۱۳۹۳ مرداد ۲۴, جمعه

جرم این جمعه غروب




امروز میزبان خانواده نادر بودم و از باب داستان دماغ گرامی وظایف این مهم رو
انداختم گردن حاج نایب
بد نبود
به نظرم که خوب بود طولانی تر از این نشد
کل رفت و آمدش دو سه ساعت شد،‌اما از وقتی برگشتم
بغض از گلوی بی‌پیر نه پایین می‌ره نه بالا می‌آد
حس ایامی رو دارم که پریا اومد و نیومده داشت می‌رفت
نه به خودم آمدم دیدم رفت
و من همیشه شاهد رفتن‌ها بودم
و این تلخ
ان‌قدری تلخ که نمی تونم جرم این جمعه غروب رو قورت بدم
به هر ژانگولر بازی که راه داد متوصل شدم
اما باز نمی‌شه
دلم برای نادر و همسرش هم می‌سوزه که باید درد دوری ، تحمل کنن


تلخ جمعه




ديدي؟
همه‌ي هفته مي‌آد و مي‌ره، نمي‌فهميم
انگار به اين جمعه‌ی لاکردار ثانيه شمار بستن و
 انداختنش وسط اتاق انتظار دندان‌پزشكي 
دیگه دو زمانی غروبش، حتا با قهوه‌ی تلخ هم قورت دادنی نیست


۱۳۹۳ مرداد ۲۳, پنجشنبه

تن تن و من




از هنگامی که پی به تاثیر انواع اخبار روز جهان در نزدیکی خواب، بیداری بردم
شک نداره که یا اصولن تی‌وی اتاق خواب رو روشن نمی‌کنم
یا یک‌ضرب می‌رم پای یک کانال فرح بخش می‌شینم
امروز بعد از رویت حاج‌آقا انارکی؛ کانال قل خورد و رفت یه جایی نشست که تن‌تن و میلو پخش می‌شد
  همون‌جا چادر زدم و پاش موندم
در همین زمان اندکی کانون ادراک سر خورد و رفت به نقطه‌ای در کودکی
همون روزهای خوبی که یک تن‌تن می‌شد اسباب شادی و برنامه ریزی باشه
و حتا وسیله‌ی دور زدن خانم والده
اینم از اقبال بلند بچه‌های قدیم بود که والدین گرامی فهم نمی‌کردن
بابا این فلک زده تازه از مدرسه برگشته و نیاز به اندکی استراحت داره، بعد مشق و کتاب
باید یه کله می‌نشستی پشت میز انجام تکلیف
و از جایی که خسته تر از فهم چیزی بودم وارد کمای ذهنی می‌شدم و گوشم تمامن پای تی‌وی بود که
کوچکترهای خانه پاش لنگر انداخته بودند
یک روز تن‌تن بود روز دیگه، عصر حجر و ... خلاصه که ما همه‌جا بودیم جز در درس
اما کشف دوم امروز
همه‌چیز زود تند سریع رخ می‌داد
تن‌تن در کشتی، بلافاصله در هواپیما، تندی بر جزیره
هواپیما می‌رفت و به محض نیاز اون بالا آماده بود و به سیم ثانیه تن‌تن نجات پیدا می‌کنه و در کشتی بود
خب مام با همین‌ها بزرگ شدیم و در حسرت قد کشیدن هی جوش می‌زدیم که کی بزرگ بشیم بپریم وسط دنیا؟
لابد همیشه همه چیز به همین سادگی محقق می‌شه
به همین راحتی می‌ریم و می‌آییم و دنیا عوض می‌شه
اون بخش دزدان دریایی و ایناش هم که اصلن به ذهن راه نداشت
در واقع ما به خواب خوش کارتون‌ها رفتیم و خواستیم از خونه و والدین دل ببریم
چه خوش بود رویای کودکی
فقط کاش اون وسط‌هاش کسی هم با ما از عدم امنیت اون بیرون می‌گفت
از دزدان دریایی و جانیانی که شزم به مبارزه‌شونبرمی‌خاست

همیشه بهار



یک کشف تازه و جمعه‌ای دیگه

چندتا جمعه رو با هم شروع کردیم؟
چند جمعه رو با هم از تلخی غروبش گذشتیم
در چند جمعه وارد تونل زمان شدیم و به گذشته‌ها سرک کشیدیم؟
صادقانه بگم که: اگر کسی نبود که به این‌جا سرک بکشه، حتمن در همان سال‌های دور
دست از نگارش کشیده بودم، اول تشکر از این‌که هستید و قدم به قدم با هم آمدیم
دوم برم سراغ کشف تازه‌ام
وقتی چشم باز کردم و متوجه هوایی شهریوری نیم‌چه مهری شدم
این خنکی هوا و نرمی آسمان؛ تو گویی جون تازه به رگ‌هام ریخت
یه جور حس خواستن
خواستن دقیقه به دقیقه‌ی زندگی
و همین نقطه بود که به کشفی تازه نائل اومدم
دلیل خشونت اعراب
خب این مادرمرده‌ها به قدری در گرما و خشکی دست و پا می‌زنن،
 جایی برای خلاقیت و وش اخلاقی نمی‌مونه
یعنی وقتی تابستون می‌رسه و من مثل گل ساعتی در به در یک نقطه‌ی خوش آب و هوا می‌شم
وحس و حال هیچ هنری ندارم، فکر می‌کنی این اعراب بدبخت چه حالی دارن؟
یعنی اگر یه جوری می‌شد که کل کره‌ی خاکی همیشه بهار بود
لابد این همه خشم و نفرت و خونریزی در جهان نبود
آدم در تابستان کمی خشن، اندکی بی‌حوصله، 
مقداری غمگین ..... و در نهایت از زندگی ناامید می‌شه تا برگشت پاییز و ...
یعنی، من‌که این‌طورم

ابدیت عشق



داشتم چای تازه‌ی آخرشب رو در لیوان جا می‌کردم
که ته صدایی آشنا به گوشم رسید، پر از اوهام
وهم این‌که، دلم هوای صدای فلانی رو کرده؟
یا واقعا مهرپویاست که می‌خونه؟
رادیو هفت و برنامه‌های آخر شبی درست و درمون
پیش از رسیدن به تی‌وی و رویت حقیقت، فکر می‌کردم:
من‌که یه وقت اون همه صدای شیخ عباس رو دوست داشتم؟ سی چی این همه وقته به شنیدن‌ش سر نمی‌زنم؟
ته صدا می‌خوند: صدا کن مرا
اوه ه ه رفتم به عهد جنگ جهانی دوم و چه حالی می‌کردم وقتایی که زل می‌زدم به ماه و با لذت به ترانه‌هاش گوش می‌دادم. با تمام این‌که می‌دونستم بهش می‌گن:
عباس گاو صدا
وقتی می‌گفت: صدا کن مرا،
 یکی یه جایی توی ذهنم بود که به وقت شنیدنش بهش فکر کنم
یا تجسمی عاشقانه کنم
حالا چی؟
از صداش لجم می‌گیره؟
از خاطرات عصر جهالت حرص‌م می‌گیره؟
عاقل شدم؟
یا به فهمی تازه از موسیقی رسیدم؟
پیری واژه‌ی صحیح و حتا نزدیک به شرایط این زمانی‌ام نیست
عقل رس شدم و دست از توهم عاشقانه‌ها برداشتم
به این فقط می‌گن: فهم حقیقت
عشق احساسی کوتاه مدت تا پشت شهود، ناشناخته‌هاست
بعدش ختم داستان
و این را در آن زمان نمی دانستم
و به ابدیت عشق باور داشتم

۱۳۹۳ مرداد ۲۱, سه‌شنبه

بدرود جناب ویلیامز



امان از انرژي خوشمزه‌ي شهرت

كه چه مي‌كنه با آدم‌ها
چند نفر بشمريم كه بعد از افول يا در سراشيبي عمر دست به خودكشي زدن و آدم
 چهار چنگولي مي‌مونه و فك‌ش مي‌چسبه به زمين
آقاي ويليامز روح‌ت آزاد
ما كه نمي‌دونيم بعدش چي مي‌شه
اما اون نقطه‌ايكه اقدام به بازكردن شير گاز كردي و خودت رو به مرگ سپردي رو خوب مي‌شناسم
ولي چه خوبه كساني كه هم در حيات‌شون موجب خير مي‌شن
هم با رفتن
موضوع اخير يك رمز گشايي اساسي براي ذهنم داشت
اين‌كه چرا من هم بعد از تصادف 18 بار اقدام به خودكشي كردم؟
سي شهرت؟
من كه كسي نبودم 
اما دكتر كورش شهبازي
در ايام مبارزات بيمارستاني يك روانپزك وسط اتاقم سبز شد كه ازش كم نكشيدم
روز اولي كه پاي حرف‌هايي نشست كه بابت هر دقيقه گوش كردنش كلي پول مي‌گرفت
با ختم كلامم گفت: 
مي‌دوني چند نفر از اهالي شهرت و ثروت اقدام به خودكشي كردن؟ و شمرد
اسامی دهن پر کن و توپ
آدم‌هایی که از همه چیز به پوچی رسیده بودند و اکثرن متمول
 همین کلید که از صبح در ذهن‌م جوانه زده، ما را بس
مرتیکه‌ی احمق نفهمید چه کاری داره دست من می‌ده
البته در اون روز دو جمله‌ی اساسی از ایشان شنیده شد که در زندگی‌ام باقی موند
یکی خودکشی و دیگری رسالت بود
این‌که به جز عیسی باقی انبیا در سن چهل سالگی به نبوت برگزیده شدن و منظورش این بود:
بالاخره با این همه چالش و بالا و پایین راه باید تا 40 سالگی بفهمی برای چه آمده بوی؟
همین هم شد دست‌مایه برای رسیدن به فهم چرایی و .... داستان من وکتاب‌هام و ....
اما داستان خودکشی
شد اسباب شیکی 
و این‌که طی دو سال 18 بار اقدام به چنین خریتی کردم تا اون تکنسین نازنین اورژانس من رو از خواب غفلت به در آورد
اما یعنی برای ابد از ذهنم در رفت؟
نه
هنوز گاهی پر می‌کشه وسط اتاق می‌شینه
و زمزمه می‌کنه:
 چرا که نه؟ مگه چی توی این دنیا مونده برات
و بلافاصله یادم می‌افته:
بابا جان تو که این‌کاره نیستی فقط می‌شی مایه‌ی شرمساری اهل بیت
اما چه وزن زیادی داشت بر ذهنم،
 تنهایی و افسردگی جناب ویلیامز
نمی‌دونم ممکنه من هم روزی به چنین درجه‌ای از حماقت برسم؟
این مدلی‌ش نه البته
زیرا هر بار به این وسوسه رسیدم، گزینه‌ی گاز هم برابرم بود و پاسخ که:
بابام جان فقط بناست خودت رو خلاص کنی
چه گناهی دارن دیگر اهالی ساختمان
شیر گاز باز و ..... و یک انفجار خفن در یک بنای شش طبقه چیزی جز کشتار جمعی نیست
گرنه که شنیدم خواب خوشی‌ست رفتن با گاز
روح جمیع رفتگان شاد
ولی خودکشی چیه؟
با تمام زشتی‌هاش، این زندگی چسبیدنی و دوست داشتنی‌ست