۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۰, شنبه

در ریم که صاحبش اومد


ایمیلی به دستم که نه به رایانه‌ی یارانه‌ام رسیده 
خط نویس که نه تایپ شده توسط یکی از خوانندگان ناشناس گندم
که چرا فیس می‌آی؟ این چه وضع‌شه؟ از دماغ فیل افتادی؟ از همین جملات گوهر بار
من که هیچی
شما چه طور؟
شما بگو در خونه‌ی من باز
باید هر کی رسید سنگی درش بندازه
سوت بزنه یا زنگ و در بره؟
حتا در بچگی هم جرات نداشتم زنگ هیچ خونه‌ای بزنم و در برم
یعنی دروغ چرا
پا نداد که بفهمم این‌کاره‌ام یا نه؟
تا روزی که از دست خانم والده فرار نکرده بودم به خونه‌ی بخت
ما حتا یک‌بار هم به تنهایی رنگ خیابان‌ها را ندیده بودیم
چه بسا من هم یکی از همون اراذل بودم و شاید هم نه؟
یادمه در راهنمایی با پسرهای مدرسه حال دخترها رو می‌گرفتیم
یادم هست از دیوار راست بالا می‌رفتم
اما
یادم نمی‌آد جرات حرف زدن مثل آدم را داشته بوده باشم
هر چه می‌کردم یواشکی بود و دور از چشم احل منزل که در آرزوی اولاد پسر می‌سوختند
نتیجه این شد که ما شدیم آقا داداش خونه و پسره هم شد آبجی داداش
با این حساب‌ها هیچ بعید نیست اگر راه می‌داد من هم زنگی می‌زدم و فرار می‌کردم
وای بچگی
چه کارها که نذاشتند با تو کنیم و شد
عقده برای روزگاران امروز
زنگ که نزدیم، اما زنگ رو بلد بودیم از جا بکنیم تا دست کسی به زنگ ما نرسد


دبه‌ی دوغ

یه روزهايي چشم كه باز مي‌کني، انگار شب پيش يك كاميون از روت رد شده؟
آره؟
همون
امروز اين‌طوري بيدار شدم
هنوز هم له و په هستم
نه‌كه ديشب كوه كندم و يادم نيست؟
حدي چي مي‌شه كه اين‌طور مي‌شه
اين ديگه چراغ سبز و قرمز هستي نيست كه بگيم: امروز مال ماست يا نه
يه جور خستگي كه وقتي شب مي‌خوابيدي نه خودش بود و نه دليلي براي بودن صبح
قديم‌ها
يعني وقتي هنوز به بيسكويت مي‌گفتم: بيتكويت
تو خواب راه مي‌رفتم
در اين حد كا مدتي خانم والده شب در اتاقم مي‌خوابيد
نه‌كه برم و از بالكني بيافتم پايين
از بخت بلند ديگه كسي در اين خونه نيست تا آمارمون رو بگيره كه
آيا شب‌ها راه مي‌افتم؟
كوه مي‌كنم؟
يخ حوض مي‌شكونم؟
يا يه بار رخت مي‌شورم؟
اينم از دردهاي تنهايي
حالا شما بگيد،
 گاهي مثل من خسته بيدار مي‌شيد يا فقط اين همه از دردهاي نوظهور زندگي منه؟



۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۹, جمعه

فحش نده، بلدم




اذهان بشری لاکردار می‌مونه به آمیب تک یاخته‌ای
روی هر چی متمرکز بشه، از همون راه به نتیجه و جواب می‌رسه
نه بیشتر
و هر کی از ما می‌تونه در اوج معلومات و آگاهی هنوز اندر خم یک کوچه باشیم
زیرا،‌با تمام قوا در یک مسیر به پیش رفتیم
و اگر پا بده احادیثی نو و مسیرهای تازه در همه‌اش به نتیجه‌ای شایان می‌رسیم
متاسفانه طی عمر و تحت شرایط بدل به بلوک‌های سلبی شدیم که حتا از خود نیز بیگانه‌اییم
از این‌جاش بگم
از قدیم، به چه دلیل که خودم نمی‌دونم. اما عقلم می‌گه لابد واکنش‌هایی نسبت به این موضوع از
اهل بیت خانواده دیده باشم
همیشه نسبت به « سرد مزاجی » واکنشی تند و متعصبانه داشتم
بی‌اون‌که حتا بدونم معنی واقعی‌ش چیه و چه کاربردهایی داره؟
می‌موند به فحش خواهر و مادر و بستگان
وقتی حکیم محترم متهمم می‌کرد به سردی مزاج، سودایی
به زور خودم رو نگه داشتم، یه چی بهش نگم
که ، خودتی

بعد با ورود به گوگل و طب آیرودا درک تازه‌ای از طبع سرد یا گرم و حتا سودایی
پیدا کردم که نه فحش بود و هیچ ربطی هم به زنانگی یا مردانگی کسی هم نداشت
در مورد من برجسته ترین خصوصیات، عصبی و کم‌تاب ، کم خواب، لاغر  و بدو بدو.  برو،  برو و.... 
شکرکه این روحیه‌ی کمین کننده‌ی شکارچی از ازل با من بوده
که مدام تو کار خودم بذارم و گیر سه پیچ و اینا
بریم پس بعد فکم درد گرفت 

شاخه نبات



وقتی پست غروب جمعه رو می‌نوشتم، یه چندباری سوتی‌های تازه داشتم
بگی، نگی
داستان عشق و خراباتی و ... اینا 

اما هنگامی که مچ خودم رو گرفتم با آمار عجیب و شاخداری مواجه شدم که امکان نداره
مگر همین داستان‌های اخیر و فحش خواهر و مادر
بارها به این فکر فرو رفتم که:
حب
حالا
اگه یکی هم بود باهاش یه قهوه‌ای می‌خوردیم؛ چی؟
یا
خب حالا، اگه یکی بود باهاش یه فیلمی می‌دیدم و این شام خوشمزه رو با هم می‌خوردیم چی؟
یا وقت فیلم دیدن با فلان صحنه گفتن: آخیش. چنی خوب بود و
آمدن اون‌های به محدوده‌ی ذهنم که سال هاست حوصله یادآوردن‌شون رو ندارم
یا ... حالا هرچی
بازگشت رفتاری غریب که سال‌هاست تلاق دادم
منو به فکر واداشت


یادش بخیر حضرت پدر که تا بود همه‌ی قوانین خانه‌ی ما جور دیگه بود
با رفتن‌ش یک به یک از قلم چنان افتاد که ما اصولا اسمش رو گذاشتیم
یادش بخیر، پدر توت فرنگی و هندوانه رو بی نبات سائیده میل نمی‌کرد
طالبی با خاکه قند و ... سایر داستان‌های خانواده‌های قدیمی
مانند سنت دیرینه‌ی ولایت ما، پیاله‌ی سکنجبین خیار 
در عصر داغ تابستان
همیشه خوردنی‌های سرد، با نوعی گرمی به تعادل رسیده و مصرف می‌شد
بی‌خود نبود قدیمی‌ها تا دم مرگ هرکول بودن و تجدید فراش می‌کردن
هم قوت و خوراک‌شون خوب بود هم همه چیز رو حساب و کتاب بود
کسی دل‌خوش علم و شیمی و لابراتوار  ننشسته بود
خوردیم به زندگی امروزی و هراس 
 قند بالا و چاقی و اینه پایین و اونه بال .... افتادیم به روغن سوزی
و وای که اگر من ده ساله‌ی گذشته رو به‌خاطر نبود یک کاسه خاکه قند کنار میوه‌ها 
 از کف داده باشم
چه کنم
نگو این‌که حوصله هیچی ندارم از درد سوزاندن واشر سر سیلندر در ایام نیک جوانی بوده
مگه می‌شه آدم عاشق نباشه؟
نخند
موضوع از این مهمتر هم هست؟
حالا اگه همگی به این بدبختی دچار شده باشیم و
 اسمش شده باشه، سردی مزاج و رفتن به استقبال میان سالی و پیری چی؟
ای کجایی شیخ خوان که همیشه می‌گفت:
پیری یعنی پذیرش عادت‌ها و مرگ





تور، بازگشت به خویشتن



سی همین تا امروز کاسب نشدم
زیرا دائم منتظر این موقع بودم

که بناست یه کشفی بکنم و جیب و اسمم برای ابد بارور  بشه
فردا جخت می‌پرم چلک و می‌دم حسابی آب و جارو کنن و آگهی می‌دم


 اردوی ده روزه‌ی جنگل، در بهترین نقاط مازندران 
 بازسازی و نوسازی، با تضمین و سرگرمی و
 اینترنت پر سرعت
غضنفر می‌بریم، ریچارد گیر برمی‌گردونیم
ربابه خاتون می‌بریم، نیکل کید من برمی‌گردونیم

تو واقعا فکر می‌کنی آدم خوشگل هر لحظه داره به زیبایی‌ش فکر می‌کنه؟
نه به خدا
هر دقه داره دق می‌کنه که
 من به این ماهی، چرا خوشحال نیستم؟
په به چه درد می‌خورد خوشگلی!!
اما تو جای الان من باش
حالت خوب باشه،   گویی خوده آنجلینا جولی  

یه دوستی داشتم، از قدیمی‌ها و نویسنده‌ای  معروف. 
 خودت هم بکشی هم نمی‌گم اسم‌ش چیه؟
  می‌گفت:
- اگر سه ماه در زندگی‌م عشق نباشه، نه می‌تونم یک کلمه بنویسم
نه دیگه نفس‌م می‌اد بالا
 متحیر با خودم می‌گفتم: مرسی اعتماد به نفس
 تا حالا که عمر خوب و با عزتی هم از خدا گرفته و چیزی نگدشت لاکردار به‌من که از دختر کوچیکش کلی کوچیکتر بودم یه روز گفت:
تو نیمه‌ی گم شده منی که بعد از بیست سال به دنیا اومده
البته این یست سال هم از خجالتش می گفت، غلط نکنم چهل پنجاه سالی از من بزرگتر باشه
 منم معطل‌ش نکردم
یه کاری کردم  از همون وقت رفت به کما

جمعه‌ی نیم تلخ



تاوقتی عادت و رسم بر این بود که جمعه‌ها به انتظار تلخی جمعه باشیم تا با قهوه‌ای تلخ‌تر قورتش بدیم
با تغییر و چرخش و رفتن به سمت دود عود، رنگ و ریتم و حتا 
پختن شیرینی تلخی زدایی کردیم و کردیم و کردیم که همه‌اش شد عادت
دوباره به این نقطه می‌رسی که عصر جمعه زیر زبونت تلخ می‌آد
دورغ چرا بابام جان؟
این سال 1393 از اول‌ش همه اش بیمار بودم
گو این‌که سعی کردم هر شری رو به خیر تعبیر کنم
باز بیماری ، بیماری‌ست
تقریبا تمام سال جدید درگیر دکتر و درمون بودم
به آخری تعبیر خوش دادم بل‌که چرخه اش متوقف بشه
ماه گذشته که خاک رفت توی چشمم و کار دستم داد، گفتم: تف به این داستان
حالا که موجب شد با داستان گردنبند مروارید و این‌ها مواجه و بعد برم سراغ رده‌های طب آیرو ودا و
شناخت طبع خودم
وقتی فهمیدم ماشینی که باید بنزین سوپر می‌خورد با گازوئیل راه می‌بردم
و مبارزه‌ی جدید علیه مرواردی خانم و از همه محمتر سیگار روزی دو پاکت که به ناگه از چشمم افتاد
همه رو مجبورم خیر بخوانم
نکنم چه کنم؟
بشینم ماتم بگیرم که چرا: کذا کذا ؟
نه به‌جان خودم 
وقتی تلخی این عصر رو مزه مزه کردم، یادم افتاد
عاشقی هم به شکل جمعه تغییر دادم
گرنه هیچ پیدا نیست اگر دخالت‌های خودم نبود
اکنون هنوز تنها بودم یا هم‌چو قدیم دلی پر شیدایی داشتم؟
خب دیگه، عشق در وجود بشر متولد می‌شه و ما انتخاب می‌کنیم کجا خرجش کنیم؟
زمانی، در دلداگی‌های مجنونی
یا، به گل‌های بالکنی
حتا به کوه‌های، طبرستان
یا امروز که به شانتال
پس این هنوز هست، فقط شلنگ‌ش رو جابه‌جا کردم
خوش به‌حال من که یاد گرفتم، چه‌طور بی‌عشق زندگی کنم
ده سال پیش تصورش هم برام با مرگ تفاوتی نداشت
 می دونی چیه دوست من؟
عشق به سن و سال یا شکل و قواره، حتا پای پیاده کاری نداره
عشق قدیم‌هامون با مزه‌ی هورمون بود
عشق این زمان، با یگانگی بی‌همتا خواهد بود
فقط آدم باید شانس تجربه‌اش را پیدا کنه
یا به ورودش اه نگه
این اه ها رو جامعه به ما تزریق کرده
جدول سن و جایگاه، خط قرمزهای پیشی نیان ماست که با رخت سپید عروس می‌اومدن و با کفن می‌رفتن
تو چه‌طور می‌تونی احساس‌ی رو کنترل کنی که با میل و اراده‌ی تو نیامده؟
عشق با همه‌ی هیکلش می‌اد
نا با سر
با پا


روحانی جان جان



اول بگم:
روحانی موتشکریم
همین‌طور برای خنده
چرا که نه؟ عادت کردیم ندیده گرفته بشیم؟ یکی داره یه نخود می‌بینه
خیلی خوبه! الهی شکر
بی‌دلیل هم نیست
از صبح بدون فیلتر شکن میام و پست‌ها رو می‌نویسم
هنوز نمی‌شه صفحه اصلی رو بدونی  vpn باز کرد. لیکن چرا که نه؟
دستش درد نکنه
زیرا باور دارم دلش می‌خواد دوست داشتنی و سمت منجی مرد را داشته باشه
لیک این مملکت از عصر هخامنش‌یان تا کنون بی‌دخالت روحانی‌ت اداره نشده است
به امید روزگاران بهتر که اون‌هم زمان می‌خواد
من نمی‌پسندم، کشورم سوریه بشه
این خاک حتا تاب انقلاب دیگه هم نداره
تازه
با این مردم بی‌فرهنگ که تا کیش به کیشمیش می‌خوره، می‌افتن به ویرانی و غارت
خلاصه که به امید روزگان بهتر،‌برای ما هم نشد باکی نیست
بماند برای نسلهای بعد

چرخش ناگهانی




تغییرات ناگهانی در عادات موجب جابه‌جایی شدید کانون ادراک می‌شه
بهش می‌گن: خلاف عادت
این‌که یک‌باره همه نظم زندگی‌م بهم ریخته و از ترس آب مروارید و جراحی به ناگه قید سیگار را زدم
یک‌باره کل عادات غذاییم دگرگونه شد
عادات خواب و بیداریم در هم شکست
و این‌که چند روزه حیرونم و حتا دست و ذهنم به هیچ کاری نمی‌چسبه
گیج می‌زنم و حس بیماری دارم
همه و همه می‌تونه از باب همین چرخش ناگهانی کانون ادراک باشه
و این یعنی کاش الان چلک بودم
انرژی‌های طبیعت بیشتر با این عوالم سازگاره تا وسط پایتخت
ولی
نه
به جان مادرم نمی‌خوام دوباره رو هوا راه برم وتوهم صید کنم
می‌خوام زمین رو حس کنم ومثل همه وقت رفتن برم
شاید بهتره دوباره فرت و فرت سیگار بکشم
خلاف طبع‌م غذا بخورم و .... بل‌که این رویاهای نوظهور از سرم دست بردارند
مانند جماعت پرواز مالزی که هم‌چنان در رویا ها هستند و دست از سرم برنمی‌دارند
این همه نقاط کور ناخودآگاهی‌ست که باید کشف کنم




یه چی دیگه
چه خوبه وقتی خصوصی می‌نویسم و مجبور به خودسانسوری نیستم


بازگشت به گذشته



چند شبه پیرزنی به خوابم می‌آد و از ترس، بیدار می‌شم

حالا این‌که چیه یک پیر زن می‌تونه آدم رو به وحشت بندازه بماند
قدیم‌تر ها هم در رویا با زنی رفت و آمد داشتم از خودم پیر تر
موهای شقیقه‌اش سپید و بی آرایش و ... تا بالاخره روزی پی بردم که
ایشان کسی نیست جز خود  بی بزک و صافکاری رنگم
به قول این‌وری‌ها
دیگری خودم بود که در رویا چیز یادم می‌داد
اما این یکی خیلی خیلی پیر تر از آونی‌ست که
 نه دیگری من باشه و نه دیگری هیچ کس و کارم
زنی بسیار پیر و فرتوت، لاغر و نحیف، با موهایی بلند
صبح که هنوز خواب و بیدار منتظر جوش آمدن کتری بودم، با خودم فکر می‌کردم
کی رو می‌شناسم که با این سن و سال این همه مو داشته باشه؟
کدوم زنی‌ست که حوصله این همه مو داشته باشه!
از عصر بی‌بی‌جهان کسی رو در ذهنم ندارم که جز بی‌بی موهایی بلند داشته باشه
و البته نه به این بلندی




رفتم  که دست و صورتم رو بشورم در آینه چشمم افتاد به موهای خودم
شاید بلندترین موی زنی به سن و سال من باشه که دیدم و می‌شناسم
موهایی مجعد  و تا پایین کمر
از اون به بعد چشمم سیاهی رفت و نشستم روی زمین
دوباره تصویر را مرور کردم
نه انگار واقعا خود منه
ولی خیلی خیلی پیر تر
یعنی چی؟
سوژه است برای داستانی تازه؟
یعنی باید بنویسم؟
پیر زنی که از آینده به گذشته‌اش سرک می‌کشه؟
یعنی واقعا با این همه درد و مرض بناست اون‌همه زنده باشم و عمر کنم؟
نه که راست راستی بناست ته ماجرا مرگ رو دور بزنم؟
من‌که دست از شمن بازی برداشتم
نه که منظورش اینه برگردم به ماجرا؟
یا چی؟

چای آماده ودر لیوان نشست و به اتاق بازگشتم
چای را مزه مزه می‌خوردم و پشت پلک بسته‌ام سعی در مرور تصاویر اخیر یا همین شب پیش داشتم
یه چی بگو حدود نود یا حتا صد سال یا بیشتر داره
درسته اجداد من به جز حضرت پدر همگی بالای صد سال عمر کردن
یعنی بین این همه زاد و رود سهمیه عمر نوح به ژن من رسیده؟
یا شاید هم نه
شاید از جهانی موازی یا چمی‌دونم انقدر جهانم از عجایب مالامال است که برای همه‌اش توجیحی دارم
مانند پرواز مالزی که نه پیدا شد و نه در ذهنم گم گشته ماند
وجودم گر گرفته برای داستان زنی که از آینده به گذشته سرک می‌کشه که چی بگه؟
چیزی رو تغییر بده؟
...... وای خدایا این ذهن وراج را از من بگیر که دارم با این سوژه‌ی جدید خل می‌شم
نمی‌دونم حتما چیزی از من می‌خواد
باید کاری بکنم؟
بالاخره این تفاوت جهان من تا باقی‌ست
که من هم روز و روی دوپا زیستمی‌کنم
و هم شب و در رویا دنبال ماجراجویی می‌دوم



۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۸, پنجشنبه

حکیم مومن



تا به یه دکتر می‌گی: سیگار می‌کشم
زود چشماش تنگ می‌شه و ذهنش می‌ره اون‌جا که نباید بره
دیروز رفتم خدمت حکیم محله، عقب افتاده که نیستم، اما طبیعت رو بیشتر از شیمی باور دارم
همین‌طوری هم ازش پاسخ می‌گیرم
وقتی من عاشق و خادم طبیعتم، تو باورت می‌شه منو ندید بگیره؟
بیست و چند ساله بودم که اطبا فرمودند سنگ کلیه دارم و اوضاع وخیم و باید برم برای سنگ شکن و بیمارستان و ...
یه حکیم مومن تبریزی داریم این‌جا که همین چند قدم بالاتر از خونه‌ی ماست
اون‌موقع خیلی شهرت نداشت، اما من طبیعت زاده دل به او دادم
نبض‌م رو گرفت و یک کیسه از انواع عرقیات و دم کردنی‌ها به دستم داد و راهی خونه شدم
دیگه کسی از سنگ خبری نداشت و مام غافل شدیم از این‌:ه به هر مناسبت سر بریم پیش حکیم
دیروز در سرکشی‌ها به طب سنتی از طریق گوگل
افتادم یاد حکیم و به ایکی ثانیه خدمت ایشان بودم
البته نه به همین سادگی، بیمار پیش از من فرمانده‌ی کوفت و درد اون‌جا بود
خلاصه که نوبت به ما رسید و نبض‌رفت در دستان حکیم
دوباره دو کیسه بارمون کرد و برگشتیم خونه
البته که فرمود درناحیه‌ی سر کاری از ایشان ساخته نیست که به پیشگیری از آب مزوارید راه بده
اما ایشان معتقد است، تمام بیماری‌ها از باب تغیه‌ی غلط ماست
خلاصه که کلی هم خط و نشان که دفعه دیگه می‌آی باید سیگار را ترک کرده باشی
یه جور می‌گن، ترک
که خودت شک می‌کنی نه که منقلی بودی تا حالا؟
حالا
کلی تا شب باید این رو با اون قاطی و معجون می‌ساختم برای مصارف بعدی
و هی طبق دستور نوشیدیم و حب انداختیم بالا تا وقت خواب
نمی‌دونم آخرین باری که ساعت 10 از خواب بیدار شدم کی بوده؟
وقتی چشمم به ساعت افتاد
دود از سرمان بالا رفت
نه که ایی طبیب منو با یه آدم معتاد و همه چی تمام اشتب گرفته باشه؟
ایی چی بود که هنوز چشمام باز نمی‌شه
یه چی بین خواب و بیدار
فقط با چند قلم از طبیعت پاک خدا
شنبه باید برم بگم، حکیم من که برای ترک اعتیاد نیومدم
با این دوا درمونت که از کل زندگی باز می‌مونم
پس کی برم توی کارگاه؟
چون همین الان هم به زور چشمم باز و دارم یه چی می‌نویسم
و به گمانم باید برگردم به اتاق خواب
خدا خودش امروز رو به خیر و خوشی به سر کنه

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

to be or not to be


زندگی بی دلیل و انگیزه مفهوم خودش رو از دست می‌ده
در واقع باید بدونیم چرا باید کاری انجام بشه، یا نه

سال 1388 که به خیر و خوشی اولین سکته‌ی زندگی را تجربه کردم؛ دکتر عزیز فرمود
نه تنها لب به سیگار نزنم، که حتا از کنارش هم رد نشم، که یک رگ قلبم به کل بسته و باید آنژیو کنم
به‌قدری درگیر مشکل پریا بودم که ترجیح داده
یک روز قلب بایسته و از اون همه خستگی و درماندگی نجات پیدا کنم
خب در آن زمان این بهترین راه حل به نظر ذهنم می‌رسید
بعد هم که ازش گذشت و رفت تا مورد چشم اخیر
روز دوشنبه که برای چک رفتم پیش دکتر چشم و داستان عفونت اخیر
و همان دکتر نازنین از کودکی، داستان من چرخی عجیب خورد
همین‌طور که داشت چشمم رو معاینه می‌کرد از پشت دستگاه عهد پهلوی پرسید:
سیگار می‌کشی؟
- اوه ه ه تا دلت بخواد
- پس خبر این‌که روی چشمت لایه‌ای نازک ایجاد شده و می‌ری به سلامتی برای آب مروارید و حتا شاید کوری
من که با ناباوری خنده خنده به حرف‌های او گوش می‌دادم، منتظر دستور بعدی بودم که حالا چه‌طور باید از پس این بربیاییم؟
که فرمودند:
آب مروارید تنها راهش جراحی‌ست. اون هم در وضع فعلی تو
اما 
یک جعبه از زیر میز کشید بیرون و بروشوری به دستم داد که:
این تنها دوای درد تو است.  قطره‌ای که هیچ‌کجا جز کشورهای چشم بادومی فعلن نیست ، اگر کسی رو داری بگو برات بفرستن
بعد هم یکی دو برگ مقاله به دستم داد که چه‌طور سیگار می‌تونه عامل کوری باشه


من خوش خوشه و خنده خنده برگشتم خونه و نشستم پای گوگل
راس راستی هیچ راه درمانی به جز جراحی نداشت
قطره مزبور رو سرچ کردم که اونم صاف رفت و رسید به ژاپن و از قرار هیچ کجای دیگری خبری از این قطره نیست
به قید دو فوریت چندتا تلفن زدم و راهی شدم در جستجوی داره
به هرکی که می‌شناختم دستی در عوالم دارو داره یک پرینت از بروشور مزبور دادم
اما معجزه کجا بود؟



آدم باید خودش عاقل باشه





اون‌جا که
چشم و آب مروارید و کوری دیگه مرگ نیست که شونه بندازم بالا و بگم گور بابا درک، فوقش می‌میرم
این خیلی تفاوت داره
یعنی ادامه‌ی راه با بدبختی و اسیری
یعنی برای منی که همه کارم با چشم و دستام انجام می‌شه، حکم زندان انفرادی
و این چنین شد که امروز پاکت سیگار دیروز رو که نگاه کردم، هنوز هفت هشت تایی داره
منی که روزی دو پاکت سیگار می‌کشیدم
به ناگه چنان ترسیدم که از دوشنبه تا حالا فقط چند نخ کشیدم اونم به توصیه دکتر
بیرون از خونه
در ایوان
بدبختی و اسارت
همین بس که سیگار از زندگیم پاک بشه
این دیگه مرگ نیست و آدم باید خودش عاقل باشه
منی که هیچ کس رو ندارم حتا بعد از سکته آب به دستم بده
چه غلط‌ها به آب مروارید و کوری
اگه ننویسم و نکشم چه غلطی بکنم؟
دوباره برمی‌گردیم به داستان‌های خودکشی بعد از تصادف


۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۵, دوشنبه

آریای‌های بیمار



خانمی من هم به سر رسید، به خیر و خوشی و سلامتی
یعنی از حد گذشت و شورش درآمد
گندم چه کاره حسنه که در یک روز 180 ورودی داشته باشه؟
هیچ خبری نیست الا کرم 
تا دلت بخواد این دنیا موجود مریض داره
و من خاضر نیستم به هیچ قیمت حتا یک اپسیلون انرژی خرج آدم بی‌مرام و مجنون کنم
آدم باید خودش عاقل باشه
اون‌که کتاب بود و می‌شد مایه‌ی شهرت و پول باشه، با رسیدن بوی انواع دردسر
سوزاندم و ریختم دور
این‌که وبلاگ نویسی‌ست 
درد ما ملت ایرانی همینه
جایی که نباید باشیم،‌هستیم و جایی که باید باشیم
غاییب می‌شیم
معطل‌یم یه زن تنها گیر بیاریم و تا می‌شه، آزارش بدیم
و من نیستم چنان بیدی که با این بادها بلرزم
چون برام مهم نیست چند نفر این صفحه را باز می‌کنند
مهم اینه که خودم بدونم جایی هست که درش می‌نویسم و غم‌باد نمی‌گیرم
و باز شکر به روح شیخ خوان این آزادی یک‌باره رها کردن و رفتن رو یادم داد

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۴, یکشنبه

باغ چند هکتاری


خدایا شکر که مجالی شد، تا صبح امروز هم ببینم
صبحی پر از عطر گل‌های باغ
چه‌کار داری در تعاریف باغ به چی باغچه به چی گفته می‌شه
برای من در این مرکز پایتخت، این ایوان هم باغی‌ست به وسعت
بچگی
یعنی بچه که بودیم، درخت‌ها همه عظیم و خیابان‌ها عریض و طویل بودند
بزرگ که شدیم اون‌ها آب رفتند و ما کش اومدیم
و من‌که هنوز گلی وار زندگی می‌کنم
ایوان به باغ متصل و جهانم گلبارن می‌شه
مهم نیست تو کجا زندگی می‌کنی
مهم اینه چه‌طور زندگی رو به خودت، قند یا زهر مار کنی
یعنی هیچ کس در هیچ کجای عالم نمی‌تونه حال ما رو به یا بد کنه
الا خود آدم
من خودم رو بکشم، چی به تو بگم تا حالت رو بکنه در پیت؟
چیزی مگر نقطه ضعف‌های تو نیست
و کافی‌ست با خودمون رو راست باشیم، قصور و کوتاهی ها را به عهده بگیریم
بعد می‌بینی تو با وسواس بیشتر حتا فکر می‌کنی
عمل باشد برای زندگیت که متحول می‌شه
با هر اندیشه‌ی ما
به نظرم اگر زندگی ما بده، باورمون از زندگی بد بوده
وا دادیم، دست شستیم، یا به انتظار معجزه ماندیم
یا در انتظار عزرائیل
که اونم به حول قوه‌ی الهی فعلا سرش شلوغ و وقت نداره بیاد این‌ورها
اگر شادم اگر غمگین، اندیشه و باورهای من این زندگی رو راهبر است
شما هم به فکر خودت باش؛ تا کی می‌شه شاکی بیدار شد، پر استرس خوابید؟
خلاصه که دوستت دارم زندگی، با تمام زیبایی‌هایی که داری

دل برون



هزار ساله می‌دونم‌ها
نه که یادم می‌ره، به جده‌ی سادات هنوز تا آلزایمر فاصله دوری دارم
اما سی یه چی این انرژی من هی آب می‌ره
قدیم قدما، کافی‌ بود سوسک رو دیوار بپره،‌ ما بزنیم بیروم
یعنی ماشین قبلی‌م یه چی تو مایه جنازه بود، دادیم رفت
بس‌که خط تهران، شمال، تهران مهرشهر، تهران ملارد، تهران بومهن رو رفتیم و امدیم
بی‌خود و بی‌جهت
دائم « گر » بودم
نه که فشارم بره بالا
از موهبت‌های حضرت پدر
ما یک فقره کم خونی ارثی هم داریم که فشار طبیعی‌م روی هفت بال بال می‌زنه
وای به وقتی که می‌افته اون‌جا که دیگه دنیا سیاه و چشمام نمی‌بینه
گر می‌گرفتم از، عدم تحمل سقف‌ها
هر جا می‌رسیدم، ننشسته باید می‌رفتم
اما حالا یه مرضی گرفتم که باید خودم رو شصت‌تا وشگون بگیرم باهاش سینه به سینه بشم، یقه‌اش رو بگیرم
آخر می‌کشمش به فحش که:
چیه؟ نکنه تو هم شدی محمد؟ مگه منقلی هستی چسبیدی کنج خونه؟
این از اون قسم فحش‌هایی‌ست که معمولا یادم می‌ره و مثل اسم شب می‌مونه
که امروزی‌ها بهش می‌گن: پسورد
از ذهنم هم خطور کنه، کافیه به ایکی ثانیه دم در تو کوچه باشم
خلاصه 
کلی کارهای خوب انجام دادم
شانتال رو بردم سلمونی و کلی در کلینیک معرکه گرفتم و همه رو خندوندم
بعد  نون داغ بربری گرفتم  و برگشتم، باقی باغبانی و الان هم که
شکر خدا توپ داغونم نمی‌کنه
همه‌اش سی اون باغبونی اول صبح بود
سی همین چلک اون‌قده خوبم، از صبح تو کار داری برای انجام
این‌جا که در این ایوانی که دیگه خودم به زور از وسطش راه باز می‌کنم برم
مگه چنی می‌شه هر روز کله سحر باغبونی کرد؟
ذهنم رو گذاشتم ول بزنه بره شکار سوژه‌ی کار بعدی
در ضمن هفته‌ی پیش سر دخترک منشی دکتر عزیز هم  داد زده بودم
کلی ازش دل‌جویی کردم تا مطمئن شدم به کل از دلش رفت
باور کن کل هفته با خودم درگیر بودم، حتا دیروز هم تلفنی کلی براش توضیح دادم
اما تنه‌ام کج کج راه می‌رفت، تا امروز خنده‌اش رو دیدم
خدایا نخواه هیچ کس از من قد یه ارزن دل‌خور بشه
بگو آمین
اونایی هم که یحتمل الان دارن برام تقویم ورق می‌زنن هم، اگر تا حالا سعی نکردم ازشون دل‌جویی کنم
لابد لازم ندیدم
بهتره هم‌چنان ازم دل‌خور بمونند