۱۳۹۳ تیر ۱۴, شنبه

پیش گیری



تا همین چند سال پیش و حادثه‌ی پریا عادت کرده بودم
در اتاق خوابم باز باشه و بخوابم
که اگر اتفاقی افتاد جنگی خودم رو برسونم و در دسترس باشم
بعد از اون واقعه باور کردم خدا خودش از مواردی اطلاع داره که ما حتا تفکرش را هم بلد نبودیم چه به  پیش‌گیری
یعنی یه رضا که خدا عمرش بده هر جا هست از راه برسه و اون پایین سعی کنه پریا رو بگیره
مسافری از مشهد 
برمی‌گردم به اصل مطلب
داستان چشم و عفونت و خبر آب مروارید
که ما از ترس کوری به ناگاه سیگار روزی دو پاکت رو از  زندگی حذف کنیم
و دکتر عزیز که فرمود
خدا بهت رحم کرده . اگه هنوز اون دود آتیش به آتیش دستت بود
این یکی دیگه رد کردنی نبود و ماندنی می‌شد و الان داشتن حلوات رو می‌پختن
بعد من هی می‌گم: این خدا بد جور هوای زندگی‌مون رو داره و تا هنگامه‌ی مرگ نرسه
ما نخواهیم رفت
مردم چپ چپ نگاهم می‌کنند که بابا خجالت بکش، هوام رو داره کیلو چند؟ 
اینه
من‌که نمی‌دونستم به لطف شرایط گل باقالی قراره دوباره چپ کنم
همین حالا هم که دارم این‌ها رو می‌گم، پنداری قلبم در سینه می‌لرزه
یه حس ناخوش باهام مونده
از این ور به اون‌ور غش می‌کنم
و این غش هیچ خوب نیست و باید هر چه سریع تر به نقاشی برگردم و یه کاری به دست ذهن وراج بدم 
که قصد جونم رو کرده

۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

بغل بغل گل






تمام موضوع ماه مبارک،
 قصد ما و جابه‌جایی کانون ادراک و پیوستن به حال معنوی‌ست که
جامعه‌ی مسلمونی رو در بر می‌گیره
به نوعی چرخش پیوندگاه اسلام
 به نوعی اتحاد بر پایه‌ی ریاضت برای خدا
صرفن همین نه قطعنامه‌است و نه ادعا
موضوع باور ما از ماست که رنگین کمونی می‌شه
لطیف و اندکی صادق می‌شیم
مانند لحظات این چنینی پیش از اذان که 
هیچ چیز برایم زیباتر از گفتگو با شما نیست
بی حجاب و فاصله
از من به من تا به شما
حتا نمازش هم بیش از تمامی نمازهایم دوست می دارم
از من تا او بی واسطه
موضوع باور منه
و باور خدایی‌ست که جهان مرا به ایمان نشانده
             از او هستیم و نمی‌شه بی‌خیال این ماه مبارک شد
که حالش به دنیا می‌ارزه

آخر کلام
یه بغض خیلی خیلی سنگین از حجم سپاس و بندگی
از باب شفای پریا
هرجا که هست
تنش سلامت
از تو بی‌حد .....؟
چی بگم که جوابگوی حال اکنون من باشه
که سپاس و ........ کافی حال این لحظه‌ی من نیست
دمت گرم خدای خوبم
برم برای نماز

یک بغل بغض


این روزا و این دقیقه‌های بین دو زمانی و رسیدن به افطار رو خیلی دوست دارم
این‌که دیگه جونی برای منت نمونده
افتاده اون زیر میرا لت و پار و بی‌صدا
این دقایقی که عجب راه کوتاه است تا شما
تو گویی، کافیه دست دراز کنی
تا بچینیم، خوشه‌ها
خوشه‌های ایمان و رسیدن به باور شما
یادآوری لحظات تاریک زندگی که تنها باور تو نگه‌مان داشت
تنها ایمان به تو سرمایه‌ام بود
و این حس امنیت حضور شما
چه تلخ‌ها که بی اثر نمی‌کنه
این‌که خوبه اگر من سر در نمی‌آرم
مهم اینه شما بر نظم هستی تسلط داری
 و اراده‌ی تو نمی‌گذاره هیچ مهره‌ای بی سبب بسوزه یا رشد کنه
کلی سرشار از حص خوب با تو بودنم
باتو بودن در تاریک ترین لحظات زندگی‌م
سجد تمام هیکل من بر خاک آفرینش تو
که من تو را بارها دیه‌ام
لمس کردم
بودیم
درخشیدی
برقی زد و رفتی
من با شما چه ناله‌ها که نکردم 
چه نوازش‌ها که ندیدم
درود به خالق هستی بخش و معجزاتش


۱۳۹۳ تیر ۹, دوشنبه

به شکل آدمی



حالت خوب شد؟
جیگرت حال اومد؟
چه‌قدر فشار به ذهن و روحم آوردی 
حال کردی؟
تمام شب‌های شفاخانه به این گذشت که چی شد که این‌طور شد؟
چی به این روزم انداخت؟
من‌که صبح تا شب از در خونه بیرون نمی‌رم
کسی رو نمی‌بینم ماه به ماه
با کسی حرف نمی‌زنم هفته به هفته
سی چی باز رسیدم این‌جا؟
نصفش زیر سر انجمن محترم نقاشان  و باقی زیر سر تو فضول ول‌گرد
حال کردی؟
آمارت هست این ایام چه کردی با این چند تا دونه پست
نه که فکر کردی پست‌های قبلی رو پنهان کردم یه جایی که تو نمی‌بینی؟
چنی صفحه‌ی سپید باز کردی؟
خودت رو گرفتی و ابتذال روحت رو یا چی؟
حالا برو حال کن و خوشحال باش که رسوندیم به شفاخانه
بعد اسم خودت رو آدم هم می‌ذاری؟
جز تسهیم حس خوب آدمیت کسی زمن چیزی در این‌جا دیده؟
واقعا که برخی الاغ آفریده شدند به شکل آدمی

منه عالی قدر



بفرما لنگش کن
شرط می‌بندم هیچ یک از شما نتونه با خود تنهای تنهاش عمری سر کنه
شنبه بعد از چند روز بستری از در خونه رفتم بیرون به نیت آن کار دیگر
اشتب نشه
با یکی از بچه‌ها قرار داشتم برم نمایشگاه واقع در موزه قصر
به لطف همراهی او هم رفتم
یک رفتن و آمدن ساده بود
اما هنوز قلبم تنگی می‌کنه
از آلودگی هوا، از نگاه‌های تلخ، از مردم موزی
اوه بذار از این موزی بگم
کاشف به عمل آمد زبان سبز من سر سرخم را به باد داد
یه پستی بود که حال  یکی از نقاشان نفهم و بی‌شعور این خطه رو گرفته بودم
اسمش یوسف عبدی نژاد بود
همون
دارنده رنکینگ پنج ستاره طلای نقاشی ایران
نه که یعنی بهتر از اون نداریم
یعنی این آقا همیشه حاضر به عمل بوده و در هر نمایشگاه اون‌ور آبی مشارکت داشته
گرنه تو بگو بهرام دبیری، بگو نادر افشار. نه؟
منوچهر معتبر یا پرویز کلانتری و... کسان دیگر که سری در سرها دارند و قلمی جادویی
دارای رنکینگ طلا یا نقره یا ... هستند؟
يا اصلن مگه همه نقاشان ايران در فيسبوك تشريف دارند؟
خیر این‌ها چنان حضوری قدرتمند در عرصه‌ی نقاشی داشتند که خودشون آوازه‌ای نام آور شدند
موضوع ژانگولربازی‌ها این دوره زمونه‌ی فیسبوک بازی‌ست
خلاصه که بابت این آقا از مسیر رنکینگ حذفم کردن
گور بابا درک
ما از رنکینگ همه‌جا وا موندیم
شكر كه هميشه مي‌دونم رفتني‌ام و وقتي براي جا انداختن خودم در اين سراي بشري ندارم
مهم اينه هر كاري به ذهنم رسيد\ مي‌تونم رو انجام دادم و در ذهن گرفتار نموندم
به لطف حاج‌آقا پدرجان هم نيازمند فروش هيچ تابلويي هم نبوده و نيستم 
يا حتا
خدا رو شکر می‌کنم مثل اون‌ها مجبور نیستم به دروغ بر سربرگ فیسبوکم بنویسم نویسنده، پژوهشگر، سینماگر، .... فلانی
که وقتی سرچ می‌کنی در گوگل جز همین اسم نقاشی هیچ رد پایی ازت نیست
واگر ایشان حق دارند به واسطه‌ی رنکینگ طلا دهن باز کنه و گند بکشه به هیکل بنی بشر
پس لابد من هم حق دارم به نام یک نویسنده حالش رو بگیرم
بالاخره ما اهل قلم و اهل تفکر لابد منظر دیدی داریم که شدیم اهل قلم یا نه؟
اما من حتا روم نمی‌شد به کسی بگم نویسنده هستم
چون نویسنده یعنی، محمود دولت آبادی
من و تو کیلو چند؟
خلاصه که فعلا اجازه هیچ کاری ندارم ممکنه دوباره مرجوع بشم شفاخانه
ولی واقعن در این دنیای پست و بخیل جایی برای من هست؟
برای منی که صدای ریزش آب از شلنگ همسایگان تا مرگ می‌رسونتم؟
با فکر به این‌که:
بابا مردم به جیره بندی آب افتادن، چه‌طور دل‌تون می‌آد جز خود هیچ کس را نبینید؟
وضع من همین‌طوری کیشمیش‌ست
سرخود و با زور برگشتم خونه و نه تی‌وی می‌شه ببینم نه بیام نت
جنس جور
بریم تو کار دیوارهای پنج دری


شفاخانه


چه خوبه وقتي مدتي نيستي و بعد كه برمي‌گردي كلي دل نگران داشته باشي
چيزي كه حتا فكرش را هم بلد نيستم
چه به تجربه‌اش
توضيح اضافه نمي‌دم
همين بس كه اجازه ندارم اخبار گوش بدم
نباید عصبی بشم
بهتره تهران نباشم و تنها نمونم
که البته دوتای آخر شدنی نیست. 
چرا که چلک الان گرم تر از تهران و بیش از همه آزارم می‌ده
تنها نبودنم هم که تا پای فکر به فرزند خواندگی هم رفتم و در وجودم راه نداد
یعنی اون دو تا که خودم آوردم چه تاجی به سرم زدن؟
بعدهم
پنداری پام روی پوست خربزه است و پیدا نیست با این اوضاع  icu , ccu جنس جور
تا کی باشم که بخوام یکی دیگه رو هم اسیر بود و نبود خودم کنم؟
گو این‌که به آدم مجرد کسی بچه نمی‌ده، تا پای اونش هم رفتم
ولی ذهنم کشش نداشت
همون‌قدر که کشش تنهایی رو نداره
اگر هم دست خودم بود، نمی‌ذاشتم پام به هیچ شفاخانه‌ای برسه
خلاصه که مرسی از دل‌نگرانی‌ها و پیغام‌ها