۱۳۹۳ بهمن ۴, شنبه

دست و بالم




گو این‌گه همه دست و بالم زخم و زیلی شده
ولی جدی این دست و بال از کجا وارد فرهنگ ما شد؟
دست یا بال؟
یادی از بهشت موعود نیست؟
حالا
القصه که تا عصر به باغبونی گذشت و کلی حال آفتاب رو بردم
از قدیم بی‌بی‌ می‌گفت: کار امروز به فردا مفکن
وقتی با صدای بارون بیدار شدم و از ترس سرما برگشتم زیر لحاف
فهم کردم که دیروز به موقع جمبیدم
این‌که چهار تا گلدون بود، چه چیزها که همین‌طور به فردا حوالت شد و برای همیشه در فردای نیامده باقی ماند
چند روز پیش رفیقی تعریف می‌کرد که چه‌طور شب قبل از مرگ پدرش
چه حال‌های که نداده بود و نمی‌دونست ایام آخره
از چلو کبای معروقی که به خودش سپرده بود فلان روز می‌برمش و فرصت نشد هیچ‌گاه بره
و می‌گفت
شب قبل باقالی پلو داشتیم، براش گوشت انداختن با همون لهجه‌ی غلیظ کرمانشاهی گفت:
وی، ایی دیگه چی بود؟ از او پر چربی‌هاش بده گلوم وا شه روله‌ام
منم دادم بهش و خوشحالم حسرت یه تیکه گوشت چرب به دلش نموند
مکثی کردم و گفتم:
به عبارتی با دست خودت کشتی‌ش نه؟
چه بسا اگر اون تیکه دنبه رو نخورده بود هنوز زنده بود؟
بی‌چاره رفت توی کما. نه‌که واقعن موجب مرگ پدر شده باشه؟ گفت:
کاش به‌جاش برده بودمش چلوکبابی
خلاصه که هیچ‌گاه نمی‌دونیم چی پیش رو داریم
کاش یه جور زندگی کنیم که هیچ فردای ناتمامی در منظر دید مرگ باقی نباشه

۱۳۹۳ بهمن ۳, جمعه

چه کنیم؟



وقتی متارکه کردم، چنان احساس پیری و تاسف به حال خودم داشتم که هنوز هم باورم نمی‌شه

بعدها که سنم بالاتر رفت، پر از حس پیری بودم و به جوان‌های اون سن خودم که نگاه می‌کردم؛ 
همگی احمق و بچه بودن. 
در نتیجه من در همون زمان اول، هنوز بچه بودم پر از حس پیری
دوباره سال‌ها گذشت و باز به هم‌سن‌های قبلی که می‌نگریستم، باز همه احمق و جوان و من پیر
از یه سنی دیگه کسی جز زیر بیست برام بچه نبود
ولی من در تمام دوران زندگی حس پیری داشتم، نسبت به همه‌ی دیگران
باید بگردم دنبال عامل روانشناسی؟
یا، سنه‌ی روح؟
و حالا که نه گذشته مونده و نه آینده در باورهام مفهومی داره، من می‌مونم حالا
حالا که باید یه چی باشم که بهش سرم گرم بشه
می‌گردم دنبال معنی که، اصلن چه معنی داره سر آدم هی سرد و گرم بشه؟
ولی واقعن بناست چه کنیم؟
همین‌طور در سکوت به برابر و در اکنون نگاه کنیم
که چه غلطی کرده باشیم؟
شکر خدا که به عمر هزار ساله هم نه ورایی دیدیم و نه جن و پری
در زمان روح بازی هم که از روح خبری نبود
پس جاذبه‌ی فوق‌العاده‌ای برابر نبوده که عمری خودم رو درگیرش کرده باشم
جدی من دنبال چی هستم؟
خودم هم دیگه نمی دونم 
برم باغبونی کنم
آفتاب خوبی‌ست برای ظهر جمعه


همین روزا




واقعن که اسباب خجالت
 هزار سال هی مثنوی رو برداشتم و هی گذاشتم
نمی دونم از سنگینی کتاب بود یا از اوراق زیاده که این کاره نبودم
چند صد سال پیش با خط سوم و مقالات شمس اگر اشتباه نکنم, زیر درختای پارک قیطریه که دو چند سالی پاتوق منو کتابا با هم بود
معاشراتی داشتم
از بعضی ابیات تا پوست حال کرده بودم و .... فلان. 
همون موقع‌ها بود که با شیخ مشهد آشنا شدم
با کتاب‌های کارلوس هم همین مشکل رو در اون زمان داشتم
یعنی از سال شصت و چند تا هفتاد و یک تمام‌ش رو با عینک زندگی فهم کرده بودم
تا جایی که کمین و شکار و چندتای دیگه رو به زندگی م آورده بودم و در روابط روزمره به کار می بردم
در بگو مگوهای عشقی و احمقانه
اما بهمن یهو لایه رو از روی متون برداشت و دو ریالی گرامم رو انداخت که:
احمق همین روزاس که بمیری و همین طور مثل گوساله می چری!
برگردیم به مولانا
از آشنایی با شیخ خوآن دیگه به شمس رجعت نکرده بودم 
راه رو شناخته بودم و باید درش سگ دو می زدم و چاره‌ای هم جز این نیست
اما به لطف شهبازی متوجه منظر دید مولانای کار خودمون هم شدم
نه ایی که می خوام از عصر امروز پشت سر ایشان سینه بزنم
منظور که، 
وقتی در این کتاب های گویا با داستان‌های مثنوی آشنا می شم به‌کل داستان های شنیده‌ی تا امروزم شک می کنم
تو گویی همه از روی مثنوی داستان گفتن
چه قصه هایی که حتا با نامی از ادبیات اروپایی با آن‌ها آشنا شدم
ولی می‌شه تا حتا شک کرد به این‌که کارلوس هم دمی به خمره‌ی مثنوی زده باشه
زیرا سنه‌ی مثنوی از تمام این کتابت‌ها بیش‌تره


۱۳۹۳ بهمن ۱, چهارشنبه

توجیح جات



یک هفته‌است طبقه‌ی بالای این‌جا همسایه جدید اومده

درست هم زده وسط هدف
اخوی گرام کلی وعده داده بود که بچه کوچیک ندارن
خانمه معلمه و از صبح نیست و همین بس بود تا باور کنم بنا نیست کسی آرامش‌م رو نابود کنه
از روزی که اومدن همین‌طور منتظرم مرخصی خانمه تموم بشه
زیرا یک موتور هزار بهش بستن که این بی‌نوای از قرار وسواسی از خروس خون
با یک صندل پاشنه دار بر فرق من می‌کوبه تا 12 شب
دوباره رجعت کردیم به بچگی و نفرت از یک معلم
به اخوی گرام می‌گم:
مگه نگفتی خانمه معلمه. پس این چرا سر کار نمی‌ره؟ 
مرده شور آموزش و پرورشی که این معلمش یک هفته است توی خونه است
و می‌خنده
می‌دونه چه‌قدر سکوت و آرامش احتیاج دارم
ولی مگه می‌شه به مردم بگیم:
خانم من حال نمی‌کنم با این پاشنه‌های کفشت؟
یا حتا فکر کردم برم براش دمپایی بخرم و روبان‌زده بذارم پشت درشون
اما 
هیچ‌کاری نمی‌کنم، زیرا تابستون گذشته فهم کردم 
این‌که چه‌طور و کی بیدار بشم ، شده نقطه ضعف ذهن ذلیل مرده
تابستونی که فهمیدم باور کن باهاش نشستم و لنگ رو انداختم
ولی با همسایه‌ی تازه، این‌طور پیداست مقدار زیادی از مشکل حل شده
یا تا حد صدای صندل تنزل پیدا کرده
پس بهتره به‌جای گلایه، شاد باشم که از قرار تونستم باهاش کنار بیام که از پتک و تخریب
به تق و تق پاشته‌ی کفش کشیده
خدایا این توجیح رو از ما نگیر که سخت می‌شود این زندگی


خدایان در بند و فلک‌زده




به این هوا چی می‌گن، چیزی شبیه به احوال آدمی
یه نموره آفتاب یه نموره ابری
یه نموره سرد یه نموره ولرم
مام همین‌طوری پیش می‌ریم
یه لحظه شادی لحظه‌ای بعد غم
یادمه بچه که بودیم می‌ترسیدیم زیادی بخندیم
نمی‌دونم چه وقت و کی به گوش‌مون خونده بود:
اگر زیادی بخندی، بعدش باید گریه کنی
و من تا سال‌ها از خندیدن می‌ترسیدم
و این ادامه پیدا کرد تا جمله‌ی معروف سقراط که، رنج و راحت حلقه‌های یک زنجیرند
هر کدوم از در درآد بعدی هم از پی‌اش روان خواهد بود
و ما همین‌طور هی ترسیدیم
هی ترسیدیم از شاد بودن و شاد زیستن
حالا این‌که احوال بزرگی‌مون تا چه حد گره خورده باشه با بچگی
خدا داند
ولی چرا ما خودمون رو لایق شادی از ته دل نمی‌دونیم؟
بعد می‌خواهیم به خدایی هم برسیم
خدای نالان و گریان
خدایان ترسیده که نه وحشتزده
خدایان در بند و فلک‌زده
ای خدا پس چی شد این خداوندگاری آدم؟

۱۳۹۳ دی ۳۰, سه‌شنبه

عشق بی‌تمنا




می‌گفت:
مامان ببخشید، من خیلی شما رو اذیت کردم
این اولین باری بود که بابت گذشته تشکری عذرخواهی چیزی ما از این دخترک شنیدیم
البته که من کاری نکردم که اون بابتش تشکر کنه
ما نمی‌تونیم بچه‌هامون رو دوست نداشته باشیم
کینه بگیریم، یا هر رفتار بشری دیگه
و متحیر شد وقتی شنید:
ای داد که اگر زودتر می‌گفتی،  برات تعریف می‌کردم
تا کجا من خون بانو والده رو قطره قطره کشیدم و در شیشه کردم
بزرگترینش، ازدواج یواشکی یا زدن به جاده با حال بد و نتیجه‌اش تصادف کذایی
متحیر بود که چرا زودتر نگفتی این‌ها رو؟
- چی می‌گفتم دخترم، تا تو سرم نیاوردی نفهمیده بودم چه‌ها که نکردم با مادر
از قدیم گفتن از هر دست بدی از همون دست پس می‌گیری
بعضی‌ها بهش می‌گن کارما و من می‌گم
هیچ سوالی بی‌پاسخ نمی‌مونه و ممکن نیست با کسی آنی کنیم و آنی نبینیم
اما  بگم از چگونگی تشکر و عذرخواهی
دیروز نشسته بودم که پیکی برآمد زراه و زنگی برخاست به ناگاه
یعنی وقتی پیک مزبور بسته‌ها رو تحویلم می‌داد حیرت‌زده بودم که داستان چیه؟
القصه که مسافری
از اتریش امانتی غافلگیرانه رو توسط پیک فرستاده بود
شامل، یک لپ‌تاپ و گوشی سونی
دروغ چرا؟ 
گوشی من اندروید نیست و هرماه کلی پول تلفن می‌دادم
زیر بار خرید گوشی هم نمی‌رفتم زیرا زورم می‌آد، منی که مدام گوشی‌ام خاموشه
گوشی می‌خوام سی چی؟
از لپ‌تاپ هم بگم که وارد سنه‌ی 9 شده و خدا می‌دونه 
چه قری می‌ده تا یک صفحه باز کنه
و این هم زورم می‌اومد تعویض کنم؛ زیرا دیگه از لپ‌تاپ آویزون نیستم و کتابت تعطیل و ما را پی‌سی بس
و دخترک اساسی سورپرایزم کرد
  منتظر تلافی و تشکر نبودم
اگر برای پریا نمی‌کردم، شب چه‌طور می‌شد خوابید 
اونایی که بچه دارن می‌دونن من چی می‌گم
  همه عمر مراقب بودم هیچ شباهتی به پدرش نداشته باشم و هرچه هم کردم از جون ودلم بود
و برای آرامش خاطر خودم
من عشق رو با پریا آموختم و عشق نه پاسخ داره و نه توقع
 

۱۳۹۳ دی ۲۹, دوشنبه

من همه مرگ



خیلی چیزهای کوچکتر از تصور ما می‌تونه، کل واقعیتی که از خود باور داریم رو
به زیر سوال بکشه
یکی از سریال‌های مورد علاقه‌ام دانتون ابی است که منو تو پخش می‌کنه
دیشب دومرتبه یک جمله از دهان دو شخصیت به گوشم بدجوری برخورد کرد
از این رو امروز دوباره تکرارش رو دیدم
و این بار جمله مفهوم خودش رو برام آشکار کرد
با مرگ فلانی هیچ نرمی و محبتی درم نمونده
و تلاش اطرافیان برای بازگرداندن این دو به زندگی توجهم رودزدید
به فکر افتادم
راستی چرا؟
چه وقت من این‌طور سرد، خشن، تلخ و بی‌مروت شدم
از کی عشق واژه‌ای بی‌اعتبار شد؟
چه‌طور اون آدم پر از شور و حرارت، که نه؛ همه زندگی
بدل به زنی منزوی، ساکت، و سرد و بی‌عاطفه شد؟
خودم فکر می‌کنم همه‌اش رو خودم ساختم
از وقتی شیخ‌خوان در زندگی‌م رسمیت پیدا کرد
از زمانی که تصمیم گرفتم، باورش داشته باشم و عمل کنم
در این بیست و خیلی سالی که با این داستان آشنا شدم، هی اومدم و هی رفتم
هی باورشکردم، هی رمیدم
تا وسط دراویش قادری و رسومات‌شون رفتم
با یوگی‌ست‌ها و اهل ذن مراوده ساختم، از جلسات احضار ارواح تا فال بینی‌ها و درمانگران محلی و تا قم هم رفتم
اما سر نخم رو بسته بودم به جایی که موجب می‌شد، مثل حاکم ارتجاع، کش فرتی برگردم جای اول
بعد هم که تجارب تلخ پشت سر همه و همه در آخر بعد از بیست سال نشوند
بعد از تغییرات سال نود و تجربه‌اش دیگه باهاش به تمام نشستم
و یکی شدم
تصمیم گرفتم انتخابم این باشه
سر خم کردم و لنگ رو انداختم.
حالا از خودم می‌پرسم:

تو واقعن همینی که هستی؟
یا از جبر شدائد به این‌جا رسیدی؟
نرمی و لطافت حقیقتن به درد بخور بود یا ابزار فریب برای تحمل این روزگار بود؟
الان خوبم؟
نمی‌دونم
فقط یه‌چیز رو خوب می‌دونم این‌که؛
دیروز همین‌طور روی تخت دراز کشیده بودم و تو نخ برف و آفتاب درهم بودم
تصویری از درونم رد شد
مرگ
یک لحظه انگار دیدم که دارم می‌میرم و ...؟
تنم یخ کرد و وحشت‌زده شدم
نه از مرگ. 
از این‌که بعد از مرگ شانس و انرژی لازم برای امکان ادامه رو نداشته باشم
نه از بهشت و دوزخ
از این‌که واقعن نمی‌دونم درست اومدم یا نه
من همه عمر برای مرگ‌م زیستم