۱۳۹۳ مرداد ۱۱, شنبه

بهار دريايي









الان و در همين دقايق بهار دريايي 
يا سال شمني آغاز شد
دوازده مرداد مساوي‌ست با اين دو رويداد و سایر رویدادهایی که
 از آن‌ها آگه نیستم و در نتیجه ربطی هم به من نداشته

زیرا اگر داشت لابد اون‌ها هم ذکر می‌شد
و به تقویم شمنی که دریانوردان بهش می‌گن: آغاز بهار دریایی
هر هجده روز یک‌بارر گیت‌های بین زمین و غراسو باز می‌شه
و فقط خدا می‌دونه من چند تا از این هیجده هیجده‌ها رو اول سر رسید هر سال جدا کردم و
هواش رو داشت 
البته هواش رو مواقعی داشتم که چلک بودم
چون این خونه که هیچ کل پایتخت هم بدرم نه گمانم اگر هم روزی بوده
الان با این همه هرج و مرج گیت‌ی مونده باشه
مام که اهل زدن به کوه و دریا که نبودیم ودر نتیجه وقتی چلک بودم اون‌جا رو واکاوید
دروغ چرا یه‌بارهایی هم یه توهمی زدم که یه چی دیدم
ولی خودم که می‌گم: توهم
ولی چی می‌شه که تقویم من با تو ، دیونه بازی‌های من با تو و ...... دیگران فرق داره؟
چون اسم من شهرزاد و به ذاتم اصل،  قصه گویی و وراجی؛ توام با ذهن تخیل پرداز
وگر نه  این حال و روز از علائم ویروس ابولا نیست

۱۳۹۳ مرداد ۱۰, جمعه

Indila - Dernière Danse (Clip Officiel)

  

این شکار دقیقه نودی، دیشب توی اون شیب تند رختخواب که داشتم با خودم
کشتی می‌گرفتم که: بگیر بخواب
و اون به من قلبه کرد و تی‌وی روشن شد
یکی از کانال‌های منتخب من eska tv است
موزیک‌های خوبی پخش می‌کنه 
همین‌که نور تی‌وی پخش شد درون اتاق
صدایی شیشه ای، نرم و سیال؛؛ سر خورد و اومد صاف نشست
روی روحم
ان‌قدی که به ایکی ثانیه رکورد رو زدم
هنوز حس تملک درم باقی مونده که دلم بخواد چیزی که زیباست رو
برای خودم داشته باشم تا هر موقع مانند امروز طلبه بودم
تمام آجرهای خونه رو باهاش رنگ بزنم
خدا خیر بده عالیجناب you tube که اول صبح خروس خون کل آمارش رو داد به ما
که البت هم‌چنان این کار خوبه
که آلبوم این کار به کل خوبه
دخترک یه نخود یه نخود خودش رو آزموده تا رسیده به سر چشمه
دمش گرم و آتشین
براش آرزوی موفقیت می‌کنم
که امروز من رو بهشتی، ساخت

۱۳۹۳ مرداد ۹, پنجشنبه

منی کرد آن شاه پر اقتدار




جمشيد، پسر طهمورث، 
دارنده‌ی فره‌ی ایزدی
همسرِ خواهر دوقلوی خویش
شاه دوران زرین گیتی
 که پدر از اشکم اسب سیاه دیو کردار، بیرون کشید  
  پانزده ساله و در حد کمال بود که،
جفت خود را شناخت 
  پادشاهی جمشید،
 هفتصد سال بود و در این دوران گیتی فرمان‌بردار او بود. 
  دیو و پری او را سر سپردند و زمانه از جنگ آسوده شد
 گورستان‌ها ویران  و و بیماری و مرگ از آدم و انواع رستنی‌ها دور گشت و گیتی سراسر بی‌مرگی بود
دیوان به فرمان او کاخ‌ها و شهرهای بسیاری بنا نهادند
دیو و ملک در صلح و دوستی با آدم می‌زیست
دیوان تختی از بهترین گوهرها و زیورٱلات بساختند و جمشید بر دوش دیوان بر فراز گیتی به پرواز شد 
آن روز را "  نوروز " نام نهادند
در همه جهان گشت و چون همه را حد کمال یافت
منی کرد آن شاه پر اقتدار
بفرمود: که‌این فر و جاه زمان، از من است
که من آن خداوندگار،  عالمم
فره‌ی ایزدی از وی برگرفت و مردمان از وی روی گردان شدند
 و جمشید هبوط کرد و ضحاک بر جای وی نشست


شانزده هفته و نیم





یعنی هنوز هستن کسانی‌که، طی یک جلسه عاشق می‌شن
طی چهارماه به این نتیجه می‌رسند، وقتش شده ازدواج کنن
یعنی وقتی داستان رو از خودش می‌شنیدم فکم چسبیده بود کف اتاق
که تو با چهل و چند سال سن چه‌طوری می‌تونی جرات کنی در این مدت کم فکر کنی کسی رو شناختی اصلن؟
اون‌وقت می‌گن چرا آمار تلاق بالاست؟
سی همین دیگه.
 مگه می‌شه برای باقی عمر به یه بشکن و ایکی ثانیه شریک انتخاب کرد؟
یا مگه کسی طی چهارماه می‌فهمه عاشق شده؟
خود تولید تا فهم عشق کلی طول می‌کشه
خدایا من چی بگم؟
اگه عقل رس شده بودم
زندگی خودم لابد بهتر از این بود

اوی، خالق




منه مخلوق
وقتی دارم کاری رو اجرا می‌کنم، خوشم. شنگول و منگول، هپه‌ی انگور
اما همین که تموم شد
تموم شده دیگه، دیگه چه‌کار کنم؟
و همین‌طور کار بعدی و بعدی که قبلی‌ترها رو حتا به راحتی می‌بخشم
مانند کارهای قدیمی‌م که دیگه این‌جا نیستن
این‌ها بسیار حقیر و در حیطه‌ی منه آدمه
چه‌طور می‌شه انتظار داشت که اون پروردگار عالم، همین‌طور از  لحظه‌ی باش و شدن ما
دست گذاشته باشه زیر چونه و سیل ما کنه که داریم سر کی رو کلاه می‌ذاریم؟
کی دروغ می‌گیم و ..... کل ماجرا؟
فقط او می‌دونه بعد از ما چنی دیگه خلقت داشته که ما درش گم باشیم

۱۳۹۳ مرداد ۸, چهارشنبه

زفاف چمشید



امروز هم هبوط جمشید تموم شد، البته قلم‌گیری آخرش مونده که باشه برای فردا
این‌ها نمی‌ذاره برای خودم ماتم بگیرم که:
 وای خسته شدم از تعطیلی و عمرم داره حروم می‌شه
انرژی‌های ماده شده جلوی چشمم هستن
اون ایامی که مشق می‌کردم برای آخر ترم اولم،
 مسیح سالوادور دالی می‌کشیدم و


 رکویم موتزارت گوش می‌دادم
اون‌موقع نمی‌فهمیدم چرا
الان می‌دونم 
وقتمی تمام مدت انجام این کار کتاب صوتی ناخت اساطیر ایران گوش می‌دادم
یه جور ارتباط ادراکی از اینک به ایران باستان
کانون ادراک بازی و این‌ها

نه که حالا بابتش فیل هوا کرده باشم






ولی هم‌چین می‌ىم توی حس کار و باهاش یکی می‌شم که ته کار
نمی‌دونم کار منه ؟
یا من کاره؟
به هر ضرب و زور هبوط جمشید رو یه ششصدسالی جابه‌جا کردم
یعنی در واقع فکر می‌کنم نظر به این‌که این وصلت جمشید در پانزده سالگی‌ست
ولی از نام وصال یا زفاف جمشید خوشم نمی‌آد
هبوط شاید موجب بشه برخی به این فکر کنند:
مگه جمشید شاه نبود؟ هبوط کیلو چنده و برن سر در بیارن که نه تنها هبوط کرد
که فره ایزدی هم داشته و باقی داستانی که من عاشق دوران‌شم
روزگار بی‌مرگی و بی دردی مردمان جمشید که البته هیچ ربطی هم به جم نداره
اصولن جم یکی دیگه است
جمشید، فقط جمشیده
جمشیدی که نمی‌دونم از روی داستان سلیمان کپی شده یا
سلیمان کپی شده‌ی جمشید کاره خودمونه؟


احوال پیت








 نقاشی دانیال هم تمام شد

این سریع‌ترین نقاشی عمرم بود که دو روزه تموم و تحویل داده شد
البته عکس خوبی نیست و از جایی هم که کار دیگه این‌جا نیست، نمی‌تونم عکس دیگه‌ای داشته باشم. مگر تکی‌هاش
خب اگه نقاشی نکنم چه کنم؟
با این تعطیلی که انگار نمی‌خواد تموم بشه
تازه فردا و پس‌فردا هم مونده
و من شاکرم که از تنهایی به عذاب نرسیدم هنوز
هنوز می‌شه این وقت از غروب موزیک خوبی گوش داد و حالش‌ رو برد
از صدای زنگوله‌های باد زنگ ایون نعشه کرد و با نسیم، فاز ترکوند
خب اگه منه از بچگی خیالاتی نتونم از هر زاویه ی زندگی‌م داستانی قابل گفتن بسازم
که حتمن سر از دیوانه خونه درآورده بودم
تازه خلوتی خیابون هم موجب شده دو روزه تا ساعت نه بخوابم
هر چه کانال خبری خودی و بیگانه هم بود فرستادم ناکجا آباد
که دیگه بی‌جهت پی‌گیر اخبار بد نباشم
من‌که کاری از دستم برنمی‌آد، که حرصم رو سر اسرائیل یا حماس یا داعش و طالبان و لیبی و ......... ولش
همون خالی کنم. چه دردیه که اصلن بشنومم
تا حالا که شنیدم چی شد؟
باقی‌ش هم همون
ما کرم داریم خودمون روزگارمون رو بدترکیب کنیم
خود کرده را تدبیر نیست
دیگه اجازه نمی‌دم هیچی حالم رو بکنه
توی پیت

تعطیلی کش دار



كي زمان بچگي ما، اين‌همه تعطيلي بود؟
یعنی اگه بنا بود ما با این فاصله‌های گشاد گشاد بریم مدرسه
چه لزومی داشت، اون همه شب تا صبح دعا کنیم یه بلایی سر معلمه بیاد و
 نیاد مدرسه
برخی تا دعای تصادف هم پیش  می‌رفتن
البته معلمین زمان ما از جنس شمر بودن، وقتی مدیر و ناظم با خط کش چوبی بچه پروروهای مدرسه رو سر صف می‌زدن
دیگه معلم علوم که یک روز ورق امتحانی‌های یک کلاس رو گذاشت روی سقف فولکسش و راه افتاد
فرداش هم با جسارت گفت، برگه‌ها رو باد برد، فردا دوباره امتحان
هیچ دلیلی نبود برای دوست داشتن مدارس اون زمان ما
انقلاب که بنا بود بشه
یه چند سالی زودتر می‌شد که نه ما آش نخورده و دهن سوخته باشیم که هر چه می‌دیدیم
باید صبر می‌کردیم تا 18 سال‌مون بشه
 تعطیلی‌های کلان هم از کف نمی‌رفت