۱۳۹۳ دی ۲۷, شنبه

یکی من و یکی تو



خداوند تکه بر آرنج‌زده،
 متحیر و متفکر زل زده بود به این جفت ناسپاس
با ابرویی گره خورده سوال کرد:
  کار کدوم شما بود؟
 آدم من و من کنان زیر لبی یه‌چی گفت و با گوشه‌ی چشم اشارت به حوا نمود
حوا، جیغ و ویغ واینا ، که من نبودم تقسیر مار بود و مارهم در عهد عتیق فرمود:
همه‌اش زیر سر لیلیت بود
خلاصه که همیشه همه چی زیر سر همه‌اس جز من
نصف عمر خودم رو گول زدم:
ببین این پدره چه معجزه‌ای داشت! از نه‌تا بچه هفتاش دانشگاه رفته و تحصیلات عالیه
به ما که رسید آسمون تپید
ماموندیم و یه دختر خانم به‌نام حضرت بانو والده
تا هر جا که راه داد ما رفتیم و انداختیم گردن، بانو والده و خاطراتی از یک مرد سپید موی مهربان
به سن پدربزرگ احتمالی 
هنوز جوانه و شکوفه نزده، پدر رفته بود
 در نتیجه همیشه با خودم فکر می‌کردم:
اگر پدر وقت می‌کرد و می‌موند تا ما هم بزرگ بشیم،
 حتمن الان از انوشه انصاری هم جلو بودم
یکی من و یکی تو
این از خاصیت بشر بودنه
از زیر بار در رفتن و فکر و خیال ساختن


 

خدا خودش بهت گفت؟








بی‌بی‌ جهان یه عالمه دستمال داشت
دستمال‌های شهادت
تازه کفن‌ش رو هم ازکربلا خریده بود و گاهی یواشکی اون بقچه‌ی کذایی باز می‌شد و با پارچه‌های بی‌زبون
حرف می‌زد
ایام شهادت هم هر جا می‌رفت و گریه می‌کرد، باز یه دستمالی حاضر بود
که بعد می‌رفت اندرون بقچه
تا راه می‌داد برای ائمه گریه می‌کرد و از همه طلب یاری داشت
درواقع برای دردهای خودش زار می‌زد
خودش می‌گفت این دستمال‌ها رو در کفنم می‌ذارم تا اون دنیا برای من شهادت بدن
بعد  از بی‌بی این مهم به دخترش بانو والده واگذار شد
هر چی هم می‌شه، زودی می‌گه:
دنیا همینه. مام همین‌طور زندگی کردیم. همیشه بدبختی 
انسان اومده تا در زمین رنج بکشه فقط همین‌ش رو خوندی؟
بهش برمی‌خوره که: من آن‌م که رستم بود پهلوان.
می‌پرسم: 
خدا خودش بهت گفت؟
می‌گه: نه . تو قرآن هست. 
می‌گم: یعنی مادر من شما از کل‌هوم قرآن، همین‌ش رو دیدی؟
و من‌هم از همون کودکی مدام از خودم می‌پرسیدم:
    چرا؟


مگه چه‌کار کرده که باهاس فقط گریه کنه، Clubبکوبه تومخ‌ش و 
Sculpterخودش رو ایی‌طوری ریز ریزه کنه
تا خدا بفهمه دوسش داره
بعد هم که رفتیم تو فاز، 
چرا خدا انقده انقده لازم داره تا بفهمه چیزان خوبی ساخته اصن یا نه؟
ایی‌که اصنی ماها دوسش داشته باشیم یا نه؟
او که خداس و نباهس چیزی دلش بخواد
اصنی نباهس واسه‌اش فرگی داشته باشه که ما توی کدوم وقت و کجا داریم چه گلطی می‌کنیم؟
ایی کیمیان چهارتا تابلو کشید اولیش رفت تو انبار و دیگه هم دوسش نداش
می‌گفت:Carve A Tree حالا بهترش رو بلدم
چرا خدا باهاس هنوز چشش دنبال ما باشه؟
او که خداس که دیگه نباهس هی بیاد دنبال ما که،
 بهمون زندگی داده
به جای زندگی از صبح تا شبhttp://smileys.smileycentral.com/cat/36/36_2_46v.gif 
 خودمون رو ریز ریز می‌کنیم یا داریم زندگی که داده می‌کنیم؟
هی خودمون رو با چاقو می‌زنیم و 
بعدش خون بپاشه همه‌جا،  بچه‌ها جیغ بزنن، زنا غش کنن و ... اینا؟


 

نه خدا
به خدا


۱۳۹۳ دی ۲۵, پنجشنبه

توهم در حد جام جهانی



بالاخره اوني كه نبايد مي‌شد، شد

يعني در عين خونسردي و زماني كه گولم ماليده بود كه رفته پي كارش
و در حالي كه خيلي جدي و منطقي فكر مي‌كردم دارم با يك نفر حرفي از سر حساب مي‌زنم
حتم داشتم كه محترمانه است و جاي هيچ گله و شكايتي نيست
با انواع اسباب الحيل گولم ماليد و كاري كرد كه از ديشب دوباره به قتل خودم برخاستم
باور كن دوباره برگشتم به همون نقطه‌‌اي كه سال 90 زدم به جاده و قصد آزادي كردم
دوباره ترسيدم
ترس كه نه وحشتزده شدم
يعني درست همون‌جايي كه فكر مي‌كردم رفته و خودم هستم
يك گندي به تمام هيكل جناب شهبازي زدم
كه چرا مردم رو دچار توهم مي‌كني؟
چرا كاري كه من هزار سال پيش كردم و بابتش كلي تاوان دادم با مردم مي‌كني؟
چيزي كه نمي دوني بگو نمي دونم، چرا مردم رو به توهم مي‌كشي؟ و الی .................. داستان
یعنی از دیشب بال بال می‌زنم یه‌جور خودم رو حلق آویز کنم
که
به‌تو چه؟
دوست داری گوش بده
نداری؟ نده
اگر تو هزار ساله با کارلوس اجین شدی؟ به دیگرانی چه که اصلن نمی‌فهمن کارلوس چی گفته؟
و اگر تو فهم کردی شیخ‌خوان درست تر از همه می‌گه
فهمت رو برای خودت نگه دار چه کار با شهبازی داشتی آخه نکبت؟
خلاصه گندی زدم به عظمت خلقت
از خودم به کجا پناه ببرم؟
برگردیم دوباره به قصد ساحری که ما از دروس ابتدایی گذشتیم و فقط گیر می‌دیم به مردم
و دیگران هم حق دارن کاری کنند که باهاش حس بهتری دارن و اگر این جماعت با ایشان حال می‌کنند
به تو هیچ ربطی نداره که بعد از کلاس سوم باید چه گلی سر بگیرن
اصن به تو چه
همین‌که کار داری به دیگران یعنی هنوز آدم نشدی دیگه؟ پس لطفن خفه
این رو می‌فهمی؟
به تو هیچ ربطی نداره کی کجای عالم چی می‌گه؟
حالا من باید از خودم بترسم یا از دشمن توهمی بیرون از خودم؟

۱۳۹۳ دی ۲۴, چهارشنبه

این‌همه تلخ و سیاه



ان‌قدر فهم کردم که مجری می‌گفت: جناب عارف ترانه‌ای جدید از جناب رام اجرا کرده

جمله‌ی اوف ترانه گلوم گرفت
خوب گوش کردم
نمی دونم چی می‌خوند، از صدا دور بودم. اما انگار ناله می‌کرد که نم نمه عمرم داره آب می‌شه
بوووووووووووووم
یه‌چیزی فرق کرده بود
نسبت به گذشته
به‌جای تمام واکنش‌های شناخته پوز خندی برآمد از درون
به چی؟
به مرگ؟
به تموم شدن یا آب شدن عمر
چنان بااندوه ادا شد که تو گویی خبر از فاجعه‌ای می‌گفت
خیلی خوب بود
مفهوم واژه‌ها برام دگرگونه بود
مرگ پایان نبود، تهش نیست، حسی درونم باور داره نیمه‌ی راهی بلند و بالاست
که نه پیداست از کجا آغاز و به کجا ختم شده؟
این‌‌ها همه باور بود


حالا اگر در سنت‌های ما مرگ این‌همه تلخ و سیاه و دردناک نبود
و تنها به معنی سفری بود به بعد دیگر
باز هم ما این همه از اتمام عمر در هراس بودیم؟




اوه چه عجیب؟!
همین الان توجهم به سمت اتفاق آغازین روز رفت. صدای 
به شرف لااله الاالله که در محل شنیده می‌شد و از زیر پنجره می‌گذشت
چه روز عجیبی؟
چه‌همه توجه به موضوع مرگ؟
حتمن آمار ول‌گردیم بالازده و روح دوباره داره سیخونک‌هاش رو شروع می‌کنه
که هوی، عامو. جاودانه نیستی. می‌میری‌هااااااااااااااااااااااااااا
بجمب
ولی تا این‌جاش رو بیشتر نخونده بودم
تا سر ویز ویز یخچال
دیگه نمی‌دونم باید چه‌کار کنم 

این ابزار همین‌طور بی‌صاحب افتاده و نمی‌آد برش داره
لابد وقت رفتنه؟
واقعن دیگه نمی‌دونم بعده ول‌گردی و بی‌نیازی چی مونده یاد بگیرم؟





۱۳۹۳ دی ۲۳, سه‌شنبه

آزموده را آزمودن خطاست



حتمن که نباید بیست و چهار ساعته مانند موتور کار کرد
چه اشکالی هست اگر بنا باشه یه روز از صبح تا شب هیچ کاری نکنی؟
اه
پس عاداتم چی می‌شه؟
همینه که کلافه‌ام می‌کنه و امروز بناست بهش گیر بدم
طبق عادت الان باید کاری کنم
مثلن، در کارگاه باشم یا بالای سر گل‌ها و زیر آفتاب
بیرون نمی‌شه فعلن چون موهام خیسه و سرما می‌خورم
می‌مونه کارگاه که بنا نیست برم که خرابکاری نکنم
خب به فرض هیچ کاری نکنمو تی‌وی ببینم
وسط روز؟ک بودم
مثل پیر زن‌ها بشینم پای تی‌وی؟
خب بنویس
چه‌قدر مگه حرف برای گفتن هست که نه درش منیت باشه و نه روده دارزی
که از نوشتنش لذت ببرم؟
خب اصلن هیچ کاری نکن و زل بزنه به روبرو
نمی‌شه در سکوت نیستم
داستان همینه درونم آروم نیست
بی‌دلیل
اما ذهن من بر اساس برنامه‌های بشری عاداتی داره که نمی‌تونه ازش صرف‌نظر کنه
این از همون وقت‌هاست که دلم می‌خواد چلک بودم
خودم رو به صدای جنگل می‌سپردم و عادتی نداشتم که از کولم بالا بره
مفهوم درش جا افتاده
رفتن به چلک یعنی رجعت به روح و خدا
و دیگر هیچ
می‌رم اون‌جا که از تمام عادت‌هام دور باشم و به ذهنی حساب پس ندم
ولی اون‌جا الان نه تنها سرد که واقعن هم‌چنان پام با جاده نمی‌کشه
شاید اصلن سی توقف زیادی در تهران آشفته شدم



و در همین مواقع بود که در قدیم راهی جاده می‌شدم
نرسیده پشیمون می‌شدم و دلم می‌خواست زودتر صبح بشه تا برگردم تهران
و سی همین‌که این بازی‌های ذهنم رو شناختم در نتیجه
رفتار و تصمیمات هیجانی هم تعطیل

اسمش رو می ذارن پیری؟
یا آزموده را آزمودن خطاست؟

چه حسی‌ست؟



همین‌طور نگاهش می‌کنم
تک به تک ریزه کاری‌ها و کلک‌هاش
سوژه‌های مد نظرش
انتخاب‌هاش
چه چیز در منی که هیچ مشکلی ندارم و دیشب هم سر خیر به بالین سپاردم
و ..... چی می‌تونه کنترل حال من رو از من بگیره؟
این اسمش چه حسی‌ست که در اکنون هست؟
خشم؟
اندوه؟
ناامیدی؟
ویز ویز زیادی یخچال؟
موریونه زده به مغزم؟
چیه این‌که من خودم نیستم در حالا؟
ما خودمون رو نمی‌شناسیم. 
وقایعی به این سادگی می‌تونه عاجزمون کنه
و هزار درد و ابتلا
بعد چه‌طور گیر می‌دیم به خدا و می‌خواهیم فهم کنیم 
چی بوده و چی شده تا حالا؟

این اسباب تق و لق




دلم یکی از این‌ها می‌خواد
فقط یک‌بار کودک‌وار، بی شان و مقام، آزاد و رها برسم اون بالای بالا
باورت می‌شه همه‌ی کودکی من در حسرت تجربه‌ی یکی از این‌ها گذشت
خانم والده نه در شانم می‌دید و نه جرات پدر داشت
کافی بود به ناگاه سر برسه و من بالای یکی از این‌ها بودم 
لابد بانو والده سه تلاقه می‌شد؟
هنوز از خودم می‌‌پرسم:
ممکنه سوار می‌شدی و خودت می‌ترسیدی از این اسباب تق و لق؟
 نه حتمن امن بود
حتمن شیرین
به قدر لذت‌های بزرگ دنیا
چون همه بچه‌ها سوار می‌شدن جز من
بعد می‌گم: نکنه جدا سری من و والده بانو از همین‌جا بود؟
جایی همین نزدیکی‌ها که ولد والد رو دشمن می‌بینه
و هم‌چنان دلم یکی از این‌ها می‌خواد
 

با پر




بعضی روزها پشت قباله‌‌ی شخص خانم والده‌مون بوده و هست تا ابد
راه‌ها هموار، چراغ‌ها سبز، درها باز و لب هر که می‌بینی به خنده باز
کسی بهت نه نمی‌گه، کسی باتو دعوا نداره و
از همه مهم‌تر
تو با کسی کاری نداری
برای خودت خوشی و خوشه می‌چینی از ذوق
بعضی روزها هم خودت رو بکشی هم مال تو نیست و بهتره کاری با کسی نداشته باشی
راه‌ها بسته، و اخم‌ها گره خورده ... و از همه بدتر
خودمون
که برای لای جرز خوبیم
مانند امروز من
نیمه‌های شب، اندکی مانده به سپیده و خروس خوان
هی با خودم دست به یقه بودم که پاشو
از من اصرار و از او گیج خواب
نمی‌دونم شاید حتا کالبد رویا هنوز دور بود و جسم نیاز به بیداری داشت
به هر ضرب و زوری کشیدیم‌ش پایین و از بستر برخاستیم
من و ذهنم هر دو با هم
اصلن همه‌اش زیر سر ذهنم بود
خلاصه که بعد از دوری در خانه و تماشای خیابان خالی و مردم همه خواب
برگشتیم به سربالایی بستر
همون‌جا که هم خوابی هم نه، 
دلت می‌خواد بخوابی اما این نکبت دربه‌در
ازت آویزونه ببرت محله‌ی بد ابلیس ذلیل مرده 
سوژه از کیسه‌اش درمی‌آره در حد جام جهانی
همون‌ها که به وقت مرور خودت رو ریز ریز می‌کنی و یادت نمی‌آد
با همه این‌ها دوباره خوابیدم
و چشم‌ت روز بد نبینه
نزدیکای چند بود که یه پر گرفته بود دستش و هی می‌کرد در دماغ گرام
به زور چشم باز کردم
همون لحظه‌ای اول فهم کردم که، امروز مال من نیست
چراغ‌ها قرمزه
زیرا
از اول صبح نه می‌تونم سکوت درونی داشته باشم و نه حالی خوب دارم و هم
دربه‌درم یقه یکی رو بگیرم و وایستم به دعوا
از این رو بهتر دیدم طرف کارگاه هم نرم که گند می‌زنم به بانو مشیانه

 
 

۱۳۹۳ دی ۲۱, یکشنبه

آزادی در بی‌آرزویی‌ست





ما  تا وقت مرگ هم نمی‌تونیم خودمون رو بشناسیم
وقتی پریا رفت من موندم و تنهایی
گفتیم چه کنیم؟ سر از مسیر رنکینگ و نقاشی درآورده بودم
کلی زمان از دست رفته در نظرم بود که باید جبران می‌شد و از همه بدتر
فکر می‌کردم باید قصد کنم
قصد ساحری و دوباره خودم رو بسازم و برم برای رنکینگ جهانی
مگه الکیه؟
آسونه؟
نه نیست
ولی من آسون و فوری می‌خواستم
من بودم و غیبت سال‌ها کار
من بودم و خواست
به قصد برداشت
هول هولی خواستن
شاید بتونم هول هولی بنویسم و یک کله.
کلی براش مشق کردم و از پله‌های ارشاد بالا و پایین شدم
اما نقاشی کار هیچ هولی نبود
یکی از کارهایی که هیچ‌گاه دوستش نداشتم، مشیه و مشیانه بود
هم نمی‌خواستم بانو برهنه باشه، 
هم نمی‌خواستم امل باشم، 
هم می‌خواستم دل نقاشان معاصر رو به دست بیارم و .........
هزار پیش‌فرض منه ذهنی برای انجام کاری کودکانه
در کارگاه باید کودک باشم
بدون بازی و سرسری و دس‌دستی نمی‌شه خلاقیت داشت
و من سعی داشتم عاقلانه دل جماعت هنری که، سال‌ها ازش دور بودم رو به دست بیارم
و صد البته که بشو نیست
یک هفته است همین‌طور سرسری و بازی بازی دارم دوباره روی تابلو کار می‌کنم
کاری که نه نظر دیگران برام مهمه و نه نتیجه
فقط دارم از لحظاتم کودکانه لذت می‌برم و از کار نیمه و دوست نداشتنی بدم می‌آد
بی‌خواست و رنکینگ
یعنی اصولن از ادامه‌ی ماجرا دوری می‌کنم 
زیرا فهم کردم 
تهش یک چیزی می‌خواستم و 
آزادی در بی‌آرزویی‌ست


هزار و یک شب



روزی که هنوز بچه بودم،‌  از پدر پرسیدم:
پدر، چرا سه‌بار ازدواج کردی؟ نمی‌شد با همون اولی زندگی می‌کردی؟
فکر نکن حرف ساده‌ای بود
همین حالا می‌فهمم چنی برای پدر عزیز بودم که با قوانین هزار سال پیش، یکی نزد توی دهنم
که به بچه فضولی نیومده
پدر نه. خداوندگار عالم بود، برای من
همین‌طور که سرگرم نقشه‌ای بود که در حال تصحیح‌ش بود. بی اون‌که سر بالا بیاره در پاسخم گفت:
اولی رو بزرگتر از خودم بود و دختر دایی جان، به زور برام گرفتن که سر به زیر بشم
دومی رو خودم گرفتم . گفتم این دیگه هم سن خودمه و خودم خواستم
این از اون یکی بدتر شد
بعد رفتم سراغ مادر شما. گفتم: این دیگه کلی از خودم کوچکتر و می‌شه کنترل کرد
این یکی پوستم رو کند و توبه کار شدم
حالا پس از صدها سال به حرف‌های پدر می‌اندیشم که چی گفت و ما حالی‌مون نشده بود
حالا از صبح بشینیم پای حرف‌های استاد شهبازی که یادمون نره
نباید از چیزها و دیگران طلب خوشبختی داشت
هرچه هست درماست
اگه بنا بود یکی قابلیت خوشبختی با تمام امکانات رو داشته می‌بود، شخص حضرت پدر بود
اما تا آخرین لحظه هم خوشبخت نبود
زیرا خوشبختی نه در لبخند همشهریان گرام بود
نه در بستر همسران ناتمام
خوشبختی کیفیتی بود که نه تجربه و نه فهم شد
و ما همیشه دربه دریم درپی خوشبختی

تاج مادری





یکی از اون چیزها که معمولن موجب تنهایی‌ام بوده
یک خط نازکه به حد مو
زیر بار نرفتن
همیشه ما بودیم و دختران حوا هم بودند
دختران بزرگتر تند تند کارهایی می‌کردند و ما جا می‌موندیم
اون‌ها دیکته می‌گفتند و ما می‌نوشتیم
سر فصل این همه آموزش توسری خوری بود
یعنی از همون وقت که قدم رسید به طاقچه یه عروسک دادن دست‌مون  تا مشق مادری کنیم
چشم دوختیم به بزرگترها تا آموزش  رسم توسری  
بزرگترها قصه‌های بی‌حد داشتند 
وفاداری، سر به زیری، بدبختی، حقارت و سایر اقلامی که به‌نام همسری و مادری ثبت شد
اما 
من نازک‌نارنجی خانواده و سرور عالم
کسی وسطش رو یادم نداده بود 
که این لباس سپید همسری کلی شرایط داره
مام تندی رخت سپید به بر کردیم و شدیم یکی مثل اون‌ها
خب نباید از کسی کم می‌آوردم
وسط بازی هم که با گروه خونی‌م جور نبود، زدم زیر کاسه کوزه و بازی رو بهم ریختم
حالا من هستم بدون نشان و مدال مادری و ارشدهای نسل ما  هم‌چنان در حال حفظ تاج مادری
آقایان شوهر یک به یک تجدید فراش کردن و بانوان گرام یکی برفرق سر کوبند
یکی بر مادری
خب چی شد؟
ما که بیست و اندی محکوم به تنهایی شدیم
شماها موندین و توی سر زدین
حالا هم من تنهام هم شما تنها شدید
با این تفاوت که این زمان میانه را من برای خودم زیستم
شما برای تاج و مدالی که خوابی بیش نیست
بچه‌ها رفتن و مردها سوی دیگر و مادران به‌جا مانده به رسم بر سر زنی
کاری ندارم کجای کار کی غلط بوده یا صحیح
اما
کی به ما گفت تا چشم باز کردیم بریم به خواب همسری
از نوع بدبخت حقیر ورشکسته
من یکی هر چه کردم، برای دل خودم بوده. یعنی می‌شه آدم بچه‌هاش رو دوست نداشته باشه؟
هیچ‌کس و هرگز
ولی چی می‌شه که تهش می‌مونه یه عالم حرف دری وری
حیف از عمرم که فنا شد
حیف از آرزوهام
حیف از من که به‌پای شما سوختم و ساختم
فقط به‌خاطر شما
و ........................ پس سهم عشق در این سنت مادری چی بود؟
مگه می‌شه ما برای بچه‌ها خودمون رو هلاک کنیم به امید آینده‌ای که هیچ پیدا نیست باشه یا نه؟
بچه‌داری‌هاشونم می‌مونه به عاشقی‌های سرسری
پس سهم من چی؟ مال من چی؟ حق من چی؟ تو مال منی. و .......... جملات معروف
حالا من این‌ور خط و مادران مانده بی‌تاج هم آن‌سوی خط
کدام یکی خوشحال‌تریم؟
حتمن شماها که به امید پاسخ عمری همه کار کردید

یا

من
هیچ عقده‌ای ندارم
طلب ارث پدر از اولاد ندارم
به قدرش با بچه‌هام بودم هرگاه نخواستن نبودم و ..... چون هرگز بابت چیزی حاضر نیستم کاری برای کسی بکنم
من از صمیم قلب کنار بچه‌هام بودم چون نبودن رو بلد نبودم
مزد هم نخواستم . تاج هم به سرم نیست. اما تکلیفم با زندگی‌م روشنه
کسی قرار نیست مرا خوشبخت کنه، مگر خودم


صبوری



کی از ازل خوب بد زشت رو برای جوامع بشری تعریف کرده؟
ما موجودات دردمندی شدیم زیرا
تمام مفاهیم به اشتباه تعریف شده و ما چه خودکشونی کردیم عمری که،
دیکته‌ی غلط بنویسیم و نمره‌ی بیست بگیریم
از جمله
همه‌ی عمر فیس دادم که: 
 دل کوچیکم. 
خب آخه دلم انقدر کوچیکه که تحمل نداشت نه ماه صبر کنه و بعد به دنیا بیاد
که این هم البته از دل بزرگ حضرت پدر برخاسته بود
که آب در دل‌مان جم نمی‌خورد که اراده همیشه اختیار بود و حرف بچه
حکم و قانون
ما هی خواستیم و به ایکی ثانیه اجابت شد
و پدر هیچ‌گاه نیاندیشیده بود که جاودانه نیست و ما می‌مونیم و واویلای فردا
یعنی ماجراهای من و زندگی‌م از جایی آغاز شده بود که کسی صبر را برایم تعریف نکرد
و این صبر از اقلام حیاتی زیست بشری بود که هزار سال یاد نگرفته بودم
و واویلا به نسل‌های بعدی که از دم همه در خدمت اولاد و فرزند سالاران شدن
این هیچ ربطی به جیب مبارک هیچ والدی نداره
مستقیم به خرد برمی‌گرده که بابام جان شما داری، زیاد هم داری و ... اینا
اما این بدبخت قراره در آینده به خواست‌های ناشدنی مواجه بشه
و چیزی که در این جهان بیش از همه مورد نیازه صبوری‌ست
و این‌طوری شد که خودکشی باب رسومات بشری شد