۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه

دقیقه نود




چندش رو نپرس
همین‌قدر ما را بس که یادم هست
در سال دوم راهنمایی یک روز، شاید بهاری! کل مدرسه تست آی‌کیو دادیم
ما
همون بچه‌های بدبختی که لب مرز به دنیا اومده بودیم
بین دو تحول فرهنگی عظیم از ساختار زیست بومی و سنتی به تجدد غربی اروپایی و دانش نو
که از بخت بلند ما تجددش رسیده بود ولی فهم‌ش تزریقی نبود
از این رو ما فقط یک روز در اخبار خانم والده که به حضرت پدر گزارش می‌شد 
شنیدیم گفته شد: دخترتون بالاترین درجه هوشی مدرسه رو داره. 
نمی‌دونم طفلی خانم‌والده شاید گمان برده بود؛
 از این تنبل از زیر درس درو‌یی که تکالیف‌ عیدش رو زندایی‌ها نوبتی می‌نویسند بیش از تمشک طلایی برنمی‌آد و گمان برده بود منظور‌شان از آخر بوده
خلاصه که ما تاابد هم هیچی نشدیم، سی همین بود
که نه خودم و نه اهل بیت باور داشت قراره پخی از آب دربیام
 اما یه چیزایی زودتر از خیلی‌ها فهم کردم که اصلن مجاز نبود
چه به حرف متداول
و القصه که برگردیم به موضوع
قصه‌های من و پریا







دی‌روز دم غروب ما و بعد از ظهر اون‌ها زنگ زده 
اول مفش رومی‌کشه بالا و من با نگرانی می‌پرسم: 
سرما خوردی؟ یا داری گریه می‌کنی؟
     نه. کلی از در و دیوار و برف در حال بارش و سگی که هر روز یه داستانی داره و ..... گفت تا بگه: 
- من با خودم درگیرم. 
حس می‌کنم موسیقی عشقه منه. ولی اون چیزی نیست که به‌خاطرش به دنیا اومدم
فکر می‌کنم خودم رو علاف کردم و ....... 
می‌گم:
   احمق‌ جون بین اون همه بچه قبول شدی با سلام و صلوات رفتی و خرج تحصیلتم دولت اتریش می‌ده. فقط سی این‌که تو هوس کرده بودی بری وین درس بخونی؟ 
     پریا به انرژی کف زدن و تشویق و ای قربونت برم مرسی و ...... بسیار وابستگی داره
هر از چندی کسری می‌آره و به این روز می‌افته
ولی تو فکر کن جرات دارم عین این جمله رو بهش بگم؟

 می‌گم:
 - دخترم شاه هم که بشی منه ذهنی‌ت راحتت نمی‌ذاره. 
تهش رابین ویلیامز یا مایکل جکسون .... و دیگران که ته ثروت و شهرت خودکشون کردن. 
درد تو از جایی‌ست که ..... و این ذهن نابکار یاد گرفته مدام بکشت کوچه خلوت و به‌قدری به گوشت بخونه که دوباره از چهار طبقه بپری پایین!!
اون‌وقت همین منی که با چهار تا بن بست و راه کج 
زود فهمیدم موضوع سفر صرفن تجربه‌ی بشری نیست که درک آدمی‌ست
و  کرکره‌ی لوس بازی رو کشیدم پایین و طاوس فروشی رو بستم
موندم حیرون که چرا این‌ها با این همه هوش
امکانات زمانی، تحصیل و سفر و ..... این همه بلا سرشون می‌آد و هنوز واندادن به ماجرا؟
که نیومدیم مشهور بشیم، پول درست کنیم یا .... خدا خودش همه رو داره و بلده
اون ابزار نیاز داشت
که بتونه تجربه‌ی تنی کنه
کی بیشتر از تو خر کیف می‌شه لحظه‌ای که روی صحنه هستی؟
کی مثل تو حال می‌کنه با نواختن‌های مداوم؟
نشونه‌ی برای چی اومدی، غیر از این‌ها چی می‌تونه باشه؟
اونی که یادت رفته و براش باید ماتم بگیری
ملاقات با خودته
خود حقیقی‌ت
همون خودی که در اوج اجرا در تو لذت می‌بره و خلاقه
کی تک به تک یادمون می‌افته برای چی اومدیم؟
بل‌که دقیقه نود بریم دنبالش



 

۱۳۹۳ دی ۱۶, سه‌شنبه

من بهشت



از قدیم یه چی گفتن: 
هر چه‌قدر پول بدی آش می‌خوری
دست بردار از راحت طلبی

قصد کردم امسال عید، سنبل عیدی بدم
در نتیجه، گل‌دان‌های پیاز سنبل به سف در ایوان، هر روز با من از رسیدن بهار و عید می‌گن
این یکی از همون ساحری‌های زندگی‌ست که من باهاش لحظهها رو نقش می‌کنم
به انتظار رسیدن اسفند و دیدن گل‌های میداین شهر هم نه
یک‌سری رو زودتر در خاک نشاندم و توی خونه و در اتاق آفتاب‌گیر
جوانه‌های سرش‌ سبز کرده
باقی رو هم اولی دی ماه
و بیرون  در ایوان سرک می‌کشند تا ببینند عید کی می‌آید؟
کار دیگرم هم کاشت پیاز زعفران، زنبق و نرگس هلندی بوده که نرگس ها الان حدود ده سانتی شدن
زعفران‌ها جوانه‌های نازک‌شان را به شوق آفتاب آزاد ساخته و زنبق ها خیلی کوچکند
احوال رزها هم خوب است و هنوز در ایوان و پشت پنجره‌ی اتاق هم ساناز پر گل است و هم رز سفید
خلاصه که به امید بهار بشینیم باید بهار بشه
 نه تنها به انتظار که با شوق به استقبالش می‌رم
از هیچ‌کجای آسمون دنیا هیچ معجزه‌ای برای خوشحالی و رضایت ما بیرون نمی‌افته
ترجیح می‌دم من بهشت باشم
تا به انتظار بهشت باشم

۱۳۹۳ دی ۱۴, یکشنبه

بیپ بیپ پنبه




چه‌‌قدر درجا زدم در خاطرات پشت، رفته

چه‌قدر ریسمان خیالم رو فرستادم به دیروزها
چه‌قدر لذت آش در گلو ماند با حسرت نبود بیپ بیپ پنبه
قدیما در یک چنین لحظاتی به‌جای این‌که موازی بشم با این لحظه، یعنی زندگی
کانون ادراکم می‌رفت به عصر طلایی و بی‌بی‌جهان
که هان بی‌بی کجایی؟
یادش به‌خیر پنبه زن سیار که در کوچه‌ها می‌گشت و فریاد می‌کشید
آآآآآآآآآآآآآآآآآـــــــــــــــــــی لاف دوزیـــــــــــــــــــــــــه
و کلی برای خودم ذوق می‌کردم که:
چنی وفاداریم به گذشته!
البته که زیبا بود
اما چی در من مدام لنگر رو برمی‌گردونه به گذشته؟
راحت طلبی و کوتاهی من
دلم خوشیهای راحت‌الحقوم قدیم می‌خواد
زندگی که همیشه در دستان بی‌بی آماده و قابل ارائه بود و پدر هم که بود و لازم نبود
من مسئول چیزی باشم
مادر هم که مراقب بود و از سر و کولم بالا می‌رفت
جل‌الخالق عجب تن‌پروری خودخواه در من است که همه چیز را مهیا می‌خواد
حتا به قیمت زیست در خیال گذشته

 

کاسه‌ی آش، خوش‌گل مزه




نمی‌دونم چند بود؟
 فقط یادمه دی‌شب از صدای باد بیدار شدم
کلی هم طول کشید تا دوباره بخوابم
ولی بالاخره خوابیدم
صبح هم که وقت مسواک در آینه  دیدم، خط اخم کجی که معملولن بالای ابروم 
جا خوش کرده، غایب بود.
آفرین گفتم به روز نکو
نزدیکای ظهر آسمون ابری و باد و گاهی آفتاب، موجب شد،  مهوس آش رشته بشم
اطلاعات می‌گفت: سبزی آشی نداریم. بعد از زیر و زبر فریزر گرام، یک بسته پر پیمون سبزی یافتم
بعد جونم برات بگه: یه کف دست لوبیا چیتی هم ریختم توی زود پز و عدس‌ هم جدا 
بعد یادم افتاد کشک ندارم. مگه آش بی‌کشک هم می‌شه؟
این یخچال ما اون‌سرش در سرزمین آلیس ایناس
 .... القصه
که ای خدا جون شکرت
چه شکرانه‌هایی هست که بیش از خود لذتش، خوش‌گل مزه می‌شه
وقتی ساعت سه،  کاسه‌ی آش توی دستم بود و عطر نعنا ورجه وورجه می‌کرد
یهو حس کردم
خدایا چنی خوشبختم!
خوشبختی یعنی همین
آرامش عمیق درونی و یک کاسه‌ی آش طلبیده
سقفی امن بالای سرم و زمینی محکم زیرم و پشتم به رادیاتور گرم
بیش از این از این لحظه چی می‌خوام؟
همین‌که دغدغه‌ی هیچ خیالی رو ندارم
مرحبا