۱۳۹۳ اسفند ۱۶, شنبه

داستان زندگی هوپ




یعنی که باید بزرگ بشیم یا نه؟
باید تغییر کنیم و به سمت تعالی بریم یا چی؟
این سریال داستان زندگی هوپ برای من یکی بسیار ارزشمند شده 
زیرا
وقتی به زندگی یک آدم لوده و بی‌مسئولیت نگاه می‌کنم بی‌اون‌که به مدار زندگی من خط‌ش بنشینه
بی‌تردید کلی خواهم خندید
این آقای پدر بزرگ هوپ که از بلاهت کپی برابر اصل پدر پریاست
من رو به اشتباهاتی رهنمون می‌کنه که گاه از خودم شرم می‌کنم
ولی قدیمی‌ها بی‌ربط نمی‌گفتند
کبوتر با کبوتر باز با باز
تربیت من هیچ ربطی به تربیت او نداشت
خط مشی خانواده‌هامون هم هیچ ستخیتی با هم نداشتن
اصولن او از یک جهان و من از جهانی دیگه بودم
زندگی من نه شوخی بردار بود و نه به لودگی راه می داد
من همیشه و در هر لحظه حتا هنوز
باید مراقب این می‌بودم که دختر کی هستم و مبادا خراشی از من به نام ایشان وارد بشه
 و کل هوم اصول خانوادگی و فرهنگی و... هیچ ربطی با هم نداشت
و با این که در ابتدا تصور کرده بودم عاش‌ شدم و از عشق
 سر به بیابان گذاشتم و یواشکی و ... در نهایت همه‌اش کشک بود
زیرا
من کوچکترین گذشتی در برابر این عشق نداشتم
نمی‌پسندیدم‌ش و از بابتش خجل هم بودم، گاه
و از جایی که همون هفته‌ی اول ازدواج فهمیدم عشق یعنی طپیدن قلب آدم‌ها برای مال دنیا
بی کوچکترین رحم و شفقتی شدم بلای جون آقا
یعنی دائم خون‌ش در شیشه بود که
این چه حرفی بود؟
این چه شوخی احمقانه‌ای بود؟
چرا آبروی من رو بردی؟
تو بی کلاس و احمقی
مگه تو نبودی که عاشق موسیقی کلاسیک بود؟ هااااااااااااان؟ بودی یا نه؟
« البته تا می‌شد خودش رو شبیه من کرده بود تا برسم به دفتر عقد و ازدواج»
القصه
من مدام در مقایسه بودم، دایم نمی‌خواستم، شاکی بودم و حساب و کتاب تمامی خطاها رو حتا چند برابر داشتم
در حالی که اگر او با یکی مثل خودش و من با یکی مثل خودم وصلت کرده بودیم
نه او مدام تحقیر می‌شد
نه من
و من هم مدام نگران آبروی جد و آبادیم نبودم و معنی هیچ‌یک از این شخصیت‌ها من نمی‌شد
ازش حساب می‌کشیدم، خون‌ش در شیشه بود و .... زیرا احساس طلبکاری و فریب داشتم
زیرا می‌خواست من رو شکل خودش کنه
و این جنگ تا ابد ادامه دار خواهد بود حتا بین دو دختری که از ما پدید آمد
تضاد شخصیتی

پروتکل بشری



فعلن یک لنگ خونه بالاست تا زیرش رو تمیز کنم
بعد اون یکی رو می‌گیره بالا تا اون‌ورشم تمیز کنم و بشه گفت:
من هم خونه تکونی کردم
در این چند صد سال اخیر انواع تدارکات عید رو آزمودم
بی‌محلی کردم
وقت سال تحویل توی خیابون عر زدم
یا به وقتش خانواده‌ای کامل داشتم یا نداشتم
تهران بودم نبودم. خونه رو تکوندم، نتکوندم و ..... به یک نتیجه‌ی مهم رسیدم و 
چیزی نیست جز رد پای ذهن شرطی‌شده‌ی من
اگر سفره داشتم و برای عید تدارک دیدم، تمام سال خوشه چیدم
اگر هم هیچ نکردم و ول گشتم، سال به ولگردی گذشت
خلاصه‌ی ساده‌اش این‌که ما درباره‌ی هر پروتکل بشری که شرطی می‌شیم
مستقیم وارد زندگی‌مون می‌شه و کار می‌کنه
نوروز نود و چند که سال تحویل چلک نبودم، به دلم ننشست
در نتیجه تمام سال هم حالم اندرون پیت گذشت
چون ذهن من همون وقت سال تحویل حکم داده بود:
سالی‌ که نکوست از بهارش پیداست
با این حساب اجازه نمی دم ذهنم بازی رو به دست بگیره و تحت هر شرایط آن‌چه که قلبم بهش نام سرمونی نوروز داده
در خونه انجام می دم تا باقی سال رو در آرامش طی کنم

چه توهمی




انگار همین دیروز بود  دست به‌کار تکاندن شدید خانه و طبخ انواع شیرینی‌جات
برای آمدن نوروز نود سه بودم
شاید هم دیروز نه
انگار چند ساعت پیش بود
انگشتم روی زمان است
در جاهایی از قرآن خلق دست به‌ دامان هم می‌شن که:
چه‌قدر در زمین درنگ کردیم؟ روزی؟
هفته‌ای؟
ساعاتی؟
و من به کودکی‌هایم می اندیشم و سفره‌ی هفت سین
که انگار خیلی تازه است هنوز
الان نه با عید کار دارم و نه با تطبیق زمان به وقت زمین یا عرش
فقط نظر به عمر رفته دارم
چه‌قدرش رو زندگی کردم؟
چه‌قدرش ان‌قدر مهم بوده که هنوز به‌یادم هست؟
چه‌قدرش ثانیه‌هایی بود که از پی هم می‌دویدن، بی‌تعهدی به حضورم؟
من چه‌قدر سعی کردم این روزها رو بسازم؟
یا ول‌ش کردم به امید یکی که مثل هیچ‌کس نیست و نیست که منم زندگی کنم
وا مصیبتا
یعنی چی اون‌وقت؟
یعنی منی که می‌خوام یکی دیگه باشه تا بتونم زندگی کنم، واقعن لایق این فرصت اندک و کوتاه بودم؟
دروغ چرا؟
تا پیش از تجربه‌ی مرگ، مدام فکر می‌کردم، 
چه لطفی در حق این مردم کرده خدا که من رو آفریده
و بی‌شک این جهان بی‌من ناقص می‌شد
چه توهمی
و سی این‌که یکی پیدا نمی‌شد تا این منه عالی‌قدر رو کشف کنه
در ویترین بذاره، تاج‌گزاری کنیم و ..... اینا.
دلم نمی‌خواست زندگی کنم و دائم تو کار خودکشی بودم
اصلن من نمی‌خوام می‌رم تا پوز همه‌تون زده بشه که من رو تنها گذاشتین
و با تمام وجود این جهل در من جا افتاده بود و کوتاه هم نمی‌اومد





۱۳۹۳ اسفند ۱۴, پنجشنبه

پسران آدم




از دیروز قیامتی برپا شده در محل که بی‌نظیر
داستان
دخترک از وقتی یادم هست به سن ازدواج رسیده بود
اما از آقای شوهر خبری نبود
تا پارسال‌ها که یک شب با بوق و فلاشر از محل بردنش به قصد منزل داماد
دیگه وقتی بعد از هزار سال ازدواج می‌کنی باید چهار چنگولی آقای شوهر رو بچسبی یا نه؟
چون اگر به رسیدن عقل بود که شما از سن عقل رسی هم گذشته بودی
اول داستان همه چیز آرومه
همگی خوشبختن
همگی خوشحالند تا... تاریخ مقرر
دختران بانو حوا یک تاریخ مقرر دارند که می‌مونه به تاریخ‌های قبل و پیش از میلاد مسیح
قبل از عمل، بعد از عمل
یعنی تمام آن‌چه که نمی‌پسندند رو لیست می‌کنن تا سر صبر
بعد از برابری ثبت با سند
اما این‌ها در زمان قدیم راه می‌داد که می‌گفتند:
شوهر شوهره شوهر
شب زیر سر شوهر
بالشت پره شوهر
و زن یکی و خدا هم یکی بود
نه الان که خدا یکی و زن یکی یکی

یک کشف بسیار مهم کردم
متوجه شدم این جناب دکتر آز منو هی غافلگیر می‌کنه
مثلن:
وقتی می‌گه:
زنم اصالتن ایتالیایی‌ست
یا
سه تا از بچه‌هام دخترن
یا
همسرم متخصص ریکی‌ست و ما رو در خونه درمان می‌کنه
یعنی این‌که مردی بر صحنه باشی
بین این همه دخترکان لیدی حوا ایستاده باشی و هی زنم زنم کنی؟
جل‌الخالق این منظورش چیه؟


هیچی
ما جهان سومی‌های بدبخت عادت کردیم همه دروغ بگن و سواری بگیرن
تا موعد مقرر
یادم نیست آخرین بار کی اول آشنایی با مردی  از اعیالش برام گفته باشه
یا اصولن لو بدن که متاهل هستند
مهم نیست کی. سوپری محل؟
میوه فروش و ............. من هر که را می‌شناسم مجرده
از صدقه سر این جهان مجازی هم که همگی تحصیل کرده
متمول
بالای شهر نشین و از همه بهتر
مجردند
یهو وقتی با یکی مثل دکتر آز مواجه می‌شی
دلت برای خودت می‌سوزه که یه عمر اسیر کیا و کجا بودیم و فکر می‌کردیم
مرد یعنی ، همین



دوستی خاله خرسه




دیشب تلفنی با دخترک حرف می‌زدم. از دهانم پرید:
 دو روزه کمی ناخوشم انگار
از اون‌جا به این‌جا چنان دادی زد که گوشی از دستم افتاد
که چرا نرفتی دکتر؟
و کوچکترین انتظارم می تونه از دختری که همیشه و تحت هر شرایط کنارم بوده این باشه که،
بدونه کلی از امراضم ذهنی‌ست
گرنه که مرض نداشتم این‌طور به دشمنی با ذهنم برخیزم
می‌گم:
 دخترم  اگه بنا باشه با هر حس ناخوشی بپرم دکتر که باید هر چی در می‌آرم خرج حکیم و دوا کنم
بذار امروز بگذره
اگر فردا بهتر نشده بودم، چشم دکتر هم می‌رم
کلی جیغ و داد کرده که بگه چه‌قدر نگرانم هست
دستش درد نکنه، باز به همینش هم راضی‌ام
می‌گم:
آدم که نمی‌شه به هر مرضی اجازه‌ی ورود بده
اگر بهش بخندم هر روز خودش رو می‌زنه به مریضی و از کار و زندگی می‌افتم
منم دیگه پیر شدم و باید به این شرایط عادت کنم
برای بهتر کردن حال‌م برمی‌گرده با فریاد می‌گه:
نه‌خیرم. چه ربطی داره؟
- پیر یعنی مامانی. نه تو. از وقتی به دنیا اومدم همیشه همین رو می‌گی. « دیگه پیر شدم »
مشکل شما شاید هورمونی باشه
- خب اونم می‌شه پیری دیگه؟
با حرص گوشی رو قطع کرد
طفلی می‌خواد بگه براش مهم هستم و ... اینا. اما بلدش نیست
در نتیجه رفت قهر تا اطلاع ثانوی



۱۳۹۳ اسفند ۱۳, چهارشنبه

نفس بکش



چی در سر ما فرود کرده که می‌تونیم
بد هم باشیم؟
اصلن بد یا خوب رو کی تعریف می‌کنه؟
کی تائید می‌کنه که خوب حتمن خوبه
خوب یعنی چیزی که برای همه خوب باشه و تو آیا چیزی رو در هستی سراغ داری
که به تمام خوب باشه؟
برای تو خوب باشه؟. برای من باشه؟ برای مرد، زن؟
کوچیک، بزرگ، پیر ، جوان، سیاه سپید
اما چنین خوب هرگز وجود نخواهد داشت
کسی رو می‌شناسم که نمی‌تونه لب به برنج بزنه
مگر برنج بده؟
نه برای او بد است
سایر اقلام هستی هم بدین شکل است
پس ما هیچ چیز خوب یا بد نداریم و همه چیز نسبی‌ست
در نتیجه کل جامعه‌ی بشری تحت این قانون قرار می‌گیره
مثلن
هیتلر بد
ولی بالاخره یک نفر در این دنیا او رو خوب می‌دیده؟ یا نه؟
یعنی هیچ کسی روی خوب اون آدم رو هرگز ندید؟ یا اصلن نداشت؟
پس او عشق یواشکی چی؟
بالاخره هر آدمی یه چیز خوبی داره که برای یک نفر هم که شده دوست داشتنی باشه
اما همه‌ی ما، نمی‌تونیم تحت هیچ شرایطی ؛ هیتلر بشیم
یعنی نمی‌شه گفت، اگر هیتلر بخشی هم خوب داشته، یعنی اویی هم که خوب تمام عیار است
هم حتمن می‌تونه بدی بالقوه در وجودش رو به فعل در بیاره
مثلن من از سر فقر به فحشا یا دزدی رو بیارم؟
امکانش نیست، زیرا از کودکی در جهت یه‌چیزهایی هدف‌مند شدم که
 هیچ گاه قادر به انجام آن نخواهم بود
نمی‌شه من و هیتلر مانند هم باشیم
اما می‌شه در او هم ذره‌ای خوبی یافت
با حساب من در هستی خوب سوار بر ماجراست
ای خدا این خوبی رو روز افزون کن بل‌که یه نموره جهان نفس بکشه


چند روز به عید مونده؟



چند روز به عید مونده؟
یادش به‌خیر ایام قدیم که روی تخته می‌نوشتیم
چند روز و چند ساعت تا سال تحویل راه هست؟
هنوز هم می‌شمریم؟
من که بله
نه ساعت به ساعت ، روزها رو می‌شمرم
اما برای چی؟
چی عید رو متمایز می‌کنه که حتا دوست ندارم دور از خانواده باشم؟
یک‌سال به‌کل عمرم وقت سال‌تحویل چلک بودم. با این‌:ه خونه‌ی خودم بود
حس بیابون داشتم
فکر می‌کردم چه‌طور این هم‌وطنان گرام می‌تونن در فرنگ‌ستان عید داشته باشند
وقتی عید یعنی دست‌بوسی مادر، بعد از سال تحویل
و پهن بودن سفره‌ی هفت سین تا سیزده بدر و ... هر یک از این جزئیات عیدی برای من تعریف کرده
که بابتش نمی‌تونم جایی به جز این‌جا شاد باشم و عید رو حس کنم
این هم یک پروتکل می‌شه در جامعه‌ی بشری من

یعنی اصلن موضوع این نیست که در هستی چه قوانینی هست
یا نیست
مهم پروتکل‌هایی‌ست که پذیرفتیم و بشری شده
مانند ایام عید
مانند خیر و شر و مانند کارما
همیشه از خودم می‌پرسیدم:
چی باعث می‌شه برخی هر چه بدی خواستند می‌کنند و باز راست راست راه می‌رن؟
ولی ما کافی‌ست یه سوزن جابه‌جای نابه‌جا کنیم
بلافاصله قوانین کارمیک فعال می‌شه؟
ته همه‌اش رسیدم به باورهای پذیرنده‌ی آدمی
باور خدا، بهشت، جهنم روز جزا و ... الی آخر
همین‌که یه نخود عصبی بشم و بی‌راه به کسی بگم
به ساعت نشده، بی‌حساب می‌شیم
زیرا این ذهن منه که پذیرفته، اگر خلاف جهت پارو بزنم
پارو شکسته خواهد شد
و همین باور کافی‌ست تا در زندگی‌م کار کنه
در واقع این منم که خودم رو توبیخ و تنبیه می‌کنم
با نیروی الهی روحم که به خطا در جهت ذهن هدف‌مند شده
حالا کی می تونه من رو از این باور کارمیک جدا کنه، بل‌که یه نخود زندگی کنم؟


عمر سنبل خانوم



امسال، چهارمین سالی‌ست که ایشان به تخت پادشاهی نشسته و داره گل می‌ده
این رو همون آذر ماه کاشتم
هنوز هم تا رسیدن به گل‌ها از همه عقب‌تره
لاجون ولی مقتدر
اگر باقی سنبل‌های امسال هلندی باشه؟
 این لابد ایرونی‌ست؟
زیرا هیچ سالی زودتر از این به گل نرسیده
البته سال گذشته، دو گل رو به فاصله‌ی نزدیک به ده یا پانزده روز داد
امسال از قرار هر دو رو با هم
شاید از حضور باقی سنبل‌ها به وجد اومده؟
پیازش شده یه نموره، ولی با تمام این‌ها باز سبز می‌شه، به سمت نور می‌ره
و از زنده بودن اندک‌ش راضی و شاد
این‌ها قدر زندگی کردن و بودن رو به تمام می‌فهمند
از هر ثانیه‌اش استفاده می‌کنه
کاری نداره یک ماه دیگه نیست
حالا که هست به وظیفه‌ی ذاتی‌ش عمل می‌کنه
هیچ‌گاه هم قهر نمی‌کنه که:
اهکی. من اصلن نمی‌خوام عمرم انقد کم باشه؛  برم تا سال دیگه جیک نزنم و بازم  در بیام؟
این کارها رو ما بلدیم
ما جماعت بشری
دو دوتا، چهارتا
راه می ده؟
نمی ده؟
چه‌قدر؟
چه‌طور؟
چه‌وقت؟
چرا؟
و الی آخر
به خودم می‌آم می‌بینم، وقت رفتن و هنوز تصمیم نگرفتم
چه‌طور زندگی کنم
یا اصلن یکی نیومد جای من زندگی کنه
چرا هیچ‌کی به‌من شادی نمی ده؟
برای گیاه، شادی رشدی‌ست که هر لحظه می‌کنه
هر ثانیه‌ای که به عمر گل، بسی دراز است و با هنگام ما اندک


۱۳۹۳ اسفند ۱۲, سه‌شنبه

راز بزرگ



تمام دیروز مجبور شدم در اتاق‌م بمونم و تی‌وی ببینم
 یه‌نموره حالم خوش نبود و ترسیدم شب عیدی مریض بشم و بیفتم به بستر
اما کشف بسیار مهمی کردم
این ریموت لاکردار دستم بود و تی‌وی سرگیجه گرفته بود
از هر فیلم چند دقیقه
تا جایی که یه‌چیزی در من به خروش می‌آمد
یه‌جایی مچ خودم رو گرفتم که:
از چی این همه شاکی می‌شی؟ این‌ها که فیلمی بیش نیست؟
و راز بزرگ برملا شد
مثلن : فریحا سر فلان موضوع چرا نگفت فلان؟ یا چرا نزد فک‌ دختره رو بیاره پایین؟ اصلن چرا باید با این امیر بند تمبان شل بمونه؟ بذار برو حوصله داری؟
یا ، این چه قهرمان تزاری‌ست که از پس کلک‌های به این سادگی برنمی‌آد
از عشق‌ش نمی‌تونه حمایت کنه و عقل‌ش دست این و اونه؟
خب سی همین حکومت تزار نابود شد دیگه؟ یه مشت احمق شده بودن گارد تزار
و ...............
یعنی به خودم اومدم دیدم من رو ول کنن یا دائم دارم فک یکی رو می‌یارم پایین
یا مثل همیــــــــــــــــــــــــــــــــــشه هر جا باب میلم نیست، بذارم برم
به همین سادگی ما اسیریم
اسیر این ذهن بیگانه
تا وقتی دشمن چنین نزدیک، چه نیاز به دشمن بیرونی؟



مزن هردم






هنگام تاج‌گذاری شاه، همه اهل محل تی‌وی نداشتند و همگی در منزل ما و با هم شاهد مراسم بودند
و من که فقط محتاج اندکی بازیگوشی و شرارت همه رو ول کردم و رفتم سراغ
مزن هردم بانو والده  «  چرخ خیاطی‌ »
و تنها خاطره‌ام از اون روز دستمال قرمز رنگی‌ست که سعی داشتم زیر چرخ بدوزم، بل‌که سر در بیارم
این مزن هردم چیه؟
انگشتم رفت زیر سوزن و دستمال قرمز خیس شد
من جیغ می‌کشیدم و خون جاری بود
امروز تازه متوجه شدم
عجب شری بودم که این بانو والده و بی‌بی‌جهان با هم نمی‌تونستند داریم کنند
تی‌وی کیلو چند؟ مزن هردم را عشق است
و شاید خاطره‌ی اون روز بانو مادر می‌شد فقط سوزنی که گیر کرده بود در انگشتم
و لابد باید تا به‌حال باید صد بار به روم می‌زد :
از دست تو؛  یک مراسم تاج‌گذاری هم نشد ببینم
ولی بانو یادش نیست، تنها خاطره‌ی برجای مانده از اون روز تنها مراسم تاج‌گذاری‌ست
حالا تو فکر کن این تی‌وی چه‌ها که نکرد با این ذهن خلق
یا به‌قول همشهری: جعبه‌ی جادو

مرحله‌ی بعدی از این هم شیرین تر
کی‌ تی‌وی شبانه روز برنامه داشت؟
کی ما تنها بودیم؟
کی برای گفتن چهارتا حرف ساده ناچار به وبلاگ پناهنده می‌شدیم؟
اوه ه ه جمعه ، جمعه بود و شنبه شنبه
هر مناسبتی برای خودش سرمونی داشت
هر فصلی برای خودش خلاقیتی داشت
از گلوله کردن ذغال برای زمستان
تا خشک کردن انواع میوه، پخت انواع رب، تهییه متنوع برگه و ....
یعنی کسی نه بی‌کار بود و نه تنها

الان نه کسی با کسی کار داره
نه از هم خبر داریم
مگر به قدر فیسبوک که شده محل دیدارهای فامیلی
پارسال پریا با گریه برگشت ولایت
زیرا
پریسا نمی‌تونست سریال‌های مورد علاقه‌اش رو ول کنه و بیفته دنبال خواهری که بعد از دو سال آمده ایران
توجیح‌ش هم شنیدنی بود:
- تو می‌ری. من می‌مونم و این سریال‌هایی که نباید گم کنم کی کجا بود

و من هم که اصولن دشمن تی‌وی زیرا هر چه که هیجان کاذب در ما تولید کنه
سم است و دزدی انرژی
اتفاقن فاطماگل رو سه سال پیش از ماهواره ترک دیدم
همه‌اش رو هم دیدم و دیگه الان دلیلی نیست برای دوباره دیدن
که به نظرم تنها سریالی‌ست که در حال پخش و ارزش دیدن داره
و به قول رفیق قدیمی:
- ساعت زنگ زده، دیگه زنگ نمی‌زنه. چون زنگ‌هاش رو زده
فیلم دیده شده هم می‌مونه به بازگشت مجدد به یک رابطه‌ی خاتمه یافته
وقتی تو از زیر و بم‌ش آگاهی و می‌دونی دیگه جاذبه‌ای نداره و بخواهی از سر بدبختی
رجعت کنی

این کاری‌ست که جمیعن می‌کنیم
از سر بدبختی به تی‌وی دل بستیم
اولی‌ش خود من
شک نکن
یعنی تا وقت خواب این لاکردار داره وز وز می‌کنه تا من خوابم ببره
هم‌چین بین خواب و بیدار دکمه‌ی خاموش رو می‌زنم
فقط سی این‌که حجم تنهایی عذاب آور نشه و بالاخره یک صدایی در خونه باشه
که ذهن من رو با خودش نبره به کابوس

من همانی بودم که از ترس حس تنهایی و فرار
شبانه روز در حال خلقت بودم
کوچکترین کار زندگی‌م مطالعه‌ی مداوم بود که الان دیگه به‌خاطر عینک ترجیح می دم
کتاب صوتی گوش کنم و مدام عینک رو تحمل نکنم
یک کتاب‌خونه‌ی عظیم دارم که تقریبن بیشترش رو خوندم
البته نه تا ته
نا هرجایی که مفهوم پیام کتاب رمز گشایی می‌شد
مگر رمان که از سن نوجوانی دیگه به دست نگرفتم
این‌ها همه از بر نبود تی‌وی شبانه روزی بود
از زمانی که این نکبت وارد زندگی شده، شب همه دل‌خوشی‌م اینه برم ببینم مثلن
نجلا بالاخره برگشت خونه یا نه؟
اون هم به دلیل خانه‌ای‌ست که من رو به‌یاد گذشته‌های این‌جا می اندازه
خانه ای پر دختر




مال یوسف‌آباد




ما همیشه و فقط درگیریم
اوه نه ببخشید
من همیشه درگیرم
سر یه دوراهی بزرگتر از مال یوسف‌آباد
دو راهی معروفه، درست بود؟ نبود؟
نه تا حد تردید مداوم
ولی ان‌قدر که آسایش‌م رو بگیره
ترس از خطا؟
از وقت کشی؟
از چی نمی‌دونم
هرچی هست با بالا رفتن اعداد سجلداحوالم فزونی یافته
و پر واضح که در قدیم نبوده
یعنی تا وقتی همگی خام و بی‌تجربه بودیم، سربزرگی داشتیم
فکر می‌کردیم کافیه یارو مچ پامون رو ول کنه
یه یارویی که همیشه دم دست ذهن هست که مانع تمام رسیدن‌ها باشه
وگر نه که جمیعن گشت همه اول رسیدیم بعد گم شدیم

بانو مهوش




بر حسب اتفاق کانال قل خورد و بر یکی از این مهپاره‌های اون‌ور آبی افتاد و فیلم
آقای هفت رنگ
یهو دیدم اهل بیت اون وسط در حال ترقص‌اند
تا به خودم بیام و جمع‌ش کنم کلی مبهوت فیلم شده بودم
خاله جان‌ها، حضرت بانو والده و .... هر چه نسوان اهل بیت همه برابر چشم بود
اندکی فکر کافی بود تا به مفهوم حقیقی تهاجم فرهنگی پی بردم
نمی‌دونم در زمان رضا شاه و یا اهالی قاجار هنر و ترقص چه مفهومی داشت
اما در زمان کودکی ما یک معنی بیش نداشت
گناه
و در خفا
هر چه بر صفحه‌ی سفید سینما می دیدن
بانوان اهالی سینما هم که در حال ترقص بودند، معمولن در ژانر کافه‌های تازه باب شده هنر نمایی داشتند
و از جایی که رقص و قرطی بازی در خانه‌ها باب نبود
این جماعت از کی باید رقص یاد می‌گرفتند؟
بانو مهوش
در نتیجه
وقتی به رقص‌های یواشکی و در میهمانی‌های خصوصی زمان کودکی فکر می کنم،
تو گویی همگی شب‌ها در کافه‌ها ول بودن
در حالی‌که حضرت پدر اشرف الحجاج بود و اهل بیت زیر همان عبا سینه می‌کوبیدیم
و این چنین بود که اندیشیدم
اگر باله به‌جای قر ایرونی باب می‌شد
چه‌ها که نمی‌شد
دیگه لازم نبود در کودکی متوصل به کلاس‌های بانو لازاریان بشم
همگی از دم گشت بالرین شده بودیم
و اینه ملتی که از خودش هیچ ایده و هویت فرهنگی نداره

۱۳۹۳ اسفند ۱۱, دوشنبه

تا بشه




هزار سال به طول کشید تا تفاوت بین قصد، اراده و نیت رو فهم کردم
یعنی داستان از یک کد شروع شد
نه از کاستاندا
از آیه‌ای در قرآن که می‌گه:
اذا اراده شیعا یقول له کن فیکون
هرگاه اراده به موجودیت شی‌ای کنم، می‌گم باش و موجود می‌شه
همون کن فیکون معروف که به اشتباه هم معروف شده
می‌گه: اراده
من هم فکر می‌کردم:
من هم که فلان چیز رو لازم دارم باید اراده کنم، براش خودم رو ریز ریز کنم
بل‌که از چاهی سر و ته آویزون باشم؟
یا هر ژانگولر بازی که من رو به اراده‌ام برسونه
فهم نمی‌کردم خالق برای داشتن و خواستن راه نمی‌افته بره بازار
و این عمل منه ذهنی در من به تعبیری ناصحیح جا افتاد
مام شدیم واسه خودمون یه‌پا منه ذهنی که وقتی چیزی می‌خواد
حق داره گوش فلک رو بگیره، بپیچونه و .... الی آخر و به خودمون اومدیم شده بودیم از عوامل
ابلیس ذلیل مرده
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی نفس کش
خب همین بود دیگه نه؟
نباید بنشینی تا از آسمون بباره
باید براش بجنگی،
  چشم دربیاری،
 سعی و تلاش و هر چه جنس جور تا من به خواسته یا اراده‌ام برسم
و ساده‌ترین نتیجه‌اش همین عصای موسی که مونس‌م شده
یعنی نمی‌خواستم بنشینم تا آسمون بباره و باید حسابی خون خودم و خلق رو در شیشه می‌کردم
تا بشه

رهایی



در تمام مدت دیگه نه به مرگ فکر کرده بودم و نه به زندگی که چنی با من سر ناسازگاری داشت
اون‌جا یک آینه یافته بودم
آینه‌ای تمام قد برابر خودم
در واقع اون‌جا فقط با خود مجازی‌م رو در رو شدم
خودی که لوس بود و از روز تصادف خون جمیع خلق رو در شیشه کرده بود
آی منه بی‌چاره‌ام
آی منه حیوونی
منه طفلی....
چرا مردم زندگی کنند و من در بند؟
در واقع بندی نبود جز بر ذهنم
همونی که باید یک لیوان آب رو هم به دست‌ش می‌دادن
اساسی مرده بود
قصد من عمل کرده بود
بی‌ترس زده بودم وسط زندگی
یادم نمی‌آد کی و چه‌هنگام بهم یاد داد چنین عمل کنم؟
اما قصد مرگ جواب داده بود
بی‌هیچ فعل اضافه، من پوست انداختم و مردم
و هرگز اون گندم به پایتخت بازنگشت
تازه‌ تازه یاد گرفتم
قصد نه به معنی نیتی در دل
بل‌که به معنای حرکت با باوری عظیم
وسط‌ش کاری نداشتم برای چه آمده بودم؟
من فقط به سمت مرگ حرکت کردم و تمام لایه‌های لوس بازی رو مثل مار در چلک انداختم
و قصد تازه جا افتاد
تو قصد کن و راه بیفت
نه با نشانه‌های ذهنی و در سرعت بدو بدوی خلق
باید بهترین ورژنی که از خودت سراغ داری رو رو کنی
بی‌اون‌که در پی خواست یا نیتی بشری باشی


و فهم این‌که:
خالق چه‌طور اراده می‌کنه؟
چند نفر کمکی داره؟
و ............ همه‌اش کشک
فقط باید حقیقتن بدونیم چی می‌خواهیم و باور به شدنش داشته باشیم
دیگه نمی‌شه نشست به انتظار شدن و تقویم خط زد
باید باور داشت شده و در محدوده‌ی زمان و در راه است
هیچ‌گاه فکر نکردم چه‌طور بناست بمیرم؟
نگران بودم با سپیده‌ی صبح برسم مزرعه و قبل از گرم شدن زمین گیاهان رو آب بدم
خودی در کار نبود دیگه
همون خودی که کافی‌ بود یکی از خواب بیدارش کنه
تا چشم براش در کاسه نمونه
کی مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن رو بیدار کرد؟