۱۳۹۳ خرداد ۱۶, جمعه

مجید شمسی خانوم جون





  قدم به سر طاقچه‌ی اتاق نرسیده بود گفتند:
 از هر چه گرد است بترس.
 مثل توپ آقا مجید، پسر شمسی خانومه همساده
یه نخود قدم از طاقچه که رد شد، 
حکم شد:  درمسیر مدرسه به چشم هیچ مجیدی نگاه نکنم
صدای مجید  دو رگه شد،
چارقد سر من کشیدند، تا از شر نگاه هیز مجید در امان باشم
 رفتم دبیرستان مراقب بودند با مجید سر از بستنی فروشی محل در نیارم
روزی مجید سر چهارراه مرگ بر شاه می‌گفت

روز بعد اورکت امریکایی پوشید بود
 انار من  تازه ترک برمی‌داشت که
مجید عمودی رفت  و افقی برگشت
من مانده بودم و خیابان‌های بی مجید
حجاب اجباری و حسرت بازی
با مجید












۱۳۹۳ خرداد ۱۵, پنجشنبه

کوکبی‌ها خوبند







شی شی شیشه شکست

یکی از روهای هفته‌ی پیش
از صبح تا شبش به این گذشت که: خودم رو بکشم
به‌قدری حس دردناک نیازمندی به قطع تماس با ذهن و دنیا
چنان گریبانم گرفته بود که فقط خدا می‌دونه
این یارو سهیل واقعن آس ابلیس ذلیل مرده بود
همون وقتی که با خودت درگیری 
نه که واقعن برنگشتی که هیچ جا نشونی ازت نیست؟
نه که این صفحه‌ی بلاگر یکی از ابزار جهان دیگه باشه؟
چرا من همه رو در این‌جا می‌شناسم؟
یارو می‌آد می‌شینه وسط ذهنت و گند می‌زنه به همه‌اش
بعد یه روز صبح مثل امروز هم چین که چشم باز می‌کنی، فکر می‌کنی 
به چی چسبیدی؟
نه که شدی صادق هدایت یا اون روشنفکرانی که یکی یکی حب مرگ رو بالا انداختن
تو که کسی نیستی که بود و نبودت به جایی بربخوره؟
می‌رسیم به روز طوفان که خدا می‌دونه در اطراف چند پنجره شکست و یکی هم زنگ نزد بپرسه
تو خوبی؟
شیشه مال خونه تو نبود؟
تا هنوز
 

یه عالمه هیچ


چقدر نوشتیم آی ملافه‌های روی بند
آی خاطرات کودکی، 
بیا بی‌بی‌جهان
 عطر خوبت در این خانه جاری‌ست
همه‌اش برای حفظ خودم بود
در پیش رو چیزی نبود، به گذشته برگشتم
همه‌اش مزخرف بود
چسبیدن دو دستی به تصاویری که نیمی از اون‌ها
در این جهان نیستن
مقاومت در نگهداشتن و یادآوری دیروزهای خام بچگی
همه‌اش مسکنی بود برای تحمل اکنون
حقیقت من در اکنون است
تهی و پر از هیچ

چند کلوم از زبون مادر عروس




جي كم داريم؟
هميشه مي‌دونم يه چيزي كم و من كج كج زندگي مي‌كنم
اما اين چيز چه جور چيزيه؟ خودم هم خبر ندارم
يعني درواقع در نخواستن‌ها چيره دست شديم، 
ممکنه ندونیم چی می‌خوایم،‌اما مطمئن شدیم چه چیزهایی نمی‌خوایم
او ه ه ه ه ه کلی چیزها بود که در قدیم می‌خواستم
حالا از شش فرسخی‌ش هم رد نمی‌شم
چون فهمیدم با گروه خونی‌م جورنبود
  اندیشه‌ی من همیشه بال بال می‌زنه
فقط دنبال خواستن چیزی‌ست تا رسیدن و فهم و ترک خواستن
عدم شناخت ما از جهانی که درش چشم باز کردیم
و شناسه‌های آدمیتی که از جامعه یادگرفتیم، ما رو به مسیری رهنمون ساخت که 
به تنهایی رجعت کنیم
ما از ازل تنها بودیم و تنها خواهیم بود
تنهایی از اون جنسی که تو حتا در جمع هم حسش می‌کنی
تنهایی یعنی مجال گفتن نیافتن و در گردموج اندیشه‌ها فرو شدن
«یادم باشه، این گرد موج رو  هم اینک  ساختم. بعد از گردباد و گرد آب،‌ در عصر انرژی و تله پاتی، نوبت رسید به گرد موج »
جدیدن فهم کردم با خودم حرف می‌زنم
یعنی شروع کردم به وراجی بلند بلند
چون هفته می‌گذره و کسی رو نمی‌بینم یا تماس تلفنی هم ندارم
از خودم می‌پرسم: این همه یعنی چه؟
می‌دونی از عید چند کار اجرا شد و هنوز کسی ندیده 
لازم نکرده کسی برام کف بزنه و هورا بکشه
این تهیا در ذهنم حضور پیدا کرده
هی شهرزاد، نکنه راس راستی مردی و نمی‌دونی؟
بعد شونه بالا می‌اندازه که:
-  همینی که هست. یعنی بیرون فقط دردسر و هوای آلوده و دستان نیازمند
بیرون‌ها را گشتیم و هیچ نبود چز قلمبه‌ي دردسر
از وبلاگ نویسی‌مون هم پیداست.
 شدم مراد برقی و هر روز این صفحه رو پشتم می‌ذارم و هجرت می‌کنم
یعنی خیلی زود از شناسایی جهانم خسته شدم؟
مایوس و در نهایت به سمت افسردگی پیش می‌رم
این منه وحشتزده گیر افتاد کنج خونه
دو روزه باهاش چونه می‌زنم: زن پاشو تا خیابون خلوته برو خرید
ابرو بالا می‌ده که: نمی‌خواد . شنبه می‌رم
خب درد نگیری اینم مدرسه شد؟
حالم خوش نیست و حس می‌کنم به سمت جنون می‌رم

۱۳۹۳ خرداد ۱۴, چهارشنبه

آزادی در بی آرزویی‌ست



تو این دو روز عمر
انقده از این آدم‌های بیمار و روانی دیدم، انقده دیدم که این‌طور وحشتزده کز کردم گوشه خونه
بعد همه فکر می‌کنن یک تخته‌ام کمه و با جن و پری دم‌خور شدم
جن یعنی چی؟ 
موجودی اقسار گسیخته که از ذات ابلیس برآمده
حالا اگر ما پیپر فلای دردسر به دنیا اومدیم و شدیم طعمه انواع ابلیس بچه، که دلیل نیست خل شده باشم
نمونه می‌خوای، شایان عاصفی که فقط با همین وبلاگ بازی شد بلای جونم
نه؟
کاوه خسروی یا چمی‌دونم سهیل شریف و گاهی هم مجید
از اون نمونه‌هایی‌ست که فقط جرمم این بود که در صفحه‌ی بالای چهل ساله‌های فیسبوک چند صباحی مزاح کردیم و رفتیم و آمدیم
بین اون همه آدم یکی هم سهیل شریف درمی‌آد که فکر کنم نصف صفحات فیسبوک در اختیارش باشه
هر روز با پروفایل تازه می‌آد و اددم می‌کنه
سی همین دیگه جرات ندارم هیچ اددی رو قبول کنم
به همین سادگی از ریخت می‌افته آدم
یعنی چی؟
اینم شد نظام و ارشاد و ... اینا که حق نفس کشیدن نداشته باشم؟
آزادی در بی آرزویی‌ست
گذشت زمانی که در بند سابقه‌ی وبلاگ نویسی و تاج دو شاخ گوگل بودم
راه نمی‌ده؟
برمی‌گردم از مسیر دیگری می‌رم
اینم شد غصه؟
دو تا بال دارم در عوض چیزهایی که ندارم
باور کن موهبتی‌ست

MAN BAM






این چند روزه دور خودم گشتم
از طوفان ترسیدم و به خودم لرزیدم
از این‌که نمی‌شد در گندم هم نوشت، عصبی شدم 
ولی نقاشی هم کردم
یعنی نمی‌شه که تو هیچ کاری نکنی، بشینی یه گوشه و تی‌وی ببینی باز هم حالت خوش باشه
ذهن ذلیل مرده سوارت نشه و هی هی نزنه که برو وسط جهنم
انتخاب کردم با هر کسی دم خور نباشم
نه که از دار دنیا کناره بگیرم
باور کن با حلق آویز کردن خودم فاصله‌ای نداشتم
مگه می‌شه هفته بیاد و بره و تو با کسی چهار تا کلوم حرف نزنی؟
منم آدمم مثل شما
حتا اگر می‌شد اقدام به پذیرش یک هم‌خونه می‌کردم
اما فعلا ما و هشتی و شانتال را فعلن خوش است
تا ببینیم خدا چی می‌خواد؟