۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

قدر منه مهم




هي فكر مي‌كنم و سعي دارم به‌ياد بيارم از چه زمان اين منه ذهني من در من شروع به فعاليت كرد؟
تنها تصويري كه در خاطرم هست آغاز  عدم امنيت در زندگي بوده
يعني از همون پنج، شش سالگی که کافی بود بین حرف های دیگران بشنوم
ش
ش، یعنی، شهرزاد؟
دارن درباره من حرف می‌زنن؟
و مانند گلوله‌ای آتشین پشت در اتاقی بودم که درش درباره‌ی ش گفتگو در جریان بود
بعد از اون من بودم و قربون صدقه‌های بی‌بی‌جهان که به آوای لهجه‌ی زیبایی لری باهام حرف می‌زد
و این منه من رو هر روز پروار تر می‌کرد
روله‌ام؛ دختر قشنگ، ستاره‌ی آسمون، خورشید تابانم و ...... و این چنین بود که تصوری خام و نابخردانه در من شکل می‌گرفت
من مهمم
من حرف ندارم
من ستاره‌ی آسمون و ماه شب تاب
منه عزیز دل بی‌بی و بابا
در این قلم بانو والده هزگر جای‌گاهی نداشت و این همان نقطه‌ی جداسری من شد از مادر
و از جایی که عزیزترین نوه بودم، پنداشتم بنانیست در جهان کسی به قدر من دوست داشته بشه
از این رو با مخ رفتیم وسط باقالی و هی منتظر بودیم یکی بیاد که بتونه قدر منه مهم رو کشف کنه

زیر چادر بی‌بی‌جهان





این منه مهم همین‌طور آویزون گل گردنم بود تا چند سال پیش‌ها که
فهم کردم محصولات این من از آغاز آفرینش چیزی نبوده به جز دردسر
من هی دست و پا می‌زدم به خوشبختی برسم
به کودکی بازگردم
زیر چادر بی‌بی‌ جهان پنهان بشم و در امان باشم
و از جایی که بنا نبود تا ابد زیر چادر بی‌بی بمونم
جداسری من از همه‌ی اهل جهان آغاز گشت
همه بد بودن جز من
همه دشمن بودن و روی زمین خاک آلود، به جز من
هیچ‌کس نمی‌فهمید به جز من
هیچ کس هم به‌قدر من قدرت و خلاقیت نداشت
هی ورم کردم هی متورم شدم تا روزی که مثل بادکنک در چلک ترکیدم
همون‌وقت‌ها که هر موقع راه می‌داد مرور می‌کردم
مرور زخم‌ها
و بی‌چارگی‌ها و بخصوص ستم‌های بی‌حدی که بر منه من روا شده بود
من مرور می‌کردم و هر لحظه متحیرتر از خودم نفس‌های عمیق‌ را باز می‌دادم و زشتی هایم رو شاهد بودم
همون لاماها که بهم ستم شده بود 
تا این‌که روزی مچ خودم رو گرفتم
تو زیر دست و پای این همه ستمگر چه می‌کردی؟
در جستجور چه بودی؟
خوشبختی
آرامش و رضایت و وای برمن 
  آن‌چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد
چه‌طور کسی بیرون از ما می‌تونه به کمک ما بیاد؟
چه کسی می‌تونه چیزی رو به من بده که خودم نمی دونم چیه؟
و همین‌طوری‌ها بود که به شناخت خودم نائل شدم
من خواهنده بودم. یک گدا
گدای زضایت
من در کودکی جا مونده بودم
هنوز در پی احساس امنیت و رضایتی بودم که زیر چادر بی‌بی‌جهان وجود داشت
چرا که من چیزی جز اون یک وجب جا نیاز نداشتم
نه مثل حالا





۱۳۹۳ آبان ۲۳, جمعه

گم‌گشتگی مداوم




يعني با اين من ذهني، همین‌که تا همین‌جاهاشم تونستم روپای خودم بایستم باید روزی صد هزار بار شاکر خدا باشم
از وقتی که یادمه حسود بودم و مضطرب
اضطراب از رفتن پدر شروع شد
عدم امنیت چه‌ها که نکرد با من
اولی‌ش وصلت بی‌قواره‌ام با مردی معتاد که تازه می‌خواست خودش رو بندازه روی شونه‌های دیگری
فکر می‌کردم بناست او حامی‌ام باشه، نه که کاری کرد که تا ابد از انواع مرد ترسیدم
که البته باید بگم دستش درد نکنه
زیرا هیچ پیدا نبود با اون همه وحشت من از دنیا می‌خواستم بعدش خودم رو به کی بچسبونم
یا اگر هم خوب درمی‌اومد
چه لزومی داشت از بیست و چند سالگی کفش آهنی به‌پا و دنبال خدا بگردم
که البته خیلی سالی‌ست فهم کردم خدایی بیرون از من نیست که بناباشه درونم رو بسازه
چیزی که از درون ویرانه‌است چه ره به بیرون کشیدن؟
و این چنین شد که مقیم کعبه شدم
از ترسم
شاید از این حس گم‌گشتگی مداوم
برای خودم قصه می‌سرودم که: دل به پدر بستیم ، رفت
به برادر چسبیدیم رفت
رفتیم دنبال خواهر که اونم رفت
بعدش از ترس ترک وابستگی کردم
می‌پنداشتم به هر که بچسبم و دل بدم، حتمن خواهد مرد
حتا از دخترها فرسنگ‌ها فاصله گرفتم
هر بار که می‌رفتند از ته دل شاد می‌شدم که: دیگه امن‌اند
در حالی‌که تمام این رفتن‌ها از این رو بود که من نباید به چیزی می‌چسبیدم
نه که چون من می خواستم اون‌ها می‌مردند
سی این‌که به کسانی می‌چسبیدم که راه الرحمن برابر داشتند و از آن بی‌خبر بودم

۱۳۹۳ آبان ۲۱, چهارشنبه

باور، ایوب



ایوب هم همین‌طور بود
هر چی سرش می‌اومد فکر می‌کرد، خدا داره امتحان‌ش می‌کنه
قورت می‌داد و سجده‌ی شکر می‌کرد
تا روی که کم آورد و فریاد کشید که: ای پروردگار می‌شه از ما بکشی بیرون؟
بابا نمی‌خوام. پیغمبری‌ت رو نمی‌خوام
پرده دری‌ت رو نمی‌خوام
سرویس‌مون کردی .
و خدا خنده‌ای کرد
ایوب که از نسل ابراهیم و راثتی نبوتی رو به ارث برده بود
ایمان داشت خدا انبیا رو بیش از مردم عادی امتحان می‌کنه
خدا هم که اول و آخر باحالا بهش حال داد که هم‌چنان باور کنه پیغمبر خداست
یعنی اگر این‌کار رو نمی‌کرده، اول همه خود ایوب به پیغمبری‌ش شک می‌کرد


برگردیم به گندم بودن از نوع تلخ
هر جا که هی قورت دادم فورت دادم هی هیچی نگفتم. بخصوص این‌جا
هی دور خودم می‌چرخیدم
هرگاه به اعتراض به زبون می‌آم
درست در همین‌جا
بلافاصله جواب ها از راه می‌رسه
یه‌خورده به ایوب فکر کن
تا برات بگم از 
گندم تلخ

من هستم





تا دیشب که یادمه مثل همیشه سینه‌خیز تا خاکریز رختخواب سر خوردم و با صدای شهبازی خوابم برد
و نصف شب که از صدای گوینده از خواب پریدم
تی‌وی رو خاموش کردم و دوباره خوابیدم
تا صبح که چشم باز کردم
یک لحظه که نه یه یک ساعتی هنگ بودم
انگاری ذهنم خواب بود و من منگ بودم
نور غریبی اتاق رو پرکرده بود
زرد کهربایی مایل به طلایی
یک دست و صاف
همه‌جای اتاق یک‌دست بود 
در تمام زوایای سقف که چشم لابه‌لاش بازی‌گوشی می‌کرد
نور تمام توجم رو دزدیده بود
اما نمب تونستم درباره‌اش فکری یا چرایی بگم
تسلیم محض لحظه بودم.................................تا
یهو شک کردم
مگه ساعت چنده ؟ که خورشید اومده پشت شیشه اتاق سرک می‌کشه؟
باورم نمی‌شه هنوز که یک‌ربع به 12 ظهر بود بی‌سابقه
اما برام اهمیتی نداشت
خیلی خوشحال و سبک
یارو کپ کرده و لال شده بود
هیچ صدایی نبود نه در من و نه در فضا
اگر صدای پرنده‌های بیرون رو نمی‌شنیدم می‌گفتم کر شدم
امروز یک تجربه‌ی تازه از زندگی داشتم
من شاد بودم. ذهنم بی‌حال و بی‌رمق و من تا دلت بخواد در دلم ذوقی دارم
ان‌قدر که دلم نیومد تا پست قبلی که از مولانا گله مند بود رو اصلاح نکردم نرم بخوابم
راه‌ها همه باز، چراغ‌ها سبز، مردم خوش رو و خدایی
خلاصه که اگه زندگی می‌تونه همیشه این شکلی باشه؟
ولله که همه عمر زندگی رو باختم


۱۳۹۳ آبان ۱۹, دوشنبه

تنسگریتی




اصولن یک‌جور وفاداری صادقانه از نوع خرکی نسبت به آموزه‌های شیخ اجل کارلوس درمن هست
که هر جا می‌رم و هر چه می‌شنوم به برسی همه با گفته‌های او برمی‌آم
امروز که از اول صبح وسط برزخ بیدار شدم
همون‌جایی که ذهن نیست و هست
تو هستی و نیستی
شاکی یا راضی
یه چی مثل بلاتکلیف بی‌قرار
داستان همیشه این شکلی بوده که توجه‌ام به چیزی معطوف و بهد به خودم می‌‌ام می‌بینم خود چیز شدم
بعد هم که فهمیدیم این هم هویت شدن با چیزها باعث کلی چیز می‌شه
درسته کلی چیز آموختم و رفتم جلو، اما خودش اسباب شر هم بوده
ابزاری برای منه ذهنی‌م
کلی هم هربار درد می‌کشم تا از پیله‌ای که دور خودم تنیدم بیام بیرون
تا از دردش خلاص بشم
اما تقریبن سه ماهه به‌قدری شبانه روز شهبازی شنیدم که صداش رو می‌شنوم
کهیر می‌زنم
دست خودم نیست چاره ندارم
مدام باید یه چیزی باشه تا یادم بمونه که همیشه هی فراموش می‌کنم
و تا دوباره یادم بیاد باید کلی جون بکنم
به اسباب الحیل گفته‌های شهبازی این مدت منه رو هی خفه کردم
اما
امروز از صبح یه چی می‌گه که خیلی مطمئن نیستم منه می‌گه یا صاحبش؟
می‌گه: سه ماه نشستی چلک و ....اون همه ژانگولر بازی
وقتی برگشتی تهران خودت هم فهمیده بودی دیگه اون آدم قبلی نیستی
به کل جهان زیر و زبر شده بود
تا جایی که این تغییر رو همه فهمیدن از پوست صورتم می‌گفت تا آرامش حضورم
با این‌که کار بسیار دشواری انجام شده بود
و پوست خودم و خودش رو برگ برگ کنده بودم با مرور و خیلی خیلی دشوار تر از این ماه‌های در گذر
ولی من هنوز همون خری‌ام که بودم
هنوز با صدای شهبازی خودم رو ساکت و در لحظه حال نگه می‌دارم
در حالی‌که شیخ ما سال 1997 از دنیا رفت
و نه صدایی‌ش با من بود و نه تصویری ازش در سر دارم
اما 










لب لعلی گزیده‌ام که مپرس
هیچی به قدر شیخ اجل به دلم نیست
هم‌چنان معجزه در مرور است و تنسگریتی


حضرت خانم والده



گاهی از خودم می‌پرسم:
یعنی همه
همه‌ی همه مثل تو هستند؟
از صبح تا شب با ذهن‌شون درگیری دارن؟
از صبح یارو داره مداوم بیخ گوش‌شون با طنین آشنایی به‌نام فکر
ور می‌زنه؟
اگه آره؟
خب چرا همه قدر تو شاکی نیستن تا هرطور شده خودشون رو نجات بدن و زبون این ذلیل مرده لال؟
یا همه همین‌طور درگیرن و من نمی‌دونم؟
ولی دروغ چرا همین دم دست خودم
به هر کی رسیدم گفتم: آقا از این گنج حضور غافل نشید که بدفرم کار بلده
اولی‌ش شخص حضرت والده
ولش کنی رفته امام‌زاده صالح دخیل ببنده
بعد می‌گم: مادر جون من نفهم و نادون قرآنی که می‌خونی چی؟
منم که از اون شنیدم، در روز نخست
قرآن سخت می‌گه؟
مولانا چی؟
یعنی این اعتبار مولانا در بین جهانیان از باب چند ریتم و پیوستگی صرف است؟
یا مثل ویلیام شکسپیر؟
حالا بماند که هنوز نمی‌فهمم شهبازی این تعابیر رو از اشعار ایشون چه‌طور می‌کشه بیرون که تو گویی
داره درباره کتاب‌های کارلوس خودمون حرف می‌زنه؟
بهم می‌گه : تو چه‌کار به‌من داری؟ من در آرامشم و راضی
اون‌جا دیگه پنبه‌ی تمام آموزه‌های شیخ اجل دون‌خوان تا رئیس ادب، مولانا زده می‌شه و گر می‌گرم
تو گویی که اصلن نه انکار جدال و مراقبه‌ای بین ما و ذهن هست
از کوره در می‌رم که:
آخه خانم والده دهن بنده یکی رو سرویس کردی
شدی مجسمه‌ی درد
هر بار می‌بینمت به خودت پیچیدی و مچاله‌ای
آه و ناله و اخبار دکتر رفتن‌ها و ..... هم که شده روزنامه‌ی عصر
په سی چی این همه درد و مرض داری؟
چرا هیچ‌وقت نمی‌بینم بخندی، مگر مصلحتی؟ 
 می‌گه: همه‌اش زیر سر اونیه که دیگه توی این جهان نیست و خودش راحت شده
و تو فکر کن که آرامشی بمونه و بتونم نگم:
وای مادر جان به سن انقلاب طرف رفته تو در این بین کاری برای خودت نکردی؟
گردن اونی می‌اندازی که سر جوونی‌ت از دنیا رفت؟
سی همینه که می‌گم آرامش نداری و هنوز آویزون بیرون از خودتی و به این و اون دخیل می‌بندی
شما اگه هنر مند بودی در این سال‌ها یه جهشی چیزی کرده بودی
خوب شد بی‌چاره پدر نموند تا جوانی‌تان را با خود ببرد!!!
به این نمی‌گن ذهن دردمند؟
منه ذهنی توهمی؟
که در زمان گذشته و آینده زندگی می‌کنه و زمان از اختراعات شخص شخیص اوست؟