۱۳۹۳ شهریور ۲۶, چهارشنبه

بی حرف پیش




خدا بخواد بی حرف پیش این تابستون هم داره تموم می‌شه
به نظرم یکی از طولانی‌ترین تابستون‌ها بود
شاید سی این‌که همه‌اش رو تهران بودم و چلک نرفتم
اون‌جا نمی‌فهمی چه‌طوری هی صبح می‌شه
هی صبح می‌شه
فقط متوجه شب‌ها می‌شی که هی می‌رسه و تو کاری برای انجام نداری و لاجرم زود می‌خوابی
به سنت کهن 
اجداد همه ما یا کشاورز یا دام‌دار و به ندرت هم صنعتگر بودن
اما به دلیل نبود برق
همه سر شب می‌رفتن خونه و زود هم می‌خوابیدن
این ژن‌ش در تمامی ما بوده و شده برنامه‌ی بشری
بماند ایامی که نیمه شب تازه برمی‌گشتم خونه
نمی دونم دنبال چی بودم؟
و یا شاید فقط از حزن تنهایی خونه گریزان بودم؟
اما حالا که در خونه به آرامش رسیدم هی ترجیح می‌دم اصلن از خونه بیرون نرم
داستان همه‌ی ما نبود آرامش است و بس
دغدغه‌ی فرداها و چه کنم‌ها
خدایا لحظه‌ای منو به خودم و ذهن ذلیل مرده‌ام وا مگذار که شاید هر شب خودکشی می‌کردم

شاپرک





ديشب همين‌طور از سر بي‌كاري
رفتم به فكر هنرمندان گرامي كه طي مدتي كوتاه وابسته‌ي مواد مخدر مي‌شن
بعد گفتم: چرا؟
خودم رو گذاشتم جاي يكي از اون‌ها
مثلن يك‌بار كارت خوب در مي‌آد تشويق مي‌شي
اين تشويق رو اصلن دست كم نگيريم كه، لاكردار زيادي شيرينه
مي‌خواد لايك باشه در فيسبوك يا جايزه‌اي سر کلاس درس یا روی صحنه
برگردیم به صحنه و تو اون بالا ایستادی و همه برات کف می‌زنن، نورهای رنگی و صدای تماشاگران
کلی حال خوب می‌آره و تو دوست داری دوباره تکرارش کنی
یه روزهم با مخدرجات آشنا می‌شی و توپ می‌ترکونی و باز روی صحنه، آی تشویق و آی تشویق ...
و تو دلت می‌خواد صدای این کف زدن‌ها همیشه توی گوشت باشه
زیرا ما اسیر ذهن لاکردار هستیم
از تشویق و هیجانات بیرون لذت می‌بره
یه روز هم فکر می‌کنی: چرا که نه؟
دلت می‌خواد همیشه روی ابرها باشی
می‌شی شاپرک
معتاد نور شمع
هی می‌زنی تو رگ و می‌زنی توی رگ که هی اوج بگیری و بری بالا، بالا، بالاتر
شزم
وسطای هپروت با شعله‌ی شمع برخورد می‌کنی
پرت می‌سوزه و با مخ می‌افتی اون‌جا که همه یه روزی بناست بیفتن
اما همه سر وقت‌شون می‌افتن و شاپرک بی‌وقته جهان رو ترک می‌کنه
حالا همه این‌ها تقصیره کیه؟
شاپرک؟
شمع؟
یا کف زن‌ها؟
همه‌اش زیر سر اونی‌ست که ما رو برای اولین بار با شیرینی افتخار آشنا کرد و نگفت: بابام جان
تو باید از درون بسوزی
شعله درون توست نه بالای شمع
شعله خود تویی نه شمع
شادی تویی نه کف زن‌ها
خوشا به روزهایی که چشم باز می‌کنم و تا ساعت‌ها دلم نمی‌خواد از بستر جدا بشم
ان‌قدر در آرامش‌ هستم که چیزی به زور از تخت جدام نمی‌کنه
دلم می‌خواد همون‌جا لم بدم و به تی‌وی چشم بدوزم
هیچ صدای توی سرم ور ور نکنه
هیچی حسی منو از جا نکنه
در آرامشی همراه با سکوتی محض
من عاشق اینم نه کف زن‌ها که بلای جانند


۱۳۹۳ شهریور ۲۳, یکشنبه

اصول و فروع دین




کاش از بچگی به‌جای، اصول و فروع دین به گوشم از قصد و انرژی و اراده گفته بودند
کاش بی‌بی‌جهان به جای ساختن اوت همه تصاویر رعب‌آور از جهان نزدیک به خدا
بهم یاد داده بود
اگر راه داد 
برای فکر کردن هم انرژی حروم نکنم
تا می‌تونم انرژی ذخیره کنم
به جای پرت و پلاهایی که از بهشت و دوزخ می‌گفت
کاش مادرم، بزرگتر از دخترکی با دو گیس بافته بود
شاید خودش چیزهای بهتری به من می‌آموخت
امروز اسن قصد رو با تک تک سلول‌های بدنم، دیدم و تجربه کردم
اول صبح با قیافه کج کوله این‌جا نشسته بودم
دلم می‌خواست تولدم رو با صدای بلند جشن بگیرم
نه تنها
با هر کی که می‌شناسم و نه
برای همین هم اومدم و این پست زیری رو نوشتم و در آغازین روز خودم به خودم تبریک میلادم گفتم
ولی چنین واقع شد که
همه‌ی دوستان گرام
از صبح
نه به این دلیل که می‌خواستند، تبریک بگن
بل‌که چون هر یک کاری با من داشت و من بی رودروایسی
گفتم: امروز تولدمه
یکی دوتا هم‌چنان به حرف‌شون ادامه هم دادند و نشنیدن چی گفتم
حرف‌شون رو قطع کردم که:
    اگه امروز کارت به من افتاده
بدون که تولدمه...
زیرا، به تمامی این کلمات شیرین و حتا کلیشه‌ای؛ دل خوش می‌شم
حال می‌کنم
و منتظر نمی‌مونم کی منو به یاد داره که تبریک بگه یا نه
می‌دونم اگر بی‌توجهی ببینم آزرده می‌شم
چون این مراسم رو برای همه دوست دارم
روزی مبارک برای یادآوری،  معجزه‌ی حیات
اعلام کردم 
 اون‌ها هم پاسخ گفتن
امروز کسانی بهم زنگ زدن که برخی رو ماه‌ها  بی‌خبری بود 
قصد صبح‌م تا انتهای روز پاسخ داد
اون‌ها زنگ زدن چون من قصد همه رو کرده بودم





تولدم مبارک




البته که مبارکه
چرا که نه؟
از روزی که تونستم در این جهان تنفس کنم

و انگشتان دست و پایم را شناسایی کنم
از روزی که هنوز قدم به سر طاقچه رسیده و نرسیده بود
چهار چنگولی با این جهان مواجه شدم
خواستم‌ش
برای بهین‌تر کردن‌ش جنگیدم
با مرگ بارها رقصیدم و هم‌چنان دوستش دارم
شاید زمانی بود که می‌پنداشتم: خب که چی؟
یک عدد به ارقام سنم اضافه شد و شادی نداره
اما حال به خوبی می‌دونم هر ثانیه‌اش با ارزش بوده و هست و خواهد بود
هر ثانیه‌ای که در این جهان زیبا هستم
زیبا اندیشیدم و زیبا خواستم‌ش
این زندگی با تمام بدی‌ها و خوبی‌ها سهم من بوده و هست
و من تنها خوبی‌های‌ش را می‌شناسم
لمس می‌کنم 
و خود را به آن می‌سپارم
تولدم مبارک  من شاکر خدایی هستم که سهم من کرد 
در اینک و این‌جا باشم
با پوست و استخون