳ فروردین ۳, یکشنبه

شاید فردا



هر روز كه چشم باز مي‌كنم،  شكر مي‌كنم فرصتي ديگري براي ادامه دارم
اما این کار نیمه چیه که این‌طور درگیر اتمام‌ش هستیم؟
یادم هست همیشه یک کار نیمه داشتم که صبح بابتش خوشحال یا ناشاد باشم
باری عشق بود، باری هم کاری از جنس سخت، یا زمان‌های بسیار که
مادری من بود که نیمه مانده بود
البت که این پایانی نپذیرد، 
یک‌بار مادر شدن بسنده است برای ابدیتی مادری
خوشبختانه مانند همسری نیست که ابدیتی بهش بند نباشه
همسری می‌مونه به برداشتن از سینی اردور
قشنگ نیست اما حقیقت بیش از این نیست
ما یک‌بار تکه‌ای کوچک از این سینی برمی‌داریم که یا زود تمام و یا سال‌ها طعم‌ش گوشه‌ی دل به‌جا می‌مونه
ولی حقیقتا همه خوشحالند؟
خوبی همسری در اینه که هرگاه محلی برای ادامه نبود، 
تو حق داری شرایط را ترک کنی
 خواهری، برادری، اولادی و .... این‌ها پیوندهایی‌ست که همیشه نیمه تمام خواهد ماند
همیشه یکی زودتر می‌ره و رشته گسسته خواهد شد
و در این جهانی که مانا نیست، ما به چی چهار چنگولی می‌چسبیم؟
عملا تنها داشته‌ی ما چیزی‌ست به‌نام امید
امید به چیزی که شاید نباشد، 
شاید نیاید، 
شاید توهم و شاید خیال خوشی برای تداوم زندگی‌ست
امید تنها ابزار نگهدارنده‌ی هر یک از ماست برای ادامه‌ است