۱۳۹۳ مرداد ۱۸, شنبه

جد بزرگوارم آدم





امروز هنگامی که با دکتر چونه می‌زدم و به زور از دهن‌ش حرف می‌کشیدم
وقتی مجبور شدم به دلیل خرابی آسانسور،
  چهار طبقه ساختمان پزشکان رو به سمت بالا طی کنم
وقتی مانند یه دختر بچه‌ی لوس و بهونه گیر از نگاه تحسین آمیز دکتر که بی‌تردید خیلی از من بزرگتر بود
می‌تونستم سوء استفاده کنم و او با جون و دل به حرفام گوش می‌داد
وقتی با خوشی از ساختمان آمدم  بیرون
یا هنگاهی که پشت ماشین گازش رو گرفته بودم به سمت خونه
تک به تک این‌ها رو به خوبی دیدم
دیدم که به هر ضرب و زور می خوام شرایط رو به میل خودم بچرخونم
یاد ایامی افتادم که هنوز یه پام بیمارستان بود، یک پا جاده هراز
هرگاه هر چیز در زندگی‌ام ممنوع می‌شه
با رجوع به ذات جد بزرگوارم آدم، باید همون کار رو حتمن بکنم
هنوز معتقد بود که نباید با رنگ کار کنم، ولی مجوز داد:
بگرد ماسک خارجی قیلتر دار پیدا کن
حتما خارجی باشه که نه نفست تنگ بشه و نه بو ازش عبور کنه
وقتی می‌دیدم چه‌طور سعی داره یه راهی برام پیدا کنه، تا بتونم خوشحال باشم
فهمیدم
خب داستان به این سادگی‌ها هم جدی نیست که نشه یه راه چاره براش پیدا کنم
و من دوباره نقاشی می‌کنم
حتا اگر شده با لباس مخصوص اتفای حریق

مبارز همیشگی




اين‌‌که اندوه تا چه جد می‌تونه، انرژی‌های حیاتی رو تباه کنه
همیشه باعث می‌شه، در نقش مبارزی ظاهر بشم یا ایفای نقش کنم
نقشه‌ی زندگی من مسیری سراسر مبارزه بوده و شاید این حس جدال با شرایط موجب می‌شه
زندگی برای من مفهوم خاص خودش رو داشته باشه
این‌که وسط گریه، می‌خندم
دنبال ضد حال همیشه می‌رم
این نه به معنی مازوخیز که به معنای پاتک‌هایی‌ست که شرایط وادارم می‌کنه، جستجو کنم
و همیشه زندگی من مسیر یک مبارز بوده
نمی دونم شاید خودم این جودال‌ها رو به سمت زندگی‌م کشوندم
شاید این من هستم که جاذبه‌ی ناخودآگاهی برای چالش دارم
هر چی که هست
نمی تونم وا بدم
و شاید از این نبردها لذت می‌برم
امروز کشف‌ش کردن

۱۳۹۳ مرداد ۱۷, جمعه

ameno





این بچه‌ها اهل هر کشوری که باشن، فوق‌العاده‌اند. 
که البته این فقط می‌تونه  طنز بچه‌های ایرونی باشه
  این چهار نفر تو گویی پریان بهشتی
کلی حالم رو تازه می‌کنند، هر بار که این کلیپ رو می‌بینم
خیلی عالیه
بخصوص احوال‌شون قبل و بعد از کشیدن علف و ترکوندن فاز
خدا حفظ‌شون کنه
بسیار دیدنی و دوست داشتنی
این کلیپ مورد علاقه‌ی من بعد از سال‌ها می‌شه که در هر شرایطی روح‌م باهاش تازه می‌شه و از ته دل می‌خنده
کف می‌زنه و هورا می‌کشه و مرتب تکرار می‌کنه
آفرین
آفرین به شماها

فیتیله‌ی ژنی




کل دیروزم به ریکاوری لپ‌تاپ و نصب ویندوز تازه و ملحقات دنیای جدید گذشت
دارم دوباره برای شرایط تازه‌ای آماده می‌شم
که مثلن: فیل هوا کنم
کوه بکنم یا یه چی تو همین مایه‌ها
مگه می‌شه بی مصرف باشیم؟
نه
از این رو باید سریعن یه کار تازه‌ای برای این ایام دربستر دست و پا کنم
اما چرا من آروم ندارم؟
چرا حتا از باب بیماری نمی‌تونم یک گوشه دوام بیارم؟
شماها چه می‌کنید به طور معمول؟
همه چه می‌کنن؟
کی این موتور چندهزار اسب رو در من جاسازی کرده؟
خانم والده که تا ما رو در حال ول‌گردی دیده جیغی بنفش کشیده که:
باز داری ول می‌گردی، بچه؟
به عمرم یک کاری که نه تنها به حساب ما که به حساب خودش بیاد نکرده
از وقتی یادم هست پایگاهش برابر تی‌وی بوده و از همون‌جا رفت و آمد اولاداش رو رصد کرد
صدای پای کی در راه پله می‌آد؟
کی بود با آسانسور رفت ؟
کی‌بود اومد پایین؟
صدای کی از خونه‌ی کدوم‌شون دراومد و ....
حضرت خداوندگار پدر کاری بود که طفلی هزار سال پیش رفت
شاید ژن ایشان بی‌چاره‌ام کرده؟
کاش وقت بارگذاری این نرم افزار جدید یکی بهش گفته بود من بنانیست بتونم مانند ایشان
شلوغ پلوغ، پر کس و کار و سلامت باشم.
 بل‌که فیتیله‌ی این ژن موروثی بنده را اندکی می‌کشید پایین
تو رو خدا یکی از شما بگه در این شرایط بهترین گزینه برای من چیه؟
کاش یکی بیاد و به قصد سرقط عتیقه‌هام سرم رو می‌برید  و خلاصم می‌کرد
ای داد ما در همین چند دهه بریدیم و دهن‌مون صاف شد
کی هوس جاودانگی داره؟
بی‌چاره خضر
 

یک باور جدید


این خیلی خوبه که تصویری هم‌سان روئین‌تن از خودم به‌جا گذاشتم

این‌که کسی فکر نمی‌کنه و یا شاید باور نداره، در حال حاضر درگیر لحاف تشک باشم
و این‌که دوستان در جستجوی معجزه‌ی دیگری از من یا بارگاه الهی داشته باشن
ولی صادقانه‌اش باید بگم: نه
خب در این کش و قوس بی تکلیفی چی بهتر ازنوشتن و با شماها گفتن؟
اما نمی‌تونم، زیرا شماها ازم توقع دیگری دارید
ان‌قدر منبر گذاشتیم و رفتیم اون بالا که کسی باور نمی‌کنه، کم بیارم
البته هنوز مطمئن نیستم کم آوردم یا نه؟
چون خودم رو فریب می‌دم:
حالا انگار می‌شینم یه گوشه و ماتم بگیرم. یه فکری براش می‌کنم
اما دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ
همه هنری که در ذاتم هست، شناسایی شده و یک به یک به دلایل بسیار، این مسیر حذف شده
یه فیلمی هست که یارو در یک باجه‌ی تلفن همگانی گیر افتاده و یکی از پشت خط تهدیدش می‌کنه
تکون اضافه موجب یک فاجعه می‌شه
حتا هنگامی که پلیس دورتادور محل رو محاصره کرده
کسی نمی‌تونه کمکش کنه
گیر افتاده
منم الان همون تو هستم
یعنی سال‌هاست که اون تو گیر کردم
تا دستم به سمت کاری می‌ره، یک تیر شلیک می‌شه
از روی اول که خبر آلرژی تازه رو از دکتر شنیدم، تا هنوز نه کسی رو دیدم
و نه کسی به قصد هم‌دلی شماره‌ام رو گرفته
زیرا همه فکر می‌کنن:
 نه بابا این چیزی‌ش نمی‌شه. حالش خوبه
 من هم یکی مانند شما و با دردهای بشری، با کم آوردن‌های انسانی و نیازهای غیرقابل انکار واقعا نمی‌دونم باید چه‌کار کنم؟
با این همه چه‌طور می‌تونم شزم باشم؟
در این نقطه به یک باور جدید از خودم نیاز دارم
هیچ‌گاه موجودی بی‌کار و ول‌گرد نبودم که بتونم در شرایطی چنین زیست کنم
و این همه انرژی که توگویی می‌خواد کوه رو جابه‌جا کنه، همه نشسته روی ذهنم

غارنشینی





دخترک زنگ زده طبق معمول برای ریال. 
صبر کردم همه حرف‌هاش رو بگه تا آخرش گفتم:
دخترم فعلن نمی‌دونم کجای دلم رو بگیرم و داستان ... این شده
فعلن آچمزم و ذهن‌م هنگ کرده 
نمی‌دونم چه‌طور باید با موضوع جدید کنار بیام و .....
دیروز صبح پول به حسابش واریز شده؛ رفته تا هنوز
واقعن من کجای این زندگی رو بخوام؟
به کی درش دل خوش کنم؟
اگه بنا به انزوا بود، که الان همگی هم چنان در غارهای انفرادی زندگی می‌کردیم
دیگه این‌طور هم برای یه قرون دو زار چشم هم رو در نمی‌آوردن 
هنوز یکی پیدا نشده باهاش حرف بزنم و از مشکل تازه‌ام بگم 
همین گفتگو درباره‌ی مسائل کلی کمک می‌کنه
اما در جهان من هیچ کس نیست
اینم از اقبال بلندم



عقربه‌ی ساعت



این مواقع چی می‌گن؟
الهی شکر یا چی؟
این چند روز در نقش عقربه‌ی ساعت، سرگرم تجربه هستم
حالا این یعنی خوب یا بد، به برداشت آدم بستگی داره
خوبه زیرا، مجبور نیستم با این بیمار حالی برم سرکار و در این شهر شلوغ نفس بکشم
خوبه که بستری امن هست که در ایام بیماری درش استراحت کنم و سقفی امن
عالی می‌شه هنگامی که، لپ تاپی هست که بذارم روی تخت و همین‌طور که می‌چرخم، 
مدار دنیا رو به دست داشته باشم
اما بگم از جای خوبش که ذهنم ورم کرده
یا از انرژی سرشاری که خدا به وجودم امانت داده که در هر لحظه باید کوه جابه‌جا کنم 
و در اینک ناتوانم
یعنی نمی‌دونم چهکاری مونده که بشه انجام‌ش داد؟
می‌رم ایوان، این همسایه لاکردار که فکر می‌کنه چون حیاطی هست و چهارتا درخت
از صبح تا شب قلیان با عطرهای گوناگونش زیر دماغم و نمی‌تونم نفس بکشم
یا از بوی دود و بنزین در هوا که باید از ماسک استفاده کرد
از خونه هم به همین دلایل نمی‌شه بیرون رفت به علاوه پلک‌های متورم از گریه
گریه، سی این‌که آچمز شدم
کلی برنامه برای دهه پنجم زندگی نوشته بودم که همگی برباد رفت
هی فکر می‌کنم: الان چه‌کار کنم؟
در نتیجه مانند عقربه‌ی ساعت روی تخت می‌چرخم

۱۳۹۳ مرداد ۱۵, چهارشنبه




راوی قصه‌های شب



یه حسی تلخ به تمام رگ‌های تنم دویده

نمی دونم اسم‌ش چی باید بگذارم
اما بی‌شک این هیچ شکلی از زندگی سایر آدم‌ها نیست
ولی یک چیز رو خوب می‌فهمم
شاکی‌ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
از ثانیه به ثانیه‌ای که می‌گذرد
از مانده‌ی راه
از پسه پشت سر
از هر دم و بازدم، مکرر
از این تکرارهای پر دردسر
از روزهای بی روزن
از شب‌های بی‌ربط دراز
برخی حال می‌کنن، دائم لم بدن پای تی‌وی
بخورن و بخوابن و به خودشون جواب پس ندن
اما من نه
شاید این خواست عظیمی از هم‌سان سازی خود با پدر باشه
که او ابراهیم بود و من راوی قصه‌های شب

چه نه




يك پنج‌شنبه‌ي ديگه هم اومد و بعد دوباره جمعه مي‌شه
جريان سيال و گاه ناهموار زندگي هم‌چنان ادامه داره
چه من خوش‌حال باشم و چه نه،
چه نقاشی کنم، چه نه
چه بنویسم، چه نه
چه بسازم، چه نه
چه عاشق باشم، چه نه
چه بخندم، چه نه
چه بدوم، چه نه
چه تنها باشم، چه نه،  
اين روزهای زندگي مي‌گذره و با سرعت هر چه تمام تر می‌ره
باید یه کاری کنم که خوب بره
باید بتونم دوستش داشته باشم
و باید باور کنم زنده هستم
هنوز نفهمیدم چه‌طور با این داستان تازه کنار بیام
فعلن که هنوز ناخوش احوالم و ذهنم جز به سمت تیرگی‌ها قد نمی‌ده
خاصیت بیماری این است که خودت رو ته دنیا ببینی
و چه عجیب که من همیشه ته دنیا بودم
باید زودتر خوب بشم و فکری برای روزهای مانده کنم

۱۳۹۳ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

بی‌شک





بی‌شک که خلقت شما در سراسر عالم بی نقص بوده و هست
فقط کاش یه نموره آی‌کیوی بنده را هم بکشی بالا تا بتونم مورد جدیدی کشف کنم
که این همه عمر ازش بی‌اطلاع بودم
و حالا باید وقت مانده را به اون بپردازم؟
شاید زندگی بی هیچ خواست؟
شاید کافیه برای خودم ول بزنم و اعلام بازنشستگی کنم؟
شاید باید شانتال رو هم بفرستم بره، گلدان‌ها را هم ببخشم و بزنم به سفر و سفر و سفر؟
نه ولی این هم شدنی نیست، جسمی مستحکمی ندارم که توان سفر و سفر و سفر داشته باشه
همین عملیات برو بیای دیروز و کتر بازی ، چنان فشاری به شکستگی‌ها آورده که تمام امروز رو باید افقی زندگی کنم
دیگه چی می‌مونه روح عالم؟
لطفا یه تقلبی چیزی برسون
برم یه کم فکر کنم، ببینم چی گیرم می‌آد؟
نه که باید برگردیم به سلوک؟

یک فقره دماغ




تا چشم باز كردم، از خودم پرسیدم:
کار بعدی چیه؟
حتما کاری هست که من به‌خاطرش به دنیا آمدم که، همه‌ی کارهای تا این‌جا خط خورده
یعنی نگرش من اینه
نه من ان‌قدر مهم هستم که یک نیروی مرموز کارو زندگی‌ش رو گذاشته باشه؛ برای گرفتن حال من
نه خلقت من نامتناسب که از هر راهی که می‌رم، راه مسدود بشه
من به درستی طراحی خودم و این جهان اعتقاد دارم
همان‌گونه که وقتی رخ دادی حالم رو می‌گیره، نمی‌ذارم پای شانس ضایع
می‌گم: حتمن دلیلی هست که از آن بی‌اطلاع هستم
در کتاب هم هست:
 چه مواقع که چیزی رو با همه جان می‌خواستید و من ندادم. ولی بعدن شما شاکر ندادن‌م شدید
ان‌قدر خود مهم بینی هم ندارم که همه تجاربم را بذارم پای دشمنان نادیده
تو جنگ کازرون ما شمشیر رو بردیم بالا و زدیم سر سرهنگ بی‌پدر اینگیلیسیا رو اندختم جلوی پای هنگ. بی‌ناموس نیم ساعت فحش می‌داد .  آخر یه قاب دستمال چپوندم توی دهنش تا خفه شد
هیچ کجا در جستجوی رساندن خودم تا عرش پروردگار نبودم
فقط زیستم
و فقط حتم دارم، آدم بیکار می‌شه اسباب دست ذهن خلاف‌کار
و چون از این دوری می‌کنم، مجبورم بگردم و کاری برای خودم دست و پا کنم
فقط همین 
به همین سادگی
اول فکر کردم برگردم به تراش سنگ و چوب و ساخت مجسمه
یادم حرف دیروز طبیب افتادم که در پاسخ سوالم که آیا می‌شه از ماسک برای نقاشی استفاده کنم؟
- بله. از این ماسک‌های جنگی مخصوص مواد شیمیایی
پس مجسمه سازی هم در همین مسیره. 
خاک چوب یا بوی بد سیمان و پودر سنگ؛ از همان روزگاران سلامت هم آزارم می‌داد
می‌مونه؟
دارم فکر می‌کنم
تا اطلاع ثانوی شیرینی پزی هم تعطیل، زیرا عطر وانیل هم آزارم می‌ده، ان‌قدری که روز اول خودم لب به شیرینی که می‌پزم نمی‌زنم
تا بوی وانیل از سرم بره




فکر کن 
یک فقره دماغ چه نقشی می‌تونه در زندگی ما بازی کنه؟
و ما چه گنجینه‌ای هستیم از امکاناتی که چون استفاده نمی‌کنیم
به چشم نمی‌آد 

دلواپسان




یهو خوف برم داشت، نه که یکی فکر کنه دارم دم از خودکشی می‌زنم
جلدی پریدم که توضیح بدم
زندگی من همیشه بر مبنای مبارزه استوار بوده
یعنی تا وقتی خوش‌حالم که دارم با خودم می‌جنگم
حنگیدن‌های منم همیشه از همین اشکال بوده
یه چیزی صاف اومده و نشسته روی ملاج ذهنم
حالام یه‌نموره توی شوک هستم
یه دو سه روزی بگذره و حالم خوب بشه یه فکری بالاخره برای بازی بعدی می‌کنم
دکتر جون که قوین تشویق‌م می‌کرد: آقا تو فقط بنویس
حالا نقاشی نکن. نوشتن که بهتره
مهم اینه بازی یادمون نره
وگرنه کوچه پس کوچه‌ها نمودار راه و بن بست‌ش توقع بی‌جا مانع کسب است
بستگی داره چی برای کی پیش بیاد؟
وقتی برای من پیش اومده، یعنی خدا توان مقابله و حل‌ش رو بهم داده
امروز همه‌اش به فکر بیست روز کما بودم
هیچ یک از تجربه‌هام به قدر اون هولناک نبود
بیست روز پیاپی من در دوزخ و برزخ با هم تجربه کردم
و نمایشی مفصل از عمل‌کرد ذهنم رو دیدم، همون‌قدر جدی که الان این کیبورد جدی‌ست
مرگ هم که جای خودش رو داره
اونی که چاره نداره
و روح من لابد یه کار جدی تر از لوس بازی‌های ذهنم داره که تا هنوز به مرگ وا نداده
اصولن در این سال‌های تجربه‌ی برزخ یه چیزهای خوبی هم یاد گرفتم
و تا حتا به باورش رسیدم
اولیش مرگ که تا وا ندیم نمی‌تونه تو رو خر کش کنه
به قول بی‌بی‌جهان و دخترش: وقتی آدم می‌میره همه دارایی‌ش برابر چشم‌ش به آتش می‌کشه ..... تا دل بکنه
و وقتی خودم وقت رفتن با انواع پیشنهاد و نقطه ضعف می‌شد سست بشم
یعنی ذهن می دونه که امیدی برای بازگشت هست و هی پیشنهاد می‌ده
بسته به این‌که تو کجا وا بدی
یا که اصلن نه

آدرس بعدی



دارم شکل مرتضی عقیلی می‌شم، در نقش ... تفی در فیلم مهدی مشکی و شلوارک داغ
یعنی هیچ جمله‌ای در عالم نگاشته نشد در این حد که با زندگی و یا خود من حس همزاد پنداری وسیعی داشته باشه
  دیالوگ معروف آقای عقیلی در این فیلم
رفتیم کلاس اول، هیییییییییییییییین بابامون مرد
رفتیم کلاس دویم، هیییییییییییییییین ننه مون مرد
دیدیم جخت پامون برسه به کلاس سوم
نوبت خودم شده، مام ترک تحصیل کردیم
رفتیم دو واحد یکی بچه‌داری و زناشویی برداشتیم
یارو فیتیله داشت، نفت نداشت
رفتیم دنبال ساخت و ساز و جاده شمال
تصادف کردیم در حد مرگ
گفتیم حالا که بناست خانوم بشیم و یه گوشه بند بشیم، ارشاد حال‌مون رو گرفت و اون هم از کتابی شد که
پابه پا به زندگی‌م گند کشید
بس‌که هر چی نوشتیم سر زندگی‌مون هوار شد
ترک قلم کردیم و کتابت بوسیدیم و گذاشتیم برای نویسندگان شهیر
رفتیم سراغ نقاشی هییییییییییییییییییییییین و 
به شانتال دل خوش کردیم هییییییییییییین

بریم سر اصل ماجرا
از اول سال تازه همه‌اش بیمار بودم و یه لنگه پا یورتمه رفتیم
بعد انداختیم گردن نحوست سال جدید
از باب آب مروارید پس افتاده بودیم، قطره از فرنگ رسید
ذوق کردیم و خنده بهمون نیامد
از اول هفته که همه‌اش در بستر بودم و حال خراب
سه روزه هر روز پیش یک دکتر رفتم تا امروز که دیدیم، هیییییییییییییین
جخت باهاس بریم ور دل حضرت پدر که آسمان
 پوکید
جناب دکتر فرمایش فرمودند:
به این می‌گن آلرژی نقاشا
نه اینش رو بگم که:
 از بچگی همیشه درگیر سینوزیت حاد بودم
حاد انقده که دل‌تون نخواد
امروز طبیب باشی فرمود
سینوزیتت آلرژیک شده و باید دو مورد از زندگی‌ت حذف بشه
اول سگ خونه
دوم هر نوع مواد شیمیایی، اول از همه‌اش رنگ
از عید به کوب نقاشی و به‌کوب بستر بیماری
چی فکر می‌کردیم چی شد!!
بس‌که عزرائیل رو پیچوندم، اسباب داده دستم برای خودکشی
خب ما که تنها موندیم و دل‌خوشی‌مون شد شانتال و نقاشی
حالا که بناست هر دو حذف بشه از مدار
مسیر بعدی کجاست؟
نبش مقبره‌ی حاجی
واقعن چی این همه می ذاره تو کاسه‌ی زندگی من؟
از مطب دکتر یعنی خیابون سنایی عر زدم تا داروخانه و بعد مرکز سی‌تی‌اسکن و حالا هم خونه
من هیچی نمی‌گم، تو بگو از این به بعد چه غلطی بکنم؟
جز مرگ

۱۳۹۳ مرداد ۱۳, دوشنبه

هدیه‌ای از اوشین




اخوی گرام، نمی‌دونم کجا و به کدوم درخت یا دیواری، یک فقره دوربین مخفی کار گذاشته 
که حتا زمانی هم که نیست  عبور و مرور عابرین گرام را ضبط می‌کنه تا احوال ماشین‌های دم در
روزهای اول که فهمیدم، شاکی شدم
که آقا یعنی چی؟
این بی‌احترامی به حقوق همسایگی‌ست
نه که ما از این به بعد برای میهمانان گرام هم کارت و ساعت بزنیم؟
تا دیروز که اف اف زنگ می‌خورد و من در ایوان نمی‌شنیدم
اخوی سر برآورده از اون بالا و دولا شده که:
بدو برو دم در پستچی برات بسته آورده
من حیرون که: بسته؟
جخت رسیدم به گوشی محترم و پستچی‌ شریف دعوت شد به بالا
بسته از ژاپن رسیده بود!!!
نکنه اوشین برام چیز فرستاده؟
آخه تنها ژاپنی که به عمرم می‌شناختم، سرکار علیه اوشین بود
اما ماجرا
پیرو مکاشفه‌ی چند ماه پیش دکتر قدیمی و صمیمی که بنده را در مسیر آب مروارید مشاهده نموده بود
یک فقره بروشور دارو داده بود دستم که بدم کسی که در یکی از ممالک چشم بادامی‌ست داروی حل مشکل را تهییه
 کنه
مام که کسی نداشتیم اون‌ور، به هر کی که پاش از مرز می‌رفت بیرون سپردیم
و البته شک نکن که هیچ کس یادش نموند
تا اتفاقی خبر به پریا رسید و گفت:
چرا به من نگفتی؟
- زیرا: دارم محصول زردپوستان و نمی‌دونم در اروپا پیدا بشه یا نه
اما از جایی که یکی از شاگردان موسیقی پریا دختری بیش فعال ژاپنی‌ست که حتا اساتید اتریشی هم از پسش برنیامدن و زیر نظر پریا تا اواسط کتاب بیر پیش رفته
کافی‌ست پریا لب تر کنه
و ننیجه این شد که مادر بانوی ژاپنی بروشور رو ایمیل می‌کنه به ولایت و خدمت همشیره‌ی گرام‌ش
همشیره به ایکی ثانیه خبر می‌فرسته که یافتم و بگو چندتا؟
خلاصه که دیروز یک بسته حاوی ده قطره از ژاپن به دستم رسید
وقتی قطره‌ها رو دیروز عصر روی میز دکتر گذاشتم با ناباوری زیر و رویی کرد و گفت:
خب بگو بیست‌تا هم برای من بگیره
عرض کردم: دکتر جون شرمنده که همینم دور دنیا دور زده تا رسیده این‌جا
ولی ما هیچی نمی‌دونیم
همیشه هیچی نمی دونیم و فقط فکر می‌کنیم که می‌دونیم
کی فکر می‌کرد این‌طوری کار انجام بشه؟
دست پریا هم درد نکنه که تا وقتی قطره هست، آب مروارید نورسیده متوقف می‌شه 
بی عمل

در آینده




تا هنگامی که خام بودیم، به جاودانگی در ابدیت تصور داشتیم
یعنی کافی بود یکی بره بالای منبر که:
 بچه جان درس بخون یا فلان کارت رو انجام بده یا .....
ذهن من مداوم تکرار می‌کرد:
اوه ه ه ه حالا کو تا ....
از یه سنی از اوه ه ه کاسته شد ولی حالاش ... موند
حالا در آینده هستم
همان ایامی که هرگز به ما نمی‌رسه
ما همیشه در امروزیم
تا حالا شده بگیم الان فرداست؟
نمی‌شه فردا همیشه از ما جلوتر و غیر قابل دسترسی‌ست
همان آینده‌ای که کو تا .... وقتش
حالا مدام استرس دارم
خواب خوش ندارم و مداوم دنبال کارهای نکرده‌ام
نگرشم هم از جهان دگر گونه شده
از خدا و باور و تعاریفی خاص او
حالا من ماندم و مسئولیت‌های خودم برای خودم
دیگه نمی‌شه چیزی را به گردن دیگران انداخت
نمی‌شه از ترس خدا نماز خواند و خیلی از حاشیه‌های جانبی که دیگر محملی بر آن‌ها نیست
و زمانی که رو به پایان است
کاش از بچگی همین‌قدر می‌فهمیدم و منتظر شزم نمی‌نشستم