۱۳۹۳ فروردین ۳۰, شنبه

امان از این زن شرقی




تاریخی در زندگی‌من هست به‌نام، عصر مهپاره
یعنی پیش از مهپاره بعد از مهپاره
تا وقتی ما بودیم و دنیایی کوچک و جهان را بر اساس تعاریف دیگران
می‌سرودیم، جهان جای امنی بود
هم‌چین که کار کشید به رویت سریال‌های دنباله دار
وارد جزئیات روابط شدیم و کشف و شهود تا حد ترک هر سریال
تنها سریال‌هایی که می‌بینم اولی ، حرمسرای سلطان که طنزش رو دوست دارم و بعد مرحمت 
دیشب نمی‌دونم چی شد حواسم پرت شد یا چی که شنیدم دیلا خانوم فریادهایی می‌زنه نگو و نپرس
چنان که کم بود چشمش از حدقه بزنه بیرون
باور بفرمایید که من اگر مرد بودم هیچ‌گاه عاشق یکی از این دختران حوا نمی‌شدم
در عاشقانه‌ترین شکل فقط فریاد من است و بس
یه‌جور که انگار در رابطه دچار عذاب و به زور موندن
یک در میون می‌پرسه من چی؟
خب پدر بیامرز تو اگه ان‌قدر عاشق نیستی
چرا در رابطه موندی؟
مگه عشق ربطی به ازدواج داره که توجیح‌ش کنی؟
عشق خودخواهی و بگیر و ببندش کجا بود؟
تو وقتی عاشقی کار نمی‌تونی بکنی جز عاشقی
نبینی‌ش حالت خرابه، دست و پات می‌افته به لرزه ، از قوت و زندگی می‌ری و ...
چه‌طور می‌تونی برای خودت حساب باز کنی چندتا من چند تا تو؟
یه‌جر حس همیشگی مورد ستم بودن در رابطه هست زیرا از ترس تنها موندن
فکر می‌کنند، عاشق شدن
عشق یعنی وقتی بچه‌ات می‌خنده، تو خوشحالی از شادی‌ش
ازش حساب نمی‌گیری که چند تا دوست داره چند تا نه
ازش نمی‌خواهی خودش رو فدای تو کنه چون تو عاشقش‌ی
ما برای بچه‌هامون کاری جز عاشقی نداریم
عشق یعنی همین بخشش‌ها و خواست حرکت به سمت جلوست
چرا در عشق دست و پای هم رو می‌بندیم؟
چرا فکر می‌کنیم در حال جان فشانی هستیم و طرف باید به ساز ما برقص؟
چرا باید یارو رو اسیر کنیم ؟
چون هیچ یک عشق نیست
ما فقط اداش رو درمی‌آریم تا بل‌که رسیدیم به وسلتی میمون
اگر صدبار  به جهان پا بذارم و مرد باشم، امکان نداره عاشق یک زن شرقی بشم
که تاوان عمری محدودیت و نکرده‌ها و نخواسته‌ها رو از عشق می‌خوان


سبک، رنگ بازی



کارهای ما می‌ره برای بازبینی " انجمن نقاشان بین‌المللی "
اوایل که ماعضو شدیم این‌طور شلوغ نبود و یک ادمین به تمام امور رسیدگی می‌کرد
از هنگامی که گروه شلوغ شد و نفرات بسیار
گروه‌ها بسیار شد و به ادمین‌های متعدد نیازمند و فراخوان دادن کی حال می‌کنه ادمین بشه؟
من‌که حوصله هیچ مدیریتی در هیچ‌جا ندارم  و اصلن هم وقت ندارم ، سکوت کردم
و از بین همان‌ها که با هم در رقابت هستند ، ادمین‌های جدید انتخاب شدن
یه لحظه اجازه
من جز یکی دو نفر، اصلن کارهای باقی رو نمی‌پسندم
زیرا به زور می‌خوان مدرن یا سورئال کار کنند و متاسفانه
نه سوادش هست و نه تکنیک‌های ذاتی
در نتیجه افتادن به جون هم
منم که نه دنبال مدال و نه از پی مقام نون و ماست خودم رو می‌خورم و نقاشی می‌کنم
یعنی در واقع ازم بپرسن چه سبکی کار می‌کنی؟
هاج و واج نگاهش می‌کنم و می‌گم: سبک رنگ بازی
 سکی ندارم بعد از این همه هجر و دوری از کار
  باور دارم وقت تنگ است و من کلی عقب
فقط می‌خوام قبل از رفتن به دیار باقی، حتمن تکلیف تا این‌جا یا تااون‌جای کار بیاد دستم
که آقا ما اومدیم با رنکینگ فلان هم داریم ترکت می‌کنیم
پس لابد اندکی هم زندگی کردیم
خلاصه که منم تصمیم گرفتم کار خودم رو بکنم و دل ندم به حریف
دیروز آلبوم‌ها رو در صفحه‌ی خودم گذاشتم و چون در این مدت کلی از اعضا به لیست دوستانم اضافه شدن
 کارها دیده شد، ادمین گرام هم از سر تدبیر
 کار آخر رو که سه روز در انتظار تائید و آمدن بر صفحه بود را به روز کرد
خب آخه چه دردتونه؟
من رو می‌شناسی؟
در بچگی سیبلت رو کندم؟
یا پا جای تو گذاشتم؟
بابا بی‌انصاف‌ها من‌که تا همین چند وقت پیش داشتم با نوشتنم حال می‌کردم
دست به رنگ نمی‌بردم
از کجا منو دیدی و می شناسی که باهام درگیر شدی؟
بعد شما می‌گید چرا این‌طور چرا اون‌طور
من عرضه‌ی جنگ و حق طلبی ندارم
ترجیح می دم کنج ایوان نون و ماست خودم رو بخورم با گل‌هام حال کنم


مدرسه جهان امروز


یه حسی داره از کار بازم می داره که غلط نکنم برمی‌گرده به شیخ اجل، دون خوان
این داستان‌های جهان و حس رقابتی که هیچ‌گاه درم نبوده
شاید به غرور هم برگرده نه فقط ، رفیق شفیق دون خوان
از رفتارهای موزیانه و خاموش ادمین‌های گرام پی می‌بری، رفتم تو چشم یکی
یکی که کارها  رو نمی ذاره به روز بشه
نمی‌ذاره برای دریافت رنکینگ بری در لیست و ... همون کرم‌های عجیب عامه که عمری از همه‌اش فراری بودم
من حتا آدم تقلب در جلسه‌ی امتحان نبودم
یه ناظمی داشتیم که یادش به‌خیر آقای ابولحسن ملک، شاعر بود و اهل دل
ایی طفلی رفته بود زیر بلیط مرحوم پدر و از صبح تا شب جز پاییدن و من و جناب اخوی کاری نداشت
می‌گم از صبح تا شب تو باور کن
گاه روز تعطیل چشم باز می‌کردی و آقای ملک وسط سالن خونه منتظرت بود
تا باهات زبان کار کنه
وسط جلسه‌ی امتحان می‌اومد بالای سرت که بهت برسونه
وتو باور نکن حتا یک نقطه به فرمایش ایشان بر صفحه‌ی کاغذ گذاشته باشم
بهم برمی‌خورد و دوست داشتم چهار پنج خودم رو بگیرم ولی از غیر تقلب نگیرم
همین‌کار ها باعث شد از هر چه درس و مدرسه منزجر بشم
نه چون می‌رسوندن، چون چیزهای ازم می‌خواستند که در توانم نبود
ان‌قدر که غرورم پیش خودم مهم بود، رضایت کل اهل بیت مهم نبود
حالا این منه بی‌چاره افتاده وسط رقابت
اگر فکر زمان باقی‌مانده‌ی عمر نبود که به والله ادامه نمی‌دادم و برمی‌گشتم در مسیر سابق
و این من و غرور من همیشه موجب شده تا بپذیرم که تنها باشم
حالا تو بگو این من سیری چند؟



به لطف " حبل الله »


در همه چيز زياده روي كرديم
می‌آی بچه تربیت کنی،
 مثل خر وسط گل گیر می‌کنی

نکنی هم می‌شه آفت
چه بکنی و چه  نکنی،‌ بچه وقت تولد  آزادی روح و جسم رو با خودش می‌بره

این کشتی کره‌‌ای
  به یمن سریال‌های کره‌ای کلی کارشناس فرهنگی شدیم
چنان که تو گویی آداب و سنن کره‌ای‌ها رو به قدر خودمون فهم کنیم
دست خودم نیست از دیروز باز ریختم به‌هم 
مگه می‌شه نسبت به درد دیگر انسان‌ها بی‌تفاوت و خنثی بود؟
مگه می‌شه در حلقه‌ی وحدت وجود از رنج دیگران، رنج نبرد
امکان نداره
کل سیستم به لطف " حبل الله » بهم متصل و جدایی نداریم
« گو این‌که از ما بهترون تفسیر به غیر کردن تا ما هم‌چنان وابسطه و درمانده‌ی غیر باشیم »
یکی از خاطراتی که از کما با خودم برگردوندم
دیدن ریسمان‌های انرژی بود که از همه به بیرون و به کیهان می‌رفت
ریسمان‌هایی که نه به‌هم می‌پیچید و نه هم‌دیگر را قطع می‌کرد
نه تنها بشر که این تارها در همه‌جا گسترده است از گیاهان تا جانوران و اشرف مخلوقات

  بماند که با نفهمی حال هم دیگر رو می‌گیریم
پلشتی یاد گرفتیم و موجب آزار هم می‌شیم و .... خبر نداریم که حال بد طرف اول به خودم زهر می‌رسونه تا بتونه سیستم زهر رسانی را فعال کنه تا بر دیگری بنشینه
نمی‌دونیم هر کرمی که به هم می‌ریزیم مستقیم بر احوال خودمون تاثیر داره
و با این همه ما مرتکب قتل، تجاوز، خیانت، ..... می‌شیم
برگردیم به کره جنوبی
بس‌:ه این چشم بادومی‌ها اسیر اداب و سنن هستند که موجب مرگ‌ برخی شد
این‌که به بچه‌ات بگی ، همون‌جا بمون و ازجات تکون نخور و همین حرف شنوی باعث مرگ بچه بشه
دیگه کرام بازمانده‌ای می‌تونه مجدد نفس بکشه
خیلی حس معلمی که خودکشی کرد رو فهم کردم
البته بماند همه از دم مقصرند
آدم‌های گنده بی هیچ حس مسئولیتی فقط حان خود نجات دادن
بی فکر به بچه‌هایی که  امانت گرفتند
از اون ناخدای نامرد که در نیم‌ساعت اول کشتی را ترک کرد
در حالی که طبق قوانین باید تا آخرین لحظه در کشتی می‌موند
تا معاونین و معلمین مزبور
یه مشت بچه
بچه‌ی معصوم، بی‌گناه و حرف شنو
اون‌هایی زنده موندن که برای زنده بودن تلاش کردن
وا ندادن به پستو نچپیدن و فرار کردن
حالا کی می‌تونه بگه حق با کی هست و با کی نیست؟
همه دنبال نجات خود بودن
این همون نقطه‌ی مشهور سوره‌ی تکویر
که شتر از ترس حملش را سقط می‌کنه
مادر از وحشت بچه‌اش را رها می‌کنه و برادر برادر نمی‌شناسه
ای خدا پناه می‌برم به تو از این همه رنج بشری
کاش سندی، قباله‌ای چیزی داشتیم که باور کنیم زندگی پس از مرگ تداوم خواهد داشت
تا ما هم دل‌خوش کنیم و بگیم:
اوه چه موجودات استثنایی بودن! 
بیش از این کاری بر زمین نداشتند و با هم گروهی رفتن
کاش بیش از آموزش فرمان‌پذیری و سر به زیری، به بچه‌ها یاد بدیم، عاقل باشن
و مسئول حیات خود بر روی زمین را بپذیرند






خدای نادیده










يعني تا لمسش نكني،  باورمند نيست؟
اونی که می‌گه شما از روح من با خود دارید، شما صغیر نیستید الا نزد من و ... اختیار کل انتخاب‌ها رو به خودت واگذاشته تا محتاط‌ تر عمل کنیم و هوشیارانه در لحظه‌ی حال و در ارتباط با مرکز وجود "روح الهی " باشیم
حال نمی‌ده؟

نمی‌دونم این چه بدبختیه که حاضریم هر ساخته‌ی دست بشر رو عبادت کنیم
مگر خدای نادیدی؟
تازه قران که می‌گه بر روی صلیب نمرده و کسی شبیه‌ش مصلوب شد؛‌  کسی حال نمی‌کنه
حتمنی باید اون بالا مرده باشه ، بعد دوباره زنده شده باشه و با جسم غیب شده باشه تا به دل بچسبه؟
 ماشا.. هر روزم از یه جا قبری سربرمی‌آره که متعلق به ایشان و خاندان نبوتش بوده
فکر کنم   اواخر دنیا   تمام مقدسات از تقدس افتاده باشند با این همه کشفیات 
اینم که باز غیبی می‌شه، اه لاکردارا شماها اصولا با هیچ چیز غیبی حال نمی‌کنید
ممکنه باشه ممکنه نه
خدام که همینه
سی چی مال برخی متفاوت می‌شه؟ 

ببخشید
با شما نیستم
دارم به خودم می‌گم
خب درد بگیرید همگی، مگه بنا نشد یکتا پرست باشیم؟
خدا نادیدنی
یعنی تا ابد ما بنا نیست از این گوساله پرستی دست برداریم؟
رحمت به پدر  خالق اینترنت و مهپاره که کلی ما رو از هپروت در می‌آره
صبح هنوز چشمم به تمام باز نبود که با جمعه‌ی مقدس سینه به سینه شدم
شما بگو کجا؟ هرکجایی که مسیحی هست
هم‌چی برق سه فازی از سرم پرید که، اه ه ه ه اینا که بدتر از مان
فکر می‌کردم این بت پرستی‌ها مخصوص جهان سوم و بخصوص ما ملت ایرانه
نگو اینا از پشت کت و کول ما رو بستن
خب اگه اروپایی‌ها، امریکایی‌ها، شیک‌ها خودشون رو به زمین گرم می‌زنند
ما که یه عمره خودمون این‌:اره‌ایم
یعنی خدایی که نشه باهاش داد و ستد داشت به چه کار می‌آد
از کجا باور کنیم که حتمی هست
حالا باز اینا که بهشون دخیل می‌بندیم و براشون گیس می‌کنیم و ..... اینا یه سابقه‌ی تاریخی دارن
که یه کسانی یه وقتی شاهد حضورشون بوده باشن
خدا چی؟
نه کسی می‌دونه واقعا هست
نه کسی به تمام می‌تونه بهش ایمان بیاره و وا بده
تازه اگه خدا بود که نمی‌اومد بگه: هوی... همه‌تون می‌تونید مثل من خدایی کنید
قدر خودتون، ما را بس
خدایی که صبح تا شب خودش رو نشون نده و غایب باشه از امام زمان هم بدتره
باز اونم یه کسانی یه وقتی شاهد تولدش بودن
این کجا که هیچ پیدا نیست بوده یا نه


ای خدا بی‌خود نیست ما این همه شر و بلایا رو به زمین دعوت می‌کنیم
بعد سر بالا می‌گیریم و می‌گیم: نمی‌خوای بس کنی؟ عزرائیلت مرخصی لازم نداره؟ ..... و اینا
 پناه من فقط تو
هر چه نادیدنی تو عزیز تر
به من نزدیک تر

۱۳۹۳ فروردین ۲۹, جمعه

بستنی اکبر مشتی



یه زمانی سایت بی‌دل برو بیایی داشت و مداوم به سلیقه‌ی من به روز بود
ان‌قدر فیلترش کردن که خسته شد و زد به کوچه خاکی
در نتیجه رگ حیاتی موسیقی‌ این‌جا مسدود و دلم لک زده برای ترنمی خوش
موسیقی رویایی
یا شوری حیات بخش
شما ها که ان‌قدر باحال و به روز هستید می‌شه بگید آخرین کار خوب و مشتی که شنیدید چی بود؟



وای خدا روم سیاه
دست خودم نیست همین‌ شکلیام
همین‌که داشتم می‌نوشتم " کار خوب و مشتی" حواسم پر کشید و رفت سمت اگه گفتی چی؟
بستنی اکبر مشتی
وای چنی دلم بستنی خواست
اما فکر نکن برای شکم آواره‌ی کوچه و خیابون بشم
این قلم هم یاد بگیرم خودم تولید کنم
با جهان قطع ارتباط خواهم کرد
چون سال‌ها خودم رو برای تنها در جنگل زیستن ان‌قدر آماده کردم
که بدونه وابستگی به جهان پر از نفر و اهل بیت به تنهایی زندگی کنم و لنگ چیزی نمونم
فکر می‌کردم الانا باید تنور چلک آماده شده باشه و چون بزنم برای نان ضهر
آخه من مخلص نونم
با برنج میونه‌ای ندارم
نون باشه هیچی نباشه
نه چای احمد عطری و سیگارم هم باید باشه تا بتونم زنده بمونه
گور بابا باقی اون چیزایی که هیچ وقت نداشتیم و نفهمیدیم
اونا داشتن و ما نداشتیم، اینا دارن و مانداریم

۱۳۹۳ فروردین ۲۸, پنجشنبه

اندر فشار


چند نفر نشون بدم که از سر سیری و رفاه زیادی دست به خودکشی زده باشن
خود من یکی‌ش
می‌دونی؟
نه چون هنوز نگفتم که بدونی
امروز برای اولین بار لذتی رو تجربه کردم که به عمرم نمی‌فهمیدم
لذت روز تعطیل
از جنسی دیگه
وقتی تا دیروز غروب خودم رو ان‌طور به اسارت گرفته بودم که دیگه این کار تموم بشه
وقتی به قدر کافی خسته می‌شدم و اجازه نمی‌دادم از کارگاه بیرون بره
و هنگامی که قلم موها رو شستم تا کار بعدی
به خودم گفتم:
الهی شکر، تموم شد. فردا تا ظهر می‌خوابم 
تا شب هم ول می‌زنم
نمی‌دونی ول‌گردی بی‌وجدان درد چه لذتی داره
منم نمی‌دونستم
گو این‌که هنوز ماه از پشت پرده‌ی اتاق پیدا بود که خوابم دریده شد
مثل ایام مدرسه که جمعه‌ها زودتر از کل هفته بیدار بودم و کل هفته خواب آلود می‌رفتم مدرسه
اما این حس رضایت از خود، و لذت انتظار برای یک روز ول‌گردی
کم از تجربه‌های خاص عاشقانه نداره
هم‌محلی می‌گه:
به‌خودت فشار نیار
یک عمر نیاوردم،  بذار دم رفتنی یه فشاری بهش بیاد
چی می‌شه؟
فکر کردی می‌خوام قابش کنم که این همه عجله دارم؟





لذت کار برای من از لحظاتی که طرح اولیه با مداد روی پارچه می‌شینه شروع می‌شه تا  وقتی 
کش نیاد، 
زیادی جلوی چشمم نباشه
خسته‌ام نکنه و ... به محض بروز هر یک از این علائم، کل کار از چشمم می‌افته و بدل به غده‌ای می‌شه
متورم
فکر کردی چرا تنها می‌مونم؟
 هر چیز که زیادی توی دست و بالم باشه، دوست نداشتنی می‌شه
هر رازی که کشف می‌شه، مثل بمبی‌ست که خنثی می‌شه
همیشه عاشق تلاش و دویدن، آموختن و ساختن بودم
اما فقط در لحظات تلاش
بعد همه چیز نامعتبر می‌شه
و تو فکر کن ما که آدم‌یم و دو پا
اون خالق می‌تونه هنوز بالای سر ما نشسته باشه تا چوب خط خلقت میلیارها سال پیش رو نگه‌داره؟
نه گمانم اصلن ما رو یادش باشه
خلقت
پشت خلقتی دیگه
همه‌ی لذت زندگی برای یک خالق، در اینه



اندرونی






واي انگار يكي اسلحه گذاشته بود پشت كله‌ام كه كار كنم
آره خودم گذاشته بودم، به تلافي تمام جيم‌هايي كه در وقت مدرسه زدم
به قدر تمام نقي كه اين سال‌ها به خودم زدم
براي همه اون كارهاي نيمه نيمه كه يه روزي رهاش كردم
اصولا زندگي من شاهنامه‌اي از نيمه پيمه‌ها بوده ، هميشه
عشق نيمه
وصلت نيمه
مادري، نيمه
خلاصه که همه کاری رو ان‌قدر انجام دادم که به‌خودم گفته باشم: دیدی می‌تونم
خب بسه
برم سر یه چیز دیگه
سی همه این نیمه نیمه‌هاست که این‌طور به خودم سخت گرفتم
چنان که تو گویی، فردا نمایشگاه دارم
البته این‌ها در اون داستان رتبه بندی منظور می‌شه
گرنه که هزار سال هی با خودم گفت:
ایش... حالا مثلن هی بکشم، بکشم که چی بشه؟
من که اهل بازی‌های هنری و افه نمایشگاهی نیستم
حالا 
چشمم همین دو تا که کسی نیست کار رو ببینه و یه حرفی بزنه
لطفا یکی یه چیزی بگه
برام مهم اینه که نظر یکی رو درباره‌اش بدونم
غیر از خودم

۱۳۹۳ فروردین ۲۷, چهارشنبه

این رو کجای دلم بذارم؟


می‌فرماید: به نزدیک‌ترین‌ها صید من می‌شید
هی رفتم، اومدم، سر به دیوار کوبیدم، تا بفهمم نزدیک‌ترین‌ها به من یکی چیه؟
یه سی چهل پنجاه سالی حیرون نیل و صحرای سینا و طبس بودم تا فهم کردم
نزدیک‌ترین به‌من نقاط ضعف منه که می تونه حالم رو بگیره
دیگه باب روز
هر گاه هر نقطه ضعفی برجسته می‌شه، می‌افته رو غلتک تکرار
ان‌قدر تکرار تا تو بفهمی نباید حرص بزنی و فکر کنی
تو ته عالمی و تو تنها قراره این رو از میدون برداری
به عبارت لری ، هم‌چین ته دلی وا بدی و حتم کنی،
 از شرش در شدی و موضوع تمام
اینم کجا پیدا کردم؟
در داستان الست. 
وقتی خودی نشون می‌ده و همه می‌بینند، می‌گه  برو جلو بینم
همگی به خط از دم گشت ، باید از این آتش عبور کنید، رد خور هم نداره
و ایمانی که به من دارید، شما رو از گلستان عبور می ده

یه چی مثل داستان ابراهیم و آتش و اینا
وقتی زیر پام از هر چه داشتم خالی شد
وقتی روی برف جلوی بیمارستان آتیه زانو زده بودم، می دونستم این قلم اسمش معجزه است
و با خلاف عادت باید به پیشوازش برم
لنگ رو که هیچ تمام قد خودم رو انداختم زمین و گفتم، ایوب نیستم، انتظار نبوت هم ندارم
یه زن تنها و بدبختم که از دار دنیا این دختر رو دارم که اون بالا منتظره ، نگاهش کنی
که نه لمسش کنی
از اون‌جاش باید مثل این‌که همه چیز شده و تموم من باید خیلی قرص و محکم به پرستاری‌م می‌رسیدم
دیگه قطره‌ای اشک نریختم
زجه موره نزدم چون باید طوری رفتار می‌کردم که شده و موردی برای توجه من جز پرستاری نیست
چند سالش که گذشت، اما گذشت
دمش گرم که همه چیز در حد معجزه گذشت
نوکرشم

داستان همینه باید از سر راه خودمون بریم کنار
این‌که وای من به فلان چیز حساسیت دارم ، وای این نقطه ضعف من و .... اینا باید تعطیل بشه بیهوده و لوس بازی‌ست
اون همه به‌خاطر بچه‌های که مادری منتظر داشتند در ماجرای مالزی آشفته شدم
از دیروز صبح ریختم به هم 
خبر این کشتی کره‌ای و بچه مدرسه‌ای‌ها حسابی حالم رو گرفته
این دیگه هواپیما نیست بگم  گروگان گرفتنش

حقیقت خبرهایی‌ست که لحظه به لحظه به گوش می‌رسه
خدایا من که نمی دونم واقعا کویت این‌جا بودنه یا رفتن
اما به این عزرائیلت بگو پاش رو از روی سیم برداره
خودش از خودش خجالت نمی‌کشه؟


درخت هقت گردو



يكي از قصه‌هاي دوران كودكي كه مادر مي‌گفت: داستان درخت هفت گردو بود
داستان زیاد تعریف می‌کرد، اما من ارادت خاصی به این قصه‌ی خاص داشتم
مثلن دایه جانم قصه نمکی که تعریف می‌کرد، هفت بند دل من پاره می‌شد
اما تا بخواهی عاشق هفت گردو بودم
داستان از یه‌جا شذوع می‌شه .... تا می‌رسه به:
پسر پاداشاه خسته از راه رسید و چهار چنگولی خودش رو می‌اندازه رو درختی که شنیده بود:
هفت گردو که درونش هفت ملک زندگی می‌کنند. مراقب باش، وقتی آن‌ها را از گردو درآوری و بعد هر چه ازت خواستن
تو اون یکی رو بده، وگرنه می‌میرند
مثلن اگه آب خواست، نون بده یا برعکس
  بچه‌های عزیز تا همین‌جای قصه بسه


از صبح خودم رو زندونی کردم،
 گروگان‌گیری کردم، نون و آبش ندادم
براش آمدن به این‌جا رو ممنوع کردم که:
مردی و موندی باید این کار همین امروز تموم بشه
عذابت ندم خودم هم ندم که چشمم به زور می‌بینه
 از هفت و نیم صبح، همراه با صبحانه با خبر رفتم کارگاه
یک ربع به هشت شب دلم به رحم اومده
برای کار، نه برای خودم
دیدم چشمم دیگه نمی‌بینه، کمرم راست نمی‌شه و دقتم به حداقل رسیده و یک قلم دیگه، کار خراب شده
رضایت دادم بیام بیرون
هنوز کلی کار داره اما می‌خوام بگم
من همون نسخه‌ی اصل نکن بدتر کنم
سر کلاس درس، هوس نقاشی می‌کنم
وقت نقاشی، هوس درس
وقتی باید کاری تموم بشه، انواع کار مونده می‌آد یادم که اگه همین الان انجام‌شون ندم
یه ور دنیا کح می‌شه
 بزرگترین استعداد من از زیر کار در رفتن،
 بازیگوشی، 
یک‌جا بند نشدن، هم‌چنان مثل عصر مدرسه
با کلی احترام و بعد از مراسم شام با چشم تا به تا،  اومدم  به خودم بگم
خودتی


۱۳۹۳ فروردین ۲۵, دوشنبه

نوادگان لیلیت




در کتاب مقدس، عهد عتیق داستانی هست درباره‌ی زوجه‌ی اول آدم، لیلیت « شه‌بانوی شب »
زنی مقتدر، آگاه، قلدر و زیر بار زور نرو
سی همین زدن به کاسه و کوزه‌ی هم و خدا هم دست بالا کرد و از دنده‌ی آدم
حوا را ساخت.
 که هم توسری خور بود و هم بسیارعالی  کولی می‌داد،
 تا آدم تونست بالاخره سر آسوده به بالین بذاره
 بعد از فریب این زوج فرهیخته و صاحب کمال توسط همسر سابق،‌
 بانو لیلیت و ابلیس با هم  تبعید شدن به شرق اقیانوس هند 
« ببین دست خودم نیست . هر چه می‌رم یه‌جوریی می‌رسم به اقیانوس هند  و وصل می‌شم باز به  خواب‌های شبانه‌ای که هنوز تاثیر شب قبلی بر عورای من به‌جا مونده » 
همان نقطه‌ی آغازین بشر
آدم و حوا هم تشریف بردن به شرق عدن و قابیل هم بعد از قتل برادر انداختند به سرزمین شام که در شرق، شرق عدن بود
به این نقطه که می‌رسم فکر می‌کنم: 
« پس عدن بر زمین بود که شرقش شد تبعید گاه آدم؟» 
قابیل همون‌جا  با دختر زمین وصلت کرد و بچه ساخت 
« باور مندهای به موجودات فرازمینی هم همین عقیده را ارائه می دن که فرازمینی ها به زمین آمدن و با دختران زمین هم‌بستر شدن »
خلاصه که شد بلای جون ما  و جناب یهوه ،عمر هزار ساله‌ی آدم رو 
به دلیل اختلاط با ژن زمینی؛ تبدیل کرد به یک صد و بیست سال  

« باز در این‌جا فکر می‌کنم: مگه قبل از آدم هم زمین ساکنی داشته؟ ساکنی که بتونه به چشم اولاد آدم بیاد؟ غیر از نسناس‌ها که در قرآن هم آمده  که پیش از آدم و هم زمان با جن‌های نادیدنی ساکن زمین بودند، نژادی بین میمون و آدم »

از اون‌طرف هم که بانو لیلیت و ابلیس وصلت مبارک داشتند و صد برابر اولاد آدم بچه پس انداختن و هم‌چنان می‌اندازند
« من می ذارم به پای تمام تجاوزات جنسی و بچه‌ها نامشروع »
این‌ها اطلاعات من تا یک‌ساعت پیش بود که به سادگی می‌شد بدی‌های عالم رو انداخت گردن اولاد این زوج نامیمون
کوتاهی عمر را هم گردن قابیل.
حالا این‌که چه‌طور از آدم تا نوح همه هزار سال عمر می‌کردن هم باید از قوم یهود پرسید
در قرآن از این خبرها نیست، آدم و جفتش
که آدم می‌تونه توی مرد باشی یا منه زن
بازم دمه قرآن گرم که ، جفت آدم رو  از دنده‌ی آقا نیافریده و موجودی‌ست مستقل  
اما خبر الان
از هر ۲۰۰ نفر یکی نوه چنگیز مغول است

یعنی معلوم شد یکی از اولادان بانو لیلیت، جناب چنگیز و خدا رحم کنه به ما اگر از وارثان ایشان باشیم
که من البته تمام بد کرداران روزگار را به ایشان حوالت می‌دم
 مگه می‌شه خدا خلقتش نا را ست باشه؟
  نمی‌شه
چون منم کج می‌شم
 



کی‌ می‌تونه؟


به پیر به پیغمبر 
به اول اولاد آدم
باور دارم هر یک از ما در هر لحظه داره سعی می‌کنه
بهترین تصویری که از خودش بلده رو ارائه بده
مثل مادری یا پدری کردن‌مون که همیشه تمام توان رو گذاشتیم برای خانواده
حتا اگر دیوارهاش ترک برداشته باشه، چشم هر دو والد یکی اشک و یکی خون باشه از هم
با این‌حال دو دستی چسبیدیم به چهار چوب خانواده
اما تهش هیچ‌کس از ما راضی نیست
سی همین هم یاد گرفتیم به هر کی می‌رسیم صفحه‌ی ناله و شکایت رو بذاریم که کسی از ما توقعی نداشته باشه
کی‌ می‌تونه ادعا کنه پدر یا مادر بهتری‌ست از تو ؟
هیچ کس
چون بچه‌های همونا هم از اون‌ها راضی نیستند زیرا در روابط منیت هست
بلد نیستیم سکوت کنیم و بی‌اون‌که در پی پاسخ باشیم، فقط گوش بدیم
خلاصه که باور دارم همه‌ی ما در بیشترین تلاشیم برای خوب بودن
حالا این‌که چه عواملی باعث می‌شه یکی بد تعریف می‌شه یکی خوب هم  مهم نیست
بد و خوب برای هر فرد تعریفی متفاوت داره و هیچ پیدا نیست با کدام تعریف داوری می‌شه
مهم اینه هم دیگر رو باور کنیم
هستی را به زیبایی ببینیم و از لحظات در گذر راضی باشیم
این باور ماست که زندگی ما را رو خلق می‌کنه
نه باور همسایه

بفرما چای تازه



سلام هم محلي
خوبي، خوشي، سلامتي، دماغت چاقه، كيفت كوكه؟

الهی شکر که خوبی
منم خوبم
یعنی در قانون من، ای بد نیستم و بدم و ... اینا جایی نداره
همیشه و در هر حال تنها پاسخم اینه
خوب الهی شکر
چرا که نه؟
من الان ناله نوله کنم ، خودم رو حتا بزنم، از ته دل شیون سر بدم، موهام رو دونه دونه بکنم
و هزار کار دیگه که دختران حوا بلدند و پسران آدم خودشون روهم بکشن، یادش نمی‌گیرن و نمی‌فهمنش
تو چه می‌تونی برای بهتر شدنم انجام بدی؟
فرض رو بر این بگذاریم که اصلن بدون هم چای رفاقت از گلومون پایین نمی‌ره
من رو می‌بینی و اصلن همسایه‌ی دیوار به دیوار تو باشم
می‌تونم برای از بین رفتن اندوه یا مشکلی کاری برای من بکنی؟
حتا فکر کنیم همه در عصر پارینه سنگی و هنوز آدمیم و بهم اعتماد داریم و ... اینا
یا من برای تو یا حتا افراد خانواده‌ام
فوق رفاقتم می‌شه دعوتت به یک فنجان چای و گوش دادن به حرفت
اصلن حرف تو نه، حرف بچه‌ی خودم
مشکلات ذهنی یا جسمی رو غیر از من کی می‌تونه حل کنه؟
یا این حساب که تو بفهمی من دیشب چند لیتر اشک ریختم 
یا چنی موهام رو دور انگشتم پیچیدم و فکر کردم و زار زدم
چه تفاوتی به حال تو یا من می‌کنه؟
چرا یه فرق کوچولو داره
این‌که با گفتن از حجم فشار وارده بر جسم و ذهن ممکنه کم بشه
که این نیازی به شخصی خاص نداره ما به سوپر محله هم که می‌ریم، بی‌کار نمی‌مونیم
کلی فرافکنی با آقای بقال محل داریم
فرنگی‌ها بهش می‌گن تراپی، بابتش مجبورن هر یک روانکاو شخصی داشته باشن و کلی ماجرا
ایرانی جماعت در هر قدم در حال انجام این کاره
ناله و شکوه و شکایت از بد روزگار و اوضاع سیاسی یا اقتصادی
با این حساب انتخاب کردم در هر شرایط حال خوب را صدا بزنم
توجهم که از جنس توجه خالقه به زیبایی‌ها بدم
مطمئنم شدم که هیچ مالیات نداره اگه راه برم و بخندم و بگم من خوبم خیلی خوب همسایه

LOST - mh370

  



پنداری آخرین کسی که سریال lost  رو دیده منم
یعنی وقتی سه فصل دوبله‌ی ایران فیلم تموم شد، باید باقی رو یک‌جا گیر می‌آوردم
در نتیجه حمعه عصر بسته‌ی مزبور تحویل گرفته شد
وقتی درباره‌ی بهابل این‌جا می‌گفتم و این‌که، ان‌قدر هر چه می‌نوشتم بلا می‌شد به سر زندگی خودم
بعد فکر می‌کردم چندتا از شما فکر می‌کنید من خلم؟
فاصله‌ی من تا باقی باور انسان خدایی و قدرت جادویی نهفته در اوست
برگردیم به سریال بسیار درست و حسابی گمشدگان
بماند که منظور نویسنده و سازنده می تونه در جهان زمینی و دنیوی خودمون هم مفهوم داشته باشه و خاطره‌ی مدینه‌ی فاضله‌ای که
بی‌برو برگرد هر یک یکی داریم و خاطره‌ی گنگی گاه اشک‌مون رو درمی‌آره
اما قدرت صوت و کلمه، قلم و اون‌هایی که مثل من دیوانه وار پیگیر این مجموعه بودن نتیجه می‌شه 
احساس عریبی که الان بعد از دیدن چند اپیزود از فصل چهار وجودم رو فرا گرفته
youtobe رو برگ برگ کردم بل‌که فصل 4 اپیزود 2 و 7 رو پیدا کنم این‌جا بذارم نبود
یه آدم بی‌مزه برداشته بخشی از قسمت مورد نظز من رو  رو اون‌جا گذاشته و خودش کلی روش پابرهنه رفته
اما منظورم برای اون‌هایی‌ست که این فیلم رو دیدن
انگار وقایع این سی و چند روز رو در ده سال پیش ببینیم
منظورم پرواز مالزی‌ست
و حتا اپیزود 7 که جعبه‌ی سیاه هم پیدا شده که هیچ هواپیمای جعلی با مسافران و ... همه بازسازی شده موجود است
یعنی خبری جعلی از مسافرانی که هم‌چنان در جزیره‌ای سرگردانند
البته باید ته تا شش قسمت را دید و بعد قضاوت کرد
این‌که واقعن  سقوط اتفاق افتاده؟
نه؟
هر چه که هست به کار الان من همین بخش ها می‌آد و 
این‌که این سناریو ده سال پیش به‌وجود اومده
کلی از توجه انسان خدایان انرژی گرفته و بعد هم
غلط نکنم عینن اتفاق افتاده
یعنی امیدوارم حالا که شده همه‌اش شده باشه


حضرت والده سلطان یک فیلم وی‌اچ‌اس داره مال سی سال پیش
مستند درباره نوستراداموس و پیش‌گویی برج‌های دوقلو با این تفاوت که به‌جای هواپیما
در بازسازی تصویر پیشگویی‌ها، یک هلیکوپتر محکم می‌کوبه به برج اول
یعنی در ذهن و باور سازنده جا نداشت کسی بتونه با هواپیمای ایالت متجده چنین جسارتی کنه
یا ایالت متحده‌ی مزبور دست به کار به روز کردن پیشگویی‌ها و فیلم‌های هالیوودی شده؟
می‌شد پشت نوستراداموس پنهان شد و آن کار دگر کرد
این بوئینگ هم که می‌گن کلی محموله‌ی خاص بارش بوده که مورد توجه یانکی‌هاست
حالا راست و دروغش با خداست
ولی مواظب هر چه  تصور می‌کنیم ، به زبان می‌آریم باشیم
که به قول شیخ خوان: انسان پیوندگاه زمینه
و تا حال ما خوب نشه، حال زمین عوض نمی‌شه





۱۳۹۳ فروردین ۲۴, یکشنبه

زندگی را عشق است

 

یکی منو نگه‌داره که دارم خل می‌شم
هم‌چین که چشم می‌بندم سر از جاهایی درمی‌آرم که خدا خودش خیر کنه
این‌همه بلا در هستی بال بال می‌زنه
به‌کل شدیم ریخت سوره‌ی تکویر یا واقعه، نخواستی هم
قیامت
تو گویی جناب عزرائیل دوباره زنبیل‌ش رو یه جایی گذاشته تا خوشه چینی کنه
نمونه‌ش، شیلی
خدایا پناه می‌برم به تو با نظمی که در کائناتت هست یا نیست و من خبر ندارم
سیل کن چه می‌کنه این لاکردار بدکردار، فلک
سال 90 زنبیلش در پاکستان بود، امسال در شیلی
یعنی قصد کرده جماعتی رو باخودش ببره، نمی‌خوای؟ رانش زمین در تاجیکستان
نمی‌خواهی؟
فتنه‌های در اوکراین
نه؟ عراق؟ سوریه؟ لبنان و ... جنس جور
با این همه جار و جنجال من هنوز در گیرم بین 239 نفر
  نمی دونم واقعا چه برسرشون اومده؟ یا کجا هستن
فقط این مدت نخواستم سقوط رو پذیرا باشم به‌خاطر تمام بچه‌هایی که مادری منتظر دارند
یک حس قوی مادرانه، فقط همین
اصول استفاده از کلمات و صوت رو  رعایت می‌کنم
با این همه امیدوارم واقعا همگی زنده و در جایی اسیر یا گم شده و آواره باشند
هر چیزی جز مرگ
مرگ جانوران هم دوست نداشتنی‌ست،‌
یا برای منی که حتا در فیلم دیدن هم نمی‌تونم حساسیت خودم را نسبت به قتل انسانی به دست انسان دیگه کم کنم
این‌که چه‌طور ما حقی را که خدا به مخلوقش داده ازش سلب کنیم؟
من حتا با انقلاب و شلوغی هم مخالفم، وقتی تصاویر اوکراین رو می‌بینم، حال تهوع پیدا می‌کنم
نمی‌فهمم سیاست یعنی چی؟
خب پدر بیامرزها این‌ها دل‌شون می‌خواد عضو فدراسیون روسیه باشن
چه کاریه؟
مثل ما که یکی یکی کشور را ترک می‌کنیم
زور اون‌ها زیاده ترجیح می‌دن در کشور بمانند و اختتیار زندگی‌شون رو در دست داشته باشند
اصولا به فدرال اعتقاد سختی دارم
اجازه بدیم اقوام اختیار خودشون رو به دست بگیرن
یک‌پارچگی اوکراین به این قیمت ممکنه؟


البته بماند که اصولا حساسیت زیادی بر روسیه دارم و از بچگی دیدم که 
جنگ اتمی چه فاجعه‌ای می‌تونه باشه، نه یک‌بار که بارها
این هم از اون دست رویاهای بی‌سابقه است که نمی‌دونم چه‌طور سر از خواب‌های من درآورده
اما با انواع رویا بود که فهم کردم مشخصاتی که در سوره‌ی تکویر برای پایان جهان داده می‌شه
نه آدم دو پاست  نه شمشیر و نواده‌ی محمد .... فقط یک انفجار هسته‌ای‌ست 

درباره‌ی حقوق بشر حسم خیلی کورشی‌ست
هربار پریا گفت از این‌جا می‌رم، براش در باز کردم و گفتم: بفرما
دوبار هم رفت با بدبختی خونه گرفت، ولی به‌من چه؟
اگه دوست نداره پیش منی باشه که به خودم هم رحم ندارم، چرا نره؟
از من اومده، اسیر من که نیست
بالاخره هم رفت جایی که آرزو داشت
کاری که شاید من هرگز جراتش را نداشتم
کندن از وطن و رفتن
برگردیم سر زندگی
به قدر کافی خواب خوش از کف رفته فعلن
زندگی را عشق است

چرا از بهشت رفتم؟



اما
همیشه به همه‌ی این‌ها فکر کردم و می‌کنم

این سوراخ تازه، شیلی
فقط بهش فکر کن، هفته‌ی پیش سیل و احتمال سونامی، این هفته آتش سوزی
دوباره اسم چماعتی بر لیست نشسته و این جناب تا همه‌ی لیست رو نبره، دست بردار نیست
بعد ما بنشینیم که ای زندگی چنی لوسی
چرا برای من این یا اون یا .... نشد
چرا من؟
لطفا از این پس هرگاه سربالا بردی تا بپرسی: چرا من؟
به یاد شیلی و امثال اون بیفت و بپرس، چرا من در اون‌ها نبودم
به چرایی مواقعی که بودی هم می‌رسی
اشولن به نظرم اتفاقی که باعث رانده شدن ما از بهشت آسایش شد
همین حضور ذهن یا نصب بیگانه بوده، بیگانه سی این‌که، خودش به موضوع توجهی نداشت
دیگری وسوسه را به جونش انداخت
وسوسه‌ی نافرمانی و خوردن میوه‌ی ممنوعه
کاری ندارم که واقعا بهشتی بوده یا نه؟
 آدم و حوایی بوده یا نه؟ 
به هر شکل بشر رشد تکاملی از 0 تا n داشته
  با توجه به بیرون از خودش، چرایی و خطا آغاز شده
این تجریده، دنبال دلیل و منطق نیستم
منم از همین‌جا شروع کردم،
چرا  از خونه بیرون نرم؟
 چرا شیرینی نخودچی عید رو قایم می‌کنند؟
چرا مجبورم یواشکی و هول هولی شیرینی نخودچی محبوب را بخورم؟
چرا هر چه دلم می‌خواد نکنم؟
چرا با مجید شمسی‌ خانم اینا بازی نکنم؟
چرا بزرگ نمی‌شم؟
کی از خونه نجات پیدا می‌کنم؟
همه‌ی سوالاتی که هر یک از بشریت باهاش بزرگ شده