۱۳۹۳ شهریور ۲۱, جمعه

با چنگ و دندون




یکی از اون چایی احمدای مشتی دم کردم، یه وقت دلتون نخواد
کنار گل‌های ایوان نشستم  موزیک مورد علاقه‌ام  
Et Quand Bien Même رو هم می‌شنوم
در کنار
 گاه گاهی صدای چرخ‌هایی که از آسفالت خیابون سوت کشون می‌ره
من زندگی رو هم کنارم دارم
با هم چای می‌نوشیم و خدا هم هست
میهمانی زندگی‌ست
گاه من چای می‌ریزم و گاه زندگی و گاه هم خدا
چای مخصوص حضرتش، طعم دگر دارد
بهترین،  چای‌های دنیا
جمع خوبی و جمعه‌ای نیکوست
زندگی را نوشا نوش

من
 قصد ساختنش کردم
حرکت آغاز و زندگی ساختم
همین لحظه‌ها اسمش زندگی‌ست
به لطف تمام آمدن‌های مرگی که حس کردم
قدر زندگی را شناختم
بسازش
با چنگ و دندون
مدل خودت
نه چیزی که ذهن جمعی بهت می‌گه
زندگی بساز که در دستان تو و این‌جاست
نه دیروز و نه فرداست


یکی از اون جمعه خوب‌ها




این یکی از اون جمعه خوب‌هاست
یکی از اون جمعه‌های خوب کودکی
پر از حضور
عطر مادر، امنیت حضور برادر، داشتن یک خانواده و شنیدن صدای دختر
کل هم خوب بود؛ زیرا
دیشب قصد کردم، قدردانی کنم
جناب اخوی خسته و وارفته تازه رسیده بود خونه که
کشوندمش پشت بوم که بیا آب کولر من قطع شده، به اولین حرکت و ضربه لوله سوراخ شد و آب همین‌طوری.............
وقتی برگشتم این‌جا، پر از سپاس و ستایش بودم
و چرا که نه؟
اصولن قدیما یه نموره آره
یعنی از عالم و آدم طلبکار بودم و هر کسی هر کاری که می‌کرد
وظیفه‌اش بوده؛ زیرا من هم به تمامی وظایفم به خوبی عمل می‌کنم
اما نه
باید زندگی رو لحظه به لحظه در این‌جا و اکنون ساخت
ما می‌سازیم‌ش
خودش از خودش ساختار و قانونی نداره
قوانین رو ذهن ما،  بشریت علم کرده
حقیقت لحظه‌ی اکنونی‌ست که درش هستیم
و اگر بخواهی حساب‌های این اکنون 
اکنون رو فقط نگه‌داری
کلی در اکنون به سر بردی
چون براش تلاش کردی و انرژی خرج‌ش کردی



۱۳۹۳ شهریور ۲۰, پنجشنبه

مشیه و مشیانه






Mashih & mashiyaneh
oil on canvas
100 * 150 cm

.مشی و مشیانه نخستین جفت بشر در فرهنگ اساطیری ایران باستان هستند
هنگامی که گیومرث را گاه میرش و تسلیم کردن جان به جان آفرین فرا رسید، بر پهلوی چپ خویش بر زمین افتاد و در واپسین دم حیات، نطفه زنده و بالنده اش که سرخ گون بود بر زمین ریخت، و چون بر آن پرتوهای پاک و تابناک مهرشید بتابید، آن را شفاف و پاکیزه گردانید و باروری بخشید. 
سپس آن دو، سیمای بشری یافتند و روح انسانی در کالبد گیاهی شان «   ریواس » دمیده شد و مشی و مشیانه نام گرفتند.اهورامزدا آنان را بدرود گفت و به پارسایی و نژادگی فراخواند و آن دو موجود تولد یافته از گیاه ریواس مطهر و تبرک یافته گشتند



۱۳۹۳ شهریور ۱۸, سه‌شنبه

مادر من




من قد كشيدم، تو خمیده شدی
من راه افتادم، تو نشستی
من گفتم، تو شنیدی
من خواستم، تو نخواستی
من زندگی کردم، تو نکردی
من داشتم، تو نداشتی
به‌جای تو زیستم
تو نظاره کردی
مرا ببخش، ای مادر ایرانی من

۱۳۹۳ شهریور ۱۷, دوشنبه

از فرجاد تا دل‌آرام




ما یه آشنایی داشتیم به نام فرجاد
تک پسر خاندان پدری‌ش بود، بعد از چندین دختر
پدر دل خوش به فرجاد خان
می‌رفت و می‌اومد به خودش می‌بالید و به گوش ولد می‌خواند:
پسرم
شاه پسرم
غیرت خانواده‌ا بعد از من
شجاع و دلیر بعد از من
یل خونه‌ام
پهلون زندگی‌ام
در حالی‌که فرجاد آرزوی نداشت جز دل آرام شدن
خب این پسرم، غیورم، رشیدم و ..... و اینا به کار کی می‌آد؟
یک پسر حقیقی؟
تا وقتی پدر زنده بود وظیفه داشت آرزوهای پدر رو یدک بکشه
و القابی رو یدک بکشه که جامعه و خانواده‌ی بارش کرده بود و خیلی طبیعی‌ست که
فرجاد با خودش در ستیز بود که چرا نمی‌تونه هیچ یک از آرزوهای خاندان گرام رو جامه‌ی عمل بپوشونه؟
چرا غیرت مردانه و خشانت و ..... دیگر مردان درش نیست
فرجاد سال‌ها مشاوره‌ی پزشکی می‌کرد
و پدر که مرغ‌ش یک‌پا داشت
این هویت کاذبی که دیگران برای یل خاندان رقم زده بودند
باعث درد و رنج‌ش روز به روز بیشتر فرجاد و تنفرش از پدر می‌شد
بالاخره حضرت پدر روزی چشم بست و دگر باز نکرد
فرجاد ارث پسری گرفت و بعد شد دل‌آرام خانم
الان هم ازدواج کرده و یلی همسرش شده
این هویت فرجاد، همان هویتی‌ست که تقریبن همگی یدک می‌کشیم
ربطی به خرد ایزدی و ..... اینام نداره
توهمات ذهنی جامعه است
نه حقیقت دل آرام
من که آرزوی جز شدن آن‌چه که در حقیقت بودم و نذاشتن ندارم
البته مشکل جنسیتی ندارم
اما همیشه پیش از این‌که زنی خالی باشم،
دختر پدرم بودم با تمام القاب و مزایایی که من رو از رسیدن و شناخت خود واقعی‌م دور می‌ساخت
این کل ماجرای ماست بر زمین که اساتید سعی بر حل اون دارن

آهای همشهری



یک‌ماه دارم روزی یک نخود می‌رم یه توک پا توی کارگاه و پیش از فهم بوی رنگ
جختی می‌پرم بیرون
اگر با مغزم نقاشی می‌کردم، قاعده اینه که اول طرح رو بکشم
بعد برای رنگ‌هاش تصمیم بگیرم و بر اساس تجربه و آموخته‌هام کارم رو به ایکی ثانیه انجام بدم
اما، از جایی که نقاشی کاری کاملن حسی‌س و ادراکی‌ست 
بارها رنگ می‌ذارم و برمی‌دارم تا حسش به جونم بنشینه
زیرا در این بین ذهن ذلیل مرده هی می‌پره وسط و مداخله می‌کنه
یه دقه می‌رم تا صدای بنایی وسط محله
یه دقیه فلان صدا می‌برتم به فلان خاطره و ..................
و من سوار بر امواج متلاطم ذهن مداوم آواره و هی خراب کاری می‌کنم
تازه اول صبح که پا می‌ذارم به کارگاه
خدا رو یاد می‌کنم به علاوه تمامی عوامل پشت و روی صحنه‌ی کائنات که روحم امور رو به دست بگیره
اما چون هی یادم می‌ره
به خودم می‌آم می‌بینم نشستم وسط محله‌ی ابلیس ذلیل مرده و بر سر می‌زنم
این‌ها که تا این‌جاش مشکلی نداره؟
همشهری؟
کل این ماجرا همونایی‌ست که جواد خان مصفا و مورتی و مولانا می‌گن و منطق شما داغ می‌کنه
این ذهن چیه که ما کنترلی روش نداریم؟
چرا مثل مغز اراده‌ی ما یه ضرب کارش رو نمی‌کنه ؟
این چه صداییه که دائم داره توی سر ما ور ور می‌کنه؟
با خودش حرف می‌زنه
صداش تا وقت خواب هم با ماست
چرا نمی‌شه به فرمان ما عمل کنه؟
چرا خفه خون نمی‌گیره؟
تو سکوت رو می‌شناسی همشهری؟
یعنی شده تا حالا هیچ‌کی توی سرت ور ور نکنه و تو هم فکر نکنی که این تویی که داره با خودش فکر می‌کنه؟
چرا اختیاری از خود نداریم تا ساکتش کنیم؟
البته به لطف شیخ کارلوس من الان این جنس سکوت رو می‌شناسم
ولی آدم‌های منطقی، نه گمانم
خب اگر این وراج درونی از توست چرا نمی‌تونی یه دستمال بچپونی توی دهنش و ساکتش کنی؟
لابد مال تو نیست
کل شیوخ مزبوری که نام بردی
فقط دارن همین رو می‌گن
که آقا با وراج درونت هم هویت نشو که اون تو نیست
که
دشمن تو و موجب انواع بیماری، پیری، شکست و مرگ زودرس می‌شه
و منطق چنی از این کلمات و مفاهیم می ترسه و داغ می‌کنه


هی یادمون می‌ره




هی یادمون می‌ره
من‌که سرکرده‌ی فراموش‌کاران
هی جون می‌کنم و خودم رو می‌کشونم نزدیکای قله
یهو یه پشه می‌آد و با سرعت نور از برابرم رد می‌شه
با مخ می‌افتم روی زمین
توگویی که هیچ من نبود که اون‌همه جون کنده و خواسته که برسه اون بالا
ان‌گار نه که این ذهن ذلیل شده منو با یک اشاره با خودش می‌بره و 
تازه مدام در این اندیشه‌ام که:
چنی بزرگ شدم
چنی پیش رفتم
چنی قوی شدم
چنی از پسش براومدم
همون وقتایی که دارم من می‌زنم
نشستم، وسط دندونای ابلیس ذلیل مرده
من کیلو چنده؟
اگر من وزنی و هنری داشت، این همه درمانده و وامونده بر زمین حضور نداشت