۱۳۹۳ اردیبهشت ۶, شنبه

اندکی، شمنی


کلی مرور کردم
حالا نه بگیم من شمنی، مرور اصولن حال آدم رو حسابی جا می‌آره
از کسی خبر ندارم
این‌که حس می‌کنم حالم بهتر می‌شه، یعنی بهم جواب داده تا حالا
همون‌طور که در مورد تنسگریتی جواب داده
شما می‌تونی یوگا کنی، یا حتا برقصی
موضوع این‌که نباید کل انرژی‌های حیاتی ته نشین کنه و با حرکات موزون هم که شده
باید کل انرژی‌ها را روزانه رفرش کرد
دوست داشتی می‌تونی بری زورخونه
کاری که اجداد ما می‌کردن
یا به‌جای مرور می‌تونی با یکی حرف بزنی 
هر چی که باور کردی حالت را بهتر می‌کنه
فقط نباید نشست
باید یه‌کاری کرد
برای بهتر شدن حال خودمون
نه چیزی بیشتر
بیرون از تو کسی نیست
خبری نیست
هیچ کس جز ما نمی‌تونه به رنج‌های بی‌پایان بشری
پایان بده
کافیه که قصد به خوب بودن کنیم
همین قصد هم کلی انرژی خوب داره
چه بهتر که بابتش چهارتا حرکت از خودت نشون بدی
مثلن می‌شه هر روز راس ساعتی مشخص
بری و به گلدانی آب بدی
اما باید قصد داشته باشه
مثلن قصد برای بهتر شدن حال و روزگارمون
به‌جای زحمت به دیگران دادن
از کول هم بالا رفتن
چشم هم را درآوردن؛ بهتر نیست کمی خودمون رو نوازش کنیم
بهش مهر بدیم و دوستش داشته باشیم؟
باور کن همه چیز بهتر می‌شه


صمد خوشبخت می‌شود



اگه همه چیز به یک‌باره درست می‌شد، همگی الان خوشبخت بودیم
امروز دیگه روز درگیری بود
یعنی از دیروز که نه از پنج‌شنبه، جنگ در مراحل از نوع سرد پیش می‌رفت
امروز کار کشید به توپ و تفنگ و خمپاره
دیروز خدمت تمام سوراخ سمبه‌هایی که محل رفت و آمد کبوترها بود را بستم
که یک‌ماهه با انزجار از خواب بیدارم می‌کنند
و امروز هم خدمت خودم رسیدم
از این‌جا شروع شد که شر شر اشکم راه گرفته بود و حتا حسش رو چشمام نمی‌فهمید
فقط صورتم مثل ابر بهاری خیس بود
حتا یک میمیک چشم تکون نمی خورد، اما شر شرباران می‌آومد
رفتم نشستم همون‌جای همیشگی
جایی که زمانی مرکز اقتدار، نامش بود
جایی که یه روزی اواخر پاییز ترکش کردم
با خودم ریز ریز حرف زدم روح‌م رو صدا زدم 
کتاب کنار تخت رو باز کردم، 
کتاب دهان گشود: 
خوشبختانه در قلمرو انرژي، چيزهايي مانند زمان و فضا وجود ندارند.
بنابراين اين امکان وجود دارد که به مکان و زماني که وقايع رخ داده‌اند برگرديم و دوباره آنها را زنده کنيم.
اين خيلي مشکل نيست،  زيرا همه ما مي‌دانيم که کي و کجا آسيب ديده‌ايم.


باید مرور کنم و چند روزی از همه ببرم
کسی که خودش را در خانه‌ای حبس کرده، چرا باید حال و روز خوبی هم داشته باشه؟
باید با مرور به چرایی این اشک بی‌وقفه برسم
شاید حالم بهتر شد
نمی‌خوام از همه خلق جهان منزجر باشم
حالی که در اکنون دارم



عاقلانه




این‌که همه‌اش دنبال کسب آرامش و شناخت خودم هستم، موجب بد هرج و مرجی شد 
یک‌باره اون یکی رو رها می‌کنم و به این یکی باز می‌گردم
زمانی که متوجه شدم باید دوباره نقاشی کنم، همین چندماه پیش
عاقلانه فکر نکردم که من دارای چنین انرژی که یک‌باره یک ساختار شخصیتی رو رها و به دیگری رو بیارم،     نیستــــــــــــــــــــــــــــم
ساده‌لوحانه، ذوق کودکانه کردم و درست نصف سنه‌ی عمرم رو باطل اعلام و 
به سنه‌ی پیش از اون برگشتم که اگر دارای انسجام و اقتدار بود
مجبور نبودم به راه دومی برم
همه‌اش از سر درد و رنج بدبختی بود
بس‌که از رنج کشیدن خسته شدم
پتو رو کشیدم رو سرم و به تمام،‌ اون‌وری افتادم
کی می‌تونه یک عمر زندگی رو که تمام تصاویرش از پی هم آمده را یک‌باره دور بریزه؟
انگار نفی خودش و تمام سال‌های رفته رو بکنه
اما این حال خراب رو وقتی به تمام دیدم که بعد از نیم‌ صفحه از کتاب
احساس کردم، چه‌قدر به مرور نیازمندم
این مدت جسته گریخته مرور کردم
نه از باب نیاز که از سر عادت، مروری سطحی که خودم رو قانع کنه
گور بابا درک
 برای مرور باید واقعا فهم کنی مشغول انجام چه غلطی هستی
نه سطحی و کشکی
باید در لحظه به‌تمام در خاطره و زمان حضور پیداکنی
وقتی زار می‌زدم، هنگامه‌ی مرور ؛ 
  شیر اشک دیگه به‌کل ول شد و اجازه دادم به تمام زار بزنم
خب پدر بیامرز مثل این می‌مونه
که تو در یک محله‌ای، می دونی قصاب کجاست، داروخانه ؟ .....حتا کیوسک روزنامه فروشی  
بعد بری یه شهر دیگه که درش هیچ دوست و آشنایی نداری
هم‌زبونی نداری، آدرس هیچ‌کجا هم بلد نیستی
همه حرف‌هات رو بد متوجه می‌شن و مجبوری
سرت رو به دیوار بزنی
کاری که این مدت  مشغولش بودم
اما، یک چیز دیگه هم خوب فهم کردم
ممکنه از صبح تا شب به‌جای هر کاری که پیش‌تر می‌کردم، در کارگاه باشم
اما نمی‌تونم خودم رو گول بزنم
  اصلن دیگه اونی که می‌شناختم نیستم
من اینم
یه آدم تلخ گنده دماغ که از روزمرگی و تکرار بیزاره
نزدیک ده روزه این کار در همین‌جا رها شده، نمی تونم در کارگاه بند بشم
یه حس درونی،  شاکی دارم
سی همین یقه همه رو می‌گیرم
پوست جواد رو غیر متمدنانه می‌کنم که
 سی چی تونسته اون زمان به یه بچه با این چشم نگاه کنه؟!!!
یا چرا الان داره دروغ می‌گه؟
باید یه‌جوری به تعادل برسم
 






۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه

از حجله تا مرگ



سخنم با برخی مردهاست، لطفا همگی به خود نگیرید


به ما از بچگی یاد دادن جز به دنبال مردها رفتن، کاری نداریم
جز خدمت شما کردن
جز تظاهر به لذت‌های دروغی
وانمود کردن به بردگی شما
دختران حوا حتا در بستر زناشویی شمارو فریب می‌دن
تا احساس بزرگی و مردانگی کنید
مردانی که بعد از حجله دنبال این و اون می‌افتن از سر همین اعتماد به نفس کاذبی‌ست
که از بچگی ما مشق می‌کنیم
دکترم می‌گه:
تمام سرطان‌های رحم و تخمدان در ممالک شرقی از سر این پدید می‌آد
که بانوان  تظاهر به لذتی می‌کنند  که موجود نیست. فقط می‌ترسن مرده بپره روی بوم بعدی
زنانی که حتا نمی‌دونن لذت رو با ز می‌نویسن یا با ض یا با ظ؟
به ما از بچگی یاد می دن تظاهر کنیم
به این‌که شما مردید و آخر دنیا
لذت یعنی دمی کنار شما بودن
لذت یعنی از شما در حد مرگ راضی بودن و ...... در نتیجه شماها باد می‌کنید
دچار خودباوری کاذب می‌شید و می‌افتید وسط گله‌های دیگران
دیگران هم به شما دروغ می‌گن، همان‌هایی که حاضر به ورود به زندگی زن بدبخت دیگری می‌شن
اون‌ها حامی‌ می‌خوان
می‌خوان زندگی یکی دیگه از هم بپاشه بل‌که خود در نسخه‌ای که از بچگی دیدن و شنیدن وامانده نباشن
حالا تو تصور کن که 
هر یک از شما در صورت مواجهه با حقیقت خودتون
 به کل از مردی رفته بودید تا حالا
همین‌طوری شد که سر از همه‌جا درمی‌آرید جز جایی که باید باشید
دنبال همه می‌دوید جز دنبال اونی که باید و وظیفه داری  بدوند
  برادر من، پسر من ، دوست من، همسایه ، هم محلی هر چی که خودت بهتر می‌دونی
تصویری که تو از خودت در ذهن داری
تصویری‌ست که توسط همسر بانو شکل گرفته
بنا نیست کسی جز او عاشق‌ تو باشه
اون عاشق خیالات از سر بدبختی خودشه
همه‌ی زن‌های شرقی به‌قدری مرد رو بزرگ کردن که فکر می‌کنند، بهترین مرد عالم و همه دنبال دزدیدن همین یک فقره هستند
غیر از این باور کنند
باید هر روز خودشون رو دار بزنن

 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳, چهارشنبه

نخودچی کیشمیش



عجب رسمیه، رسم زمونه
هر چیزی اگر درست استفاده بشه موهبت و بد بشه، شر
پنداری ایی فیسبوک هم بزودی از مسیر من حذف بشه
فکر کن در تمام دار این دنیا ماییم و یه صندوق‌چه‌ی بی‌بی‌جهان
پر از خاطرات رویایی و رنگین کمانی
حالا اگه موش به صندوق‌چه بزنه و یکی یکی خاطرات رو بجوه یا غیب کنه و از ریخت بندازه
باید چه گلی به سر گرفت؟
از آینده که خبر نداریم، دیروزهای نزدیک هم همه می دونیم که مالی نبوده
مگر خاطرات زرین کودکی که به شکر پروردگار مال همگی زرنشونه
حالا اگه یکی با لودر بزنه و صندوق‌چه رو له کنه، خود شما چه حسی داری؟
بذار از این‌جاش بگم
چند روز پیش داشتیم کاهو سکنجبین خودمون رو می‌خوردیم  و قدم زنان در فیسبوک می‌رفتیم که 
یک  دعوت به دوستی با نامی آشنا
آشنا به قدمت بی‌بی‌جهان، از همسایگان همان دوران 
خانم والده ما دوستی داشت دیوار به دیوار ما ساکن مادری با یک دختر و یک پسر
دختر خونه که توسط بنده ملقب به خاله و پسرک هم که پای نخودچی کیشمیش‌هام بود و توت خشک
والا باور کن نمی‌دونم اون‌موقع چند سالش بود.
 هر چی می‌گردم هم عکسی که ازش در تولد چهارسالگی‌م بود پیدا نمی‌کنم که سنه‌ی عمرش را کارشناسی کنم
فقط یادمه بزرگتر از نخودچی کیشمیش بود، حدود ده پونزده سال
ومن که جلد توت خشک‌هایی شده بودم که هربار منو می دید در مشتم می‌ریخت
من بودم و جواد و یک عالمه قاقالی‌لی 
 باور بفرمایید از جواد فقط همین با من بود تا ما از سلسبیل رفتیم و یادم نیست اون‌ها چه شدن؟
انگار اون‌هام رفتن آمریکا؟
یادمه وقتی دوازده سیزده ساله بودم خواهرش آمده بود برای فروش لوازم خانه و .... 
بیا پست پایین






آقا انگولکش نکن


من هی آهسته آهسته زرورق خاطرات را باز و بسته می‌کردم و او
بی‌ملاحظه حمله‌ور شد به کل خاطرات خوشم
از الان خبر ندارم، ولی اون زمون ما همه به سن‌ طبیعی بالغ می‌شدن و رسم بود 
پسر بچه‌ها با عشق خانم معلم یا همسایگان بزرگ‌تر از خودشون وارد تجربه‌ی دلدادگی و خیالات هفتاد رنگ زیر پتو دل خوش می‌کردن
مطمئن در اون سال‌ها هیچ پسری عاشق یه بچه فسقلی نمی‌شد
و بچه‌باز هم حرفی ناشنیده و نامفهوم
حالا من باید به این آدمی که نیومده ، پا برهنه پریده وسط خاطرات خوب ایام بی‌بی چه کنم؟
دارش بزنم؟
خفه‌اش کنم؟
پوستش رو بکنم؟
یا تحقیرش کنم؟
البته فکر کنم در نهایت هم کردم
ولی
آخه پدر بیامرزها کی به شما گفته دختران حوا چنان بدبخت مهاجرت به آمریکا هستن که
تو نه هایی و نه هویی بزنی دنده‌ی عاشقیت؟
عاشقیت با کی؟
با یک دختر بچه‌ی کوچیک؟
مگه بچه باز  بودی؟
یعنی با این سن و سال نفهمیدی خانم‌های ایران عقل رس شدن؟

کی حاضره از این‌جا بپره اون‌ور آب اونم با هم‌بازی بچگی‌ش؟
یا تو من رو چنی خر فرض کردی، عامو؟
تو من رو مجبور کردی به‌یادت بیارم الان کی، کجا، و در چه موقعیتی هستم
همین رو می‌خواستی؟
حالت جا اومد که آخرش با دلخوری بنویسی و بدرود بگی
من‌که از روز اول هی گفتم، آقا انگولکش نکن
بذار خاطراتم پاک و زلال بمونه
حالا کرمت نشت؟
هم گند زدی به خاطرات من هم به باورهای ساده‌لوحانه‌ی خودت؟
دو روزه خواب و خیال ندارم ، نه که ایی در همون سن بچگی کرمی بهم ریخته باشه و یادم نیست؟
 کی می‌تونه صد سال عاشق یه بچه‌ی یه وجبی مونده باشه؟
کی عاشق یه وجبی اصلن می‌شه؟
لعنت به هر چه آدم نفهم که پاک ما رو از ریخت انداخت
 تمام دیروز اشک ریختم، بی‌بهانه، با بهانه
که ایی دنیا از اول کثیف بود و ما نمی‌دونستیم؟
یعنی ممکنه روزی همه‌ي صندوق‌چه بی‌بی‌ تهی بشه از خاطرات؟





۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه

انقده خوبه



اما با این علائم غیبی حالا اگه تو وسط گل‌های کاشته با این مواجه بشی
باید به چی تعبیرش کنی؟
هیچ وقت شقایق در اسارت دوست ندارم
هرجا دیدم خود رو دراومده بود
اما یک‌کاره وسط گل‌ها این درآمده
بیا تعبیرش کنیم
تا شقایق هست، زندگی باید کرد؟
امسال سال چپ شدگی و رفتن به سوی منقل و وافوره؟
خدا اون روز رو نیاره
بگم از این ماده‌ی کوفتی مرفین که به شکر یک صد و بیست و چهار پیغمبر
به مرفین آلرژی دارم در حد بوندس‌لیگا
هنگام تصادف در بیمارستان کشف کردند که به لطف خدا،
 شدیدا به مورفین آلرژی دارم، گو این‌که پوستم کنده شد و مجبور شدم تنها تنها اون همه درد رو تحمل کنم
اما الان با کمال میل می‌گم الهی شکر
فکر کن وسط بستر چه پیشنهادهای بی‌شرمانه‌ای که نشنیدم
از جمله: 
  با یه دود کسی معتاد نمی‌شه. برای درد استخون خوبه. می‌خوای برات پیدا کنم؟
و تو شک نکن با اون حال و روزی که من داشتم اگر موضوع آلرژی نبود
قید هر پیشینه را می‌زدم و باب آزمون هم که شده، دودی هم می‌گرفتم و ... الان وسط یکی از این کمپ‌های دوازده قدم حیرون ترک بودم
خد خرش رو خوب می‌شناخت که بهش شاخ نداد
از بهر هم‌زیستی با یک مرد معتاد و بعد هم تصادف دو میدان مین فراهم بود برای پا گذاشتن برآن
از اولی که خودمون جستیم و نذاشتیم  وصله‌ی ننگ زندگی بشه
دومی هم خدا دانا از پیش محاسباتش رو انجام داده بود
شکر که به راه و طریق من از هر سو که می‌نگرم تو هستی
گور بابا اونا که فکر می‌کنن نباشی

 

ساناز آتشین


شكر كه امروز را هم ديديم
روزي بهاري،  خنك و ملس پر از غنچه‌هاي گل
اول صبحی کلی ذوق زده شدم، سی این گلدان ساناز
داستان
پارسال گلدانی ساناز گرفتم، ملقب به ساناز آتشی 
گلدان مقابل
رفت تا سرمای بی‌پیر زمستونی که گذشت و با دست بی‌تدبیرش چند گلدان من‌هم خشک کرد
از جمله ساناز بانوی آتشین
عید که از کرج چندتا  گلدان خریدم، از جمله یک فقره ساناز
باغبان باشی گفت: 
الان ساناز همه بنفش و باید تا اوایل اردیبهشت صبر کنی تا آتیشی بیاد
مام با گردنی کج ساناز رو برداشیتم و راهی شدیم
تا امروز صبح که برای بازرسی صباح‌ پا گذاشتیم بر ایوان خانه
و چشمم افتاد به غنچه‌های تازه لب باز کرده‌ی ساناز آتشین
گلدان زیری

این مانند این بود که صبح چشم باز کنی و رادیو روشن و مستقیم زده باشه کانال، کبریا
از عرش ندا آمد که ای بنده‌ی من، وقتی خودت بدونی دقیقن به چه نیاز داری
هستی من به سادگی می‌تونه اون رو در اختیارت قرار بده
وقتی خودت هم نمی‌دونی، چرا فکر می‌کنی هستی باید بدونه دخترم؟
 به این می‌گن قصد ساحری
اصلن به قصد جایگزینی گلدان‌ها تلف شده‌ی زستون ماشین متوقف شد و من وارد محوطه‌ی سبز باغبان باشی شدم
و با این‌که خود باغبان مطوئن بود که برای ساناز سرخ باید یک‌ماهی صبر کنم
و من با لنگی انداخته خرید کردم
باید یک‌ماه بعد شاهد ساناز مورد علاقه می‌بودم
دمت گرم کائنات، هستی، روح هر اسمی که برازنده‌ی شماست
مشکل من اینه که شاید خودم هم هیچ‌گاه به درستی نفهمیدم که چه چیز ناز واقعی زندگی‌مه؟