۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۳, شنبه

باغبان خوشبخت


خوشبخت كسي كه،
با عطر رز و امين الدوله بيدار مي‌شه
و با محبوبه‌ي شب‌ها، به خوابي خوش دل می‌ده
خوشبختی من در گلدان‌های کوچک، پیرامونم گسترده است
و من باغبان این همه قشنگ، این همه خدای‌گونگی 
چه همه خوشبختم
صبح به خیر 
سلام به هر لحظه‌ی زندگی که تا هنگامی داریم‌ش قدر دانش نیستیم
فکر کن
فرض که راست باشه، خداوند ما را تجسم و بعد اراده و به همه‌اش گفته باش
فرض کن، لحظه‌ی خلقت سرنوشت بشری از ا آدم تا ی پیری و سپس مرگ ما را دید و بهش گفت باش و ما شدیم
با این حساب تا مرگ ما در تجسم خالق ثبت است
و باز فرض کن که اگر من و تو در زمان تجسم او مرگ را هم لمس کردیم
پس ما در حقیقت مردگانی هستیم که در طبیعت نفس می‌کشیم
اگر بنا باشه به مرگ فکر کنیم و با زمان خالق برابر بشیم
که چه بسا نه تنها ما که حتا زمین هم در اینک او نابود شده باشه
ما داریم هم اینک قاچاقی نقس می‌کشیم
و باز فرض کن در اندیشه‌ی او ما از مرگ هم گذشته و در بعدی دیگر ادامه‌ی حیات می‌دیم
کدوم یک از این تصاویر حقایق من و تواست؟

بی نفس تنگی



تا وقتی همسایه‌ها ساکت و کسی قصد بازسازی نداره

سکوت بی‌ارزش می‌شه، زیرا همیشگی هست
اما خدا نیاره اون روزی که یکی در اطراف قصد تخریب یا ... هر چی کنه
اون‌موقع است که سکوت تازه معنا و ارزش پیدا می‌:نه
یعنی همین‌طوری که دلیلی برای سپاس‌گزاری نمی‌بینیم
ولی بعد از هر بازسازی محلی، سکوت هویت و رسمیت پیدا می‌کنه
یعنی هنگامی که دربه در یک اتاقی که درش فقط یک دقیقه، کسی پتکی نکوبه
می‌مونه به دندان درد
همین‌طوری قدردان سکوت جسمی و سلامت نیستیم
کافیه یک دندان درد بی‌گه خفت‌مون کنه
اون‌موقع در حسرت همین لحظات خوشیم
واگر بنا باشه زندگی را بر مبنای نداشته‌ها تعریف کنیم
همیشه در نداشته‌ها ماندگاریم
و اگر بری به سمت شکرگزاری و قدردانی، مسیر ما هم با شگفتی هم جهت می‌شه
کاری که معمولا اکثرن درش ناتوانیم
مال اینه که رو داریم و توقع بی‌جا
به هر نفسی که می‌کشیم نمی‌اندیشیم، نگاهش نمی‌کنیم و هست 
چون همیشه بوده
زنده‌ایم چون همیشه و تا یادمان هست بودیم
من‌که این‌طورم از تو خبر ندارم
حسی در من می‌که:
من همیشه بودم و اگر من نبوده باشم، پس جهان کجا بوده؟
اما
هر بار که معمولا هر شب این‌طور می‌شه
وقتی به دلیل سینوزیت حاد ارثیه‌ی از بچگی تا حال، در به در قطره‌ی بینی می‌شم
یا خوابم آشفته و می‌دره
فهم می‌کنم هنوز دوست دارم نفس بکشم، بخندم، شاد باشم و زندگی کنم
خب ایی چه دردیه که بی نفس تنگه نمی‌تونیم قدرش رو بدونیم؟



حقوق شهروندی



از صبح چندبار این صفحه گشوده و بسته شد
از صبح هی خواستم بنویسم، عجب روز خوبی
چه هوایی
یا از همین دست شکرانه‌ها
اما دستم به نوشتن نمی‌رسه
حس می‌کنم در این‌جا هم کسی من را می‌پاد
اگر بنا به پاییدن بود ، کتابت می‌کردم و خفتم به دست ارشاد می‌رسید
ما خودمون مشکل داریم. ما مردم ایران که نه می‌دونیم حقوق شهروندی چیه
نه حقوق بشر
عاشق استراق سمع و فضولی
بعد می‌اندازیم گردن نظام و اسمش می‌شه، فرار مغزها
ما از خودمون فراری شدیم
اگر فقط می‌نوشتم و بسیار خواننده داشتم
دل خوش می‌شدم به قلمی زرین
نه قلم زرین و نه شوری به دل مانده
می‌فهمم این برگ برگ شدن‌ها از پی یافتن دردسراست و بس
بگرد نادیده که من حسابم اول با خودم بعد با خدا پاک است

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

محصول جانبی مادری

 


عامل تمامی دردها درون ماست
کشفیات اخیر
پی بردم این چند روز نه تنها یکی یا تنی چند ناشناس زدن و حالم را با یاوه گویی گرفتند
بماند
ته مکاشفه در همین نقاشی خودش را پنهان داشته بود
پریا و دلتنگی‌های مادرانه‌ی یک زن
هنگامی سر برون می‌آره که می‌بینی دخت کوچیک خونه، وسط نقاشی نشسته
بغضی عظیم که در درون پنهان شده
بغضی که خیلی حتم ندارم محصول خودم و دلتنگی‌های مادرانه بود؟
یا محصول جانبی تلقینات گروهی و فرهنگی که از بچگی از ما چیزی را ساختند که نیستیم
بچه‌ای که می‌ذاره می‌ره، دلتنگی داره؟
اونی که تو رو نخواد و خودش را ببینه، دوری داره؟
اونی که هر چه کردی ندید و رفت و طلبکار ماند تا ابد، دلتنگی داره؟
چی این مادری‌های ما قابل دلتنگی‌ست جز حسرت
حسرت نکرده‌ها و ندیده‌ها و نداشته‌ها و ..... هرچه برای اولاد خواستیم 
و از خودمون دریغ کردیم
حتا اگر یک روز از عمر باقی باشه و این رو فهم کنیم 
بهتره تا ابد زنده باشیم و بر س بکوبیم که
دل‌مون برای بچه‌ای تنگ شده که داره زندگی خودش رو می‌کنه
پس تو هم زندگی خودت را بکن