۱۳۹۳ تیر ۱۹, پنجشنبه

یادته؟



یادت نیست؟
چه‌قدر از سر و کول هم بالا می‌رفتیم؟
سر کلاس گیس بافته‌ی منو از پشت می‌کشیدی تا زنگ تفریح خدمتت برسم؟
یادت نیست، با هم قد کشیدیم و بزرگ شدیم
با هم زنگ در خونه‌ها رو می‌زدیم و فرار می‌کردیم؟
یادت هست، روی کاغذ می‌نوشتیم؛ من خرم و می‌چسبوندیم پشت دخترهای پر فیس و افاده‌ی کلاس؟
یادته به بهونه‌ی افتادن مدادت همیشه زیر میز بودی که یا صدات نزنه پای تخته
یا از اون زیر به پرو پای سپیدش که از مینی ژوپ پیدا بود نگاه کنی؟
یادته تو محل اگه یکی بهم چپ نگاه می‌کرد، هیئتی می‌ریختین سرش؟
یا ایام محرم یادت هست نذری مخصوص می‌آوردین دم خونه؟
یا صبح‌های خیلی زود هول هولی مشق‌های ننوشته رو توی حیاط مدرسه رج می‌زدیم
یادته چه‌قدر دعا کردیم معلمه یه چیش بشه تا یه نفس راحت بکشیم
یادته با هم از زیر درس در می‌رفتیم
ما که هموناییم
سی چی عوض شدیم؟

عذت بارون



كي مي‌دونه چي شد؟
از جایی که یادم هست، همین‌طور بود
یعنی ما بودیم و یه محله‌ی سلسبیل، درخت‌ها بزرگ، خیابون‌ها وسیع
مردم گشاده روی، فراخ روزی، سفره‌ها گسترده و کوچه‌ها معطر بود به عطر محبت و اسپند
کم کمک قد می‌کشیدم و خیابون‌ها هم آب می‌رفت
خونه‌ها تنگ‌تر می‌شد و ما سر از آپارتمان نشینی درآوردیم
شاید از همون روزگار بود که دلم خواست از خونه برم؟
یعنی همه‌ی دخترها همیشه، آرزوی رفتن دارن
شاید به‌دلیل فرهنگ درپیت مون باشه که دختر هیچ عذتی نداره تا وقت تاهل
یعنی تا یه اسم آقای شوهر روی دختری نشینه، آدم حساب نمی‌شد و مام رفتیم تو خواب خوش آدمیت
ولی موضوع همین‌جا تموم نشد
از اون‌جا هم میل فرار داشتم
زیرا پسرک با همان فرهنگی بزرگ شده بود که ازش فرار کرده بودم
سالاری و سروری مردی، معتاد
مهم نیست یارو ان‌قدر عقل نداره که مراقب خودش باشه
مهم چیزهایی‌ست که شما پسران آدم دارید و من نداشتیم و همه‌ی این‌ها فقط در حیطه‌ی ظاهر نمود داشت
در باطن من پسر خونه بودم و مرد خانواده
از حمایت خانم والده و برادر بی‌پدر و مرد بی‌لیاقت همه‌اش گردنم بود تا انقلاب
انقلاب که کردیم شدیم صهیونیست
دیگه نه بچه‌ها چشم دیدن‌م داشتند و نه اهل بیت
نه سی این‌که مردک چیزی بود
سی این‌که قانون این بود
با رخت سپید بری با کفن سپید مرجوعت کنن 
خب این زن ایرونی چی می‌تونه برای خوشبختی داشته باشه که حال الان من رو نداشته باشه







نقشه‌ی گنج



شماها چی می‌خواین از زندگی؟
تنها نباشید؟
یکی داری‌تون کنه؟
یکی شب سرش کنار سرتون باشه؟
یکی عاشقانه و در حد حسادت کشنده دوست‌تون داشته باشه؟
یکی از نگاه‌تون بفهمه چی در سر دوران داره؟
یکی که خستگی راه رفته رو ازتون بگیره؟
یکی که پشت‌تون باشه، قدم به قدم
هم‌دل‌تون باشه، دم به دم؟
خب این‌ها چه ربطی به مادیات داره؟
کجای این نیازها سر از کیسه‌ی کسی در می‌آره؟
منم که همین‌ها رو می‌خواستم
یه مونس و هم‌دم
سی چی تنها موندم؟
بدبختی از جایی شروع شد که ما نقشه‌ی گنج را گم کردیم

همه‌ی شما؟


نصف شبی از خواب پریدم
بی معطلی به این می‌اندیشیدم که وای خدایا باز هم زندگی تکراری
باز نقاشی و باز گل‌ها و باز شانتال
بهشت هم تکراریش می‌شه اون‌که یارو سیب و کند، رفت
همین و بس
  اگر بنا باشه شبانه روز چلو کباب بخوری دلت به هم نمی‌خوره؟
مام از هر روز هر روز چلو کباب آزادی و نقاشی دل به هم خوردگی پیدا کردیم
رفیقی چند روز پیش گفت:
بابا گور بابا درک. بیا زن یکی از همینا شو، نخواستی برمی‌گردی
یه نگژاهی بهش گردم و گفتم
اینایی که یه عمر در انتظارند نه سی قد و بالا رعنای من
سی این‌که اگر نخواستم باید برم دنبال تخلیه خونه و انداختن بیرون، غاصب
یعنی قبلی که کار کشید به دادگاه و بزن بکش
یارو خودش رفته بود و از خونه دل نمی‌کند
خب یعنی همه‌ی شماها در خونه‌های همسرتون زندگی می‌کنید؟
همگی دست در جیب بانو دارید؟
همه ول می‌گردید و ول می‌خورید؟
پس سی چیه هر کی سر راه من سبز می‌شه،‌فطرتن ول‌گرده؟

۱۳۹۳ تیر ۱۸, چهارشنبه

دندون قروچه‌ی گیلگمش


از اون‌طرف گيلگمش هست
شخصيتي اسطوره‌اي و فرزند ايشتر خداي زمين
گيلگمش هم بدبختي خودش رو داره تا جایی که ایشتر وادار به تولید انکیدو می‌شه بل‌که حواسش رو به امور زمینی تر پیوند بدن
از بخت بد عاشق برادر می‌شه و ..... تا الا نهایت کثافت
در اون ایام  این نیکو و پسندیده بوده
یعنی دروغ چرا؟
گاهی با خودم فکر می‌کنم،‌داوود هم که این‌کاره بوده
لوط هم که آره
اصولن در زمان یونان باستان همه آره
بعد به این فکر می‌افتم که، اگه بنا بوده ما مصارف این چنینی برای اولاد ذکور آدم نداشته باشیم
فلسفه‌ی خلقت آدم چی بوده؟
یعنی بنا بود نسل بشر از هابیل و قابیل ادامه پیدا کنه ؟
یا
اولاد ذکور همگی ژنی نهفته در وجودشون هست که تمایل به هم‌جنس خودش داره؟
نه که کل نظام هستی رو این قلم به هم زده؟
نه‌که از اول هم نباید به سراغ طایفه‌ی اوناس می‌رفتند؟
نه که اصلن نباید نسلی ادامه می‌یافت و 
نه‌که هنر اهریمن همین بس بود که، این اوضاع بلوشو رو درست کنه؟
چند میلیارد بر پهته‌ی گسترده‌ی زمنی که 
یکی می‌گه مخلوق خداییم و دیگری گوید ، فرازمینی‌ها
راستش دروغ چرا
یک هفته است به اندوهی بزرگ رسیدم
این‌که: من هنوز نمی دونم در خواب خر و پف می‌کنم یا نه؟
باور کن راست می‌گم
خیلی مهمه که تو از همه چیز مطلع باشی و ما از ساده‌ترین‌ها بی‌اطلاع‌یم
دیشب فکر می‌کردم، یه دوربین بذارم بالای سرم تا صبح ازم فیلم بگیره
بل‌که بفهمم در خواب چه غلطی می‌کنم ؟
اهل خر و پف هستم؟
هنوز خفن دندون قروچه می‌کنم؟
هنوز مثل عقربه‌های ساعت کل تخت رو چرخ می‌زنم، یا نه؟
از این ساده‌تر هم چیزی هست؟
بعد ما دیگران را قضاوت می‌کنیم؟
به داوری می‌نشینیم و حکم می‌دیم
برخی رو ممنوع‌البیان و دیگری را ممنوع القدم می‌کنیم
قطعنامه صادر می‌کنیم و هم‌چنان دور خودمون می‌چرخیم که ما آگهیم

هبوط جمشيد




عمر پادشاهي جمشيد هزار يا هفتصد سال تخمين زده مي‌شه
هزار سال ناميرايي و دوري از هر بلا و آفت
تو فكر مي‌كني اين چه نوع جهاني مي‌تونه باشه؟
يا ارتباطش با وصلت قابيل با دخت زمين چي ؟
قابيل بعد از به قتل رسوندن هابيل تبعيد شد به شرق عدن؛ جايي نزديكي شام و در آن‌جا با دخت زمين آميخت و از آن‌ها بچه‌هاي نيمه آدم به وجود آمد
خداوند هم البته در عهد عتيق نه متون بعدي 
عمر انسان را از هزار سال به مرگ زودرس بر پايه‌ي صد و بيست سال تنزل داد
فرمود : با دختر زمين بودي و نژادت از حرمت افتاد
حالا اين‌كه دختر زمين چي يا كي بود خودش كلي جاي سوال داره
اما جمشيد
اون چي به سرش اومد كه ما هم از هزار سال به اندي سال تنزل كرديم؟
هبوط جمشيد چه‌طور رخ داد؟
جمشيد با خواهر دو قلوي خودش آميخت و نسل بشر آريايي ادامه يافت
هزار سال هم در همين شرايط كه نه در جهان سليماني حكومت كرد
سليماني زيرا كه\ به نظر مي‌رسه داستان سليمان كپي برداري ناقصي از حكايت جمشيد شاه باشه
گو اين‌كه كل اسلام ايراني بر مبناي قوانين و حدود زرتشتي طرح ريزي شده
اما اگه بخواي دم اين رو بگيري كه اول مرغ بوده يا تخم مرغ مثل من داغ مي‌كني
برگرديم به اصل مطلب و لغزش
چي مي‌شه كه ما مي‌تونيم تغيير كنيم
بد بشيم يا از پروتكل‌هاي خوب بد زشت جامعه‌ي بشري فرار تر بريم و به 
اهريمن بپيونديم؟
انقدر كار دشواري‌ست آدم بودن؟
دردمون مي‌آد يا چي كه نمي‌تونيم آدم باشيم؟

صلوات


كله بابا اونا كه مي‌گن: 
انسان ذاتن مجرده و نياز به كسي جز خودش نداره
چند ماهی بود که دستم به هیچ کاری نمی‌رفت
از جمله گوش دادن به حرف‌های گلی و نشستن پای دلش
این‌جام که به زور می‌نوشتم چون موضوعی جز چرخیدن دور خود تنهام نیست
شب هم که به لطف پروردگار مثل مرغ 12 نشده بیهوش بودم
تا پریشب که یک تماس تلفنی از دیار فرنگ‌ستان داشتم
از سر نیاز مادی بود گرنه تماسی گرفته نی‌شد
ولی من مادری هستم با انرژی‌های پراکنده در جهان
یکی از اروپا ما رو می‌کشه و دیگری از کنج دیگر دنیا
دست‌مون هم به کسی نمی‌رسه جز اندوه و بغض
بعد هم گوش خودم رو می‌گیرم که هی خره این‌ها رفتن دنبال کار خودشون برو دنبال زندگی‌ت
و ما که همه عمر فکر کردیم زندگی جز پریا نداریم
موندیم با یه خروار هیچی و قلبی بیمار
اما همون تماس و پشت بندش تماس‌های از صبح تا عصر دیروز در ادامه‌ی حواله‌ی پول و عادت گفتن هر چه در این ماه‌ها مانده بود پشت زبان و باید تند و سریع ریپورت می‌شد
تا دل دخترک آروم بگیره موجب شد
دیشب چنان انرژی زده بود بالا که از خستگی هلاک بودم و باز تا سه صبح خوابم نبرد
نمی‌دونم آخرین بار کی بیدار بودم تا این ساعت؟
یادم نیست
ولی کشف بزرگی بود
کشف که نه رسیدن به مطلبی بود که دقیق است و صحیح 
بچه‌ها وقت تولد تکه‌های عظیم انرژی ما رو با خودشون می‌برن
و من نیز هم چنین بودم و سعی داشتم با مرور و ژانگولر بازی تکذیبش کنم
و حالا ماییم و رسیدن به یک واقعیت بزرگ
عجب خریتی کردم که اصلا این‌طور خودم رو تکه تکه کردم برای بچه‌هایی که مال ما نیستند
از ما می‌آن ولی نه برای ما
برای خودشون و فرداهای دور و دراز