۱۳۹۳ خرداد ۲, جمعه

خدا تمام بيماران رو شفا بده


يعني آدم فقط مي‌تونه بيمار باشه كه هم معتاد بشه و هم سر از رذالت دربياره

و چه مي‌شه كرد با اين دست موجودات؟
از كي اعصابم ريخت به هم كه اين كيه مثل موش كور مي‌آد و گندم رو برگ برگ مي‌كنه؟
اين همه گفتم و موهام رو دونه دونه كندم و چه و جه
كه آخر كار كشيد به خصوصي سازي وبلاگ
و چني ساده لوح من كه با دست خودم اراذل اوباش مزبور رو پيوست كردم به ليست دوستان مجاز به ورود
تا هفته‌ي پيش كه ديدم چند روزه كسي وارد صفحه نشده جز مجيد تقلبي و ما هم نوشتن‌مون كور شد
چه معني داره من بنويسم و فقط مجيد بخونه؟
مگه نامه نگاري مي‌كنم؟
سي همين چند روزي غيبت داشتم و ننوشتم تا سه شنبه
خدا مي‌دونه چني با بلاگر نامه نگاري كردم
چني خيالات خام و چه گمانه‌هاي باطل كه 
نه‌كه اين برادران وزارت فخيمه از ما بهترون با اين‌كه ما بي‌خيال كتابت شديم
بي‌خيال ما نمي‌شن و  چه بسا تا روياها هم سايه‌ام رو دنبال مي‌كنند؟
كلي اعصابم ريخت به هم تا پريشب
 در رويا ديدم بايد مجيد سلطاني از ليست ورودي‌ها حذف بشه
و نتيجه خيلي ساده برابرم بود
پاي سايه‌ي رذل از ما بهترون حذف شد
تازه فهميدم كه 
اين سهيل و كاوه و مجيد همه يكي هستند
واقعا چه‌قدر انرژي حروم مي‌كنند بابت خيالات خام و بيمارگونه
كم مونده بود كاراگاه گجت هم به ميدون بياد
حالا تهش چي؟
گيريم من كه نه جد و بن جدم رو هم فهميدي
اين‌كه تو ان‌قدر بي‌كار و بدبخت باشي كه شبانه روزي هي صفحه بازكني
چنان كه تو گويي اصلن خواب نداري و من گمانم تا نازهاي اس‌اس هم برسه و مونده بود
كاگ ب فقط 
خدا برخي موجوداتش رو نه تنها شفا بده كه  از زمين برداره 
آدمي كه عقل داشته باشه كه نمي‌ره سراغ مخدرجات
اينايي كه سر از كمپ‌هاي دوازده قدم در مي‌آرن  هم فكر مي‌كنند از اون تو آدم بيرون مي‌آيد
كما اين كه شايد تا قبل معتاد مواد مخدر بوده و آسيب رساني به خودش
بعد از كمپ،  مواد رو زمين مي ذارن و مي‌افتن به جون مردم
 و نوع ديگه تاوان بدبختي كه خود  به سر زندگي و زن و بچه‌  هوار كردن رو پس بگيرن
یه جور شهوت دیگر آزاری
به هر حال از اين همه نكبت و رذالت خسته شدم
تا وقتي اين همه بيمار هست
شما جاي من
چه مي‌كنيد؟
خدا بكشتت فيسبوك كه اين بلاياي از گور تو اومده بيرون

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۱, چهارشنبه

Chaartaar - Mara Be Khaaterat Negah Daar

   

همیشه و در هر شرایط یه موزیک خوب می‌تونه منو از وسط محله‌ی ابلیس جونه مرگ شده
بکشه بیرون
امروز این و اون یکی و بیشتر این
هم‌چین یه نوازشی بر احساسم و دست دلی به روحم کشیدن
و باز هم
 این منو تکوند 
تا بالاخره طرح اصلی کاری که بیست روزه سر پیچ اول‌ش ماتم گرفته بودم
هم‌چینی توک زبونم بود و ذهنم به سمت دیگه هولم می‌داد
انگاری یهویی خودش رو کشید بیرون
یه چوکه انرژی می‌خواست. یه حال خوب
یه بارون مشتی و تهرون عاشق کش


با دستت درد نکنه‌ی مخصوص از رفیق،‌ همشهری

شما چه‌طور؟


دلم می‌خواد سرم رو از پنجره بگیرم بیرون و با تمام قوا فریاد بزنم
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی
ولی نه این‌جا که حتا در چلک هم که کسی نیست جز تو و جنگل هم نمی‌شه
به قید دوفروریت روانه‌ی تیمارستانت می‌کنن 
اصلن مگه آدم عاقل داد می‌زنه؟
آره
وقتی نتونه حتا با خودش در گوشی حرف بزنه
وقتی هزار هزار حرف تو دلش قلمبه شده باشه
وقتی فکر کنه دیگه کار داره به دوربین‌های نظارتی در اتاق خواب هم می‌کشه
هاااااااااا
نه‌که فکر کردی منظورم .................؟ وای خدا نکشتت
منظور اینه که تو وقتی از دشمنی های موجودات دوپا هم عبور کنی، چی می‌مونه تا ازش خودت رو مواظبت کنی؟
عالم ماورا
باور کن دارم باور می‌کنم
سال 76 من نه تنها در اون حادثه زنده نموندم که،‌ هم‌چنان دارم برزخی رو تجربه می‌کنم
اندکی متمایل به دوزخ
چرا که نه؟
فکر کن
دیروز زنگ زدم برادر مسعود جوزانی که می‌شه، پسر عموی خانم والده و دکتر دندان‌های خودم
که اسد جان، مسعود کجاست؟ کارش دارم
حالا فکر کن سراغ پرزیدنت اوباما رو گرفته باشی با لحنی مشکوک می‌پرسه:
چارش داری؟ درباره نوشتن و این چیزهاست؟
می‌کم: من که دیگه چیز بخورم چیزی بنویسم، اما یه سوژه‌ی مفت باحال براش دارم
که گمونم از دهنم خارج و وارد گوش اون بشه مثل انتقال ویروسی ازش خلاص می‌شم و می‌رم پی‌کارم.
- خب بنویسش. 
می‌افتم یاد بهابل که هر چی می‌نوشتیم درسته هوار می‌شد سر زندگی‌مون و نمی‌شه که به یارو این‌چیزها رو بگی. فردا در تمام ولایت ملایر و جوزان چو می‌افته که:
وی خاک به گورم شد. شنیدی شی شده؟ نوه جهان ره بردن تیمارستان و ..... باقی داستان
در نتیجه : 
- وقت نوشتن ندارم و دیگه توبه کردم بنویسم. اما مسعود کجاست؟
- اون‌که الان امریکاست. ولی دهم این‌جاست
. اون‌موقع باید ببینیش. حالا یه‌خورده بگو داستان چیه؟
هی با خودم استخاره می‌کنم و .... آخر می‌پرسم.:
تو تا حالا تجربه‌ای شبیه یا نزدیک  به مرگ داشتی؟
- ..........اووووم...........اه ه ه ه ... والا راستش . خیلی سال پیش توی استخر سکته کردم و ............... 
- مطمئنی که زنده موندی؟
- اوووووووووم. چرا که نه؟
- سی این‌که من رو دیدی؟ یعنی هرکسی که الان در اطرافم هست و می‌بینم، کسانی هستند که مثل تو فکر می‌کنند عزرائیل رو دور زدن. چه تضمینی هست که واقعا دورش زدیم؟
از کجا معلوم همه در برزخ ذهنی بعد از مرگ گیر نیفتاده باشیم؟
اصلن ولش کن. موضوع درباره زنی‌ست که نزدیکای ایمانه که، برنگشته و ..... این برزخ مشترکی‌ست که ما درش با هم آشناییم و هم رو می‌بینم. 
دکتر جون بیش از این ذهنش جا نداشت و حوالتم داد به آمدن مسعود
حالا فکر کن این تجربه برای تمام کسانی که با من در ارتباط چشمی هستند افتاده باشه
فکر کن ما همگی فکر می‌کنیم زنده‌ایم ، در حالی‌که مرده باشیم
فکر کن من دیوونه شدم
اما خودت رو بذار جای من که خودش رو می‌کشه یک شاهدی پیدا کنه
برای این‌که واقعا زنده باشه
از اون موقع تا حالا هیچ کاری نکردم که در جهان دو پا جایی ثبت شده باشه
اما در جهان من به‌قدری انرژی برده که باورت نشه و من مداوم می‌خورم به درهای بسته‌ی بیرون از ذهن



 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

دروغ چرا؟؟



دروغ چرا؟؟

يه همشهري داشتيم به درد امروز ما گرفتار شد، پریشون حالی گرفت و حواس‌پرتی و زد به بیابونااااااااااااااا و گم شد
من که از بیابون رفتن هم عاجز شده و وامونده از پس و پیش، هی می‌زنم، هی
از بچگی همیشه یه چی بود که نذاره ما یه چی بشیم
از همه گندهترش مرگ پدر بود در اول بلوغ که دلم می‌خواست ترک تحصیل کنم و 
باور بفرمایید، یک‌سالی هم کردم
بعد دوباره رفتیم و سر کلاس نشستیم و هنوز سیاه به‌تن می‌کردم
کی می‌دونه چه چیزها که نگذشت، پشت درهای حرم
حکایت از روزی شروع شد که یه غلطی کردیم و این‌جا پرسیدیم: کسی منو غیر از این‌جا دیده؟
بعد هم مثنوی صد من کاغذ کاهی و جماعتی که فکر کردن
قاط زدم و کار کشید به جایی که نباید
برگشتیم پشت پستو و با این همه یکی از اون مزاحمین که نمی‌دونم چه‌طور می‌تونه
هنوز وارد گندم می‌شه و ما رو کلافه کرده

گوربابا ایناش درد من اوناش شده
یعنی من اصلن حق دارم این‌جا و در اتاق خودم این نقطه را اشغال کنم؟
حق دارم این نفس‌های تنگ و گره خورده را بالا و گاه پایین ببرم؟
این حسه داره خفه‌ام می‌کنه
این‌که هرگاه هرکاری خواستم بکنم، انواع عوامل غیبی و پیچی و کوکی از زندگی ما  سردرآوردن
بدریخت حالم رو، نافرم کرده
بغض دارم جنس جور، هرنوعی که بخوای
رنگین کمونی، خاکستری، بلوری،‌کریستالی،‌ نمکی و ..... الی آخر
خودت رو بذار جای من و به خودت می‌آی می‌بینی
بی‌اون‌که بدونی اسیر زندان شدی
از نوع انفرادی‌ش
بیرون نریم که یکی یه جوری با نفهمیش، حالت رو نگیره
معاشرت نکنیم که از انواع‌ش گذشتیم
از نوع زیر کرسی بی‌بی تا عصر مهپاره و واتس‌آپ
راه نرو، حرف نزن، نگاه نکن، صدا نزن و ...... هیچ‌کی هم نیست الا من و اون و خدا
اون که می‌شه گلی خانم، خودش کل پاهای ماجراست
چرا نمی‌ریم؟ چرا نکنیم؟ چرا نبینیم؟ من دلم می‌خواد. به‌من چه اصلن خانوم شما واسته خودتون هرکاری خواستی کردی
به ما که رسید از مد افتاد؟
بذار برم منم مث تو چپ کنم، کج بشم و .... تا بفهمم اینا که تو می‌گی،‌همه‌اش راسته بشینم پشت پنجره و دیفالای خونه رو نگاه کنم
تازه نه کوچه رو