۱۳۹۳ دی ۶, شنبه

یادم باشه توهم نزنم




شب که می‌شه، یعنی هم‌چین که خورشید پایین می‌ره
بی‌قرار می‌شم
دیگه وقت نقاشی و کارهای دستی نیست
باید یه‌کاری کرد
قدیم‌ها که متاهل بودم و زندگی 24 ساعته جریان داشت
در نتیجه فقط غروب جمعه حوصله سربر می‌شد
بعد ما بودیم و دنیای تجرد و رفیق بازی و .....
به علاوه‌ی پریا
حالا ماییم و شانتال و ذهنی خاموش
یعنی رسیدم به سکوتی نسبی
و این دیگه بیشتر از هر چیز حوصله سربر می‌شه
یعنی تو بشینی پای تی‌وی بدون هیچ واکنشی شاهد تصاویری باشی که هیچ حسی درش نیست
قبل تر از این کانال به اون کانال می‌دویدم که از پلشتی‌های سناریو حرصم نگیره

مدتی هم تمرین کردیم بی‌ واکنش شاهد وقایع باشیم
حالا یهو به خودم می‌آم می‌بینم وسط آگهی‌ها رسیده و کانال عوض نشده
با این همه سکوت شک نکن که هنوز هم حوصله‌ام سرمی‌ره
فکر می‌کنم
خب ایی حالا یعنی چه؟
به فرض که یکی به تمام وارد سکوت بشه که باید حال بهتری داشته باشه یانه؟
پس سی چی هنوزم حوصله‌ام سر می‌ره؟
زیرا هنوز منه ذهنی حضور داره
فقط جلوی دهنش بسته شده
و با انواع احساسات هنوز تحریکم می‌کنه
یکی‌ش همین
حوصله‌ی من سر رفته
یادم باشه توهم نزنم با او یگانه شدم
زیرا هنوز ذهن بر حوصله‌ام حکومت می‌کنه


حوصله‌ی من سر رفته




حوصله‌ی من سر رفته
حوصله‌ی من سر رفته
این یکی از جملات معروف و قدیمی زندگی تک تک ماست
ولی ما چه زمان با این جناب حوصله آشنا شدیم؟
چی می‌شه که سر می‌ره؟
کی اولین با کشف شد؟
موقعی که داشتم با انگشتای دست‌هام بازی می‌کردم؟
یا زمانی که دست‌هام رو با بند زیر قنداق می‌بستن و پیداش نمی‌کردم تا نگاهش کنم؟
کی یاد گرفتیم با یه چیزی بازی کنیم؟
کی فهمیدیم باید مدام سرگرم چیزی باشیم؟
یعنی ما از جنینی سرگرم تفکر  بودیم؟
درباره‌ی چی؟
 چه شناختی از جهان بیرون از رحم داشتیم؟
چون دانشی نبود، لاجرم تفکر هم نبود. زیرا هنوز کلمه معنا نیافته بود
پس با چی سرگرم بودیم که از وقتی اومدیم بیرون مدام حوصله‌مون سرمی‌ره
با خودمون مدام ور ور فکر می‌کنیم؟
حرف می‌زنیم و به نتیجه‌های عجیبی هم می‌رسیم، حکم و قضاوت هم که بی‌شک چاشنی هر تفکری هست
به‌علاوه‌ی زمان، دیروز و پریروز و سال‌ها
و یا فرداها


۱۳۹۳ دی ۲, سه‌شنبه

همه در حقم بدی کردند جز من

واقعن ما کی هستیم؟

کی بودیم؟
قرار بود کی بشیم؟
و بناست به کجا بریم و یا برگردیم
ذهن من نمی‌تونه فهم کنه که، چیزی‌ست خارج از درک و فهم خودش
از این رو همیشه در نبرد برای حکومت است
سلطنت می‌خواهد و خودخواهی
من
منه بری
منه عزیز
منه کریم
منه ...
از صبح به یاد زمانی افتادم که تازه تصادف کرده بودم و دوسالی باید با عصای زیر بغلی زیست می‌کردم
و این آغاز جداسری من از همه شد
منی که درد می‌کشید، دیگه نه طاووس بود و نه سرو
و باید یا در بستر بند وزنه‌های بسیار می‌بود و یا با دو عصای سرد و یخ زده خودش رو حمل می‌کرد
هنوز هم گاه با عصا تردد می‌کنم. اما نه از نوع زیر بغلی
انقدر سر همگی فریاد زدم
با هم درافتادم
هر یک را به نوعی باعث رخداد می‌دونستم و همه مسبب بودند جز من
منی که خشمگین و لوس و نخوابیده و گرسنه زد به جاده
یک احمق تمام عیاو چه کسی مسبب این همه بود؟ جز من؟ 
و من تاوات از غیر می‌خواستم
منی که همیشه ماه بودم، حیوونی و نازنین
عزیز دل پدر و چشم و چراغ خانواده‌ی مادر
 منی که همه چیز بود جز منی عظیم به وسعت جهالت بشر
از این رو یک به یک رفتند و مرا تنها گذاشتند و از آن پس با تمام عالم دشمنی بیگانه گشتم 
همه در حقم بدی کردند جز من
 



صیاد




 همیشه وصل جدای از خانواده بودم
شش‌مین دختری که هیچ قدمش برای مادر مبارک نبود
اما عزیز دل پدر بودم تا هنگامی که رفت و من را با منی به وسعت جهان تنها گذاشت
منه من نه از حمایت و عشق مادر که از پس  مهر پدر سرچشمه گرفته بود
خدا پدر، پدر سلطان، پدر بزرگ و تا ابد جاودان و برای من همین بس بود که سایه‌ی پدر بودم 
و این که تو بعد از پنج دختر بتونی خودت رو در دل سلطان جای کنی
موهبتی بزرگ بود و مرا در دام انداخت
دام ذهن
دام جهان مجازی
دام توهم‌های باطل
گاهی فکر می‌کنم
کاش پدر هم بهم محبت نداشت و منی وسعت نمی‌گرفت
ولی خب موجودی عقده‌ای و تهی از مهر می‌شدم که نمی‌دونم منم رو به کدام سو هدایت می‌کرد؟
و این من با عصا و بی عصا باید زندگی می‌کرد
تنها و بی‌کس ماند و 18 فقره خودکشی
و یک دختر کوچک
تا چه حد می‌توان خود خواه بود و از من فریاد کشید و بچه‌ای در خانه را ندید؟
صبح تا شب فریاد و پرستار جیره بگیر
من بودم و تمام حقایقی که از آن پس پرده می‌درید


تو کار ترکوندن




داستان به همین‌جا ختم نمی‌شد
کمااین‌که هیچ یک از داستان‌های ذهنی نه قابل شناسایی و نه ما تونستیم تا حالا
از این وحشتزده بشیم که یه چیز دیگه به غیر از روح ما در حال تجربه‌ی این زندگی‌ست
گرنه شاید همه‌ی شماها هم‌اینک پا به پای من در پی رهایی از ذهن بودید
آدم باید یه جا دردش بگیره بد جور
یه جایی خسته بشه در حد مرگ
از این ور ور مداوم ذهن
از این همه پریشانی و خودخواهی، عدم اعتماد به نفس
انتظار فاجعه، بلایای طبیعی و غیر طبیعی و ..... تمامی نقاط منفی که ذهن از تولد تا کنون تجربه داشته
یکی از همون روزهای اسارت در بستر همین‌طور که چشمم به سقف دوخته شده بود
مثل تمام دوسال گذشته‌اش که از صبح تا شب به تمامی تصاویری که در ذهنم  چرخ می‌زد، هزاران فحش و ناسزا دادم
هیچ نقشی نیامد، هیچ کس نبود
من تنها بودم
اون بالا
روی سقف
چسبیده به رنگ و گچ
فقط خودم بودم. تنهای تنها
جیغ کشیدم
از ته دل، هزاران بار فریاد زدم فریاد
اما چه ساده لوحانه
تازه آغاز بدبختی بود
وهم زدم وهمی عظیم
که چنی نازنین و عزیز و ..... اینا بودم که خدا حتا از وسط جهنم هم نجاتم داد
ایراد رو دیده بودم و رفتم تو کار جاودانگی
من مرده بودم، بازگشتم. شلوغ بودم، تنها شدم، خودم را دیدم و فهم کردم این همه بر من شد تا بفهمم...؟
چی؟
باز توهم زدم
خدا حتمن یک کار مهمی با من داشت
یعنی بی خودی از وسط مرگ و کما برم نگردونده بود
حتمن قرار بود بترکونم
افتادم تو کار ترکوندن



انالحق




اومد از وهم جهان آزادم کنه
ذهنم رفت تو کار منجی عالم بشریت
اوه‌ه ه ه ه کلی بارگاه و تخت و تاج ساخت. رفت بالا منبر که:
آی جماعت ببینید که من زنده‌ام
رفتم ، برم گردوند
چیزهایی دیدم که حتا فکرش را هم بلد نیستید
از همه بدتر
فهم کردم که چرا برگشتم؟
برای درک عشق
آره این یک قلم رو درست یادم بود. اما چپکی
بنا بود برگردم و عشق به هستی رو درک کنم
فارغ از زمان و مکان. اری از منه ذهنی . تنها منی خدای‌گونه باشه
ساکت و بی خطر
.............................................
نه تنها در هستی حل نشده بودم که تازه داشت ورمم آغاز می‌شد
تورم منه ذهنی
روز به روز باد می‌شد و وسعت می‌یافت و در انگاره‌ی خودش هر روز بیشتر به انالحق می‌رسید
در حالی‌که به نقش تازه هم چسبیده بودم و ازش هویت و عشق طلب داشتم
یعنی هی  می‌فهمیدم و بیشتر در جهل فرو می‌شدم
هر آموزه‌ی جدید، دامی بلا می‌شد برای منه ذهنیم
تا سال نود

چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا من؟




سال نود که دیگه حسابی پوست خدایی‌م کنده و ریخته شده بود
البته خیلی احمقانه
تو فکر کن ته اون همه مصیبت باز بچه‌ام شفا یافت و نجات پیدا کرده بود. هنوز طلبکار بودم:
که یعنی چی آخه؟
تو منو فرستادی عشق تجربه کنم یا خر بزنم؟
مردم
پدرم دراومد
چه‌قدر ترس ؟ چه‌قدر خستگی؟ چه‌قدر تیمار؟ یا خودم اسیر بستر بودم یا دخترک
یعنز شدم
رفتم چلی هدفت از آمدن‌مون با هم، همین اقلام بود؟
تو بگو عشق رو کجا می‌شه آموخت؟
در بستر عشقی ذهنی؟
یا عشقی انسانی؟
داشتم در تمیز ترین بستر مشق عشق می‌کردم
بر بالین فرزند. کلی هم آموخته بودم. سکوت، صبوری، آرامش، مهر ورزی و خیلی موهبت‌هایی که امکان نداشت
بر بستر عشقی مردانه، زنانه آموخت
حسین خوب می‌دونه از چی دارم حرف می‌زنم. از فرزند و حراص برای‌ش
 عشق را بر بالین پریا آموختم
باز فریاد می‌زدم که: چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا من؟
منـــــــــــــــــــــــــــــــه بی‌چاره؟
و سفر میلاد دوباره‌ام آغاز شد

خان چندم رستم





در یک‌ماه اول فقط مرور و مرور و ... دیگر
آخر ماه اول چنان از خودم حیرت‌زده که ترسیده بودم و می‌اندیشیدم:
چه‌طور تمام این سال‌ها می‌پنداشتم، موجودی شریف، حیوونی، مظلوم و تحت ستم و با خدا و مومن و اهل حق و .............چه چیزها بودم
و ته یک ماه چه‌طور این همه خوب بدل به ذهنی بیگانه شد که از من تقاص می‌خواست
در اندیشه‌ی خون خواهی بود
حتا بیشتر
نه حتا چشم در برابر چشم بس بود؛ که چشم در برابر مال دنیا بود
دیدی ؟ وقت خشم چنان از خود بی‌خود می‌شیم که حتا حساب نمی‌کنیم کیلویی چند؟
تا آرزوی مرگ هم برای طرف می‌ریم. 
ایشالله بری تیکه تیکه بشی
ایشا... خبرت رو برام بیارن و ..... 
آخه عامو کیلو چند حساب کردی؟
مثلن حقی که از تو رفت به بهای عمر یک انسان بود؟
یا تو مگه کی هستی؟
خشمگینی؟
سی چی؟
یکی ناراحتت کرده؟
با چی؟
زده به نقطه ضعفت؟
چرا تو باید نقطه ضعفی داشته باشی اصلن؟ در جایی که صریح می‌گه: به نزدیک‌ترین‌ها صیدتون می‌کنم؟
وقتی نقطه‌ی ضعف هست، پس درد هم هست
گریه و شیون وزاری هم هست. زیرا زخمی نهان داریم
خلاصه که ته ماه دوم روی ابرها بودم
از انواع ژانگولر بازی‌های شیخ خوان تا ....... رحمت و بخشش جمیع آشنایان و عزیزان
و خان بعدی در بازگشت به تهران گسترده و در انتظارم بود


خان، انبیا




خب
راستش حتمن یک اتفاق که نه
بزرگترین رخ‌داد پس از تولدم بود
بهش می‌گم: میلاد دوباره‌ام
وقتی برگشتم تهران، واقعن هنوز هم نمی‌دونم. همه تغییر کرده بودیم؟
یا واقعا من انرژی جنگ رو به محیط ارسال می‌کرده بودم در قدیم؟
یا من همه رو در جنگ می‌دیدم؟
یا چی؟ که همه مهربون و بخشنده و من آشتی و اون‌ها پذیرا و انگار دچار نصیان خانوادگی شده بودیم و
در نتیجه آدم تازه که من بودم، هم‌چی مهربون و نرم و بخشنده بین کسانی سر می‌خورد که حداقل ده سالی از زندگی‌م حذف بودند
و زندگی چنان زیبا شده بود که هنگامی قرار به رفتن پریا شد. باز شوک شدم
اهه
من‌که تازه این همه خوب شده بودم؟
با همه مهربون بودم
از کسی دلخور و عصبانی نبودم
انبار ذهنم رو در چلک ترکونده و روی هوا بودم هم باید باز تنها بشم؟
اکی
سی چی اصلنی این همه به خودم زحمت دادم؟
همون که بودم که بد نبود؟
یعنی انگار نه انگار از چه مار هفت سری خلاص شده بودم و سکوت چه لذتی داشت
منه یه هوایی بهش رسید و نفس کشید
تندی هم سوژه‌ی قدیمی از راه رسید و ختم نبوت نشد
وقتی حسن صباح می‌خواست جماعت رو وادار به مبارزه برای وطن کنه
 یه جمعه نوزده ماه رمضان رو قیامه القیامه اعلام کرد و گفت: 
خب . قیامت شد.
 دیگه نماز و روزه تعطیل. آقایون تشریف ببرن برای نجات وطن
مام هولوپی افتادیم وسط دیگ عسل که همه آزمون‌ها و چنان و چنان و بی‌خیال همه‌اش کشک
می‌گی نه؟
پریا کو؟ این بود جواب اون همه منه بی‌چاره‌ی زحمت کشیده؟
به کل هر چی داستان فرا و ورا و اون همه چلک و مرور و بی‌خیال شدیم به این دنیای نامرد بی‌مراد
مام که دیگه از جانب هستی جایزه گرفتیم در ته دره‌ی مادری و 
حالا که دختر رفت ماموریت من برای وطنم خاتمه و بریم زندگی کنیم
 ناامید از رسالت و نبوت و انالحق ماشین گشت به سوی کوی یار و رمان شب وصل و صبح پادشاهی
اینم بد نبود
سی این‌که خیلی زود فهم کردم،‌دیگه این‌کاره نیستم و گور بابا هر کی پشت لبش سبیل هست
از جنین تا جنان و رجعت به منه مبارز و آغاز خان بعدی



خود سازی و دون خوان بازی


دوباره بازگشتیم به خود سازی و دون خوان بازی
مرور پشت مرور و مطالعه که مهوس نقاشی شدیم و قصد کردیم نقاشی کنیم بی وقفه
همون وقت با داستان انجمن نقاشان و فیسبوک و منه بی‌جنبه این‌بار این وری افتادم تو چاه
از دور درختان جزیره‌ی رسیدن و خوشبختی دیده می‌شد
قصد کردم، قصدی شگرف.
بابتش خودم رو خفه کردم. ایناش روکه دیگه شماها به‌یاد دارید؟ همین پارسالا
طمع رسیدن به رنکینگ جهانی و قاره‌ای و وطنی
شوق نتیجه
رسیدن به‌یه جایی
چیزی که در برنامه‌ی زندگیم نبود و با همه وجود طلبش کرده بودم
از جایی که انرژی توجه و قصد از کالبد معنوی و کیهان ارسال می‌شه باید به درستی مصرف بشه
و وقتی با منه ذهنی درآمیزه، تاوان داره
مال من که شد اون‌همه ام آر آی و کوفت و فلان تا آشنایی با جناب شهبازی
دیگه این حرفی تازه نداشت. طرحی تازه داشت برای شناسایی. خودم
از مسیری تازه
و خوب بود
ان‌قدر خوب که الان هستم
کلی مارمولک اون زیر میرا قایم کرده بودم که همه‌اش موجه و طبیعی می‌نمود
در حالی‌که 
نبود
اون‌جاها فهم کردم که چرا اقدام به هر کاری می‌کنم باید یه‌جایی رها بشه؟
چرا با اون‌همه گره و مانع مواجه می‌شم؟
چون ان‌قدر نقش‌ها رو جدی می‌گرفتم و درش حل می‌شدم که زندگی چاره‌ای نداره هر از چندی مانند مادری که مجبوره
ماهی چندبار بچه‌اش رو یا از زیر درخت‌ با دست و پای شکسته جمع کنه
یا از زیر کتک ناکسون
خلاصه که در همه‌اش درد هست
درد زایش

قالو بلي

 

یکی از سوالات همیشگی ذهنم فاصله‌ی از الست تا تولدم رو پر می‌کرد
که ، گیریم
در الست دیدیم‌ش و با ایمان تائید و چه بسا تمجید و ستایش‌ش کردیم و به شهادت کتاب مقدس
گفتیم: بلی
به راستی که تو لایق ستایش منی
این‌جام چند مدل سرویس و امتحان و .... تا ویز ویز یخچال که 
قالو بلی ما از قوه به فعل تبدیل بشه
این‌که خداوند یا زندگی از ما سوال کرده: آیا من خدای تو و تو از منی؟
مام گفتیم: قالو بلی
اما
فاصله‌ی الست تا تولدم کجا  بودم؟
 در حالی‌که در الست به صورت حاضر شدم و شباهتم به او را دیدم
پس سی چی یادمون رفت؟