۱۳۹۳ مرداد ۳, جمعه

اصلن شاید



اگر تحصیل ممنوع می‌شد،
 من تا دکترا می‌خوندم
اما اجباری که شد، وا موندم
از ظهر تا ساعت 6 این قدر از کار را انجام دادم
خدا بخواد، فردا تمومش می‌کنم
اما منی که ان‌قدر کند کار می‌کنم، 
پشت پایه خسته می‌شم
امروز فقط کار کردم
چون پشت‌ش عشق هست
کاری که همرا با شوق و علاقه‌ و انرژی خوب باشه، به خودم می‌آم می‌بینم تموم شده
اصلن شاید جماعت آدم سی همین عشق می‌خوان؟
این که حب بچه‌ی برادره
اگر یه چیزی نزذیک تر و .... وای لابد من تاحالا داوینچی شده بودم
عتر تمرین مستمر می‌خواد چه موسیقی چه اون‌های دیگه
منم که مدت‌ها کار نکردم، سرعتم مثل دیگر هنرمندان نیست
ولی هب از طرفی هم 
اگه تنها نبودم، خل نبودم روز تعطیل برای هیچ‌کس پشت پایه بنشینم

۱۳۹۳ مرداد ۲, پنجشنبه

هبوط جمشید





یک ماهه این کار روی پایه است
تا حالا چند مرتبه دست‌کاری‌ش کردم و تغییرش دادم تا به این‌جا رسیده
تقربین تمام و فقط آکسان گیری و ریزه کاری‌هاش مونده که باید صبر کنم تا کار خشک بشه
اما با عجله و بدو بدو رفتم بوم گرفتم تا
 برای اولین چشم زنده‌ای که کارهای اخیرم را دید و برام کف زد
نقاشی کنم
پسر نادر برای تعطیلات اومده ایران و وقتی اومد پیشم و چشم‌ش افتاد به کارهای روی دیوار
بی کرم بی حسادت بی هیچ چیز برابر تک به تک کارها ایستاد و از همه‌اش تعریف کرد
فهم کردم، پس یکی هنوز در این خانواده هست که محبت بلد باشه
بلد باشه تشویق کنه
حتا اگر هزار سال از من کوچکتر باشه
باور نمی‌کنی اگر بگم، پریسا، نادر، مادرم؛ تنها کسان من بودند که می‌بینند کارها از روی دیوار عوض می‌شه
کار جدید گذاشته و قدیمی حذف می‌شه
ولی تا هنوز حتا نپرسیدن:
تو کشیدی؟
چه خوب؟
چه بد
یا هر چی
یه جوری رفتار می‌کنن که تو به خودت شک می‌کنی نه که چیزی روی دیوار نیست؟
نه که من نیستم و همه در ذهنم هست؟
وقتی دانیال 18 ساله از فرنگ نرسیده می‌آد و برات به به می‌کنه
تو مثل من می‌دوی بیرون بوم تازه می‌خری تا
فقط برای خاطر دل دانیال نقاشی کنی و بهش هدیه بدی
زیرا تنها کسی بود که بی بغض تو رو می‌بینه و یادش هست در کودکی با من در کارگاه مجسمه می‌ساخت
اگر می‌شد بی تائید و تشویق خلقت داشت
خدا ما رو نمی‌آفرید

۱۳۹۳ مرداد ۱, چهارشنبه

پابزن پا بزن



دیروز پریا می‌گفت: نمی‌تونم بشینم و بهت هیچی نگم
چون تو هم ننشستی و نگاهم کنی. تو هم کارهایی بامن کردی که تلخم بود ولی هرچه بود نتیجه‌اش این‌که هنوز زنده‌ام
الهی شکر
ولی خب من می‌دونستم چه می‌کنم و مادر هم هستم
یعنی ما توقع نداریم بچه‌ها با کپی کاری رفتار ما رو
 با ما بکنن
پریا همیشه 24 سال از من کوچکتره و من همیشه ان‌قدر از او بزرگتر و با تجربه تر
می‌گم: بچه جان تو که نمی‌تونی نسخه‌ی من رو برای من بپیچی
وقتی می‌بینی ناراحتم، بدون اندکی مهربونی می‌خوام
می‌گه: یعنی دوست داری بهت ترحم کنم؟
می‌گم: تو گوش نمی‌دی و یه چی می‌پرونی. 
من اگه با خشونت باهات مواجه می‌شدم سی این‌ بود که اگه به بیماری وا می‌دادی
تموم بود
من الان چیزی ندارم که در مبارزه باشم جز ذات انسانیم
اندکی محبت ذره‌ای احترام مرا بس است
اما بچه‌های ما همیشه گمان می‌کنند همین‌که تونستن حرف بزنند بزرگ شدن و حرف آخر در دست دارند
غافل ازاین‌که تو بزرگ شدی و من پیر می‌شم
نگاهی به موهای سپید زیر رنگم بنداز
فقط حرمت نگه دار
با شاخ و شونه و چشم و ابرو کسی به تو گوش نمی‌کنه و مردم از ما فراری می‌شن
کسی که احترامت می‌ده دوستت داره از تو چیزی غیر از این نمی‌خواد
و یادت باشه من همیشه مادرم و تو فرزند من
اونم مادری از نوع من که همیشه در حال رشد به‌سوی تکامله و وا نداده 
تو هرچی بالا بری من بالاتر می‌رم 
زیرا من زودتر از تو به این جهان رسیدم و زودتر راه افتادم
گمان مبر روزگاری برسه که من باشم و زیر دستان تو بنشینم

سهم من



تا هنگامي كه نفس مي‌كشم، زندگي در دستان من است
نه درد و نه هيچ حادثي موجب نمي‌شه به زندگي وا بدم
پست پاييني از باب برخي حرف‌هايي بود كه گاه مي‌شنوم و مردم گمان مي‌برند:
بابا تو اگه از معجزه نگي؟ كي بگه؟
نشستي روي ارث پدري بخور و بخواب و ول‌گردي، مام بوديم الان فكر مي‌كرديم در معراجيم
گرنه تو باور نكن همشهري چيزي بتونه پشت منو خم كنه يا از موضوع دوستان خارج
خواستم گفته باشم که این جهان سراسر بهشتی و جهنمی‌ست
نه به شادی‌ش باید دل بست و نه از اندوهش باید شکست
به‌قول شیخ سقراط، رنج و راحت حلقه‌های یک زنجیرند. اولی که از در بیاد، بعدی هم از پی‌اش خواهد آمد
برای کسانی گفتم مانند دختر خودم که از دیار فرنگ هر روز توقع دارند من لنگش کنم
و هرجا که کم می‌آرن، متصور می‌شن که دنیا به آخر رسیده و باید وا بدن
خودم در ایام تصادف هم همین گمان را داشتم که زندگی‌ام به پایان رسیده و باید گوشه نشینی کنم
فکر می‌کردم این جهان مکانی‌ست مهیا برای برداشتن
نه ساختن و داشتن
یا اون‌هایی که فکر می‌کنند چون نیست نباید بسازند و یا با ابلیس ذلیل مرده وارد داد و ستد بشن
لوس‌های از خود رازی که به دنیا جز آه و ناله شکوه چیزی نمی‌دن و توقع دریافت دارند
گرنه که همشهری من آنم که رستم بود پهلوان
من دختر پدری هستم که در بچه سالی بی‌پدر شد و خودش ریشه داد و شهری ساخت
همیشه از وی الگو برداری کردم و خواهم کرد
به‌قول حضرت پدر: اگر همه چیزم را بگیرند و به کوچه‌ام اندازند
همان دم خاک از زانو برتاکانم و دوباره بسازم

۱۳۹۳ تیر ۳۱, سه‌شنبه

میزان



هستی همیشه دو دست داشته در زندگی‌ من
در یک دست جهنمی حفته و تاریک و در دست دیگه،
 بهشتی و پر از معجزه
سی همین یاد گرفتم نه به شادی‌ش خوش‌ خوشانم بشه و نه به دردش وا بدم
از پر قنداق هم این‌طور نبودم
خودش منو ساخت و هم‌چو فولاد آبدیده کرد
یادم داد هیچ چیز اون‌طوری نیست که من می‌بینم و یا می‌اندیشم
به‌طور اصول جهان را توهمی دیدم که در اندیشه‌ی من جاری‌ست و تعریف می‌شه
امروز یک از اون روزاش بود
دو شبه نخوابیدم
از درد
درد تمام استخوان‌های شیکسته‌ی قدیمی که باهاش مانوس شدم
رفیقم شده، نمی‌ذاره هیچ خوابی منو با خودش ببره
یادم می‌اندازه که چه‌ کودکانه دنیا را شناختم و چه خرکی با مخ رفتم وسط باقالی‌ها
همون‌جاهایی که فکر می‌کردم بر مدار گرانش خر غلط می‌زنم
یهو پریده وسط و گوش رو پیچونده 
اون‌جاهایی هم که گمان می‌بردم نابود شدم، شب‌هایی که مثل سگ و پنهانی در اتاقم زوزه می‌کشیدم و از خدا
طلب رحم و بخشش داشتم
یک معجزه کم داشتم 
معجزه‌ای به وسعتت همه‌ی زندگی‌م
نجات بچه‌ام از چنگال شوم سوی تاریک
من بچه‌ام رو از وسط معجزه بارها پس گرفتم و هرگز این‌ها را فراموش نخواهم کرد
روزی رو هم که برای اولین بار ناشری برام کف زده بود و تخته گاز از باب بیست، ناشر
 اتوبان‌های کثیف پایتخت رو طی می‌کردم
روزهایی که با مرگ دست و پنجه نرم کردم 
روزهایی که عفونت  مغزم رو گرفته بود و در کما بودم
و جهنم را وجب می‌زدم
و ایامی که از شادی روی دو پا نمی‌گنجیدم که نه در پوستم




من هنوز درد می‌کشم و به عبارتی همیشه با درد زندگی می‌کنم
حتا همین الان، بعد از اون همه قرص و حکیم و دوا
بعد از تزریق مسکنی قوی همین دو ساعت پیش
دردی که بر اثر رد شدن تریلی از روی ماشینم قراره تا ابد بمونه
سی این‌که بدن من شی‌ء خارجی قبول نمی‌کنه و من‌که فقط جنگیدم
با سمت چپی داغون و ظاهری محکم و مقتدر،‌ تو گویی برج‌  بابل
شمس یه چی می‌گه: 
رقص مردان خدا لطیف باشد و سبک 
از درون چون کوه، وز برون چون کاه
مال من برعکس
از برون یک ستون از درون خورده نون
پذیرفتم بی‌کسم و کسی جز من مسئولم نیست
روزی که بچه بودم و پدر رفت
روزی که هنوز جوان بودم و متارکه کردم
تمام روزهای بی‌کس من بعد از تصادف که خانواده فقط چند ماه تحمل داشت
  همه رفتند و من موندم و پرستار جیره بگیر و یک بچه‌ی مدرسه‌ای که ظهر می‌آمد و غذا می‌خواست و من هر روز تلفن و غذای بیرون 
سی همین از غذای بیرون متنفرم
سی همین رفاقت و عشق و دلدادگی کسی رو، باور ندارم
سی این‌که اون وقتی که محتاج بودم، نزدیک‌ترین ها تنهام گذاشتن
سی همین پا به پای تمام دردهای دخترم موندم و رهاش نکردم تا هنوز
از در می‌ره من از پنجره دنبالش می‌گردم
دنبالش نه، نمی‌رم
اما لحظه‌ای از من جدا نیست در قلب من زندگی می‌کنه و تا هر کجا که باشه با تمام ژانگولر بازی‌ها تنهاش نمی ذارم
سی این‌که، منو تنها گذاشتن
و چون برای خودم می‌کنم، منتی سر او ندارم
این‌ها رو گفتم برای اونایی که می‌آن و می‌بینن من چه از معجزه و خدا حرف می‌زنم
اون‌هایی که ندیدن من با چه دردی راه می‌رم و از رو نمی‌رم که جایی کم نیارم
اونایی که نشستن همین‌طوری و کشکی یکی از آسمون بیاد پایین و بگه اجی مجی لاترجی
من هزار بار درد کشیدم پوست انداختم و برای مبارزه با همه‌اش جنگیدم
آمار بدم چند بار با عزرائیل کشتی گرفتم؟
نمی‌خواد خودش حساب‌ش رو داره
ایمیل زده به عرش الهی : خواستنی من رو بفرستین دنبال نخود سیاه
نفرست  پی شهرزاد کاریابی، من دیگه نیستم گفته باشم. 

تا ظهر بیمارستان بودم و از درد به خودم می‌پیچیدم و بعد از هر اتاق باید یه دور تا صندوق می‌رفتم و راه بعدی
به عبارتی آی گریه کردم
البته یواشکی، توی خودم.
 وقتی اومدم خونه نشستم و با دل سیر عر زدم
با صدای بلند
چنان که شانتال مات مونده بود به من که، این دیگه چیه؟
بی‌چاره ندیده بود  از این کارها بکنم.
 تا جایی که اومده بود و هی صورت و تنم رو بو می‌کرد و خودش رو می‌مالید بهم
فکر کن
سگه تا حالا گریه زاری ندیده
ولی فهمید نیاز به مهربونی دارم، فهمید هوا خیلی خیلی پسه و باید یه کاری بکنه
فهمید درد می‌کشم
حتا طنابش رو نیاورد تا بازی کنیم، چشم ازم بر نمی داشت
چیزی که هیچ کس در اطرافم حتا بلد نیست
ای خدا بابت اینم قربونت برم که نمی دونم از وقتی پریا رفت، اگر شانتال نبود چه گلی به سرم می‌گرفتم
با این همه کمبود عاطفه در مسیرم
من حتا به توجه شانتال هم دل‌خوشم
چون برخی هستند که با گمان نجاست این حیوون زبون بسته از فهم چنین ارتباطی عاجزند
و جبرن تنهایی رو سر می‌کشند
 تازه،  من گل‌های باغچه را هم دارم
خلاصه که بعد از تموم عر زدن‌ها بود که رفتم فیسبوک و داستان رنگکینگ رو فهمیدم
توی یک دستم جهنم بود در یک دست بهشت
منظر من برنز و این حرف‌ها نیست
فقط دلم نتیجه می خواست
نتیجه‌ای که باورم بشه هنوز در جهان زنده‌ها هستم و نفس می‌کشم
من ادامه‌ی توهمی بعد از مرگ نیستم
واقعا از مرگ برگشتم و دارم بین آدم‌های زنده‌ زندگی می‌سازم
من هستم
تو نمی تونی فهم کنی این من هستم یعنی چی
مگر مثل من قبلن مرده باشی


معجزات درونی




از معجزه‌ی مرور هر چه بگم، کم گفتم
همین بس که شاهد از غیب رسید
چرخه‌ی رنکینگ من متوقف شده بود و باید ماه‌ها پیش برنزم را می‌گرفتم
و ندادند
و همین مرور بود که موجب شد جهشی بپرم به برنز ماژور 
یعنی برنز ساده نگرفتم
 بل‌که رفتم مرحله‌ی بعدی و برنز ماژور دادن
باید تلاش کنم برای نقره
بعد نقره ماژور تا برسم به طلا
متشکرم ای خدا که تو همیشه هوای من را داشتی


پسر جان هیچ کس نیست در تمام عالم برای ما کاری بکنه،
 جز خودمون
تو کاری نمی‌کنی و فقط از شاخه‌ها جست می‌زنی 
از این روست که روزی ادعای خدایی داری و روز بعدی به اهریمن متوصل می‌شی
معجزه‌ای بیرون از ما نیست
خودت باید حرکت آغاز کنی


۱۳۹۳ تیر ۲۹, یکشنبه

بین برزخ و دوزخ




روزهای اول سرگردانی بود
در تب می‌سوختم و عفونت از من به بسترم رسیده بود. 
بعد از سه روز که جسم نیمه جانم رویت شد و به آی‌سی‌یو رسیدم، 
وارد زندان اوین شدم
اون‌جا به جرم سیاسی شکنجه می‌شدم و سراغ کسی را از من می‌گرفتند که از قرار رئیس تروریست‌هایی بود که من هم از آن‌ها بودم
پیش چشمم به پیر زنی که با من در یک سالن بستری بود، تجاوز کردند
پیر زن فحش می داد و کمک می‌خواست
بعد از تصویر شیشه دیدم شخصی به قتل رسید 
و قاتل کسی نبود جز رئیس تروریست‌ها، شیخ اجل «  بهمن » 
بهمن کسی‌ست که بیست و اندی سال پیش پای من رو بست به میز شمنی‌سم تا هنوز
به تدریج کار به جاهای خیلی زشتی رسید که شرم از گفتنش دارم
در روزهای آخر آخوندی با دو مرد برهنه زیر یک درخت عکس می‌گرفتند
طوطی از سر و کولم بالا می‌رفت و در هندوستان بودم
کلی گذشت تا فهمیدم همه‌ی شکنجه‌ها زیر سر مادرم بود
به عبارتی مادرم رئیس لباس شخصی‌ها بود
مردی عظیم الچثه مسئول سلول من بود که یک شب آمد و من رو از روی تخت انداخت زمین تا اسلحه‌ی بزرگی که زیر تشکم پنهان کرده بودم را یافت
دست و پام را به تخت بست و از اتاق رفت
من فقط اشک می‌ریختم و کمک می‌خواستم
جایی که مادر رئیس خائنین باشه، جایی برای منه غرق در عفونت نمی‌ماند
این مختصری از ماجرای بیست روز کمای من بود
در این بیست روز هم برزخ را دیدم و هم دوزخ
هیچ یک فراتر از ذهن من نبود
همه در حیطه‌ی ترس‌های بشری و به تابوها محدود می‌شد
به گمانم این همان جهانی بود که مردم بعد از خروج از کما به جهان فراسو تعبیر می‌کنند
در حالی‌که خارج از ذهن و ترس‌های ما نیست
مرگ مرگ است
تا به حقیقت نمی‌ریم ، هیچ فهمی از مرگ نیست
حتا اگر پس از چند روز بازگردیم