۱۳۹۳ مرداد ۳۱, جمعه

لحظه‌ي حالا





همین‌که این نفس بالا می‌آد و من هستم
همین‌که نه به جایی نرسیدم که بخوام بندش بیارم 
زندگی رو دوست دارم، پس
ثانیه‌ها می‌گذرند
براش می‌جنگم
حالا که هستم و زمان دارم، هر جا بند رفت؟
بند رفته دیگه
به‌قول مجید:
 ساعت زنگ زده دیگه زنگ نمی‌زنه.
چون زنگاش رو زده
خیلی چیزها در اطلاعاتم هست که می‌تونه در هر شرایطی، مودم رو عوض کنه
تا وقتی که اطلاعات هست، به زورم که شده،   انگولک‌ش می‌کنم
چرا که نه؟
باید خوب زندگی کرد
باید.
این هنر منه
کلی نشونه دارم که باهاش شاد می‌شم
 همین مراسم غروب جمعه که با موسیقی خوب و یک قهوه‌ی شامل تشریفات و
مراسم احترام به خود، رنگین کمونی و پشتش چراغونی می‌شه
چرا که نه؟
به من چه معادله‌ی زمین با آسمون جور بود یا نبود؟
به من‌چه زمین گرده یا تخت؟
من برای درک این لحظه‌ي حالا این‌جام

۱۳۹۳ مرداد ۳۰, پنجشنبه

یه چوکه بازی




دلم لک زده برای یه چوکه بازی
دویدن، خندیدن از ته دل
شیطنت کردن و فرار کردن
یادش بخیر ما بودیم و یک فقره ولیعهد
دنیا رو می‌سوزاند و می انداخت گردن من
و شک نکن که بارها به جای ولیعهد تنبیه شدم
به سادگی شانه بالا می‌انداخت و می‌گفت:
 من نکردم، به من چه؟ کار اونه
و من و یا گاه جمیع بچه های دایی‌جان حشمت که چند سالی با ما زندگی می‌کردند
به خط می‌شدیم برای تنبیه، یه چی شبیه حکایات خانه‌ی دایی جان ناپلئون
ولیعهد هم از این فرصت کمال استفاده رو می‌برد و هر چند دقیقه یک‌»ار گزارش برانه‌های مورد علاقه‌ی‌مان را می‌داد
برجسته‌ترینش که تا ابد به خاطرم مونده، باگالوها بود
که توی چهار دردی قر می‌داد و بشکن می‌زد که:
داره باگالوها نشون می‌ده
 و ما که جمیعن تشنه بودیم به خون این شازده
که با دست و پای بسته مونده بودیم کنج اتاق پنج دری و کسی باور نداشت ما بی‌گناه باشیم
بی‌دلیل هم نبود
ما به طور معمول دیوار راست رو بالامی‌رفتیم، ولی شازده لای پنبه نشسته بود
گاهی هم که خطا می‌کرد، به سادگی گردن ما می انداخت
من حتا دلم برای اون روزهای باگالوها، سخت تنگ است

امن، والده





اين چند روز بسان قرني طي شد
اين‌كه چي شده بماند براي خالق اثر
ولي بدجوري آشفته شده بودم و ته دوزخ خودم رو مي‌ديدم
براي هر يك از ما يك چيزي عزيزترين مي‌شه و بزرگترين گنجينه‌ي من
روزهاي خوب رفته است
كودكي بي همانند؛ و ايام خوش وزريني كه هيچ‌گاه تكرار نخواهد گشت
یعنی دیروز در اوج خمیدگی خودم رو ورشکسته دیدم
و بزرگترین جنایت در حق من گرفتن خاطراتم یا آشفته ساختن آن‌ها می‌تونه باشه
یکی زده بود به مرکز اسناد و به کل در خطر افتاده بود و من و خیابون‌های پر خاطره که پنداری قصد داشتند با هم خفه‌ام کنند
برخی از ما به اهمیت ردپای کودکی توجهی ندارند
برخی هم دارن و گاه زیاده
من از نوع آخرم
و اگر مرکز اطلاعاتم رو بگیرند نمی‌دونم چه برسرم می‌آره
چیزی در حد جنون
و دیشب از رهایی بازگشتم
تا جای ممکن با فکر، با دور خودم گشتن در بستر به سبک عقربه‌های ساعت
با کلی مرور و حرکت جادویی، با کلی گپ و گفت با علی


چیزی به اسم خانواده


اوه ه ه تا دلت بخواد از دست دادم

پدر رفت، بی‌بی‌جهان هم، برادر رفت، خواهر هم
در پشت سر کسانی داشتم که در اینک کوچکترین رد پایی از اون‌ها به‌جا نیست
مگر تصاویر خاطرات رفته
چه‌طور اجازه بدم کسی بازمانده‌ها رو انگولک کنه؟
وا مصیبت‌ها
نمی‌فهمم برخی چه‌طور دل‌شون می‌آد مالد رو به خانه‌ی سالمندان بسپارند؟
مثل این‌که تو یک خط تمام قد بکشی بر ماهیت کنونی خودت
مثل این‌که بگی من نبودم و یا مثل قارچ یک دفعه از زمین دراومدم
البته مشکل من این‌چنینی نبود، ولی تا درک اون‌جا‌هاشم رسیدم
به این‌که دوره‌ی آخر زمون شده مگه؟
کی جرات داره بگه بالای چشم اهل بیت ما ابروست؟
یعنی چنان خون جلوی چشمام رو می‌گیره که در فهم ناید

۱۳۹۳ مرداد ۲۸, سه‌شنبه

از غار نشینی تا پنت هاوس



  انسان اوليه تنها بود ............ تا هنگامی‌که غریزه بهش حکم کرد و جفت را شناخت
بهش مزه کرد و به جفتش چسبید و با هم ماندگار شدن
که ممکنه این را هم از تماشای حیوانات فهم کرده باشند
جفت باردار شد و بچه‌ای آورد و خانواده‌ای ساخت
بعد از خطرات حیوانات وحشی کمون‌ها را ایجاد کرد
خانواده‌هایی کنار هم
و بعد الی آخر از خانواده به قبیله و .... شهر و تمدن
در این فاصله رقابت و چشم و هم چشمی را فهم کرد و ..... ما افتادیم توی هچل آن‌چه که اجداد کرده بودند
همه وصلت کنند و خانواده داشته باشند
اویی هم که نداشت شروع به عصه خواری کرد
همین‌جا ها بود که خشم و نفرت و ...... پدید آمد تا رسید به امروزه روز و ما
حالا این‌که برخی در تنهایی چه گلی به سر می‌گیرند هم بسته به روابط اجتماعی و انواع قوطی بگیر و بنشون فردی‌ست
و من که میانه‌ی این همه چرا و چه‌طور ... دیگه نمی دونم چه باید بکنم
هم‌چنان در پی تحقیقات حاشیه‌ی بر سر انتخاب ماسک و گرمایی که ایستاده جلوی در کارگاه و نمی ذاره واردش بشم
تا جنون فاصله‌ای چندان ندارم و تفکر به آخر راه
فرض رو براین می‌گذارم که:
از کجا پیدا چه‌قدر زمان باقی‌ست؟
آیا وقتی هست برای بازگشت خنکای هوا که بشه درهای کارگاه چهار لنگه باز باشه و بشه کار کرد
خیالی ندارم جز پایان راه
فقط موندم چه‌طور برخی می‌تونن بی‌کار و بی‌عار ول بگردن و شاد هم باشند؟
تنهایی‌ست و هجوم منه بی‌چاره
بی‌کاری‌ست و فریادهای ذهن لاکردار

۱۳۹۳ مرداد ۲۶, یکشنبه

چه تکرار عجیبی




داشتم ته سیگار رو توی زیرسیگاری خاموش می‌کردم که صدای پشت ذهنم گفت:
چه تکرار عجیبی،‌خسته نشدی؟
چندمی‌ش بود؟
نمی دونم. یعنی یادم نیست
هزار سال ازش گذشته
فقط اولین‌ش به خاطرم مونده
باقی‌ش به بهانه‌های بسیار یکی بعد از چایی
قبل از خواب و ....
البته که همون روزی چندتای اخیر و ترس آب مروارید
شاید اگه مثل گذشته بود بهش فکر هم نمی‌کردم
اما این روزهای عمره که داره دود می‌شه نه از بابت سیگار
سیگار روزگار رو به یاد آورد
عمر در حال رفتن و من که مدتی‌ست ساکن شدم
یعنی نه که بخوام و نشه، نه میخوام و نه حس‌ش هست
همین‌طور یه لنگه پام توی اتاق خواب مونده
حس‌ش نیست زندگی کنم