۱۳۹۳ تیر ۲۷, جمعه

جهل غالب




فکر کن...
چشمم هنوز باز نشده بود که شال و کلاه کردم برم دارایی
یهو به سکوت اطراف شک کردم، رفتم و از پنجره خیابانی را دیدم که همه‌ی مغازه‌هاش بسته بود
پرنده پر نمی‌زد و می‌شد تصور کرد، قیامت شده
زیرا من از تاریخ‌ها بی‌اطلاع بودم و فکر می‌کردم بیست یکم دیروز بوده
همین‌که متوجه تعطیلی شدم، انگار خدا عمر دوباره بهم داد
زود تند سریع لباس‌ها رو کندم و برگشتم به اتاقم و از من شادتر
 شاننال که انگار یک استخوان بزرگ گاو دادن دستش
طفلی هربار می‌رم بیرون زودتر از من می‌ره توی تختش
نمی‌دونم شاید با نبودم توی خونه احساس عدم امنیت می‌کنه؟
نمی دونی چنی خوشحال شد از نرفتنم.
این طفلی خیابون گردی بلد نیست
زیرا تجربه نکرده، همیشه با باکس گذاشتم‌ش توی ماشن و با رسیدن به مقصد از باکس اومده بیرون
و خودم رو گذاشتم جای شانتال
از دید او جهان همین چهار دیواری‌ست و گاه هم خونه‌ی چلک که لابد تعبیری از بهشت براش داره
وقتی می‌رسه سر از پا  نمی‌شناسه و از صبح توی باغ جولون می‌ده تا غروب
من خیلی چیزها رو ندیدم، خیلی جاها نرفتم و ..... جهان من هم خلاصه شده در همین حیطه‌ی اکنون
یهو نفس‌م تنگ شد چنان که نشستم روی زمین
شانتال که همیشه من رو از روی مبل می‌بینه سر از خودش نبود که چه‌طور از سر و کولم بالا بره
تداعی شادی پس از غم را می‌کرد
مثل مواقعی که ما لب برمی‌چینیم از باب چیزهایی که نمی‌دونیم
و با یک وزش ساده‌ی صبح‌گاهی به زندگی بر می‌گردیم
آیا دشمنی بزرگتر از جهل هم هست؟
جهلی که دوزخ و برزخ رو تعریف می‌کنه



بهشت




بر اساس مبانی دیدگاه زرتشتی، جهان در دستان دو نیروی اهورایی و اهریمنی‌ست
اهریمن خدا نیست ولی به خدا هم جواب پس نمی‌ده
نیرویی کامل و برای خودش در حال رشد و ازدیاد و از این رو جهان بستر نبرد همیشگی این دو نیروی خیر و شره
بر اساس مبانی کاستاندایی هم
جهان در تسلط نیروهای غیر ارگانیکی درآمده که از کیهان به زمین حمله ور شدن و می‌شن و همیشه این تداوم داره
روح حاکم بر احوال متحدان خودش و اون‌هام در حال بهره کشی از سایرین
بهره کشی هم راهی نداره مگر از طریق ذهن 
اسلام هم همین رو می‌گه با این تفاوت که اهریمن هم مخلوق خداوند خالق و از روز آفرینش ما این دو برابر هم قرار گرفتند
ابلیس مادر مرده‌ی ذلیل شده بر ذهن ما حکومت داره و ما رو به‌سوی تباهی می‌بره
به هر شکلی که نگاه کنیم اصل مطلبی که می‌خوام بگم اینه:
ما چه گیری افتادیم این وسط!!
یه نگاه به غزه، نگاه دیگر به سوریه و عراق، افغانستان و اوکراین و.... همه‌جا
 خبر از حکومت ابلیس ذلیل مرده‌ی گور به گوریه
کی برنده‌ی این ماجراست؟
اونی که خودش رو از وسط این معادلات بشری بکشه بیرون و کار خودش رو بکنه
که تسلط به خویشتن چند پاره‌ی ما آدم‌هاست بل‌که با اتحاد این لایه‌ها به یک‌پارچگی برسه
عجب گیری افتادیم
نمی‌دونم نقاشی کنم یا نه؟
نمی‌دونم برنامه‌ای برای آینده بریزم یا نه؟
اوه ه ه ه عصر فرعون یه خوابی دیده بودم که ....
همونایی که جرات ندارم درباره‌اش این‌جا چیزی بگم
و من
اکر بنا باشه به این سوژه وا بدم،
 باید ساکم رو ببندم و برم بنشینم بر سر مزار پدر که بناست  تموم بشم
این فرمایش ذهن اهریمنی‌ست و من‌که از دیروز روی ابرها راه می رم
و من که یک مبارز به این جهان اومدم
مبارز با مرگ، مبارز با ذهن، مبارز با اهریمن و ....
آقا از این مرور غافل نباشیم که بد جوری معجزه داره
انگار مغزم رو فورمت کردن و هیچ اطلاعاتی درش نیست
و من این حس خوب رو تعبیر دیگر بهشت می‌دونم


۱۳۹۳ تیر ۲۶, پنجشنبه

الله، اهورمزدا، یهوه




گاهی آدم دلش می‌خواد کاش از ازل هیچ دینی نیامده بود که این همه بابت چگونگی تلفظ نام خدا
خون بشر نریزه
یکی می‌گه: یهوه که البته از نوع کاملن بشری و بی‌خاصیت که با دو پا بین مردم تردد داشت
با ابراهیم کشتی گرفت و دنبال موسی گذاشت که چرا دورش زده و دروغی بهش گفته:
من ختنه از مادر زاده شده‌ام
یا خدای مسیحیان که چوپان گله است و فرزند خدا و خدای زرتشت که از همه کهن‌تر بوده
یا الله ما مسلمون‌ها که هیچ کس نفهمید چنی خدای باحالی بود و عنان اختیار به دست آدم سپارد
حالا بماند که اسلام و حاشیه‌هایش که در ایران موجوده کپی شده‌ای از قوانین زرتشت و شاید سی همین
اهل تسنن جهان شیعیان ایران را به هیچ وجه از مسلمین نمی‌شمارند
یعنی اگر به حواشی دین زرتشت بنگری، مانند عالم بعد از مرگ، نحوه‌ی مرگ
 داستان جمشید که حدیث سلیمان ازش کپی شده
حتا پدر جمشید که با داوود برابری داره
و هزار تشابه دیگه که اصلن مد نظر من نیست
موضوع فقط اینه
با چند زبان نام خدا را خواندن شده نتیجه‌ی این روزگار ما
عده‌ای در پی اهریمن سینه می‌زنند و گروهی دنبال اهورمزدا در آسمانند
و این همه کشتار و خونریزی که فقط از باب دین تو بده مال من خوبه در عالم هست
مردم غزه، مردم اسرائیل. مردم افغانستان، سوریه و حالا هم عراق
ببین کی نوبت ما برسه
ما ثبات رو به آزادی ترجیح دادیم
همین که به دلیل هر چی که ما نمی‌دونیم امثال طالبان و داعش در این کشور هنوز باب نشده
را می‌پسندیم زیرا وطنی یک‌پارچه خواهانیم

ظاهرن متمدن

ما مردم ایران مشخصن اهل دعواییم. دیدی؟
دو تا ماشین به هم می‌زنند.
 کاره دو راه بیشتر نداره. یا صبر تا رسیدن پلیس، یا قرار و بخشش
اما در اولین اقدام به هم می‌پرن، فحش می‌دن،‌ تمام حرف‌های تلخ آبا اجدادی به زبون می‌آرن و .... که چی؟
 یارو به هر دلیل زده  به ماشینی که با فحش قابل اصلاح نیست.
 باید هزینه داد و رفت تعمیرگاه. 
زیرا،
 ما به خود درمانی، گفتار درمانی،
 مراجعه‌ی صادقانه به رونپزشک و
 گفتن تمام خطاها و ضعف‌ها خارج از انداختن گردن دیگران تمایلی نداریم.
 نژادن کسر شان می‌شه اگر بپذیرییم ما هم آدمی‌م، خطاکار و در راه کمال. 
و تا اشتباه نکنیم بزرگ نمی‌شیم.
چون از بچگی با یک باور کاذب رشد می‌کنیم که مختص خانواده است
و با حقیقتی دیگر وارد اجتماع می‌شویم. « بچه شازده‌ی
 بچه‌ی پهلون نابغه‌ی خانواده
 ما و کلی سرخوردگی،
 ما و کلی ضعف و شکست و ندانم کاری که مثل یک آتش‌فشان خفته‌ی متحرک در جامعه حیرونیم
و تنها یک اشاره، یک بوق یک نگاه ... کافی‌ست تا بزنیم پای چشم یارو بادم‌جون بکاریم
یا بیافتیم به جون ناموس مردم
با خودخواهی سینه چاک می‌کنیم که نه نشنویم
موضوع فقط نشنیدن نه است
نه مسائل عاشقی‌ت
هم‌چی با جهان مواجه می‌شیم، نه که یه پا پخی و آدمی‌م
در حالی‌که کوچکترین نیکی به هستی را بلد نیستیم

شهرالرمضان


زمان بی‌بی‌جهان همه چیز سر جاش بود، از جمله اعتقادات مردم
الان نه چیزی سر جای خودش مونده، نه اعتقادات مردم

دیشب
بگو مهمونی
نه بهتره از ترکوندن استفاده کنم
همسایه‌ی محترم میهمانی داشت،
 چه میهمانی. فقط دلت نخواد
گوبس گوبس، جیغ و هل هله‌ای که گوش فلک رو کیپ کرده بود
دل توی دلم نبود بالاخره یکی یه چی بگه
کانون ادراکم رفته بود به خاطره‌ای از 25 سال پیش
اخوی محترم از نبود خانم والده استفاده کرد و یه هم‌چی میهمانی راه انداخت
از من که نکن بچه از اون  اصرار به ادامه داستان
یکی از پسرها می‌ره و توی خیابون می‌گن: خیار خورده‌هاش بیان پایین و ... 
نهایتش به دادگاه منکرات ختم شد و ما که مدت‌ها گرفتار 
منظور از فساد همین چهارتا بشکن و بالابنداز در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان
که البته بنده در منزل خودم سرگرم تاهل و فرزندان بودم 
دیشب همون دردسرها و ..... به یادم آمده بود و موجب اضطراب و دلهره شد
  به لطف دین و ایمون نم کشیده‌ی مردم، نه کسی هایی گفت و نه هویی کرد
بی‌دلیل هم نیست کسی دیگه فکر نمی‌کنه، بناست سنگ بشه، کسی دلهره‌ی روز قیامت نداره
کسی دیگه به خدا فکر هم نمی‌کنه، مگر به وقت تنگی
وقتی بزرگترها  ترس از خدا نداشته باشن
جایی می‌مونه برای نگه داشتن ایام خدایی؟
گفتند : ماه مبارک است و ایام خدا
گفت: لطف فرموده روزهای خدایی را علامت زنید، تا باقی را به زندگی خود بپردازیم

۱۳۹۳ تیر ۲۵, چهارشنبه

ذکی


چند روز پیش خفتش کردم که:
تو اگه ان‌قدر هنر مندی، چرا یه خاطره شیرین یادت نمی‌اد؟
من‌که پوست دوران رو کندم با شالتاق اندازی، قبل از تصادف، بعد از تصادف تا همین دیروزها که ... نمی‌خوام اسمش رو ببرم
همیشه که منزوی نبودم کنج خونه،
 چرا اون خوب‌های قبیلش یادت نمی‌آد؟
چرا یادت نیست:
یه کاپیتان جنوبی بود چند ماه شبانه روز دم خونه‌مون بقچه گذاشته بود. آخر خانم‌والده به وساطت پریا رفت بردش خونه‌اش ببینه این مادر مرده چی‌ می‌خواد؟
یا اون سفر بود به چلک
با سیروس ش و رسول س آ و ممد ولی خدا بیامرزو و شیوا و ..... که فیلم‌ش رو تازه با هم نگاه کردیم؟
یادت نمی‌آد لحظات خوبی که گذشته تا این‌جا
یا عشاق سینه چاکی که   دوره‌ام می‌کردن و می‌خندیدم
تولد دخترا
یا ......
یه میلیون‌تا یای شیرین عسل دارم که اندکی زنی حتا فکرش را بلد باشه
سی چی اینا رو نمی‌اندازی وسط؟
می‌ری می‌گردی یه چی پیدا می‌کنی که همین هولوپی انرژی‌های نازنیم بریزه بیرون و تو برش داری؟
ذکی


پدر سگ



دو روزه مرور می‌کنم
کلی آروم شدم
یعنی نه که بعد از صد سال، اما یه چیزهایی مرور شد که عین مگس از صبح می‌پرید وسط
هر چیزی که آزار دهنده است باید مرور بشه
تا انرژی‌ها از اون زمان و خاطره جمع نشه، تبدیل به ویروسی می‌شه که صاف می‌ره روی لایه‌ی خاکستری مغزم می‌شنه و مثل موریونه می‌زنه به کاسه کوزه‌ام
اما نوی حرف همه‌اش می‌گم: بابا جان دیگه چی رو مرور کنم؟
من‌که اون چند ماه رس‌ش رو در چلک کشیدم
پوستش رفت
چیزی نمونده که مرور کنم
از اون به بعد هم که به یمن هجرت پریا من موندم و خودم
کسی رو نمی‌بینم که انرژی دور ریز داشته باشم و مرور می‌خواد
غافل از این‌که همه‌ی اون‌ها که هی مگسی می‌شن، یعنی من درش کلی انرژی دارم
امروز باهاش نشستم و بازی رو چرخوندم و توپ رو انداختم توی زمین ذهن
یا بهتره بگم ذهن بیگانه
که به یقیین رسیدم از من نیست
زیرا می‌گرده و از بین هزار سال زندگی فقط نقاط تاریک رو برمی‌داره و برجسته می‌کنه
سی همین امروز یخه‌اش رو گرفتم که:
هوی عامو من انرژی اضافه ندارم خرج تو کنم. از الان دست روی هر چیز بذاری
سر خیابون هم که باشم، می‌ایستم و مرورش می‌کنم
تو سوژه بنداز ببین چه‌طور بانک‌ت رو می‌خونم؟
پدر سگ معلوم نیست از ظهر کجا گم و گور شده؟

من تا دلت بخواد نرم
شناور در جریان سیال لحظه‌ی اکنون 
تو گویی بهاری

دكتر جان قديمي





ديروز مطب دكتر جان قديمي بودم، كاري داشتم
نه  از سر درد
یک عکس هم ازش گرفتم، می‌گم: می‌خوام ازتون عکس بگیرم
ناز می‌کنه: 
نه نمی‌خواد. 
می‌‌گم:
 باشه. هر طور شما بخواهی. 
دوباره یه نگاهی می‌اندازه که من می‌گم:
 به‌خاطر خاطرات، برای این کمد‌های چهل سال پیش تا هنوز
برای اون حسی که این‌جا بهم می‌ده هنوز
سی این‌که می‌تونه به ایکی ثانیه
باقی‌ش رو قورت دادم و نگفتم:
 سی این‌که
 کانون ادراکم رو در زمان هول می‌ده

۱۳۹۳ تیر ۲۴, سه‌شنبه

بهشت بازار




یه روز یه جایی توی این دنیا چشم باز کردیم و ابتدا آرامش بود و خوشبختی
چون دیگران عهده دار مسئولیت ما بودن،
 بهشت بازار بود و بخور و بخواب
تا وقتی هم که تحصیل می‌کنی،‌هزینه‌ها هم‌چنان بر دوش اون‌هاست
در نتیجه دنیا رو جای امنی می‌پنداریم که فقط معطل مونده ما بزرگ بشیم
و وای از زمانی که استقلال ما شروغ می‌شه
باید مسئولیت تمام تصمیمات و حرکات و ابتکارات .... رو به دوش بگیریم
و از جایی که از اول به‌جای گفتن حقایق جهان، به گوش‌مون خوندن:
من نمی‌ذارم کسی به‌تو چپ نگاه کنه. خودم تا آخر دنیا هوات رو دارم و ..... داستان‌های خانواده‌ی ایرانی 
که ترسیم هزارو یک‌شب گونه‌ی زندگی‌ست، موجب می‌شه همه در مرز سنین پیامبری 
فقط داریم زیر پای خودمون رو می‌کنیم
به عالم و آدم بدو بی‌راه بار می‌کنیم، سی چی حال‌مون رو گرفتن؟
جیب‌مون رو زدن؟
دوست‌مون نداشتن؟
عاشق‌مون نشدن و .... الی آخر زندگی

موزه ایران باستان



از ازل تا  یه چی می‌شد، می‌گفتم: اون‌موقع که این‌طور بود.
با چشمای گشاد برمی‌گشت: 
اه... مگه زمان شماهم بود ؟
توی دلم می‌ریخت و می‌گفتم:
 صلواتی، مگه از موزه ایران باستان درم آوردی؟
همین دیروز قد تو بودم
 وقت رفتن و قال گذاشتن من که رسید
کلی کلاس توجیحی برام گذاشت که:
 هنوز این‌همه جوون و خو شگلی و ...  من می‌رم ،‌ تنها نمونی‌ها
یه زیر نگاهش کردم: که خدا رو شکر عاقبت از موزه درم آورد
ولی دیگه کی این حس پیری رو از من بگیره؟

عظمت بازیافته


بزرگترین آموزه‌ای که طی این سال‌ها از قرآن دریافتم، تعادل بود
در هر امری باید تعادل داشت، حتا در احسان و دوست داشتن مردم
کما این‌که خداوند بارها به رسول نهیب می‌زنه:
چیه داری سینه چاک می‌کنی برای این مردم؟ تو رسولی پند دهنده هستی. نه بیش‌تر
یعنی تا به نبی منتخبش هم مداوم درس زتعادل می‌ده
بعد چی می‌شه که ما قطی می‌کنیم و از شور به در می‌شیم؟
دیشب داشت خوابم می‌برد که چشمم خورد به صحنه‌ای از 18 تیر معروف شاید هم تاریخ دقیق این نباشه
زیرا نه سیاسی بودم و نه توانش رو دارم.
 اما از اون روز یک خاطره‌ی عجیب دارم که کل پادشاهی پهلوی رو تعریف کرد
البته در دی شب نه اون سال که یادم نیست حتا کی بود؟
من در ترافیک کریمخان به میدان ولیعهد یا ولیعصر گیر افتاده بودم
مادر بانو هم کنارم بود البته، پسرک دوید برابر ماشین‌ها و فریاد می‌زد :
مردم به‌پا خیزید ما به‌خاطر شما این‌جا هستیم
بانو والده با بی‌اعتنایی فرمود: ول کن این‌ها کمونیست‌های از خدا بی‌خبرند. چشم دیدن اسلام رو ندارند
این موضوع هر تاریخی که باشه یادمه سالهای اول انقلاب بود نه ماجرای کوی دانشگاه و .... 
حالا که می‌اندیشم به خطای پهلوی پی می‌برم


زمان ما یا شاه بود که کمر بسته‌ی امام رضا بود و خدا از ترور نجاتش داد
یا چپی‌های توده‌ای
همین و ما یادگرفته بودیم این چپی‌های بی‌خدا دشمن  ملت‌ند
شاه هم از همین روی حسینیه ارشادی ساخت و به وجه شیعی این ملت ارج می‌گذاشت
یعنی از ترس چپ‌ها خودش و ملت رو کرده بود در کیسه‌ی دین و مذهب
که نتیجه‌اش رو همگی دیدیم
با وزشی ساده ملت عکس رخ یار در ماه دیدند و الی آخر
و من در اون لحظه‌ی خاص در خیابان کریمخان زند که روحش شاد باد
تنها تفکرم این بود که: این چپی‌های بی‌دین و ایمون و بی خدا
حالا می‌فهمم در اون روز ملت سی چی ریختن توی خیابون و چه خبر بود؟

تعادل آقا از تعادل غافل نباشیم که کار می‌ده دست آدم


۱۳۹۳ تیر ۲۲, یکشنبه

خانه دوست


این رو یادم رفت بگم
دارم فکر می‌کنم
یعنی تنها هنرم در زندگی فقط اندیشه‌ی وسواسی به تمام امور بوده
پس بگم: مثل همیشه درگیر یه چی تازه شدم
خدا
چیه؟
کجاست؟
سی چی باید براش نماز بخونم؟
ازش می‌ترسم؟
بعد اقتادم دنبال رد پای ایشان در زندگی‌م
بله حضوری پررنگ و سراسر معجزه در زندگی‌ام داره
برگردیم به چرا و چه‌طور؟
من باورش دارم
و چون باورش دارم در زندگی‌م حضوری قطعی داره
مثلن دیشب
دقیقه‌ی نود یه چی شد که خوابم رو آشفته کرد
اما در این بین من بودم و تضاد باورهام
باور بودنش به تضاد نمی‌کشه،‌ اما نحوه‌ی ورود و دست به کاری‌ش
چرا
دیشب در هر لحظه یه جایی از قلبم یا دلم یا فکرم یا هر جایی که هنوز نمی‌دونم دقیقن کجاست
همون‌جا بهم نهیب می‌زد:
بگیر بخواب بابا حوصله داری. دلیلش چیه که بخواد اون‌طوری بشه؟
مام بالاخره خوابیدیم
صبح زورم می‌اومد از تخت جدا بشم که افتادم به یاد موضوع دی شب
باز از همون‌جا یه چیزی بهم گفت: بی‌خیال بابا همه‌اش توهم ذهنی‌ست و هیچ خبری هم نیست
تا رفتم دارایی و برگشتم و رسیدم به موضوع
کل صورت مسئله حل شده بود
یعنی فقط کافی بود دیشب با ترسش برم، صبح از ترسش نفهمم چه‌طور از خواب بیدار بشم و..... بی‌شک مسئله سر جاش بود هنوز
در هر موردی همین‌طور مي‌شه، کافیه باورم بشه که باتم، سوختم، یا هرچی....
بی‌شک تمام باورهام میاد وسط و عینی می‌شه
مثلن روزی که پریا افتاده بود. می‌دیدم اهل بیت خودکشونی دارن و بهم نمی‌گن
ولی من به سبک مادران ایرانی وا ندادم، اشک نریختم محکم نشستم و پریسا رو هم آروم می‌کردم
در اون لحظه مطمئن بودم اتفاقی نمی‌افته و همه‌اش به خیر می‌گذره
من می‌گم اطمینان
تو هم می‌خونی، اطمینان
اما نه یه حس سطحی یا زوری
یه باور عمیق قلبی
یک آرامش خارج از تصور وسط بیمارستانی که بچه‌ات رو بعد از سقوط از چهار طبقه در خودش جای داده
تو اگه اون‌جا باورش نداشته باشی......
من داشتم، هنوز هم دارم تا لحظه‌ی مرگ هم دارم
نه باهاش چایی شیرین خوردم نه جناق شکوندم
نه دست به دست هم در پارک قدم زدیم
ولی باوری از او درم هست که تا امروز عزرائیل رو ذلیل کردم و زار می‌زنه، زار
ما اینیم
حالا هم نمی‌دونم خدای خالق چی و کجاست، اما آدرسش رو خوب بلدم
خانه‌ی دوست همان‌جاست که باور داری

خدا قسمت کنه، یه نخود عاشقی


فکر کن بزنه و یکی از ما در همین سن نزدیک به ناکجا
دچار بشه
دچار آبی عشق
نه شرط و شروط همسری که درش درجا بزنی
نه حقه و کلاهبرداری که نفهمی یارو دنبال چی فکر می‌کنه تو هستی و یا تو برعکس
بزنه و یه مرضی بگیری و به درد عشق دچار بشی
تا همین چندی پیش که از جماعت می‌پرسیدم:
تا حالا عاشق شدی؟
مشکوک نگاهم می‌کردن یه جوری که داری جوک کی‌گی
و تو باور کن بیشتر آدم‌ها بی تجربه‌ای از عشق نفس می‌کشند
نه از سر چیز
از سر این‌که به قدری خود پرست بودن کهنمی‌تونستن عاشق کسی بشن
یا حتا توهم بزنند که عاشق شدن
خب آخرش چی؟
ما بدون عشق نه زندگی می‌کنیم و نه هستیم
اونی که تو رو از خودت می‌کشه بیرون، تنها یکی بیرون از توست
یکی که بیش از خودت بهش فکر کنی
یکی که به‌خاطرش حاضر باشی به آب و آتیش بزنی
با فکر اون بیدار بشی و با فکر او به خواب بری
می‌دونی حالت چی می‌شه؟

از من تا من


دیروز دیگه رسمن قاطی کرده بودم
از اون نوعی که نه می‌تونی خودت رو تحمل کنی و نه هیچ سانت از خونه‌ات
یعنی حیرون شده بودم
سی این‌که ، پس کدومه خود منم؟
افکار متعدد بسیار به سرم می‌زد و باید بین اون‌ها سوا می‌کردم 
کدوم فکر منه؟
کدوم محصول جانبی ذهن منه؟
کدوم از منه ذهنی‌ام براومده؟
کدام از شرطی شدن‌ها بیرون زده؟
کدام از فرم‌های اجتماعی نشعت گرفته؟
و ...... الی آخر
تازه بین اون‌ها باید تقسیم کنی، کدومه از تترس‌هاست؟
کدام از نفس و کدوم از...... چی؟
پس من چی هستم؟
تو می دونی خودت حقیقتن کی و کجایی؟
کدوم بخش از ما وقتی دردش می‌آد حقیقتی از ماست؟
کدوم توهم ذهنی و این‌که اصولا من درد و مرضی دارم یا که ..... سالمم و هیچ‌م نیست الی کرم ریختن‌های ذهن
اون‌وقت نقطه‌ی جالب‌ترش همین‌جاست که اصولا با این بازار هرج و مرج تو اصلن اومدی این‌جا چه غلطی بکنی؟
چون در تمامی این‌ها همه جای دارند الا خودت
باید مراقب نقش خودت باشی
بعد مراقب دخالت‌های ذهنی‌ت و خط و نشان‌های جامعه و یا آرزوهای نژادی‌ت؟
اگر بنا باشه تو همه‌ی این‌ها رو بریزی دور
چی می‌مونه از من که برای تجربه‌اش اومده باشم؟

نسل وامونده



مردان نسل من
يا شهيد شدن، یا جانبازن. یا در زندان و یا معتادن
باقی تعطیل که .... نبردن به جز اندک
باز تیر ماه شد و از اول ماه من با فکر دارایی و لظهارنامه مالیاتی دل‌پیچه گرفتم تا 
همین الان که رفتم و قال‌ش رو کندم
از صبح چشم باز کرده نکرده، در ساختمان دارایی محله بودم
اون‌جا رو در این ایام دوست ندارم زیرا، بیشتر کسبه محله اون‌جا جمعند
چه مردانی، چشمم کف پاهاشون
یکی از یکی بی‌مصرف تر، راست راست راه می‌رن و کج کج به همه تنه می‌زنند و می‌رند
تا اون وسطایی آدم نیستی
فقط کافیه مسئول مزبور جهت ثبت اظهارنامه‌ات از اون اتاق با صدای بلند ازت تائید نام خانوادگی رو بخواد
از اون به بعد تو از موجودی بی‌دست و پا بدل می‌شی به شخص شخیص مملکت
اول که سرها به سمت صدات می‌چرخه که ببینن کی بود؟
بعد راه برات باز می‌شه، یکی خودکار به دستت می‌ده، دیگری صندلی‌ش رو بهت می‌ده تا بنشینی و ...
باقی هم که دارن خرخره هم رو می‌جون
یادش بخیر اون قدیم‌های خیلی دور که همه عادت نداشتن سر موعد مققر تشریف بیارن و با دست خودشون اظهارنامه بدن
دارایی این همه شلوغ نمی‌شد و کسی با همه عقده‌هاش نمی‌خواست سر از تنت جدا کنه
اون‌هایی که بودن هم با این‌که تو بچه‌ی کی‌سی کار نداشتند
تو اهل محله بودی و ناموس جماعت اهل محل
خدایا می‌شه منو برگردونی به دهه‌ی چهل و همون‌جا نگهم داری؟