۱۳۹۳ بهمن ۲۴, جمعه

یادش بخیر، الهه‌ی عشق بودم




ده‌سال پیش
یعنی ولنتاین سال 83 در همین صفحات مجازی بود که شروع به زر زر کردم
برای ولنتاین
اون‌ زمان با نام کیمیاخاتون می‌نوشتم
از یک هفته مانده به موعد مقرر به‌قدری شیون و فقان کردم که:
ای عشق چهره‌ی آبی‌ات پیدا نیست که سرو کله یکی به اسم قندعلی پیدا شد
رفت تو کار ما و این دل بی‌صاحاب
که :
چیه؟ چه‌خبرته؟
 چنی عشق عشق می‌کنی؟
دلم به‌هم خورد. حال تهوع گرفتم.
مام بس‌که خانم نکردیم بگیم:
به‌تو چه عامو. کی زورت کرده صبح به صبح بیای این‌جا
رفتیم دکتر و دل رو درآوردیم و جاش باطری گذاشتیم بل‌که خیال عالم و آدم راحت بشه
و همین‌جا بود که گلی متولد شد
اما از همون وقت انگاری این پیچ دل ما زنگ زد
رفتیم تو کما
یه‌مدت گفتیم برای کاستاندا
مدتی هم برای خدا
زمانی اندوه زندگی راه نمی داد
از یه‌جا هم که دیدیم سنه داره می‌ره بالا
که خلاصه ما به‌کل عشق و عاشقی و ولنتاین بازی و اینا رو گذاشتیم کنار
یادش بخیر زمانی که اگر  به  دلداده‌ای فکر نمی‌کردم، روزم شب نمی‌شد
اعتماد به‌نفس‌م می افتاد کف آسفالت و زندگی وا می‌رفت
و مگر می‌شد حتا تصور کرد، روزی بی‌عشق نفس بکشم؟
بی‌عشق خوابید و بیدار شد و وارد کارگاه شد
نشون به اون نشون که ده سال تمام کارگاهم فقط خاک خورد
چرا که بی‌عشق کارم نمی‌اومد
یعنی من تنها بی‌شوق و انگیزه‌ای کار کنم؟
پس کی بعدش برام کف بزنه؟ کی بگه: باریک‌الله

حالا سوال امروزم اینه:
عشق دروغ بود؟
تق‌ش دراومد؟
ناامید شدی؟
همه‌ی مردمان زمین بد بودند؟
تو دیگه آدم ندیدی؟
سنت رفت بالا؟
یا چی؟
عقل رس شدم
فهمیدم عشق تا زمانی هست که همه چیز دور از دسترس است

پیوستن به بیکرانگی



حالا از خودم می‌پرسم
یعنی به سگ هم برمی‌خوره؟
مگر سگ هم فکر می‌کنه؟
مگر منه ذهنی داره؟
مگر هویتی داره که من بهش خط انداختم؟
سگ که فکر نمی‌کنه
چرا باید  ناراحت بشه؟
الان چه فرقی با هم داریم؟
من دیگه دم پر آدم‌ها نمی‌گردم و یادم نمی‌آد آخرین بار کی بهم برخورده بود
یا اصولن دیگه بهم برمی‌خوره؟
آره چرا که نه؟
فقط موردش پیش نمی‌آد
از چی؟
من چه تفاوتی با سگ خونه داشتم؟
نتیجه گیری اخلاقی این بس
نه به قله‌ی عرفان رسیدم و نه با خودم روراستم که به تمامش فکر کنم
یحتمل از خیل آدم‌ها ترسیدم و اسمش شده،
 پیوستن به بیکرانگی

درآستان جانان



همین‌روزهاست که شانتال کل تجارب و آموخته های من و
 جناب مولانا و کارلوس خان کاستاندا و .... به زیر سوال ببره
آن هنگام که حال من  بعد از هفده بار جراحی طی دو سال،  روز به روز به سمت وخامت می‌کشید تا ورود به کما و ...
یعنی بعد از تمام اون‌ها که چهار چنگولی مونده بودم روی تخت
تنهای تنها. به فکر افتادم که چرا این وقایع تمومی نداره و هی کش می‌آد
برآن شدم آستین بالا بکشم و برم دنبال چراش
استاد پشت استاد، کتاب بعد کتاب، راه از پس راه
القصه که به این نتیجه رسیدم کل‌هوم لوس بازی‌های خودم و ذهن ذلیل مرده و .... همسایه‌های دست راستی
 و دست چپی، دیده ندیده، شنیده، نشنیده . واینا موجب احوالات آن روزگارم شد
ما افتادیم به قصد جد دنبال رفع معایب
و افتادیم به جان کل زنانگی‌مون که رفته بود زیر سوال
خلاصه که پس از یک و نیم دهه رسیدیم به نقطه‌ی آرامش 
دیگه نه دلم چیزی می‌خواد و نه کسی 
نه از تنهایی به فغان و نه در پی آدمی و خلاصه که فهم کردیم زندگی بی دوست خوش‌تر است
حالا که به کشتی نجات و آرامش نشسته‌ایم به لطف خدا
این یک وجب سگ کل آموزه‌هایم رو برده زیر سوال
صبح بهش گفتم: خانم ، شما که موکت داری، تخت داری چرا می‌شینی روی فرش
رفته قهر تا حالا
کافیه لحنم کمی تند بشه
می‌ره قهر تا ساعاتی خبری از شانتال خانم نیست
یا نشستی وسط فیلمی و نقطه‌ی هیجان، به یورتمه خودش رو می‌رسونه بهم که سرش رو بذاره روی زانوم که
نازم کن
خیلی چیزهای دیگه هم دلش می‌خواد
البته نه از اون چیزها که در کودکی عقیم شده 
احساسات لطیفی که ما به نتیجه رسیدیم اضافه و محصول ذهن ذلیل مرده است و ریختیم دور
نتیجه این‌که از صبح رفتم به فکر 
همسایه‌های بالایی، همسایه‌ی زیری. صدای جارو برقی
صدای خنده‌های بچه‌ها
آمد و رفت میهمان و ماجرای زندگی که از شر همه‌اش راحت شدم
یعنی راحت شدم؟
چرا هنوز دنبال چرا و آیام؟
چه‌طور به مقایسه برآمدم؟
واقعن در این نقطه هستم چون راهی نداشتم
چون به این نقطه رسیدم
باورش کردم؟
راه برای من دل داشت؟
یا از سر ناچاری و شاید ترس این‌چنین تنها شدم ناگاه

۱۳۹۳ بهمن ۲۲, چهارشنبه

از کهکشان تا شزم




اون قدیما، به وقت ما
یعنی تا ده سیزده سالگی ما بودیم بخاری‌های نفتی
خونه‌ها گله گشاد و باغ و باغ‌چه دار
در نتیجه همه‌ی خونه گرم نمی‌شد مگر
اتاق‌هایی که بخاری‌های دیواری داشت
و ما بچه های اون‌ زمان اهل بگیر و ببند و بنشین گوشه خونه نبودیم
سرده؟
خب دست‌ش درد نکنه،
چله کوچیکه داره می‌ره و چله بزرگه داره می‌آد
و ما بیشتر لباس می‌پوشیدیم
همون زمونی‌که زمستوناش چنان سرد بود که لباس‌های شسته روی بند یخ می‌زدن و با بچه‌های دایی جان
شمشیر بازی می‌کردیم
گلوله‌های ذغال‌ کنار انبار، یا کرسی‌های باحال بی‌بی
خلاصه که از وقت اومدیم به عصر رادیاتور و شوفاژ از گرما معمولن  لای پنجره اتاق‌م باز بود
و رخت تابستون زمستون یکی بود
همیشه رکابی و بهاری بود
تا رسیدیم به عصر یارانه و هدفمند شدیم
فیتله شوفاژ کشیده شد پایین و دوباره
تق تق
میل‌های بافتنی بازی‌چه‌ی دستامون شد

صبح داشتم حاضر می‌شدم برم بیرون
کلی ریز ریز روی هم پوشیدم که طاقت لباس کلفت و بافتنی ندارم
افتادم به‌یاد اون‌وقت‌ها
صدای تق‌تقه میل بافتنی دور کرسی و داستان شب و هزار یکشب رادیو
جانیدارل
یا سریال کهکشان و شزم

از فرهود تا بخت‌گشا



متهم ردیف اول. نام: فرهود رئیسی
جرم: بلاتکلیفی شغلی
صد سال پیش وقتی باهاش آشنا شدم که تزریق چند درخت را به عهده گرفته بود
من تا اون روز تنها روش تزریقی که از پیشینیان دیده بودم
فرو کردن میخ آهنی بر تنه‌ی درخت بود
فرهود با روشی علمی همون کار رو می‌کنه و به‌نوعی پدر تزریق ایران به حساب می‌آد
تا امروز ندیدم کسی این‌کار رو به‌شکلی که فرهود انجام می‌ده، انجام بده
اما
همیشه می‌ناله
از دولتی که دو درش می‌کنه و پول‌هاش رو نمی ده
در نتیجه فرهود معمولن آدم خوش‌حالی نیست
خیلی کار می‌کنه اما ته جیب‌ش همیشه خالیه
می‌گم: بچه جان تو به جای این‌که روی کیسه‌ی دولت حساب کنی، باید وارد خواب ملت بشی
کسی درباره کار تو به‌طور معمول آگاهی نداره . گرنه ایرون است و درختانش
باید آگاهی رسانی کنی، هزینه تبلیغات بدی تا مردم بفهمند اصولن تزریق چیه و چه‌طور ...
سال نود و یک، روی دوازده درخت چلک‌ تزریق انجام شد
سال نود دو درخت‌های تزریق شده از فشار بار خم شده بودند
بیمارها شفا یافته و کم‌جون‌ها دوپینگ کرده بودند
اما فرهود نه دلش می‌آد برای تبلیغ هزینه کنه
نه حال‌ش رو داره خودش تبلیغ کنه
چند وقت پیش یه مصاحبه‌ای ازش یه‌جایی چاپ شد
می‌گم: خره. یه‌کاری بکن
می‌گه: تو بگو چه‌کار کنم
می‌گم: من اگر اهل تبلیغ بودم مثل پاری آدم‌ها دخترهام الان یکی یک بچه در بغل داشتن
البته که من همین فورمت موجود رو از آغاز تبلیغ کرده بودم
شوهر کیلو چند؟

۱۳۹۳ بهمن ۲۱, سه‌شنبه

بیست و دو بهمن




امسال عجیب به‌یاد سال‌های دور هستم و بیست و دو بهمن
نه دورتر از انقلاب که در محدوده‌ی جنگ
جنگی که واقعن حق این ملت خواب آلوده بود
مثل یه‌جور دست‌مزد از باب انقلاب بی‌ربط و بی‌وقت
حالا
یکی از اون دفعاتی که صدام تهدید کرده بود تهران رو با خاک یک‌سان می‌کنه
شبونه و به همت مادر بزرگ و عمه‌ی بچه‌ها بالاخره کل خانواده راهی جاده تفرش شدیم
اونم توی اون سرما و برف‌های معروف تفرش و جاده‌اش و گردنه‌ی معروفش
اهل بیت من بود و اهل بیت پدر بچه‌ها
ما بودیم و جاده‌‌ای که چشم درش چیزی نمی‌دید
کولاک و .... جنس جور
هر چه در زندگی بلد بودم در اون سفر با هم تجربه شد
نصف شب وقتی رسیدیم فکر می‌کردم وارد بهشت شدم
یعنی باورم نمی‌شد هرگز به تفرش برسیم
و بالاخره رسیدیم و همان شب صدام میگ‌هاش رو خالی کرد در جاده‌ی تفرش
الان که به همه‌اش فکر می‌کنم تازه فهم می‌کنم که زندگی یا روح با چه زبان زنده و آشکاری با جماعت حرف می‌زد
و ما به‌جای شنیدن بهش نام بدشانسی و اقبال آب رفته می دادیم
روح چه چیزهایی که در اون سفرهای تفرش از ترس بمباران برابر چشمم گذاشت بود و درک نمی‌کردم
فقط به فکر نجات دخترها بودم
خیلی سال بود فراموش‌م شده بود که بیست و دو بهمن چه برما می‌گذشت

بانو، نرگس خارجی






وای چه هوایی!
می‌مونه به هوای نه ده سالگی
نه منتظر نفر دومی بودی و نه بلاتکلیف عاشقی
بچه بودیم، خامه خام
ولی به‌جاش دنیا قشنگ بود
حتا چراغ‌های روشن خیابون‌هاش با حالا فرق می‌داشت
و من اکنون را نفس می‌کشم
در هوای بچگی

رنگ من




تابستان گذشته اخوی گرام از طبقه‌ی ششم نقل مکان کرد به طبقه هم‌کف
و به دلایلی تا هنوز نرفتم خونه‌ی جدید
ولی منتظر یک طرح خوب بودم که برای خونه‌ی تازه براش یک تابلو بکشم
زیرا که بر خلاف خونه‌ی من که یک نقطه‌ی خالی روی دیوارهایش نیست
خانه‌ی اخوی هیچ از این اخبار نیست
نه چون من گدام که منزل خانم والده پر از کارهای منه
زیرا
اخوی هر کاری رو برای نصب روی دیوارنمی‌پسنده
القصه
که اخیرا جشن پایان تحصیلی در کالج پسرش برپا شد و عکس‌ها  به فیسبوک اخوی راه یافت
بالاخره دیروز فراخوان دادم بیاد بالا
آمده و کار نیمه رو دیده کلی ذوق کرده
می‌گم: اخوی جان.
رنگ‌های من معلوم و غیر از اون دستم به رنگی نمی‌ره
حالا شما بگو چه رنگ‌هایی دوست داری؟
حیرون نگاهم می‌کنه
نه که فکر کنی از هنر سردر نمی‌آره
همان سال‌هایی که من می‌رفتم منوچهری؛ ایشان هم خر کش کرده بودم کلاس نقاشی
اما خب از قرار خیلی تعلق‌خاطر به رنگ و خط نداشت که نیمه رها شد
حالا
به بوم نگاه می‌کنه و بعد به من، فقط از چشم‌هاش می‌خونم ذوق زده است
ولی،
 تو بگو کدام رنگ؟
خودت می‌دونی. گرم باشه، نارنجی و قرمز داشته باشه و ....
آخرش افتاد گردن خودم
منی که جز نیلی رنگی به چشمام نمی‌آد
تا من باشم وسط کار از کسی نظر نخوام
ما فقط عادت کردیم دوست نداشته باشیم
وقتی به دوست داشتن می‌رسیم
واقعن نمی‌دونیم چه چیز رو دوست داریم
ولی حتم داریم چه چیزهایی دوست نداریم

از دیشب سه دوره رنگ گذاشتم پشت این دو و دوباره برداشتم
تا ابد هم به رضایت نمی‌رسم
زیرا قرمز و نارنجی رنگ من نیست