۱۳۹۳ بهمن ۱۷, جمعه

زندگی شیرین می‌شود



برزخ یعنی، بلاتکلیفی من و رنگ
تا دیشب همین‌طور مبهوت و مات در خونه سرگردون بودم
برزخ یعنی دستات می‌خواد کار کنه
و تو ندونی کدوم کار؟
همیشه من و نقاشی در همین شرایط بودیم
یا طرح هست و باید سرآسیمه به خرید بوم برم
یا بوم خریدم و پشیمون شدم و نمی‌دونم چه‌ککاری رو باید شروع کنم
یعنی اصولن و اصالتن می‌مونم به آدم کارمندی که عادت کرده صبح به صبح کارت بزنه
باید صبح که بیدار می‌شم یک‌راست برم سرکارم
وقت نوشتن هم همین می‌شم
یا نمی‌نویسم یا وقتی بنویسم دیگه خواب و خوراک ندارم چون داستان همین‌طور در خواب و بیداری در سرم رژه می‌ره
اما در مورد نقاشی این‌طور آزادی عمل ندارم
باید نقاشی کنم و گاه نمی‌دونم چی؟
و این مواقع کلافه می‌شم
مثل دیروز و پریروز که کلی طرح در سرم بود و دستم به هیچ‌یک نمی‌رفت
نقاشی رو نمی‌شه مانند نوشتن بشینی و خودش بیاد
باید بدونی قراره چه‌کار کنی؟
و دیشب نزدیکی‌های نیمه بود که طرح پرید برابر چشمم
بوم‌های بزرگ رو گذاشتم پایین
دیگه این‌که خانم والده بیدار هست یا نه که باید می‌رفتم و از پایین بوم مورد نظر رو برمی‌داشتم
از شانس بلندم چراغ‌های منزل مادری روشن بود و دیگه نفهمیدم کی رفتم و کی برگشتم
همین‌قدر بس که صبح که بیدار شدم
اتود کامل بود و فقط باید برم سراغ رنگ گذاری
و این چنین زندگی شیرین می‌شود
اسمش‌هم شده،
 من تنها فرزند بی‌کار پدر هستم که هرگز برای کسی کار نکردم


دشمنی با روز شنبه



عطر لیمو عمانی، همراه شنبلیله و گلپر ترشی
فضای اتاق رو پر کرده بود
شاید همین از زیر لحاف کشیدم بیرون
صدای بچه‌های دایی‌جان‌ها و خاله‌جان‌ها حیاط رو پر کرده بود
بی‌بی اسپند دود می‌کرد
صدای خنده‌های مادر و زندایی‌ها از مطبخ تا من می‌رسید
فکر کلی مشق مونده و بازی در حیاط طاقتم رو تاب کرد و بسترم کند
همیشه همین بود
دنیا پر از شادی و بازی بود و من وقت برای هیچ درسی نداشتم
همیشه مضطرب بودم
وحشتزده از کلی تکلیف مدرسه
پنج‌شنبه‌ها تا ظهر می‌شد و می‌رسیدیم خونه نهار نخورده می‌پریدیم حیاط
کلی بازی از کل هفته در حیاط منتظرمون بود
بازی روز دوشنبه که دلم براش ضعف رفت و نشد بازی کنم
بازی روز چهارشنبه که به‌خاطر تکالیف زیاد ریاضی پنج‌شنبه همیشه ناممکن بود
کل بازی‌های هفته در حیاط به انتظارم نشسته بود
به خودمون می‌آومدیم شب می‌شد و نوبت مک میلان و همسرش و آخرشب و فیلم سینمایی
صبح جمعه‌هم که دایی‌جان‌ها هم یک به یک می‌آمدن برای دست بوسی، بانو بی‌بی‌جهان
در نتیجه می‌رفت برای غروی جمعه
من بودم و کلی تکلیف جمع شده
من بودم و سریال مرد شش‌میلیون دلاری
منن بودم و شو رنگارنگ
و من می‌ماندم و گریه‌های بی‌حد از ماتم روز شنبه
خب کدوم آدم عاقلی می‌تونست در چنین شرایطی شنبه رو ببینه
ما موندیم و دشمنی روز شنبه


۱۳۹۳ بهمن ۱۶, پنجشنبه

شخص گوگل




بعد از دو سه روز با این یکی وارد صندوق نامه خواستم بشم
گفته: پسورد
ما دادیم.
گفته : نه. حالا باید کد تائید بدی
گوشی به شارژ اون اتاق
تا برم و کد رو ببینم و برگردم؛ می‌بینم. پیغام داده که:
هنوز کد رو دریافت نکردی؟
مغزم یخ کرد. 
بی‌پدر!
 کم مونده بیاد وسط خونه‌هامون بنشینه؛  گوگل
یعنی فقط بی‌چاره ما نسل قبل پنجاه که
با کالسکه هم این‌ور و اون ور رفتیم.
شهرفرنگی هم دیدیم، 
شترهایی که اسفند و فروردین بار کود جابه‌جا می‌کردن و صدای زنگ‌شون تو کوچه‌ها می‌پیچید
الاغ با مرام پیاز سیب‌زمینی فروش محله
حیاط و هشتی، پنج دری و اندرونی هم دیدیم
مراسم تاج‌گزاری به اتفاق جمیع اهل محل با یک تی‌وی سیاه و سفید و
چرخ خیاطی دستی، می‌تونه بهونه‌هامون باشه
افتادیم گیر این تکنو آلرژی و شخص 
گوگل

این ذهن بنده



این حس رو دوست دارم
خیلی هم زیاد دوست دارم
نه منتظر کسی هستم
نه جوابی
نه کار راه بندازی
نه به فردا می‌اندیشم
نه به دیروز و گذشته
نه از کسی طلبکارم
نه به کسی بده‌کار
نه با کسی دشمنی و نه مهرورزی بیهوده
خلاصه که در ذهن‌م چیزی موجود نیست به جز حالا
خب حالا چه کنم؟


فکر کن
اون همه بوم ریخته کنار اتاق و چون نمی دونم از کجا و کدام شروع کنم
فقط خیال‌بافی می‌کنم
اول برم سراغ اون؟
نه این‌ یکی واجب‌تره
شاید عمرم به فردا قد نداد
ولی امروز حس‌ش نیست برم سراغ اون موضوع
خب برو سراغ یکی دیگه
و این چنین است که   انبار بوم هم داشته باشم
باز هم نشستم و منتظرم نقشی خودش بیاد
یک طرح مایه دار و جانانه
طرح وقتی در ذهن زیست می‌کنه، مایه فساد و تباهی می‌شه
هی می‌خواهی جست بزنی بری کوچه و با بوم برگردی
شب توی رختخواب می‌افتی به یاد فلان ایده
و قرار فردا و خرید روز آینده
حالا که همه چیز هست
کارم نمی‌آد
این کل هوم مورد مصرف ذهن بنده

زیر گذر، قیامت



مگر هر رویایی باید تهش شیرین رویایی باشه؟
اصولن کی و چه‌طور ما رو با رویاها آشنا کرد؟
  اولین نشانه‌اش رو در قرآن دیدم
نشون به اون نشون که بعد از مرگ می‌ری یه بهشتی، .... هـــــــــــــــــــــــــــــین
از اکنون به آینده‌ای محال جست زدیم
و آموختیم ،
زندگی نه در اینک که در فردایی بعید است
اما کی اینه قرآن رو به گوشم خواند؟
از بی‌بی‌جهان آغاز تا کلاس دینی و بانو والده که برای هر ادای ما یه آیه از جیب‌  بیرون می‌کشید
برای دامن کوتاه، یکی .
برای یقه باز، یکی ،
برای موهای افشان، یکی
برای شوخی با بچه‌ریزه‌هایی که دوستان اخوی بودن و.... الی آخر
و ما آموختیم یه خدایی هست که در آینده خدمت تمامی اعمال ما و پدرجد نامردان رو در می‌آره
و ما زنبیل گذاشتیم و مقیم شدیم سر گذره آینده
هی منتظر موندیم تا پدر هر کی بدی کرده رو دربیاره
مگه می‌شه آدم بدی کنه و خدا پوزش رو نزنه؟
الکی که خدا نشده
دنیام که بی‌حساب و کتاب نیست



تا وقتی ما جرات کردیم و اون کتاب مقدسی رو که اگر با دست کثیف لمس می‌کردی، سوسک می‌شدی
اگر به غلط تلفظ می‌شد، باید جواب گوی اون دنیا باشی و ...... چه و چه رو از روی طاقچه برداشتیم
حالا ماییم و گفته‌های حقیقی کتاب
فهم خودم از ماجرا
نه آینده‌ای بود و نه اون حرف‌های بی‌بی‌جهان
تازه کتابی که فقط از فرعون و جنگ و گناه و جهنم پر بود
یک‌باره نه گذاشت و نه برداشت، اختیار امور رو به گردن خودم گذاشت
خدایی که در فردا جایی نداشت
با آدم کاری نداشت
فقط اومده بود تا در ما خدایی کنه

حالا کی جواب‌گوی توهماتی که از کودکی در مغزم شده، خواهد بود
میل به آینده
رویاهای فردا و پس فردا
در جایی که تنها حقیقت موجود برای او اکنون است نه آینده




۱۳۹۳ بهمن ۱۵, چهارشنبه

بهشت رویایی



اصولن که از کل تی‌وی و سریال‌هاش دوری می‌کنم
اما شب که می‌شه بالاخره یکی دو ساعتی پاش هستم و این تبلیغ گروه جم
خانه‌ی رویایی، بهشت آرزوها، کوه، جنگل، دریا و ....
من رو به‌یاد تابلویی انداخت  که زمان بچگی در خانه‌ی خانم‌والده بود
تصویری از همین‌ رویاها
و من که کودکانه به تصویر دل داده بودم
البته هیچ صدای پس زمینه‌ای نبود که به بهشت‌م رهنمون کنه
اما این رویا در دل و جانم خانه کرد و بعد هم در بلوغ فراموشم شد
در یک بعداز ظهر خنک پاییزی سر از رویایی درآوردم که همان لحظه در ذهنم نبود
حتا در حین خرید و ساخت و ساز هم باز یادم نبود
تا روزی که دوغ‌آب سیمان ایوان بالا رو شستند و تیم کاری، محل رو ترک کرد
من ماندم و تراس رو به رویا.
همون‌جا نشستم روی زمین مرطوب و چشم به منظره‌ی برابرم سپردم
و تازه اون لحظه بود که بهشت رویاها رو در برابرم دیدم
من ساکن بهشت رویایی کودکی شده بودم
ولی بهشت بی آدم برای حوا چه مفهومی داشت؟
هیچی
و از همون لحظه بود که به جستجوی آدم برآمدم
غافل از این‌که هر آدمی یک ماری در سایه‌ پنهان داشت
مار معروفی که ما را از بهشت آواره ساخت
و داستان‌های من از همان روز آغاز شد

حالا بعد از چندین دهه
به بهشتم فکر می‌کنم
به این‌که فراموش شده بود و با این همه کار خودش را ساخت
من گرفتار رویای کودکی شده بودم
رویایی که هیچ تعبیری نداشت، جز مصیبت‌های بعدش



مشیه و مشیانه



چهار عکس از یک تصویر
در زمان ها و مکان های مختلف
بالا و پایین ها و چه و چه
هیچ کدوم شبیه اون یکی نیست و در اصل هیچ یک مانند کار اصلی نمی شه
و ما همین طور رنگ به رنگ مناظر زندگی رو نگاه می کنیم
گاهی پر نور و گاه تاریک
گاهی گل باقالی و گاه هم خال خالی
بالاخره اینم تموم و بریم سراغ کار بعدی


۱۳۹۳ بهمن ۱۴, سه‌شنبه

وهم عشق


ای خدا منو بکش
واااااااااااااااااای
جونم رو بگیر و تموم‌ش کن
وااااااااااااااااای خدا مردم
پس کوش؟
چرا زنگ نمی‌زنه؟
چرا نمی‌آد؟
آآآآآآآآآآآآآآآاای. جیغ و زنجه موره
خودم رو می‌گم
از گذشته‌های دور می‌گم
همون روزگارانی که عاشق می‌شدم
تا حالا فکر کردی سی چی آدم‌ها آویزون هم می‌شن؟
من یکی از اون گیره‌های جهان بودم که یا گیر نمی‌شد یا
کنده نمی‌شد
خودخواه بودم تا دلت بخواد
حسود انقدری که دلت رو بزنه
و خشمگین تا جایی که زدم و پدر خودم رو درجاده درآوردم
نماد کامل خودخواهی در عشق
پس سهم من چی؟
 پس تنهایی من چی؟
منه من چی؟
عشق من چی؟
و در نهایت زار می‌زدم، زار
فریاد می‌کشیدم فریاد انقدری که دلت رو بزنه
ته همه‌اش اسمش چی بود؟
عاشقانه‌های منه ذهنی
عاشق شدی؟
مبارک.
کلاهت رو بنداز هوا.
سوت بزن شادمان باش بالاخره یکی هست که تو رو به شوق بیاره؟
حتا تصورش
اما نه.
 این برای هم هرگز کافی نبود
من می‌خواستم.
همه‌اش رو .
با پوست و استخوان
یک اسارت
اسارتی وحشتناک
زیرا که عاشق شده بودم
خب ایی چه عشقیه که تو خون یارو رو در شیشه کنی؟
نذاری نفس بکشه. محکم به تو چسبیده باشه و ....
و این چنین بود که کشف کردم
عشق ویروسی بیش نیست
ویروس خودخواهی و سر منشع‌ش ذهن
من همیشه فکر می‌کردم باید عاشق بشم.
زیرا همه دخترکان کلاس یکی داشتن
و این عشق چی بود هم نمی دونستم. فقط می‌خواستم از سایرین عقب نمونده باشم
و این چنین من به دام عشق گرفتار شدم
خدا را شکر که عمرش زیاد نپایید و به کل عشق از دل و ذهن افتاد
اما یادم می‌آد به احوال آن روزگارم
همه‌اش منفی
همه‌اش انتظار
انتظار اونی که بنا بود خوشبختم کنه و زندگیم بدل به افسانه بشه
زیرا از دور فقط شاهد افسانه‌های عاشقانه بودم
کلی منتظر بودم دلم بشکنه مثل باقی دخترها داریوش گوش بدم
به خیابون نگاه کنم و گریه کنم
فقط از روی دست دیگران نگاه کردم و اسم هیچ کدام عشق نبود
هزار سال از عمرم گذشت و عشقی نبود به جز خودخواهی و فرمایشات هورمون

دامنه‌ی وسیع تکنوآلرژی



ما اگر نخواهیم در این دامنه‌ی وسیع تکنوآلرژی باشیم باید کی رو ببینیم؟
شب تا صبح تلفن من جز توسط اهل حرم به صدا درنمی‌آد
همراه نا همراه هم که به‌کل تعطیل بوده، چیزی نزدیک به نیم دهه
کلی مرور کردیم و کلی با دوستان و آشنایان خداحافظی کردیم و رفتیم توی لاک خودمون
می‌مونه یک فقره نقطه ضعف به‌نام مادری که می‌تونه نخ‌ت رو به دست بگیره و تا هر کجا دلش می‌خواد با خودش تو رو ببره
ماییم و این گوشی جدید
راستش از این که همیشه و همه‌جا در دسترس باشم خوشم نمی‌آد
دوست ندارم کسی جز خودم بیدارم کنه و در نهایت از این تکنوآلرژی جدید که
تو رو مانند موش آزمایشگاهی
هر لحظه و هرجایی زیر نظر داره هم بیزارم
اصولن از زیر نظر بودن به قدری دوری جستم
که ترجیح بدم هم اکنون هم‌چنان تنها باشم تا به کسی جواب پس ندم
حالا همه این‌ها رو داشته باش
نشستی تو عالم خودتی و نزدیک نیمه شب، پیام می‌آد که:
سلام . خوبی خوشی خانم مهندس؟
خاک به‌سرم من کی مهندس شدم؟
نگاه به گوشی می اندازی ، زده فلان ارتباط رایگان
بعد نام که اصلن ناشناخته، شماره هم که نمی اندازه. سکوت می‌کنی
دوباره می نویسه:
کار جدید ندارید؟
من و داداشم اومدیم تهران کار می‌کنیم. هر موقع بخوای در خدمتم. امضا دیو سالار
تنت یخ می‌کنه، اسم آشناست. باید از شمالی‌ها باشه. ولی اون لاکردارا همه یا دیو و یا رستم و این‌چیزها رو یدک می‌کشن
نزدیک صبح در بستر یهو یادت می‌افته
اه آرماتور بند
مال کی؟
اوه ه ه  پیش از طوفان نوح
یا
همین‌که ما دست چپ و راست گوشی رو پیدا کردیم
پیام می‌آد
که : بابا کلی از تکنوآلرژی عقبی. گوشی نو مبارک
نگاه می‌کنی باز نمی‌فهمی کیه و این‌گونه می‌شه که از اون به بعد هر کی پیام فرستاد
همه رو بلاک کنم
خب اینم شد تکنولوژی؟


بانو والده



بعضی حرف‌هاست که نمی‌شه از برخی افراد شنید و همین‌طوری رفت
مثلن این‌که وقتی حضرت بانو والده برای نصیحت صدات می‌کنه طبقه دوم، دو حالت بیش‌تر نداره
یا هنوز فکر می‌کنه بچه‌ای یا کاری کردی که در این سن و سال هم نمی‌گنجه
القصه که ما همیشه بودیم، بانو والده نیز هم
ما همیشه تک یا سه کار می‌کردیم و بانووالده شاهد همه‌اش
اما
بذار این‌طوری بگم
موضوع: رویا بینی، شهبازی و کاستاندا با هم
زمان: بعد از چندین هزار ساله‌ی عمر تاریخ
نمی‌دونم چندتا دفتر رویا بینی دارم. شاید برای هر سال یکی؟
نمی‌دونم از چه‌زمان ماجراهای من  رویا درهم شد، انقدر یادم هست که در اولین رویای آینده‌ای که در خاطرم هست
هنوز دوازده سالم تمام نشده بود
حالا
القصه
بانو والده بسی‌ دل نگران است که:
من خیلی به‌شما فکر می‌کنم؛ بخصوص از باب موضوع  کاستاندا
یا جدیدن هم که شهبازی
همون بهتر که دیگه گوش نمی‌دی.

سیل کن آمار من.
 از طبقه پنجم تا دوم به روز و بانو والده هم فهمیده دیگه شبانه روز گوش نمی‌کنم
ای خدا قربون حکمتت که این بانو والده همیشه از همه چیزما سردرآورده
جز چیزهایی که واجب بوده سردربیاره

خلاصه که نتیجه ماجرا این بس که از صحبت‌های بانو حسابی از دیروز آشفته شدم
تک کار می‌کنم؟
ایی که دیه مادرمه. ایی که دیگه بنا نیست الکی انگ بهم بچسبونه
داستان چیه؟
آیا من واقعن ترسیده‌ام؟
هزار سال وحشت و هراس
از چی؟ از مرگ؟

بانو والده‌ی من درک نمی‌کنه که:
- چرا شما زیادی این قسم را جدی می‌گیری! همه یک روز آمدیم و روز دیگر هم خواهیم رفت
پدر شما رفت، والدین من هر دو رفتند و روزی هم من خواهم رفت
تا هستی زندگی کن

بعد تنم یخ می‌کنه
بانو والده است.
شوخی که نیست.
برای من همیشه بانو والده بوده و تا ابد خواهد ماند
یعنی فقط منم که این‌طور جدی به رفتن فکر می‌کنم؟
آیا فقط منم که حضور خدا را در وجودم باور دارم؟
آیا فقط من آینده رو در رویا می‌بینم؟
آیا همه با این زندگی دنیایی شادن؟
من نیستم؟
نبودم؟

بی‌راهم نمی‌گه.
خودم هم در تمام عمر کسی رو این همه دنبال ماجرا ندیدم
حتا یک نفر رویا بین هم ندیدم
حتا اون شیخ بهمن در مشهد که شکمش جلوتر از خودش وارد اتاق می‌شه هم هرگز ترک زندگی نکرد
حتا نمی دونم شرایطی که من دارم در چند درصد مردم دنیا مشابهت داره؟
یا اصلن داره؟
وقتی تو خودت تنها باشی، می‌شه بگی همه قاطی کردن و تو عاقلی؟
و یا مگر می‌شه کسی هم‌چون من رفتن را باور داشته باشه؟
اصلن اسم این زندگی چی می‌شه؟
اگر همه چیز بعد از تجربه‌ی مرگ آغاز شده بود، می‌شد گفت که از مرگ اساسی ترسیدم
یا بهتره فکر کنم از اول با نقص ژنی به دنیا اومدم؟
کی این همه معجزه رو در زندگیم تعریف می‌کنه؟
یا اون همه بلا
خلاصه که از دیروز حسابی ریختم به‌هم


۱۳۹۳ بهمن ۱۳, دوشنبه

قضاوت ممنوع




اهل عقل منطق، فلسفه و اندیشه مرا دیوانه خوانند
عیب نداره و دست همگی درد نکنه
خیلی‌ها هم که از نزدیک نمی‌شناسند و از دور نظاره گر من‌اند هم
مرا آدمی خوش‌بخت ، فارغ بال و تحصیل کرده‌ی دانا می‌دونند
اونم عیب نداره که
کل دانسته‌های بشری نمی‌تونه سوزنی در احوال من یا تو تغییری ایجاد کنه
پس بذار هر کی هر چی دلش می‌خواد تفکر و قضاوت‌مون کنه
کی به کیه؟ تاریکیه
من که حال روز خودم رو دارم و مسیرم همیشه از یه ور دیگه رفته و اومده
اما اگر تمام اهالی منطق هم جای من باشند باز همه آن‌ها را مجنون خطاب خواهند کرد؟

قضاوت ممنوع

دو هفته است پریا خودش رو به آب و آتش می‌زنه بل‌که پیانوش رو عوض کنه
می‌گه ساز فعلی جوابگوی نیاز الان‌ش نیست
بعد هم سر از جاهایی درمی‌آره که آدم معملوی رو قاطی می‌کنه چه به موجودی نیازمند
می‌ره و سر از خونه‌ی آدم‌های مشهور و سطح‌بالای تخصص‌ش مواجه می‌شه
و سازهای گران گران
الان شنیدنش هم برای من سخته دو هزار یورو برای ساز دادن
برای یک دانشجوی موسیقی، هر چه‌قدر هم حمایت وارث بابام پشتش باشه، دشواره
و از جایی که زمانی ما دوتا ساز در خونه داشتیم
و کلاس بالای پریا، یاماها اصل ژاپن رو گذاشت و رفت یه یاماهای سنگاپوری خرید که آکبند باشه
آخر هم مجبور شد اون رو بفروشه و به یاماهای خونه رجعت کنه تا وقت رفتن
در نتیجه گاهی مواقع
نمی‌تونم خیلی مشکل‌ش رو جدی بگیرم
یعنی کافیه حس کنه پهنای صدای سازش به قدر فلان استاد نیست
بی‌شک باید سازش عوض بشه
و با این آگاهی از شخصیت دختر خونه، چی می‌مونه جز موعضه؟


اول ماجرا ازش سوال کردم، مطمئنی ساز خودت قابل اصلاح نیست؟
گفت : بله
- پس اگر این‌طور باشه خود روح ساز رو عوض می‌کنه.
خندید
خنده نداشت زیرا خلقت تنها وسیله‌ی بازی روح و اگر اسباب بازی‌ش ناقص باشه خودش بهترین‌ها رو جذب می‌کنه
حالا فکر کن بچه‌ای که از وقتی چشم باز کرده من بودم و جهان عجیبی پر از معجزه
می‌خنده وای به دیگرانی که سرسری داستان رو می‌شنوند


قدردانی رسمی



قبل از ادامه داستان بگم از یک قدردانی
دیشب همین‌طوری در کارگاه به یکی از فایل‌های شهبازی گوش می‌کردم
و متوجه موضوعی شدم که فهمیده بودم اما در خشم خودخواهانه‌ی ذهن فراموشش کردم
کاری ندارم با هدف و نیت قلبی ایشان
ولی واقعن در یک مورد دستش درد نکنه
اون‌هم آشنایی من با جناب مولانا بود
حالا به دردم بخوره یا نه، مهم اینه که من از ایشان این رو یاد گرفتم
و باید ازش قدر دانی کنم.
تمام قد و سرشار از تواضع
و هنوز هم خیلی از گفته‌هاش می‌تونه به کارم بیاد
اصلش اینه که دنبال هیچ کس نباید راه افتاد و سینه زد
که به راه کفر می‌رسیم ، بی‌گمان

توکل به خدا





از وقتی داستان آلرژی و نفس تنگ و سر پر درد پیش‌آمد دیگه جرات نکردم
پیش پیش سفارش بوم بدم
گفتم نه که پول دور بریزم
پولکی نیستم‌ها، ولی بنا باشه همه عمر مراقب باشی که در پدری و مادری کم نیاری
مجبور می‌شی به یک قرون دو زاری که خرج می‌کنی برای خودت توجه کنی
وگرنه کی باید هزینه، از شیمی درمانی تا  پیانو « بوزن دورف‌» رو تامین کنه؟
سی همین خودم رفت در صف و پشت پریا یستادم
نه‌که گدا وار زندگی کنم. امکان نداره روح نتونه از پس هزینه‌های خودش بر بیاد
و من از آغازین خلقتم پذیرفتم، روحم نه یک جسد
در نتیجه الهی شکر زندگی در گذرانی خدای‌گونه است هر دم
اما
در منطق‌م جا نمی‌شد برم دوباره چندتا بوم سفارش بدم در جایی که نمی‌دونم وقت دارم بکشم یا نه؟
و این فقر امکانات ذهنم رو در تنگنایی سخت گیرانداخته بود
البته ذهن خلاق و سپیدم نه اون ذلیل مرده‌ی مکار هرزه گرد که فقط محله‌ی تاریک ابلیس رو بلد شده
کلی طرح می‌آمد و می‌رفت و کنج صندوق‌خانه‌ گیر می افتاد و همان‌جا موند
از همه‌اش باحال‌تر کار مشیانه بود که خورده بود به کوچه بن‌بست
بعداز آبی نیلی بیشترین کاربرد رنگ‌م آلیزارینه
یه نوع قرمز آلبالویی مایل به جیگری دور از سیاه
که تم اصلی کار مشیانه و ریواس‌هاست
هفته‌ی گذشته رفتم منوچهری یکی برام قایم کرده بود
اما اونم نبود. از دسته‌ی رنگ‌های شفاف است و پدردرآر
ومن این رو نمی‌خواستم زیرا باید رنگ حجیم بهم می‌داد
و منم با دل‌مردگی در پی اتمام کار بودم
تا دیروز که محموله‌ی نادیده به خونه رسید
من کل لوازم مربوط به رنگ روغن آقای انوش رحیمی رو خریدم، بی‌اون‌که دقیقن بدونم چی خریده شده
چکی و فله معامله شده بود
فقط حتم داشتم کلی بوم خریدم
همین‌قدر ما را بس که تا خود صبح در کارگاه بودم
خوش‌حال و پر انرژی

تا حالا با رنگی غیر از وینزور کار نکردم، این هم از همون نقاط کوری بود که از اساتید قدیم به ارث بردم
و حالا منم و خروار خروار رنگ که فقط دوسه تا ویزور درش هست باقی ناشناس برای من
و من و شوق آزمودن اون همه رنگ مگر می‌گذاشت بخوابم
چند مارک مختلف آلیزارین


از جمله یکی هم همانی که کارم گیرش بود
و تجربه‌ی رنگ‌های سفت غیر از وینزور، چنان پر از شادی و انرژی بودم که تا پنج صبح توی کارگاه این‌ور و اون‌ور می‌شدم
و من دوباره و اساسی روی مشیانه کار کردم
درست همون هفته ده سالگی‌م بود که بین درختان حیاط نارمک قایم می‌شدم تا بی‌دردسر فقط نقاشی کنم
و شاد باشم با تمام وجودم
دقیقن همان شوق و شادی درم زنده شده بود
و می‌خواستم بخوابم و نمی‌تونستم
وقتی بوم ها رو مرتب می‌کردم دیدم یکی سر صبر برای تمام طرح‌های مانده در ذهنم، بوم ساخته
یکی یکی می‌کشیدم بیرون
این برای پری دریایی
اونم برای عروسی ایران
اونم برای هدیه دلارام
اینم برای اون کار دخترهام با هم و ..... تمام نیاز من و حتا بیش از تصورم همه آمده برابرم بودم
و این همون نقطه‌ای بود که به پریا می‌گفتم
- وا بده دختر. اگر واقعن کارت گیر باشه، مشکل تو نیست
مشکل روح است و اسباب بازی‌هاش
خودش بلده چه‌طور برات تامین کنه
و او که فقط تکرار می‌کرد:
تا من تکون نخورم که پیانو نمی‌آد دم در
- تو بنواز با همون ساز مشکل دار. بذار خودش خسته بشه و بره سازش رو پیدا کنه
موضوع اینه که باید بنوازی، عاشقانه
بهش فکر نکن. شده تصور کن و شادمانه فقط بنواز
کی فکر می‌کردم با پول پنج بوم کل لوازم تا آخر عمرم می‌آد خونه؟
کی می‌تونستم به خرید این همه امکانات حتا فکر کنم
رقم بالای وینزور کلی دست و پام رو سفت گرفته بود و چه‌طور به آزادی رسیدم
حتا در خواب هم جا نمی‌شد کل لوازم یک آموزشگاه نقاشی روزی منتقل بشه این‌جا؟








این‌هم صندوق عثیقه‌ی اهدایی آقای انوش رحیمی