۱۳۹۳ فروردین ۱۶, شنبه

ن و قلم




قسم به ن و قلم
شايد براي رمز گشايي برخي واژه‌گان يا آيات تمام زمان عمر صرف بشه
تازه اگر تمايلي به رمز گشايي باشه
شكل دومي هم هست اين‌كه، زماني تمامي اين رموز در ذهنت چرخ خورده باشه و بی‌جواب رها شده
اما یک قانون هست
زدن در بسته
مسیح می‌فرمایید، بکوبید باز خواهد شد
صدا کنید ، پاسخ خواهد رسید
در جمیع عمر سوالی نبوده که به پاسخ  نرسیده باشه، مگر شناخت شخص خودم که امری کاملا فردی و درونی‌ست
بی‌شباهت به مرگ هم نیست، تا نیاد شناخته نمی‌شه
تا باهاش رودر رو قرار نگیری کشف نمی‌شه
همین‌طور قوری از آب جوش پر می‌شد که در ذهنم تکرار شد
قسم به قلم
از قوری و قلم چرخی زد و رسید به دفتر عالم و نجیب‌ترین مرد عرب، محمد
هنوز قوری بر کتری ننشسته بود که به یاد آوردم

هرگاه مشکلی داشتم و قورت دادم، همون زیر میرا نهفته موند
از جایی که کوچکترین دل دنیا رو دارم، تاب نیاوردم و در نهایت موضوع رو این‌جا نوشتم و
بعد
بی‌بیدی بابیدی بو
تذکر « اگر به قصد این‌که بنویسم تا حل یا جواب برسه، راه نمی‌ده» یک انگیزه‌ی درونی یا شاید 
وقتی کاسه‌ی صبر لبریز می‌شه
کم می‌آرم و مجبوری این‌جا می‌نویسم
شاید راز در کم آوردن باشه که بی‌تعقل منطقی موضوع مطرح می‌شه
و قوری با من گفت:
راز در قلمی‌ست که محمد 1400 سال پیش به آن سوگند یاد کرد
یا لحظات نوشتن من یا لحظات خواندن متن من موجب گشایش کار، راه یا رسیدن پاسخ می‌شه
لابد با برخورد دو نوع انرژی نا هم‌گون یا شاید هم
هزار ساله یکی بین شماست که و با من انرژی شدیدا هم‌گون داره که با قرائت متن
موضوع دگرگون می‌شه
باور کن دنیا همین چهارتا حساب کتاب سر انگشتی منطقی یا ذهنی نیست
دنیا رازی‌ست که باید کشف شود
ما هی بشینیم غر بزنیم چرا کج بود یا راست؟
 


محصولات جانبی ذهن




سال   1377  بیست روز تمام در کما بودم، یک سال بعد از تصادف
فکر کن از 76 تا 77 در بستر بودم که تازه جسمم یادش افتاد، بابت تمام آت آشغالی که
در بدنم چپانده بودند، واکنش نشون بده
با جیغ  و داد و فریاد و عفونتی شدید ، همه را پس بزنه
شهریور 78 وارد کما شدم به مدت بیست روز
سی این‌که همه از موضوع تصادف من خسته شده و رهام کرده بودند 
 سه روز در عفونت دست و پا می‌زدم و  کسی خبر نشده بود
تا برحسب کنجکاوی خانم همسایه که ...... من را بیهوش در خانه‌ام کشف کردند
از اون به بعد تاریخ رسمی می‌گه: بیست روز اغما یا به‌قول امروزی‌ها کما 
فقط فکر کن چه‌ چیزها که در این جهان ندیدم 
حالا
در اون مدت من بودم، همه بودند. اما تعابیر دگرگون شده بود
من در جهانی پر عذاب که محصولات جانبی ذهن بزک‌ش کرده بود اسیر و دست و پا می‌زدم
خانواده مرا از این دست به اون دست می‌چرخوند که ......


در اون بیست روز، جهنم واقعی را تجربه کردم
حالا نه آتش و چاه و مار و عقرب
بی‌شک یکی در عصر کهن چنین تجربه‌ای از سرگذرونده و به گمانش رسیده که بعد از مرگ
ماییم و نکیر و منکر
برای من تعابیر دگرگونه بود .
 من در جهانی ناشناس درگیر مصائبی بودم که در محیط بیمارستان چنان عذابم می‌داد که بدل شده بود به، جهنم
شاید اگر جاهل و بی‌سواد بودم. شاید اگر چهارتا کتاب نخونده بودم
بعد از کما شبانه روز سجاده‌ام جمع نشده و از ترس قیامت و جهنم هر لحظه رو به سجود بودم
و اما ته این همه صغرا کبرا ها
دیشب خوابی دیدم
به عبارت بهتر کابوسی تکرار شد
 

غلام‌بچه‌ی ناوال




بعد از بازسازی سال 90 که به مروری عظیم از کل زندگی‌م انجامیده بود
انبار از خرت و پرت‌ها سبک شد و خورده ریزهایی به سطح رسید که شاید هزاران سال ایگنور و در پستوی ذهن مخفی شده 
نمی‌گم بود، زیرا که هم‌چنان هم هست
هنوز خاطراتی به‌یاد می‌آرم که گاهی شک می‌کنم درش حضور داشته بوده باشم
و خب هم‌چنان مرور در زندگی من هست
درسته دست از کارلوس و اقوام‌ش کشیدم، اما نکته این‌جا بود که من یکی دیگه شدم
من اون خانم خوشگله‌ی ناز نازی و عشق عشقولانه نیستم، اون آدم خشمگین و عاصی قدیم
هر روز که می‌گذره بیشتر  مفهوم زنجیره‌ی ساحران را درک می‌کنم
خلاصه که دیگه یکی از غلام‌بچه‌های راه ناوال موندم
شاید دنبال رویا بینی نرم، هر روز دیگه تنسگریتی نکنم و هزار هزار بار کتاب‌ها رو هر دم ورق نزنم
اما این من منی جدید هستم که خودش کتابی سیار شده
خودش شکل کل داستان شده
بخواد هم قابل تغییر نیست
زیرا دیگه قصد ندارم با مرگ پای هیچ بازی قماری بنشینم که
مرگ بزرگترین آموزگارم بود
واقعا تفاوت بسیاری‌ست بین اونی که از مرگ شنیده تا اونی که باهاش چشم تو چشم شده
خب حالا موضوع 
دیشب نمی‌دونم چه‌طور شد که وسط یکی از کابوس‌های کما چشم باز کردم
یعنی خوابیدم در خواب بیدار شدم و ادامه‌ی ماجرا تا .... صبح و دم کردن چای
وقت بیداری یادم نبود که اصلن خوابی دیده باشم
وقت دم کردن چای بود که 



تصاویری که مدتی‌ست آشفته‌ام کرده تا گمانه‌ی بعد موازی، رمز گشایی شد
همه بخشی از ماجرای کما بود که چرا و نمی‌دونم تمام این سال‌ها در ذهنم پنهان شده بود
با تخلیه‌ی چاه ذهن و به سطح رسیدن برخی ایگنور جات
این پرونده هم به سطح رسیده و قابل مکاشفه شد
جایی که در بیداری به خاطر می‌رسه و تا حدی تحت تاثیرم قرار داد که این‌جدا استمداد بخوام
بخشی از وقایعی‌ست که در حین کما تجربه شده بود
نه زندگی گذشته و نه عوامل روانشناختی
کابوسی در مرحله‌ی کما
که لابد باید این هم مرور بشه تا رازش در بیاد



تا بوده همین بوده




صبحی تسبیح گوگل به دستم، 
دنبال عکس شیر می‌گشتم
هی بگرد
هی بگرد
تا 
چشمم به چیزهایی افتاد که دود از سرم  بلند شد
یه وقتی فکر می‌کردم، این مهپاره و موبایل و امواج کوفت و درد و اینا ... باعث این همه اختلال ژنتیکی شده
وگرنه کی قدیما از این خبرها بود ؟
معلوم نیست دیگه کی حقیقتا مرده کی زنه؟
ماشا... تریپ روشنفکری هم که بیداد کرده
کسی از بروزش ابایی نداره و خاک به سرم اگه
 یه روز برسه در به در دنبال یک نژاد سر به سلامت مرد بگردیم
تازه نه برای مصارف شخصی
سی گذاشتن اندر موزه
حالا من خواب آلود، عقب مونده، نادان ... شما چی فکر می‌کنید؟
یعنی این دو سرور جنگل هم
اوا خواهر ، ذلیل نشی الهی؟
  گندش دراومده دیگه
شاید هم همیشه همین‌طور بوده؟
یادمون باشه در عصر افلاطون مردها عاشق هم می‌شدن
و این‌چنین مد بود
فقط اینترنت دم دست ما نبود تا بدونیم ،
 تا بوده
همین بوده
 

واقعا این‌ حرکت می‌تونه مفهوم دیگری جز ان‌چه ذهن گیر بده‌ی من می‌فهمه 
داشته باشه؟
 

انرژی شعف




این داستان انرژی شعف چه حکایتی‌ست؟
از خروس خون بیدارم و از نزدیک ظهر در کارگاه
یه روزهایی می‌رم و می‌شینم روبروی کار، این دستم به اون دستم بفرما می‌زنه
یه وقت‌هایی هم این‌طور می‌شه ک از زور خستگی روی پا بند نیستی
اما، یه جسی
یه جریانی قوی تر از خستگی،‌زیر جلدت سر بازی می‌کنه و اجازه نمی‌ده اون نقطه را ترک کنی
مثل حالا از صبح دو بار تم رنگی رو عوض کردم، تازه الان که دیگه پلکم به زور چوب کبریت باز مونده
تازه متوجه شدم تم اصلی اصولا این نیست
کاش زندگی پر باشه از ساعات این چنینی
مثل آرزوی زنگ تفریح ،‌وسط درس هندسه 
  باشه فردا و کلی تغییر رنگهمیشه همینه
هی تصمیمت عوض می‌شه
چیزی که در ذهن ماست تا اونی که به حقیقت درمی‌آد
معمولا فاصله‌ی زیادی داره
 

۱۳۹۳ فروردین ۱۵, جمعه

معماران به‌نام ایرانی




سلام به زندگي
 سلام به شوق زيستن و 
سلام به اولين روز كاري در 
13 93
بالا بري پايين بياي زندگي در جريان و كسي جز ما معمار اين زندگي نيست
مي‌توني تمام ناكامي‌ها رو به گردن ديگران بندازي
تا دلت بخاد در اين امر تخصص داشتم
يعني مگه مي‌شه من به اين ماهي خطا كنم؟
حتما تقصير همه هست جز خودم
و تو از نحوه‌ي تولد مي‌توني آغاز كني تا كنون
اما همه‌اش بي‌فايده است
كسي جز ما و كوتاهي و عدم باوري كه از بچگي ازمون گرفتن باعث شرايط كنوني نيست
خواستيم ، آمديم. نخواستيم، رفتیم
هی وا دادیم و به انتظار اعمال یکی غیر از خود نشستیم
حالا
هر چی شده، گور بابا درک
هیچ وقت دیر نیست. کافیه قصد کنیم به نوسازی همه‌اش.
کاغذ دم دست داری؟
جان من
مالیات نداره، جرم سیاسی هم به چیزی که بناست بنویسی نمی‌چسبه
بردار و بنویس
 جان هر کی دوست داری
بنویس
چمی‌دونم چی کسری داری؟
به چی نیازمندی؟
یا آرزوی چه در دلت هست
دقت کن
نگفتم، در سرت
گفتم در دلت
مثلن من می‌نویسم، 

امسال را با قصد و اراده‌ی خودم آغاز و به سرانجام می‌رسانم
قصد موفقیت در راهی که در پیش گرفتم، نقاشی و رسیدن به رتبه‌های کشوری
 ها پس چی؟
مگه می‌شه بی هیچ تغییری هی تکرار کهنه‌ها را کنیم و شاد باشیم؟
یا مثلن می‌شه بنویسم
رفاه مالی 
یا حتا می‌شه نوشت، شهرت، وصلت، همت، راهی برابر
به من یا کس دیگری بنا نیست بگی
این میان تو و صفحه‌ی کاغذ و بعد هم باید بذاری‌ش یه‌جایی دور از دسترس
که در وقتش خودش ببینی و بفهمی که همه‌‌ی آن‌چه نوشتی شده
  هزار ساله که در سر رسید سال نو می‌نویسم و گاه حتا بر برگه‌های دفتر و برای هر روز در اول صبح
باور کن، جواب می‌ده
  همگی از روح خداییم و هر آن‌چه در حال تجربه هستیم،  خیالی‌ست که روزی باورش کردیم
بنا هم نیست بابت نوشتن چند خط به من پول بدی یا به هیچ‌کس
بیا و امسال انسان خدایی را قصد کنیم
رسیدن به آمال و آرزوها
هر چه تا حالا کردیم، نتیجه‌اش همانی‌ست که اکنون هستیم
و من قصد کردم کسی باشم، غیر از اینی که طی این قرونبودم
بی وابستگی به غیر


 

جهان موازی


عاقبت تنهایی ، توهم است
یک سوال 
حالش رو داری فقط یک آره یا خیر می‌خواد
یک میلیون سال از عمرم گذشته و در تمام ایام تصاویری به یاد می‌آرم که تجربه‌اش نکردم
مکان‌هایی که هرگز نرفتم
اما چنان پر قدرت تصاویر این مکان می‌آد و می‌ره که وقت به مکاشفه نمی‌رسه
همیشه بوده اما شدت گرفته
ان‌قدری که دیشب تونستم بخش‌هایی را به یاد بیارم
مثل فلان کوچه که از اون‌ور می‌ره یا .....
 می‌تونه توهم باشه
اما به‌قدری شدت گرفته که دیشب کم مونده بود خل بشم
مثل این‌که زندگی‌ام در دو سو جریان داره یا این منم که در دو سو وجود دارم
شاید جهان موازی باشه و من دیگری که قدما بهش اشاره دارند؟
و چه شوقی غریب که به سوی ناشناخته در من هست!!!!!!!
از همین تنهایی وحشت دارم
این‌که دچار توهم بشم
گرنه که نه هم‌خونه مورد نیاز هست و نه آقای شوهر
حالا سوال
تا حالا هیچ یک از شما که مثل من هم تنها نیستید، چنین تجربیاتی داشته؟
گو این‌که جهان باورهای‌م کمی از سایرین فاصله گرفته و خیلی با منطق سر و کاری نداره
عیبی نداره، من و شما را با هم در تفرش دفن نمی‌کنند که
اما از جایی که چندتایی از شما مثل خودم یه‌نموره قاطی دارید، لطفا بگید
کسی چنین تجربه‌ی مشابهی داره یا نه؟



۱۳۹۳ فروردین ۱۴, پنجشنبه

رابطه‌ی عمیق و پنهانی من و حسنک


ساعت شش از خواب پریدم
از خستگی
از تعطیلات زیادی حوصله‌ام سر رفته
و ذوق این‌که، تعطیلی تمام شد و امروز جمعه است
از رختخواب کندم تا به سمت کارگاه برم
کشف دیگرم در این مدت این بود که: حرف بی‌خد زدم که: آی می‌زنم، می‌ریزم، می‌سازم و ... اینا
وقتی ذهن می‌دونه تعطیله و همه همه کار می‌کنند جز کار
محاله سر سلامت به در ببری در حین کار
هی زیر گوشم نق زده که
حسنک مکتب نرفت، وقتی که رفت روز جمعه رفت
اون‌موقع که همه کار می‌کردن، تو خوردی و خوابیدی
حالا که همه حال می‌کنند، یاد کار افتادی؟
احمق.......... پاشو جمع‌ش کن 
خب چیه؟


البته که کار کردم این مدت،‌ تابلوی خانم والده یا قصد   13 93  و بعد هم 
تغییر کلی می‌ستان
زیادی زرد و  یخ بود، به کل دکورش رو عوض کردم
نقاشی یا اصولن هنر همینه، ذره ذره خودش را شکل می‌ده و می‌سازه
به ندرت پیش می‌آد، کاری که تموم می‌شه، بعد چند بار اصلاح نشه
گرنه که به خودم وا دادم
دیروز اتود کار روی بوم اجرا شد و امروز تکمیل و اجرای رنگ
راستی نگفتم
اسفند ماه کد عضویت در انجمن نقاشان حرفه‌ای ایرانم را گرفتم، شاید هم بهمن ماه بود؟
از همون وقت هم منتظر بازبینی کارها هستم برای دریافت اولین رنکینگ که می‌شه برنز
بعد می‌ره برای مراتب بالا تر که بر حسب تعداد کار دریافت می‌شه
و البته جنس کار اول باید پذیرفته شده باشه

عيد خنده، بازي، لباسان نو


Sneakyاجازه هست؟
ببخشيدا شما اون بالا عيد نداري؟
يعني از عيد و خنده و اينا خوشت مي‌آد يا كه نه؟
مي‌دوني اين‌جا عيد شده؟Pouty
عيد خنده، بازي، لباسان نو، یه عالمه شیرینی خوشمزه و یه عالمه عیدی
انگاری شما که خود خود خودت همه چیزان رو خواستی و ساختی از شادی و خنده و عید دوست نداری
هاااااااااااااااااااااااااااا؟
اگه داری په ایی بی‌بی چی می‌گه؟
می‌گه بی‌خود کردی بهار شده Flowerعید اومده، 
باهاس سیاه بپوشیم،
 بزنیم توسر خودمون و موهامون رو این‌جوری بکنیم، 
http://smileys.smileycentral.com/cat/36/36_2_58.gifهی غصه بخوریم
واسته یه چیزی که سر درنمی‌آرم چیه؟
یعنی شما ایی زمین، آسمون، درختا، میوه‌ها، چیزان خوشمزه و.... همه‌ی همه رو دوست نداری و ساختی
مگه نباهس هی نماز بخونیم و بگیم مرسی که واسته‌مون Duhهمه چیزان خوب ساختی؟
مگه روح خودت توی ما نیست که بدونی ما از همه‌اش گریه، همه‌اش غصه خسته می‌شیم 
یه روزم شیطون گولم می‌زنه که:
هی گلی.http://smileys.smileycentral.com/cat/36/36_2_73.gif
 واسته چی بی‌خودی به حرفان بی‌بی گوش می‌دی، بیا بریم بازی کنیم
نمی‌شه ما همین‌جا جلو چشم خودت که توی ما هست، بازی کنیم و شاد باشیم
آخه مگه می‌شه قایمکی شمانم کاری کرد و شما نفهمی؟
پس ایی چی  که 
 عید چیزانی که شما برامون ساختی و واسته‌اش هر روز نماز می‌خونیم و ول کنیم 
 به‌جاش هی خودمون رو بزنیم واسته چیزانی که نمی‌دونم ؟
مگه کیمیان نمی‌گه شما از تو روح خودت فوت کردی توی ما؟
Phewشما دردت نمی‌آد؟
غصه‌ات نمی‌شه هی غصه بخوری، 
هی ناراحت باشی و ما هی بزنیم تو سرتون و هی بهتون بگیمFly Swat
Bow Downتو به درد نمی‌خوری 
باهاس بری دست او خانومه یا اون آقاهه رو ماچ کنی، که خودت ساختی؟
اصلنی می‌دونی خنده چیه؟
آره این رو می‌دونی چون من خنده خیلی دوست دارم
از خونه بی‌بی که خنده  نیاوردم
شما داشتی که پیداش کردم
همه‌ی همه چیزان رو خودتhttp://smileys.smileycentral.com/cat/7/7_2_209.gif ساختی تا وقتی می‌آی توی ما، 
بفهمی ایی چیزان خوبی که ساخته بودی
چه مزه‌ای؟
چه حالی؟
چه بویی؟
اصلن بفهمی عشقی که ساختی چیه؟
شما که یه خدای دیگه نداری عاشقش بشی
واسته همین مارو ساختی تا  همه چیزانی که گفتی باش و شدن رو بفهمی هااا؟
پس چرا وقتانی که بی‌بی دلش می‌خوادGood Vs Evil همه چیزانی که شما ساختی، عیب می‌شه؟
خنده ، بازی، آهنگ و مسافرت و میهمونی و لباسان نو ، عشق و ... زشته؟



۱۳۹۳ فروردین ۱۳, چهارشنبه

نه سیخ بسوزه نه کباب



سر در نمی‌آرم
از بعضی چیزها
 نه 
از بیشتر امور انسانی سر در نمی‌آرم
این ساختمان در اختیار قضات عالی‌رتبه دادگستری‌ست که یکی از اون‌ها
بعد از خالی نگه‌داشتن واحد مزبورش بعد از صد سال واحد را یا فروخت و یا اجاره داد به غیر
با ورود غیر و بلافاصله کشیدن این پرده‌های بد ریخته به دور ایوان، گمان کردم
نه دیگه، این‌یکی لابد وزیر دادگستری قراره بیاد
هنوز بعد از چند دهه همه‌ی ساکنین این بنا رویت نشدن ، اما این واحد
  اسباب کشی آغاز و رفت و آمد جناب همسایه‌ی تازه
اول گمان کردم،
 پرده موقت زد تا سر صبر دورش توری بکشه برای بچه‌ها
بعد خورد به ماه مبارک و هنگامه‌ی نماز و وقت افطار که پیش از افطار نماز می‌خونم، مشاهده شد
جناب همسایه افطار از گلوش پایین نرفته، می‌پره در ایوان و سیگار می‌کشه
  موضوع پرده‌هایی که صاف برابر واحد منه باعث شد ناخودآگاه توجهم به خانواده جلب بشه
تا رسیدیم به اکتشافات شانتال که گاه و بی‌گاه صداش در می‌آمد
و فهم این‌که، جناب همسایه نه تنها وزیر هیچ‌کجا نیست که،
 مردی هرزه و چشم چرونه که 
چون هم‌جنس‌های خودش رو می‌شناسه، این پرده رو اول کشیده که همسر بانو رو قایم کنه و بعد
خودش سر صبر بیاد و تا کمر آویزون بشه تا تک تک واحدهای این ساختمان را که بیشتر از طایفه‌ی نسوان هستند را 
دید بزنه
حالا
می‌بینم، شب‌های تعطیل نیستند و  چراغ‌ها خاموش و ما می‌تونیم با خیال راحت در ایوان باشیم
یا حتا در خانه‌های‌مان
رفت و آمد بسیار و خانواده‌ای خوش‌حال به‌نظر می‌رسند
بعد رسیدیم به اول عید تا حالا که هنوز در سفرند
نمی‌فهمم زندگی که همه چیزش سر جاست
همسر بانو هم که مقبول وبا این‌که کمی تپل مپلی، زیبا روی  به نظر می‌رسه
بی‌چاره از صبح هم یا داره رخت پهن می‌کنه، یا یه کار دیگه انجام میده  در جهت رفاه خانواده
خب ایی چه دردیه که همه رو ول کنی و از دید زدن مردم از پشت پرده لذت ببری
 برخی واقعا بیمارند و ربطی به خانم همسر و کیفیت زندگی نداره
گاهی فکر می‌کنم ازش به 110 شکایت کنم
دلم برای آبروی همسربانوش می‌سوزه
چه کنیم که نه سیخ بسوزه نه کباب؟



الهی شکر



اگر به همه خوش گذشته باشه
اگر سفره‌ی همه پر بوده باشه
اگر همه از این تعطیلات به حد کافی لذت برده باشن
جایی برای بخل نمی‌مونه
خداوندگار عالمیانا
ایزدپاکانا
می‌شه لطف کنید و لب همه به خنده و جیب همگی پر مایه تیله
سفره‌ها گسترده و آغوش‌ها همگی امن باشه
 تا این‌همه جنگ و خونریزی در عالم نباشه؟
یعنی می‌شه بشر به آن‌چه برای‌ش ممکن است دل خوش داشته و از همه‌ی لحظات عمر لذت ببره
بی‌آن‌که صبح چشم باز کنه و شاهد این همه اخبار شبیه به سوره‌ی تکویر باشه؟
 شکر که این نوروز هم گذشت
سال نو آغاز و همگی سرحال برگشتین
امیدوارم لب‌تون گرم از لبخند رضایت
دل‌هاتان شاد از رفت و آمد سال
و امیدهاتا بسیار برای سال
 نو آغاز

 

آهای مجید بی شمسی خانوم اینا



يعني فكر كن هنگامي كه خالق يكتا نتونه با تنهايي خودش كنار بياد و قصد به آفرينش كنه
ما كه مخلوقاتش هستيم بايد چه ابري به سر خود بكشيم؟
سيزده گذشت و رفت
دست شما هم درد نكنه جناب مجيد كه بي‌شك مجيد شمسي خانوم هم نيستي كه به من در اين اول صبحي يادآوري كردي
اين جهان و هر چه در آن است به واقع جفت است
و اين حتا از نظر كتاب قرآن هم پنهان نيست و خداوند در آيه 36 و س 36 گفته :
تمامي موجودات زنده از نبات و جانوران تا انسان را جفت آفريده
بر منكرش لعنت
اما حكايت جفت‌هاي كيهاني ما مي‌مونه به ايي صبح بهاري كه با شوك برقي سه متر از جا تكوتم داد
اول صبح كه بماند با سرما از خواب پريدم، اولين مكاشفه‌ام هواي زمستاني يا پاييزي بود كه در دلم قند آب كرد
تازه تازه بعد از هزار سال دريافتم،  من عاشق پاییز و زمستانم
و با بهار یا تابستان سنخیت زیادی ندارم
از این رو بود ذوق کردم به این هوای سرد زمستانی
این کشف اول
اما دومی 
همه این سال‌ها عید تهران را ندیدم و این خلوتی دوست داشتنی که من را تا کودکی‌هایم می‌برد
زیباترین تجربه‌ی یک آدم عشق نوستالژی‌ست که بره  در خیابان‌های‌ش ول‌گردی
یعنی دو سه روز اخیر به نیت شلوغی بعد از تعطیلی رفتم و به تمام کوچه پس کوچه‌هایی که صدساله سر نزدم
سرکشی کردم که می‌ره برای سال بعد
ان‌قدر جو زدیم که:
اه مگه می‌شه وقتی همه رفتن سفر، ما این‌جا در تهران و تنها باشیم؟
در حالی‌که می‌تونم  این کوچه‌های عاشق ساز را عاشقانه وجب بزنم
ها پس سی چی گیز کردم این‌جا؟
کجا برم به از این‌جا؟
تهرون عزیز و دوست داشتنی به وقت تعطیلات؟
  هزار سال در جستجوی جفت رفتم و رفتم تا از عادات و علایق خودم باز موندم
حتا یادم رفت سیزده بدرها سبزه گره می‌زنند و آرزوی جفت می‌کنند
از سیزده فقط همین ترس از نحوست‌ش با من ماند
و ای مجید بی شمسی خانوم که ما چه سبزه‌ها که گره نزدیم در عصر زندیه
یا در عهد افشار، حتا همین نزدیک‌تر هنگامه‌ی مشروطه خواهی یا انقبلاب و بعد آن
هیچ هیچ نسیب نشد جز ترک عادت سبزه گره زدن
اما
واقعا فکر می‌کنی در لحظاتی که صرفن شهوت اداره‌ی امور را در دست گرفته، کسی به ثبت با سند برابر است می‌اندیشه؟
اما این را بیش باور دارم که مشی و مشیانه که از یک بوته‌ی ریواس پدید آمدند
در اولین حرکت بشری، جناب مرد جیش فرمود و گند زد به محیط زیست
به خدا راست می‌گم، باور نداری به یسناها و نوشتار زرتشتی رجوع کن
اینی که همه دنیا و عجایب را گذاشته و خودش را خلاص کرده
در باورت جا می‌شه که بی‌معطلی به فکر ثبت واقعه بوده باشه؟
یا اصولن درگیریهای  بچه‌ی نامشروع و ازدواج و .... در اطلاعاتش جا داشته که بخواد پیش گیری کنه؟
البته که من عاشق این افسانه‌ها هستم
حداقل این‌که باور نکنیم اول جفت آفرینش آدم ولیلیت یا آدم و حوای تورات یا عهد عتیق بودن
که اون‌ها هم بلافاصله از هم کندن و مرد به دنبال شیطنت راه افتاد
حالا با همه این بدبختی
احتمال سونامی در شیلی و تیراندازی در کانزاس و شلوغی جدای‌خواهان ونیز و ارتش روسیه و پیدا نشدن پرواز مالزی که به فراسو پیوست و  ....یک طرف
این داغ عتیقه‌‌ای که بعد از هزار سال جا باز کرد یک سو
حالت جا اومد مجید بی‌شمسی خانوم که این اول صبح چهارده فروردین ما رو به یاد چیزهایی انداختی که نه تنها نداریم
که از سرمون به کل افتاده بود؟
سال نو برای تو و خانواده نیز مبارک
بهاری هم‌چون تولد دوباره‌ای که داری
 


۱۳۹۳ فروردین ۱۲, سه‌شنبه

سیزده مبارک






آخرين باري كه براي به در بردن نحوست سيزده از خونه خارج شدم
يقينن به بزرگي من راه نمي‌ده
بي‌شك بچه بودم. يكي از اون بچگي‌هاي ناب
اما از جايي اين سنت از سرم افتاد كه دريافتم من زاده‌ي بین دو زمانی سيزدهم سپتامبر هستم
با حساب آمار ارقام من اگه يك ماه در كل سال ميلادي هميشه شاخص و درگير نيروي شر بوده باشه
ماهي نيست مگر سپتامبر.
 يه سر انگشتي حساب كن چه وقايعي كه در سپتامبر در جهان رخ نمي‌ده
از سپتامبر سياه تا دوقلوهاي آمريكا
و مني كه زاده‌ي سيزدهم سپتامبر هستم، لابد نبايد هنوز زنده باشم
یعنی اگر اختیار من دست ذهن و سایه نردبوم  و اشک چشم مورچه بود، باید از همان زمان این مکاشفه در انتظار انواع بلایای طبیعی نشسته باشم
تازه اینام که چیزی نیست، بعد از یک زلزله هم متولد شدم
دیگه چی می‌خواهی جنس جور که بخوام خرافاتی باشم با این همه نوظهوری که به زندگی من راه یافت
 از پایان یک سیزدهم سپتامبری تا حالا
با این حساب‌ها دیگه جایی برای درگیری ذهنی من با عدد سیزده و ماه سپتامبر نمی‌مونه
حالا باز بگید سیزده نحس
لابد نحوستش برای کسانی بوده که من در زندگی‌شان حضور به‌هم رسوندم؟
  

۱۳۹۳ فروردین ۱۱, دوشنبه

در من بشارتی هست



فکرش هم نکن که اجازه بدم روزم متصل به سوژه‌ی خودکشی اونی که نمی‌دونم کیست، به پیش بره
برگردیم به زندگی که مخلص‌شم
دیروز کلی باغبان نمونه بودم و با خودم حال کردم









نه‌که فکر کنی از ترس ذهن در دنیا رو به خودم بسته باشه
امکان نداره . این‌همه هربار زور ردم تا یه شیش و بشی جفت پنجی چیزی بیارم تا بازی رو از موسیو عزرائیل ببرم
به قدر هر نفسی که می‌کشم، زندگی‌م رو می‌سازم
به امید غیر نیستم
 از دشوارترین امور تا سهل‌ترین ها تنها مبارزه‌ای برای من در زندگی و وظیفه‌ی منه
حق منه، این‌ها تنها مال منه حقیقی‌ست که در زندگی دارم
گرنه هیچ‌چیز مال هیچ کس نیست و مال شدن روابط انسانی را به هدر حساب و کتاب می‌ده
من موضوعات دم دستی ذهنم رو تعریف می‌کنم
کاری که نیمی از اون صبح‌ها در همین صفحه انجام می‌شه
من قصد می‌کنم که روز خوبی بسازم
همین
دیروز کلی باغبونی کردم
خاک بازی دوباره زنده‌ام کرد و  به بازی برگشتم
 زندگی همین بازی‌هاست
یه‌قول دو قول من با من
بی‌خیال من
با خودت حالش رو ببر
هر آدمی ممکنه فردا نباشه، چرا زندگی ما بند غیر باشه؟




در من بشارتی هست و در عجبم زین خلق
 که بی این بشارت، شادند
   شمس

۱۳۹۳ فروردین ۱۰, یکشنبه

شرط بین خدا و ابلیس






اوه ه ه سال‌هاست با آينه‌هاي خونه مراوده‌اي ندارم، زيرا
از جیوه و چشم و چال رفتن
من همونی‌ام که هزار سال خودم را درش دیدم
از عصر بانو زلیخا شروع کرد به غش رفتن، تار شدن، پیر شدن ... و من را خوب نمی‌دیدن
ها
منم سه تلاقه‌شون کردم، سی همین‌که هزاران سال بشر از پیری و مرگ ترسیده
ما که به شکر خدا از جفتش ترس‌مون ریخت
گاهی ازم می‌پرسن: چه می‌کنی با خودت بعد از هزار سال هنوز خوب موندی؟
- معلومه چه می‌کنم. شوهر ندارم تا تند تند پیر بشم
بنا باشه صبح تا شب ذهنم دنبال یکی دیگه بره که آی کجاست؟
یعنی این گوشی از دستش نباید بره رو زمین؟
یعنی آنتن انگولک کرده که در دسترس نیست؟
یعنی از اون حرفی که زد چه منظوری داشت؟
یعنی الان بغل یکی دیگه‌است؟ داره چشم چرونی می‌کنه؟
دوباره و سه‌باره زیر سرش بلند شده؟
نکنه چک برگشتی داره؟
خاک به سرم، باز یه چی می‌خواد که ایی‌طور مهربون شده و ................... تا صبح می‌شه ز این
آیا اما ها برای ذهن معلول زنونه نوشت
منم که بر منکرش لعنت که زنم
با این تفاوت که کافیه شک کنم، دیگه صنار و چورک به کارم نمی‌آد
به گفتمان متمدنانه هم نه
بلافاصله از صفحه‌ی روزگار محو می‌شم
دست من نیست که ذات زنانه تعریف خودش رو داره و ذهن مهارتی ویژه در براندازی دودمان آدم
چه کاریه؟
خب نمی‌خواد؟ بره گمشه، انرژی اضافه برای خرج نگرانی کردن، موجود نیست
موضوع فقط در همین نقطه‌اس
پیشنهادات شبانه روزی ذهن در سمت و سوی براندازی
اون ترجیح می‌ده چنان فیتیله رو ببره بالا که یهو کل ذخیره و موجودی انرژی‌ت با هم بسوزه و اون حالش رو ببره
بعد از من
منی دیگه
مثل مواقعی که یکی تصمیم به خودکشی می‌گیره
همون زمان ته فیتیله است
مالیات که نداره. می‌خوای باور کن می‌خوای نه
تا حالا دست به خودکشی زدی؟
من اوستاش بودم یه وقتی
زمانی وارد عمل می‌شی که تمام باورها، امیدت به خودت به دنیا به فردا نابود شده
رسیدی به ته محله‌ی ابلیس نابکار که موزیانه خیره شده تو چشمت و بی‌وقفه یادت می‌آره
هیچ‌وقت موفق نبودی،‌هیچ‌کس دوستت نداشت
همیشه بی‌چاره‌ای، همه خوشبختن و تو آواره‌ای
گوش بده صدای خنده‌ها رو یا پچ پچی که درباره‌ی توست
دیدی اینم تو رو نخواست
اصلن هیچ‌کی هیچ‌کجای دنیا تو رو دوست نداشته و ........................... تا ابدیت سوژه هست برای رودر رویی باهاش
اما ما همون زیر یه خم اول و پیچ دوم وا می‌دییم چون تحمل نداریم تمام باوری که از خودمون ساختیم
یک‌باره به باد فنا بره و راست راست راه بری
بعد اقدام می‌کنی

در همان لحظات تاریکه، واااااااااااااااای خداااااااااااااااا چرااااااااااااااااااا من؟
 
بسته به این‌که کجا و چه‌قدر سوخته؟
اگر خیلی عمیق باشه، به امداد و نجات نمی‌رسه
اما
همه اونا که یه روزی انتحار کردن و هنوز راست راست راه می‌رن، واقعا جایی‌شون نسوخته الا من‌ شون
باید گرسنه آواره‌ی کویر باشی تا بفهمی نیازهای واقعی انسان چیه؟
اون کیه که در تو محبوس شده؟
نه وسط جماعتی من که از تو منی عظیم ساختن از جهان بزرگتر
این دست اقدامات از سر لوس بازی، منیت و امید به این‌که یکی بشنوه، ببینه و بفهمه که تو درد داری
به کمک نیازمندی و ...... آجان بیا منو ببر


نمی‌دونم چرا از این‌جا شروع شد؟
این چند روز هرکسی که دیدم موضوعی پیش اومده که بی‌وقفه براش از  نقش خودکشی و ذهن بگم

شرط بین خدا و ابلیس

داشتم از آینه می‌گفتم. چی شد باز سر از این‌جا درآوردم رو نمی‌دونم. اما بی‌دلیل نیامد بر صفحه
امیدوارم کسی این‌جا قصد لوس بازی نداشته باشه که بی‌اراده با او گفته باشم

این دنیا به‌قدری زیبا به قدرس خواستنی و ساختنی‌ست که می‌ترسم وقت کم بیارم برای مشاهده و تجربه‌ی همه‌ی آن‌چه برای بودنش آمدم
کی دیگه اختیارش رو به ذهن می‌ده؟
سی همینه که هنوز پهن نشدن وسط آینه
لاماهای تبتی رو نگاه کن
یک چین اضافه توی صورت ندارن، صورتی بی رد پای ذهن
کار ذهن این است
هول دادنن به سمت ورطه‌ی بیماری، پیری و مرگ ناگهانی و زودرس