۱۳۹۳ خرداد ۲۶, دوشنبه

حکمت خدا



تا وقتی یک وجب قدم بود، دل خوش بزرگی  و وای به روزی که 
اینا بذارن من بزرگ بشم.
به همه نشون می‌دم، 
من کی‌ام و چه‌طور خوشبخت می‌شیم
همین‌طوری یه وجب دو وجب ما رفتیم بالا و عنان به کف گرفتیم و زدیم به کوه 
تا خوشبخت بشیم
همین‌که یه سه‌چهار تا در بسته و قلوه سنگ سر راهم سبز شد
به یاد اولین گزینه‌ی دم دستی، پل صراط 
قصد به عبور از همه‌اش کردم
 هر چه می‌رفتیم، مقصد و مقصود گم و گور تر می‌شد و
 با حکمت الهی آشنا شدم
تا اون موقع با عظمت و مهر و خشم و چند وجه‌شان الهی آشنا شده بودم و روزگار بر این وجوه می‌افزود
کم کمک فهمیدم درهایی هستند که بسته‌اند و باید همیشه بسته بمانند
دست‌هایی هست که باید دور از هدف بمانند
خلاصه .... بسیاری در مسیر سبز می‌شد و به حکمت خدا می‌افزود
دیگه به نقطه‌ای رسیدم که کل هوم از زندگی
به جز حکمت ایشان ندیدم
تمام این مدت
من کجا بودم؟

هنوز هیچی




چیزی تلخ‌تر از این نیست تا این‌جای راه رو رسیده باشی و بفهمی
هنوز هیچی
هنوز نمی دونی عشق چیه و آدم عاشق چه حالیه
خوب که فکر می‌کنم
تمام اون پدرسوخته‌هایی که تلقین می‌کردند عاشقم شدن، نه تنها عاشق نه که
مردان سمج و پررویی بودن که از من نه شنیدن و بهشون برخورده
بعد ان‌قدر خودکشونی و خودنمایی کردن که من جو زدم این‌ها عاشق من‌ند
حالا بعد از هزار سال که فهم کردم 
انسان موجودی خودخواه است طماع،‌تازه درک می‌کنم چرا اون‌ها اون‌طور به آب و آتیش می‌زدند؟
سی این که طاقت نداشتند نه بشنوند
ان‌قدر سماجت می‌کنند تا به بله برسند
بعدش مهم نیست
مهم رضایت خود از عبور حصار نه من بود
نمونه
شخص جناب آقای شوهر
با سر رفت توی دیوار و خودکشی کرد و .... تا به خودم اومدم دیدم
بابا کی این‌طور کار و زندگی‌ش رو می ذاره دنبال یکی راه بیفته؟
زیرا محبتی که باید در خونه تجربه می‌شد را من نه تجربه کرده بودم و نه می دونستم چه رنگی‌ست
یکی هم از راه رسید وچهار چنگولی پریدم وسط فتنه و رذالت
ای خدا نخواه برم و
 فهم نکنم
 این عشقی که به‌خاطرش برگشتم، 
چی بود و چه رنگی داشت؟



چرا من نه؟






مدرسه‌ها تعطيل شد و كلاس‌ها از سر نو 
نمي‌دونم چه‌قدر حوصله تعليم دارم\ فقط مي‌دونم برنامه داشتن بهتر از بي‌برنامگي و ماتم گرفتن 
براي نداشته هاست
من‌كه اين‌طورم
كافيه بي‌كار باشم تا هر چه كاستي و تيرگي‌ست قطار سوار ذهنم بشن
فکر به همین هم خوبه
چرا نمی‌تونیم جلوی وراجی‌های ذهن رو بگیریم؟
مغز کارش فرمان و برنامه‌ریز، محاسبه و طر است
هربار کارش داریم وارد عمل می‌شه و وظیفه‌اش رو انجام می ده
باقی وراجی ذهنه
این‌که فکر کنی این مغز تو یا خود تویی که دائم ور می‌زنه
از اندوه و نداشته‌ها می‌گه و ..... موجب غمت می‌شه و حتا گاه چنان به خشم می‌ایی که می‌تونی تا مرتکب قتل یا خودکشی بشی
یا به سمت افسردگی و اعتیاد بری
چه‌طور می‌تونه این موز مار مال خودت باشه؟
چه‌طور می‌شه شخصن کمر به قتل بست؟
حالی که این یکی دو ماه اخیر دارم
دیروز اوجش بود
تازه با اون همه ژانگولر بازی که من دارم
هر کاری می‌کنم تا برابرش بایستم و خفه‌اش کنم
راه نمی ده
چه‌قدر مرور کنم؟
دیگه چی هست که مرور کنم؟
من‌که نه کسی رو می‌بینم و نه جایی می‌رم،‌چی مونده برای مرور دوباره؟
با همه این‌ها خودم رو سینه خیز به امروز کشوندم
هر لحظه می دونم این من نیستم که این همه غمگین و افسرده است
که این پیش‌نیازهایی‌ست که جامعه به‌من تلقیین کرده که داشته و یا حتا باشم و چون نیستم و یا نمی‌تونم داشته باشم
چرا که از فهرصت نیازهای شخصی‌ام خط خورده
می‌رسم به ماجرای چنگ و دندون و اینا
خب شما برو وسط نیویروک و .... فکر می‌کنی باز هم به این نقطه نمی‌رسیم؟
چرا
درد و ریشه‌ی درد در خود ماست
از باب تمام چیزهایی که جامعه دیکته کرده که باشیم
یه خانم خوشکل با کلاس ، متمول، خانواده دوست، به روزه،‌تیتش مامانی، معصومه‌ی با طهارت
نجیبه‌ی سراسر عفاف
همانی که تو رو از خودت به موجودی همیشه خدمتگذار به جنس مخالف بدل می‌کنه
من چرا تنهام؟
چرا کسی عاشقم نیست؟
چرا خانواده‌ی شلوغ ندارم؟
بچه‌هام کو؟
همسر کجاست؟
و از باب تمام نداشته‌ها و تنهاییم رو به قبله بنشینم
واقعا این‌ها نیازهای منه؟
چرا زیر بار تحمل اضافاتش نمی‌رم که این شرایط رو برای خودم ایجاد کنم؟




چون مال من نیست
گرنه من همانم که رستم بود پهلوان
کدوم دری به رویم بسته بوده تا حالا؟
حتا در انواع معجزات
حالا نمی‌دونم با این دوپارگی چه‌طور کنار بیام؟