۱۳۹۳ بهمن ۱۱, شنبه

وسواس کمال




از قدیم و ندیم، شنبه‌ها مخصوص نظافت بوده
امروز کار مضاعف هم بود، زیرا باید جا خالی کنم برای آتلیه‌ی سیار جناب انوش خان
هم‌چین بگی نگی یه نموره ماتم گرفتم، می‌ترسم خایی که هم این‌جا و هم در منزل بانو والده برای بوم‌ها خالی کردم
کافی نباشه
البته که قصد نگه‌داری همه‌اش رو ندارم.
اون‌هایی که فکر می‌کنم برای کارم مناسب،  می‌مونه و باقی رو به یه هنرجو هدیه می‌دم و شاید به چند نفر
اون‌هم به وقت‌ش خودش پیداش می‌شه
چه بسا کل ساختمون رو به نقاشی واداشتم بل‌که دو سه‌تا هنر مند نهانی شکوفا بشه
مگه چه‌قدر از عمرم باقی‌ مونده که وقت کنم روی همه‌اش کار کنم؟
با یک خروار رنگ البته نه وینزور
خلاصه که ذهنم رفته تو کار نگرانی بابت جا و می‌ترسم برم کارگاه
کار تموم شده.
فقط آکسان گیری نهایی‌ش مونده و نمی‌خوام ذهن سوژه یافته
گند بزنه به کار
دیگه مشیانه بس
کارهای جدید در پیش است
پریشب پای تلفن با پریا می‌گفتم:
وای مادر من هر کار رو چند بار هی می‌ذارم روی پایه و هی دستکاری می‌کنم،
زیرا زورم می‌آد هی پول رنگ و بوم بدم
و دخترک می‌خندید که:
تو وسواس داری
حالا از این به بعد می‌بینی از هر کار چند تا داری
چون هی نظرت نسبت به کارت تغییر می‌کنه
راست می‌گفت.
  بهابل رو سی و سه‌ مرتبه دوباره نویسی کردم
هر بار می‌خواستم فقط ویرایش کنم
کتاب نزدیک به چهارصد صفحه بازنویسی می‌شد
سوادم فرق می‌کرد، ایده‌ها تغییر می‌کرد و .... الی وسواس کمال


زینب خانم تا من





چادر زینب خانم چنان دور کمرش پیچ خورده که پیداست همین الان از پای تشت رخت بلند شده
حسن همین‌طور که از درد ناله می‌کرد، چشمش به دکتر افتاد که متحیر نگاهش می‌کرد
زینب خانم  به ناله  گفت:
- دکتر جون ایی باز یه جاش شکست. نمی‌شه یه چی بدی هی دست و بالش نشکنه؟
دکتر عینک از چشم برداشت و در حالی که نامه‌ی خطاب به رادیولوژی را می‌نوشت. :
- تنهای علاج حسن؛ داروی انگله. درخت که زیرش نمی‌آد. حسن دائم از در و دیوار بالا می‌ره.





حالا می‌مونه به من
چیزی که در برخی موراد نیاز دارم، داروی جونوره. از نوع انگل ذهنی
از دیشب صدای انواع بادزنگ کلافه ام کرده
از دیشب صدهزارتا فحش به بادزنگ چوبی دادم که چرا هی بی‌خودی صدا می‌کنه؟
ده دفعه هم فکر کردم برم و همه‌اش رو در بیارم و زمین بگذارم
اما نمی‌شه
   باد زنگ‌ها رو دوست دارم
- پس از چی شاکی می‌شی؟
- از صدای باد زنگ.
خب این واقعن علاقه است یا مظهر شیکی؟
یه‌خورده فکر کردم.
آذر هم انواع بادزنگ در باغ‌ش داره.
الهام هم در تراس آپارتمانش، بعد کی؟
خودم در ایوان چلک.
خب تو چون اون‌ها دارن دوست داری داشته باشی؟
یا سی این‌که صداش رو دوست داری؟
یا چی؟

خوب که فکرهام رو کردم.
متوجه شدم با صداش اصلن هم مشکل ندارم. مگر در هنگام خواب
پس سی چی شاکی می‌شم؟
سی این‌که ذهنم عادت داره دائم یا از یه چی شاکی باشه
یا تنگش بیاد یا گشادش بیاد و انواع تظاهر به بیماری
یادت که هست همین چندماه پیش؟
قرار بود با ماسک جنگی نقاشی کنم!
 الان بی‌ماسک کار می‌کنم و نه سر درد می‌گیرم نه نفس‌م بند می‌ره ...... نه کج می‌شم و نه راست
چون یادم رفته بودش.
  با کشف سلامت؛  موضوع به کل ریشه کن شد
 هیچي‌م نبود
ذهنم هی خودش رو می‌زنه به بیماری که از زیر انواع کار خلاق در بره




۱۳۹۳ بهمن ۱۰, جمعه

اینم شد زندگی؟













دیشب تونستی خوب بخوابی؟

عمیق و آرام؟
خوش‌به‌حالت.
من‌که نشد با اون باد و طوفان و سیل و رگبار یک خواب عمیق داشته باشم
غلط نکنم دیروز ان‌قدر بهش فکر کردم و منتظرش بودم که دچارش شدم
ما در سرازیری پیچ رختخواب بودیم که دیدیم انگار یکی داره در و پنجره رو از جا درمی‌آره
اول گمان بردم، چلکم و موضوع عادی به نظر رسید
در اصل ذهنم می‌خواست تداوم خواب حفظ بشه
ولی بعد صداهای بعدی و بعدی نذاشت بمونم زیر لحاف
از جا پریدم که چشم‌ت روز بد نبینه
طوفان به یک سو و باران عجیب‌تر یک سو ترک
تا امروز چنین باران و طوفانی در تهران ندیده بودم
تازه من چی؟ شانتال هم ترسیده بود و حاضر نبود به تختش برگرده و خوابید کنار در اتاق من
و تا صبح چه برمن گذشت؟
چی؟
هیچی
اون قدیم بود که من بودم و کلی ترس‌های زمان کودکی
از چیزی نمی‌ترسیدم، فقط نگران گل‌ها بودم که می‌دیدم چه‌طور باد سیلی‌شان می‌زد
و من که هنوز گیج خواب بودم


قدیم‌ها در چنین مواقعی داستان ختم به خیر نمی‌شد
تازه بعد از پریدن از خواب یادم می‌افتاد که:
آخه اینم شد زندگی؟
یعنی تا ابد باید تنها باشم؟
یعنی همیشه و در هر شرایط باید تنهایی به خودم پناه ببرم؟ و ..... بسیار
در حالی که در حقیقت من از چیزی نمی‌ترسیدم و نمی‌ترسم
ولی شکل بشری فرمان می‌داد باید خودم رو به پناه امنی برسونم
شاید آغوش مادری که سر بزرگ بود از هیچ نمی‌ترسید و شب‌ها قمه زیر سر می‌گذاشت
که هیچ‌گاه پدری،  شب در خانه نبود


بهار من رسیده شاید





تا حالا فکر کردی تعیین کننده‌ی توجه ما چیه؟
نیازها، علائق  ما؟ز
بذار این‌طوری بگم:
سیزدهم آذر سه سنبل در خاک گذاشتم، سی این‌که بهار رو زودتر بیارم توی خونه‌ام
خب چیه من عشق بهارم
یکی‌ش رو گذاشتم داخل خونه و پشت پنجره و دوتای دیگه هم ماند در ایوان
از جایی که خیلی منتظر بهار بودم هر روز وارسی‌ش می‌کردم و منتظر موندم تا زودتر گل زیبای سنبل باز بشه
هنوز اون بیرونی‌ها گل نداده، فقط همین یک به گل نشسته
از روز اول هی می‌شینم بالای سرش که کی این گل خانم قراره باز بشه
در این بین یک کشف مهمی هم کردم
این‌که سنبل‌های سال‌های گذشته‌ام با نژاد سنبل‌های امسالی کلی تفاوت داره
زیرا گل‌های قبلی پایه بلند بودن و به این زودی هم به گل نمی‌رسیدن
کما این‌که یکی از سنبل‌های پارساله رو که امسال هم زودتر گذاشتم در خاک
هنوز گل که هیچ در پیچ و خم برگ و ساقه است
القصه
دیروز بانو والده با یک ظرف آش‌رشته‌ی مشتی از در درآمد و منه ذوق زده آوردم‌ش بالای سر گلدون که:
ببین
ببین بهار من رسیده
و بانو والده که هم‌چنان دل‌نگران پخش مابقی آش هوسانه بود
متعجب آهی کشید که:
ای خدا جون. قربون‌ت برم. من تا حالا گل آلئوورا ندیده بودم!
و من مشوش از این که، نه‌که بانو والده در مسیر آلزایمر گام نهاده؟
آسیمه سر خودم رو به ایشان رساندم که بگم:
دلبندم این سنبل نه آلئوورا که چشمم افتاد به این گل زیبا
انقدر دربند گل سنبل بودم که هیچ متوجه حضور غنچه‌ی آلئوورای کناری‌ش نشده بودم
و این برای من هم همان‌قدر جدید و زیبا بود که برای بانو والده
و این‌چنین است که از دیروز دل‌نگرانم
دل نگران تمام چیزهایی که در زندگی دارم و تا امروز به چشم سر ندیدم

۱۳۹۳ بهمن ۹, پنجشنبه

بهمن ها



یادش به‌خیر چه بهمن‌های عجیبی که به زندگی ندیدیم
شش بهمن و انقلاب سپید
دهه‌ی زجر
یا بهمن‌های زمان جنگ
لاکردار همه‌اش هم برفی بود و سرد
و این مردم بدبخت که مدام تهدید می‌شدن صدام قراره خدمت همگی رو در سال‌روز انقلاب برسه
و اون بچه‌هایی که بی‌چاره‌ها در این اوضاع یا صدای آژیر می‌شنیدن یا جیغ و داد وحشتزده‌ی بانوان گرام اهل حرم
و باز صدای وضعیت سفید و شادی از این‌که
به‌خیر گذشت
چی به خیر گذشت؟
این‌که موشک به خونه‌ی ما نخورد
لابد گور بابا اونی که خورد؟
و هرگز از یاد نخواهم برد چه جماعتی که از ترس مرگ شب در بیابان‌ها می خوابیدن
واقعن که این زندگی چه‌قدر ارزش نگه‌داری داشت؟


درد تنبلی



این هوا هم شده ماجرا
باید برم خرید
حتمن حتمن هم باید برم زیرا سیگارم تموم شده
ولی آسمون ابری و حس سرما جراتم رو خشکونده
خب چه کنم؟
من سرمایی‌ام در حد مرگ
حتا فکر به سرما هم کافی‌ست تا زندگی‌م رو فلج کنه
ولی از یه چی شادم
این‌که سیگار ندارم و تهش مجبور می‌شم برم خرید
گرنه باز حوالت به فردایی می‌شد که دو روز پیش شد
حالا تو فرض کن
منی که مدام این خیابون‌ها و جاده‌ها رو وجب می‌زدم
سی چی این‌طور چسبیدم به خونه؟
زیرا هیچی تهش نبود
هی رفتیم هی اومدیم فقط ماشین داغون می‌شد
هی فرار و هی فرار و عاقبت سکون
البته اگر تا یک ربع آینده به این نتیجه نرسم که بهتره اصلن سیگار نکشم
خب این واقعن چه حسی‌ست درمن؟
فقط بابت سرماست؟
کسی که با ماشین می‌ره و می‌آد. واقعن مشکل سرما داره؟
یا چی؟
شاید از همه‌ی خلق وحشتزده باشه؟
نه اسم تهش تنبلی‌ست

یا امام هشتم



بانو والده رو هر جای دنیا ول کنی، می‌تونی در اولین امام‌زاده‌ی مسیر پیداش کنی
اخوی گرام بر عکس به هیچ چیزی اعتقاد نداره
و من در طبقات بین این‌ها نون و ماست خودم رو میل می‌کنم
و تو تصور کن اگر روزی سند بیارن که مثلن امام رضا اصلنی در مشهد دفن نبوده
مثلن مازندران بوده
می‌دونی روزگار چنی آدم به روز سیاه می‌کشه؟
اون‌هایی که با هر گره یک نذر می‌کنند
یا اون‌هایی که به سادگی ازش شفا و معجز دیدن
یا همین بانو والده که فکر می‌کنه تمام مشکلات‌ش به دست امام‌زاده صالح حل شدنی‌ست
و همین اندکی بهش آرامش خیال می‌ده
در برخی آی‌کیو و ایی‌کیو با هم راه نمی ده منطقی یا آگاه یا عاقل و یا دانشمند باشند
و در هر ساختاری که هستند دل‌خوش‌اند
و تو تصور کن من با یک سند راه بیفتم بین مردم شهر که آقا همگی نمی‌فهمید
اصلن طرف از اول‌ش هم اون‌جا نبوده
چی تغییر می‌کنه؟
مثلن به راز مهبانگ پی می‌برند و باور می‌کنند جد بزرگوار همگی میمون بوده؟
یا اصلن بیا برعکس
من راه بیفتم و بگم بابا همگی دری دیوانه‌اید
من مردم و می‌دونم بعد از مرگ چیه؟
همه‌تون ول معطل‌یید
چی می‌مونه به‌جا؟
باید هرکس با هر روش که هست در زندگی به خودش برسه
موضوع رسیدن به خود است نه خداوندی بر بالای سر

چرا خرافاتی




مهم نیست کجای این دنیا باشی
مهم نیست مشغول به چه‌کاری باشی
مهم نیست که اصلن کسی ندونه تو موجود هستی
تو فقط باید شکل جامعه باشی
شکل آدم‌های به قولی موفق
شکل اون روزگاران قدیم که به عالم و آدم فخر می‌فروختی
رئیس بودی و کتاب‌های کتابخونه‌ات همیشه روبروی در ورودی بود که هر رهگذری فهم کنه
تو آدم حسابی هستی و اهل کتاب
تو باید همون‌جایی ایستاده باشی که دیگران ایستادن
تو باید همون افکاری رو داشته باشی که جمع از پی‌اش روان‌ است
تو باید خیلی چیزهایی باشی که نیستی
و برای این باید چشم عالم و آدم رو دربیاری که چرا توانایی‌های من یا دیگران را تو نداری؟
یا مثلن چرا خنگ به دنیا اومدی؟
چرا صبحانه رو با موز شروع می‌کنی؟
چرا به عالم خیال پیوستی؟
چرا خرافاتی هستی؟
هزار چرایی هست که اگر به آدمیزاد ببندی به راحتی روانه‌ی دارالمجانینش می‌کنی
چون ما راه و خیالات و روش‌های رفته‌ی خودمون رو باور داریم
گرنه که به‌جای اون یکی ما باید بریم دارلالمجانین
این وحشتناکه که من آرزو کنم همه مانند من بیاندیشند، مانند من زندگی کنند، مانند من عاقل باشند، مانند من زرنگ باشند، مانند من سوار دنیا باشند و مانند من از خود راضی باشند
حالا اگر یکی اصلن آی‌کیوش به هیچ‌یک قد نداد چی؟
باید بمیره؟

من می‌گم هرکسی حق داره هرطور که خوش‌حاله زندگی کنه

۱۳۹۳ بهمن ۸, چهارشنبه

منه در رویا



وقتی خواب می‌بینیم، خواب بیننده کیه؟
نه بذار این‌طوری شروع کنم
ما همیشه وقتی خواب می‌بینیم، هم خود ایفا کننده نقش هستیم و هم بیننده‌ی ایفا کننده
چیزی که امروزم رو درگیر کرد این‌طوری شد که
داشتم در خواب با تلفن حرف می‌زدم، یعنی با تلفن خونه
هم‌زمان در حقیقت تلفن شروع به زنگ خوردن کرد
اونی که در رویا هنوز پای تلفن بود، به اندیشه شد که: من‌که دارم با تلفن حرف می‌زنم
پس صدای زنگ دوباره چیست؟
در همین بین ناظر بر خواب بیننده که باز خودم بودم،
متوجه شد که دارم با تلفن حرف می‌زنم و دوباره همان گوشی در نقطه‌ی دیگر خونه داشت زنگ می‌خورد
و ناظر متوجه این دو داستان جدا از هم بود
حالا دیگه چندتا شدیم
من در بستر، من پای تلفن، من ناظر
همه این‌ها شاید به دو سه ثانیه نکشید
روانشناسی چه توضیحی می‌تونه براین داشته باشه؟
قوانین فروید به چه کار این موضوع می‌آد؟

وسطای قطع‌نامه




وسطای قطع‌نامه بود که، سر از مکاتب و فرقه‌های نوبه‌نو درآوردم
باب آشنایی از جایی شروع شد که من در خیابان منوچهری گم می‌شدم
کلاس‌های رنگ روغن‌م اون‌جا بود، نزد استاد ارجمند نیا واحدهای تکمیلی برداشته بودم
بعد از کلاس چنان شیفته‌ی ویترین‌ها و انبارهای کثیف ساخت انواع عتیقه‌جات می‌شدم، که یادم می‌رفت باید برگردم خونه
دنبال چیزی می‌گشتم
یک آینه‌ی بیضی شاید نقره یا برنجی و یک جفت شکلات خوری بلوری سبز
یا
در حال تماشای فیلم صدایی به‌ناگاه کنار گوشم می‌گفت:
زمان جنگ یادت نیست؟ نون سیاه و قند کوپنی و جایی که به خودم می‌آمدم، وحشتزده از جا می‌خاستم که این صدای کی بود؟
تا به توصیه‌ی خواهر بزرگم، بانو ژاله با آقای طاها آشنا شدم
روان پژوه بود و از دوستان کابوک و الماسیان
ما رفتیم تو کار هیپنوتیزم و خواب مصنوعی که داستان‌های تازه‌ای آغاز شد
که در نتیجه کار کشید به خیابان شیخ‌هادی و خانه‌ای قدیمی که یحتمل منزل بانویی بود که دست از سرم برنمی‌داشت
جناب طاها معتقد بود که من رجعت بانو هستم و بناشد یک روز جمعه بریم و در اون خونه رو بزنیم و لابد
پیرمردی نود ساله به‌نام دکتر امیر رو در آغوش بفشارم که:
ای پسر گلم
و تمام این ترس‌ها موجب شد نرم
هیچ‌گاه روز جمعه‌ی مزبور نرسید. زیرا من دو فرزند داشتم که با تائید تمام داستان‌ها
کل علاقه‌ و وابستگی‌م به اون‌ها زیر سوال می‌رفت
که یعنی من همین‌قدر که الان اون‌ها رو دوست دارم،
زمانی هم کسان دیگری را به فرزندی داشتم و همین‌قدر به حکم مادری دوست‌شون داشتم؟
خلاصه که ما از این‌جا وارد جهان ورا فرا شدیم
بعد از متارکه هم که رسم بود بانوهای بیوه‌ی میوه سر از یه چیزی درمی‌آوردن
یا کلاس‌های هنری بود یا عرفان و یا صیغه‌ی نوکیسه‌های قطع‌نامه
و من هم در همان مسیر افتاده بودم
و راهم راه عرفان بود
با کاستاندا هم همون زمان آشنا شدم
ولی فهم نمی‌کردم از چه منظری به موضوع نگاه می‌کنه؟



عرفان بازی



تازه‌های من و تنهایی متارکه بود که
بانو ژاله خواهری بود از مادری دیگه و بیست و پنج سال بزرگتر از من
با تربیتی دیگه و این‌که ما تازه پس از سفر پدر هم رو دیده بودیم و معاشرت داشتیم
اما مثل یک جفت دوقلویی بودیم که از ظاهر و باطن یکی و با تاخیر به این جهان آمده بودند
لابد همه برمی‌گرده به ژن حضرت پدر که هیچ اعتقادی هم به خرافات و عرفان و .... نداشت
بالاخره از یه جایی به‌ما رسیده بود
تا پیش از متارکه‌ام ژاله مدام هند بود و دست بوس سای بابا
انقدر که با هم کلی عکس یادگاری داشتن
بابا بهش می‌گه برگرد به وطن خودت و جستجو رو در اون‌جا ادامه بده که ژاله یهو سر از فرقه‌ی قادری درآورده بود
به لطف سادگی‌ش
خونه‌ی پدری شده بود محل آمد و شد انواع پیر طریقت و جلسات سماع و ... من اون وسط ول می‌زدم
حالا داستان من و وحشت از انواع قانون جبران از همین‌جا شروع می‌شه



من بودم و یک خلیفه ناصر که جانشین شیخ طریقت مزبور بود
شیخ‌هادی که سرسلسله بود به بریتانیا و جانشینش در این‌جا
همون روزهای اول خلیفه ناصر بهم گفت:
باید چله بشینی و دیگه در جلسات ذکر هم نباشی
 باید از خونه در نمی‌آمدم و مدام روزه بودم
و چنین شد که من با وحشت آشنا شدم
تو هم نزدیک سی روز روزه باشی و افطارت فقط یک خرما و تکه‌ای نان خشک باشه
حتمن یا توهم می‌زنی یا اگر واقعن خبری باشه
لابد تو باید فهم کنی؟
و من با ترس مواجه شدم.
خبر به شیخ و لندن رسید و تماس ایشان با من موجب شد چله شکست
گفت: کی به اون مردک اجازه داده به کسی چله بده؟
چله مگه بی‌حضور شیخ استاد هم شدنی‌ست؟
با پایان چله و ورود مجدد به خانقاه متوجه شدم خلیفه چه بیا برویی راه انداخته؟
خانم‌ها عاشق‌ش شده بودند و تا عرق تنش رو تبرک می‌دونستم
البته که خلیفه هم بد تیکه‌ای نبود
براش غش می‌کردن و از نثار جان و مال هیچ دریغ نداشتن
و این‌طوری بود که من با تردید آشنا شدم
و القصه که کار خلیفه‌ی بی‌نوا که وقتی از سنندج به تهران اومده بود
نفسش بوی عطر و عنبر می‌داد با این جماعت تهرانی  به جایی رسید که
به قاچاق فرش و اجناس زیر خاکی از طریق مرز کردستان و ....
و ختم ماجرای درویش بازی کل خاندان ما شد
از این روست که وقتی می‌بینم
 این بانوان گرام چه‌طور پای تلفن قربون صدقه شهبازی میرن و نیشش تا بناگوشش باز می‌شه
همه رو به مسیر قانون جبران چنان هول می‌ده که احمق‌ها براش نذر و نیاز می‌کنن
و دیگه به‌جای رفتن به حرمی و انداختن پول در ضریحی
پول رو یک‌راست به حساب آقا واریز می‌کنن
این‌که وارد رویای مردم شده و به‌جای هشدار و بیدار سازی، فقط می‌خنده
از این‌که بهش می‌بندن ای پیر ای استاد و لذت می‌بره
و از همه دست تملق و رضایت می‌ترسم
نه برای خودم برای جهل انسان که هیچ‌گاه حاضر نیست فقط به خودش توصل داشته باشه
به روح الهی که هنگام آفرینش در او دمیده شد و ملائک به سجده برخاستن
نفخه فیهه من الروحی. فقعوله الساجدین
دمیدم از روحم در او سجده کنیدش


۱۳۹۳ بهمن ۷, سه‌شنبه

یا چی؟




این جا صراطه؟
یا چی؟
چی اسم حال الانم رو می‌شه گذاشت؟
اول صبح با تلفن کتاب‌فروش محله زدم بیرون
از قبل بهم گفته بود که، یک نقاش قدیمی می‌خواد کل آتلیه‌اش رو بفروشه
منم مثل تمام آدم‌ها که می‌خوان سودی ببرند گفته بودم، باشه قرار بذار بریم
امروز همون روز بود
روزی که من رو با تصاویر خیالی و ذهنی‌م برآشفت
ابتدا مردی کهنسال در یک تاکسی بیرون مغازه منتظر بود
بعد به همراه آقای ملک « کتاب‌فروش » راهی منزل سابق، آتلیه سابق یا همون شدیم
افتادم به‌یاد خونه‌ای که در عصر ناصرالدین شاه رفته بودم
خونه‌ی جن گیری معروف در میدان تجریش
این‌هم دقیقن منو به یاد همون انداخت
کثیف و مخروبه و از هر گوشه گربه‌ای می‌جست بیرون
در این حین متوجه شدم، استاد نقاش به دلیل بیماری و جراحی ..... دیگه نمی‌تونه کار کنه 
خودش رو برده تحویل خانه‌ی سالمندان داده و اون‌جا هم چند شاگرد برای خودش دست و پا کرده و مشغول تدریس به اون‌هاست
نمی‌دونی مردک چه‌قدر خوشحال بود از این‌که یک نقاش داره وسایلش رو می‌خره
کلی بهم هدیه داد
از قلم موی سمور خداد تومنی تا کلی کاردک فولادی و یک صندوق عتیقه‌ی دوست داشتنی
خلاصه که درهم کل بوم و لوازم نقاشی مربوط به رنگ روغن‌ش رو خریدم
فقط در حیرت بودم، حیرت از عاقبت خودم در این دیار پارسی گویان
آقای انوش بسیار خوشحال و انقدر که کلی بهم هدیه داد و بنا شد طی یک هفته جا خالی کنم برای وسایل مورد نظر
شاید از چهارصد بوم صدتاش هم دور ریختنی باشه
ولی منی که بوم وینزور می‌خرم سانتی هزار تومن و برای هر بوم نزدیک صد تومن باید بدم
این بوم‌های دست ساز این استاد حکم جواهراتی بسیار قیمتی خواهد داشت
برگشتم خونه با حیرت از عاقبت یک نقاش در ولایت ایران
خدایا هرکاری دوست داری با من بکن ولی عاقبتم رو به سالمندان و پیری کشدار پیوند نزن

۱۳۹۳ بهمن ۵, یکشنبه

قانون جبران و شهبازی





اما سی‌چی اول صبحی از جهل خودم شاکی‌ام؟
از باب تمام جوی که به‌خاطر پرویز شهبازی زدم
داستان از جایی شروع شد که بانوی از باب تشکر زنگ زده بود به برنامه
نام کتاب با پیر بلخ رو به زبان آورده نیاورده شهبازی حرف رو عوض کرد
و دوباره من از پشت دیواری شنیدم
ش
یعنی شهرزاد
و پس لابد باید سردربیارم که داستان از چه قرار است؟
قبلن گفتگوی شهبازی و مصفا رو شنیده بودم و در نهایت ایشان تعلیمات اوشان رو تائید کرده بود
اما
وقتی دوبار کامل کتاب با پیر بلخ رو شنیدم، تازه فهم کردم
کل حرف‌های  شهبازی و حتا مثل‌هایی که به خودش چسبونده بود 
همه و همه در کتاب اوشان هست
گو این‌که تا پیش از این فکر می‌کردم داره حرف‌های کارلوس رو قر قره می‌کنه
خلاصه بگم که از این‌که مدتی دوباره اسیر جهل شدم و کسی رو باور کردم که مرغ مقلدی بیش نبود  
از خودم شاکی‌ام
چنی خودم رو ریز ریز کردم که چرا بهش ایمیل زدی و ....
حالا فکر می‌کنم که این آقا باید هم نزدیک به سیصد دست کت و شلوار داشته باشه
تا جهل مردم عامی و خرافه پرست هست نون امثال شهبازی‌ها در روغن است
در واقع هزار سال پیش وقتی فهم کردم قرآن چی می‌گه و این‌ها چی می‌گن
توبه کرده بودم دنبال کسی راه بیفتم
اما هنوز در مرز رفتنم و جاهل


تا عرش



این یادت هست؟

بله می دونم نارنگی‌ست، از نوع بندری
اما برو عقب
به ایام مدرسه و اراذل بازی
یعنی اصولن این رو به یاد همون وقت‌ها خریدم
پسرها می‌اومدن جلو و با یک پرسش سر بالا می‌رفت و با فشردن پوست ....
باقی داستان رو بدون 
دخترها زار می‌زدن و یک‌راست به سمت دفتر برای شکایت می‌رفتن
یا مصرف بهینه‌اش این بود که
 می ذاشتیم روی بخاری‌های ارج قدیمی
اوایل بوی خوشی داشت، تا به وقت سوختن می‌رسید و ما
با همین شادی‌های کوچیک تا عرش می‌رفتیم

من راضی‌







این رو باید به چه فالی بگیرم؟
اوائل بهمن و این جوانه‌ها؟
این از خانواده‌ی امین‌الدوله است با گل‌های صورتی، باغبان می‌گفت، نامش آبجویی‌ست
دروغ گو سگه، سگم دشمن خداست
راست و دروغش با باغبونی که ده سال پیش این رو بهم فروخت
الان طبق سنوات گذشته باید خواب باشن
ولی بی‌چاره‌ها از گرمای بی‌ربط توهم زدن بهار در راه است و جوانه دادن
خب اگر یه برفی بیاد و سرمای بهمن خودی بنمایاند چی؟
لابد جوانه‌ها رو سرما می‌زنه، پارسال کلی گلدون خشک شد
امسال تا می‌شد رو آوردم داخل خونه، اما این‌ها گل‌دان‌های بزرگ بیرونی هستند
غم و غصه خودم کم بود؟ غصه سرما گرمای گل‌ها و شل و سفت شدن شانتال هم اضافه‌ی زندگی‌م شده
ولی من راضی‌ام به این‌که کل دغدغه‌های زندگیم این‌ها باشه
مردم مشکل دارن در حد المپیک این‌ها که همه شکرانه داره

خوشی پر از نفهمی



ای خدا من قربون برم هر چی جهله
ها په چی؟

هیچی مثل این جهل زندگی رو دوست داشتنی نمی‌کنه 
بچه بودیم پر از جهل، دنیا قشنگ و مهربون بود و کافی بود، درها باز بشه و ما بزنیم بیرون
بعدها هم انواع جهل تا جهل مرکب کلی سرمون رو گرم می‌کرد
کلی‌هم شاد و دل‌خوش بودیم و دنیا هم‌چنان امن بود
کارها با دوتا گره به یه ضریح حل می‌شد، یا نه با یک شمع
و همه چیز حامل نشونه‌های بسیار بود و باز ما با همه‌ی اون‌ها کلی خوش بودیم
باور کن
این نشانه‌ها چنان دقیق و صحیح بود که واقعن باورش داشتم
مثلن
دیروز رفتم خرید، دست بردم و یک خیار برداشتم دو قلو از آب دراومد
خندیدم و توی دل گفتم:
خدا رو شکر دیگه بنا نیست زاد و ولد کنیم، گرنه که خیار نشونه‌ی فرزند دوقلو می‌شد
بعد به پسرک گفتم برام گوجه بکش و تا آخر خرید و برگشتم خونه
وقتی میوه‌ها رو در یخچال می‌ذاشتم با یک گوجه فرنگی دو قلو مواجه شدم
و این دیگه مانند جختی که از پی صبر می‌آمد، تائیدی بود بر از راه رسیدن اون نیمه‌ی کیهانی گمشده
و می‌شد بابت این همه نشونه، جشنی بزرگ برپا کرد
و به همین سادگی وجودم سراسر همه خوشبختی بود
خوشبختی پر از جهل، از ریشه‌ی جهل با فطرت جهل