۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۵, پنجشنبه

نیمه‌ی گمشده من




قبل از هر سوء تفاهم باید یه چیزی رو درمورد یکی از پست‌های اخیر روشن کنم
دوستانی دارم که از روز اول بناشد اون‌ها اون‌ور جوب
من این‌ور جوب
نه سی این‌که بیمار روانی باشم و به چیزی که همیشه می‌خواستم
نه گفته باشم
تا مدت‌ها بعد از تجربه‌ی تصادف و بازگشت دوباره توهم زده بودم که، 
اون‌جا یادم افتاد یه چیزی رو تجربه نکردم که اصلن برای تجربه‌اش به زمین آمده بودم
و دوباره هم فقط برای اون بود که برگشتم
خودمون رو مچاله کردیم، پوست انداختیم، کلی اشتباه کردیم و تا پای نامزدی با جم هم پیش‌ رفتیم
تا تازه شک کردیم
که بابا تو مطمئنی خودت شنیدی ؟
حالا مطمئنی این همونی‌ست که شنیدی؟
ازدواج؟
عشق؟
یا نیمه‌ی کیهانی؟
و هیچ یک البته ارزش مرگ و. بازگشت رو نداشت و مام بعد از اون
توبه کردیم که دیگه دنبال دردسر نباشیم
از بخت بلند تا هرکی در مسیرم واقع می‌شد و از من می‌شنید که:
نه آقا دنبال کسی یا چیزی جز نیمه‌ی گمشده‌ی وجودم که 
حتا در سوره یس که سوره 36 قرآن و آیه 36 همان سوره
که مجموع هر دو جفتی‌ست حیرت آور هم به آن اشاره شده
و این نازنین پسران آدم هم نرسیده و نشنیده با حیرت بر دست می‌زدند که:
چه جالب!!!
اتفاقا منم دنبال همون می‌گردم. خب من که می‌گردم تو هم که می‌گردی
پس در این نقطه هم رو پیدا کردیم
کسانی که کوچکترین شباهتی به من نداشتند 
هر چه روز و شب می‌گذشت بر آمار این نیمه‌ها چنان افزوده می‌شد که شک کردم
مبادا از ازل چهل تیکه بودم و خبر نداشتم
برای همین کلی از این تیکه تیکه ها هنوز دور و نزدیک در حاشیه‌ی زندگی‌م هستند که همان زمان دندان نیمه بودنم را از دهان‌شان کندم و به‌جای آن دوستی‌های‌شان را برگزیدم
و هم‌چنان با هم ارتباطی دورادور با هم داریم
اون‌ها یا ازدواج کردنن و یا نکردن و برخی هم که کرده و دوباره توبه کرده و پس دادن
از این رو من دوستان خوبی از عصر نیمه بازار دارم که با اون‌ها هیچ گاه وارد ارتباط عاطفی نشدیم
وای نفسم گرفت
چه شرح طویلی بود

 

این دویست سیصد نفر



چند وقت می‌خوام یه چی بگم، از وحشت تاثیر کلمه و صوت 

لال مونی گرفتم و داره آمارش افزایش پیدا می‌کنه
البته تعداد ربطی به گفتن و نگفتن من نداره
اما در ذهنم حالت تورمی پیدا کرده
با این‌که من و ذهنم نه ربطی به نفت داریم و نه اقتصاد اروپا و امریکا
تورم تورمه دیگه، کنترلش نکنی به توهم می‌رسه
از وقتی پرواز مالزی گم شد ۲۳۹ نفر
بعد کشتی کره‌ی جنوبی   302 نفر
پشتش رانش زمین در بدخشان  300 خانوار با هم زیر خاک مدفون شدند
بعد ربوده شدن ، دختران مدرسه‌ای توسط بوکوحرام که اسلام به کمر همه اونا که به اسمش جنایت می‌کنند،  بزنه و از وسط نصف‌شون کنه. 200 نفر
بعد حادثه معدن در ترکیه 301  و تازه دولت عدد صحیح رو نمی‌گه
  دیروز هم غرق کشتی بنگلادش 200 نفر.
یه نموره توجه بذاریم  روی عدد 300 تا 200  بد نیست
حالا این چه رمز و راضی‌ست که بر این اساس تعداد مشخص می‌شه
کمی ذهن من رو با خودش درگیر کرده
این چه ترتیبی‌ست؟
آدم رو یاد 3000 قربانی 11 سپتامبر می‌اندازه که واقعا انگار توسط بوش قربانی شدند برای همون چیزهایی که در مستند arrivals می‌گه
حالا نه که به دست انسان قربانی شده باشن
اما انگاری خود این دجال نکبتی دست به کار شده

 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۴, چهارشنبه

محکوم عشق

            

از زندگي‌ت راضي نيستي؟
شاكي هستي؟
هيچ‌چيز اون‌طور كه بايد پيش نمي‌ره؟
پيش نرفته؟
زندگي حالت رو مداوم گرفته؟
حس مي‌كني محكومي،  محبوسي؟
نوش جونت. نوش جونم. زیرا، خود کرده را تدبیر نیست
دیگه کار من از ایمان هم به در شد و اگر ته داستان از خودم راضی نباشم
به خودم زندگی رو بده‌کار باشم و ..... چشمم چهارتا که با این همه ایما و اشاره و نشانه هنوز درمونده‌ی چگونگی زندگی باشم
صبح با علم به این‌که تی‌وی اتاق خواب بلافاصله با یورونیوز آغاز می‌شه
هنوز صداش درنیامده کانال رو تغییر دادم
خب چیه صبح رو با اخبار گل باقالی دنیا شروع کنم؟
از بخت بلند رفت و نشست تی‌وی پرشیا و حبیب می‌خواند
محکوم عشقم، گرفتار یار
مثل پرنده، هوادار یار
و ادامه‌ی ماجرا و تو گویی من آنم که رستم بود پهلوان
و همین‌طور محکوم عغشق شنیدم و صورت شستم، چای دم کشید و تا رسیدم این‌جا
حالا پر از عشقم
چه دردی بود که صبح را با خبر مرگ و جنگ و جنایت و حتا انواع سقوط و فرود آغاز کنم؟
منی که این همه خودم رو می‌کشم که:
به خدا به پیر به پیغمبر، حاکم بر سرنوشت ما
انواع باورهای ماست



              

انرژی عشقولانه




زندگی همین‌طوری‌ها پیش می‌ره
از همون روزی که حس خوبی وجودم را گرفت و نیت به عاشقی کردیم
همین‌طور انواع رفته، نرفته، مانده، نمانده‌ی عاشقی در زندگی داشتیم
هم‌چین عین کمد مملو از لباسی که تا درش باز می‌شه، همه رو سر ریز می‌کنه بیرون
از کجای ناکجا ریخت وسط زندگی‌مون
البت که جایی نمی‌رم و پرونده‌ی تازه‌ای گشوده نمی‌شه 
اما
خوش‌به‌حال اونی که در آینده هم بتونه عشاق گذشته را در صلح و صفا و دوستی حفظ کنه
یعنی خوبی زندگی و روابط من همین بود
کسی راه به کشف و شهود نمی‌گشود و عشق در سینه حبس
جاودانه می‌شه و شاید هنوز در فرداها امید رسیدن به نتیجه در برخی دل‌ها باقی‌ست
خلاصه که همین‌طوری دارم انرژی عشقولانه می‌گیرم و پیشنهاد شرافتمندانه
اما اون‌جای کار هنوز عیب داره
این‌که، ترجیح می دم همیشه در حباب رمز و راز باقی بمونم و شاید مثل همین حالا
خاطره‌ای دور از دست رس
شاید هم اگر باب میلم بود که نه حتمن اگر باب سلیقه‌ام بودند، به مکر و سیاست نمی‌رسید و به خودم می‌آمدم و 
عاشق بودم
زیر لحاف کرباسی، چم‌دونه کسی؛ چه‌می‌کنه کسی؟
حالا این‌که اون‌ها هنوز من رو در پرده‌ی ابهامی راز آلود نگه‌داشتن هم برمی‌گرده به ذات آدم نکن بدترکن
منظور کلام
تا توجهت می‌ره و روی عشق می‌شینه، عشق از در و دیوار می‌ریزه
و هنگامی هم که این انرژی به غم و نکبت بره
چیزی برنداشت نخواهد شد، جز همان نکبت

آینده‌ی بعید



بیست و چهار پنج‌تا دفتر رویا دارم. از سال 74 که شروع به نوشتن پیاپی تمام رویاها به محض بیداری کردم
از دیروز دنبال رخ دادی که به الان مربوط می‌شه افتادم به جون تمامش
یادم نیست کی دیده بودم که برم سر همون سال
و این کافی بود برای پریشان شدن دوباره‌ام
موضوعاتی به کرات درش تکرار شده که حتا دلیل برای دیدن‌شون نبود. زیرا نه در حیطه‌ی ذهنی‌ام بوده و نه
اطلاعاتی درباره‌اش داشتم
مثل رویایی در سال 1353 که ماوقع سال 1357 و آمدن آقای خمینی تا سکونت‌ در جماران
در ذهن من، خدا بود و شاه و میهن.
یعنی اصولا درباورم جا نداشت، انقلاب و رفتن شاه و ...
همون وقت هم یکی داشت برام توضیح می‌داد که:
می‌گن قراره یه امامی بیاد ایران زندگی کنه. این باید همون امام باشه
سی همین‌م وقتی آمدو رفت جماران تا هنوز بهش کوچکترین ناسزایی نگفتم
که نمی دونستم این‌ها صرفن اطلاعاتی تاریخی‌ست
نه حقیقت ماجرا
ای خدا این خرافه رو از ما بگیر
برگردیم به دفاتر رویا و از دیشب
یکی از سوژه‌های تکراری در کل رویاها، تلوزیونی‌ست که فیلمی سه بعدی پخش می‌کنه. عده‌ای مجزوبانه زل زدن به تی‌وی و من‌که می‌رسم و می‌گم
این‌ها همه خیلی قبل اتفاق افتاده و این‌هایی که الان می‌بینید مثل نور ستاره‌هایی هستند که سال‌ها از مرگ‌شون گذشته
وقتی بناست این موضوع این همه تکرار بشه
ذهن من فقط یک داستان می‌تونه براش داشته باشه
چیزی که از صبح گرفتارم کرده
وقتی تصویر مجسم ما از سیاه‌چاله‌ی اراده‌ی خالق گذشت
آگاهی بازتابیده از این فرونشست، می‌مونه به لوح مفخوظ یا کتابی که احوال گذشته و حال و آینده‌ی ما در آن ثبت است
همان‌جایی که تا خواب‌مون می‌بره باید اول ازش خارج بشیم تا به کیهان لایتناهی برسیم
برای شاید سوخت‌گیری و یا شاید
ما هی از این جسم و این جهان در جهانی دیگر و با جسمی دیگه چشم باز می‌کنیم
و چه بسا تمام این ابعاد موازی خیلی پیشتر از هضم رابعه هم گذشته باشه و به قانون انرژی 
که نامیراست ما پیاپی در حال تکرار و تجربه‌ی زمانی باشیم
که شاید ده‌ها هزار سال پیش 
از مرگ و نابودی‌اش گذشته باشه
و چه بی‌ارزش می‌شه هر لحظه‌ی زندگی
تو دیگه نمی دونی در کدوم حقیقتی؟
و اعتبار حقیقت از دست خواهد رفت

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۳, سه‌شنبه

یا ایزد یکتا




 در ادامه‌ی آموزش‌های بی‌بی‌جهان، از باب وابستگی‌های حقیرانه به ایزد یکتا
رشد کرده بودم و در تمامی لحظات سیاه و تاریکی که از درد، به عجز و لابه می‌افتادم
خودم را چنان نزدیک به او حس می‌کردم و چنان زار دوست می‌داشتم که تو گویی
هم‌اکنون بر عرش کبریایی تکیه زده و کافی‌ست دست دراز کنم 
تا خدا، آن را پر کند
زیرا از خودم حیوونی تر و دردمند تر و ته چاه بدبختی دیده‌تر نمی‌شناختم
یادم نیست چه سالی بود که
 در چنین روزی با شادی شکولات پخش می‌کردم و احساس نیازمند توجهی عجیب و غریب از بهر فلاکتم به آقای علی بودم
امروز یاد یک از اون روزها افتادم و این‌که در اکنون امروز
می‌دونم
هر چه مقتدر تر
بی‌واسطه تر ،  به روح نزدیک‌تر
  به ننه من غریبم و اینا... نه تنها کوچکترین توجهی نمی‌کنه
که اصولن امواج من بی‌چاره‌ در طول موج‌ش نیست که بخواد بگیره
هستی   از جنس اراده و توجه خالق و فقط به اقتدار پاسخ می‌ده
شکر نمردیم و این‌ش رو فهمیدیم
که امسال‌مون با اون‌سالامون حسابی تفاوت داره
و هنوز در کوچه‌های سلسبیل درجا نمی‌زنم

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۲, دوشنبه

پروتکل‌های بشری



وقتی پسه ذهن، پروتکل بشری ثبت شده، هر تخطی از قوانین هیچ کجا هم که ثبت نشه
در ضمیر ناخودآگاه، ثبته
و ضمیر ناخودآگاه همان بخشی‌ست که اداره‌ی امور زندگی ما رو به دست گرفته
زیرا
ما از توانایی‌های خود به نام حامل روح الهی آگاه نیستیم و در توافقات گم شدیم
اوستای زندگی و تصمیمات نیستیم
در دستان باد رهگذر درماندیم
از روز اول نمی‌دونستم که این باور منه که خدایی می‌کنه
اگر بهش نیرو بدم، هر دری باز یا بسته می‌شه
سدی معنا نداره و نمی‌شه و نمی‌تونم و ..... اینا بره پی کارش
زیرا که او می‌تونه کافی‌ست بخواد
و این‌که ما عمری چشم و گوش و دهنش رو بستیم اصلن حضور نداشته باشه
ما رو بدل کرده به انسان امروز

و لحظه‌ای که تو کار رو انجام می‌دی، مثلن دزدی، خیانت، ... چمی دونم خارج از توافقات اولیه

باید منتظر عقبه اش باشی
چون در قوانین تو بد عقوبت داره و تو اون رو پذیرفتی حتا اگر در زبان نه
ما دکمه‌ی انفجارها رو می‌زنیم
وقتی به یارو می‌گم:
ببین دوست عزیز
اصلن خدا و پیغمبر رو رها کن، فقط همین بس که باید ته شب با خودت خوشحال باشی؟
باید از خودت راضی باشی؟
باید آرامش کافی برای عدم انتظار بلایای طبیعی و غیر طبیعی رو داشته باشی؟
باید با چیزی به‌نام وجدان به صلح رسیده باشی
که هنگامه‌ی بلادست و پات  رو گم نکنی، خودت رو نبازی و باور داشته باشی
نه چیزی قرار نیست بشه
چون من کاری نکردم که مستحق بلا باشم
منتظر بلا نبوده و نیستم
پس این هم آزمونی گژذراست
یعنی من که همیشه همین‌طوری از آتش ابراهیم گذشتم
با عدم باور و آرامش عمیق در رابطه‌ام با قدرتی برفراز هستی


توافق بشری




تصوری‌ست غلط که فکر کنیم، همین‌طوری اومدیم و
بناست همین‌طوری هم بریم
موضوع سر دین و ایمون و بهشت و دوزخ هم نیست
همه‌ی داستان برسر توافق‌های انسان خداست
ما از وقتی پا به زمین گذاشتیم، دایم قانونگذاشتیم، دست به دست چرخوندیم و شد توافقی کهن تا به امروز
این قوانی مدام در پی تغییر بوده، الا یه چی
قوانین بشری
از همان لحظه که باور کردیم بشر هستیم، 
در جدول پروتکل‌های بشریت جای گرفتیم
بزرگ بشیم و در خانواده باشیم، تولید مثل کنیم، رعایت حقوق هم و زوجیت و اولاد داشتن تا ارث و میراث 
وقتی فکر کردیم باید مثل همه ازدواج کنیم، یکی از همان توافقات اولیه رو برگزیدیم
  بار تمام آن‌ها را هم برداشتیم 
با هر دین و هر رنگ
آدم خوب آدم بد بودن و چهار چوبه‌های انسانی
تعریف از خیر تا شر
فقط همین‌که پذیرفتیم به حکم انسانی‌ت بدی نکنیم