۱۳۹۴ فروردین ۱, شنبه

نوروز سیزده نود چهار






از دی‌شب با خودم درگیرم، بیام و مثل دیگران تبریک عید بگم و هزاران آرزوی نیک برای تک  تک شما داشته باشم
اما چیزی مانع‌ام می‌شه
یک تهیای میان عادات و باورها
حتا این در امروز روز اول عید و دیدار خانوادگی به خوبی لمس می‌شد
یه‌کمی به نظرم مضحک می‌اد ما برای کسی غیر از خودمون آرزو یا دعایی داشته باشیم
کمااینکه خواستن خودمون هم شوخی مسخره‌ای بیش نیست
هر خواست و آرزو محصول منه ذهنی و خودخواهی‌ست
و از جایی که بنا نیست هیچ خواستی داشته باشم و سکان به دست دیگری‌م سپردم
خودم خط کشیدم روی زمین بچگی و لی‌ لی می‌کنم
بعد از خودم می‌پرسم:
وقتی برای دیگران آرزویی می‌کنی، چه حسی در تو بیدار می‌شه؟
این‌که چیزی که زندگی اسباب شدن‌ش رو به هر دلیل مهیا نمی‌کنه یا فعلن نکرده
با آرزوی غیر، به فعل بدل بشه
شیخ خوآن حرف خوبی به شاگردش می‌زنه:
- اگر تو بخواهی به دیگران زندگی بیاموزی ، مانند این است که آرزو کنی همه مثل تویی باشند که در واقع یک لنگت هم‌چنان در هواست
القصه که داستانی شده زندگی ما


بله
امروز سال جدید رو به خیر و خوشی تحویل گرفتیم
البته بسیازر غافل‌گیرانه شد
وقت نکردم طبق سنت دست به کتاب ببرم و دعایی بکنم
داشتم از سفره عکس می‌گرفتم که شمرد هفت، شش ... الی آخر
فکر کنم امسال سال غافل‌گیری باشه
خیر است


تا یازده ظهر خواب بودم
از دیدن زنده بودن شهر تا می‌شد لذت بردم
چراغ‌ها روشن و صدای توپ بزرگ، خبر از رسیدن سال داد
و انفجار انواع ترقه و خمسه خمسه و آرپی‌جی‌ های شادمانی
لحظاتی که در تمام یک‌سال، فقط یک‌بار اتفاق می افته
دقایق بعد از تحویل سال
و من در این لحظات تحول و سکوت بین دو زمانی
بین دو جهان مجازو حقیقت شناور بودم
فکر کنم نزدیک شش خوابیدم و لنگ  ظهر بالخره چشم‌م باز شد



عصر تشریف بردم دست بوسی، بانو والده
از صبح خروس خون و خواب آلود نشسته بود بریم دست بوس
بعد از ظهر روی کاناپه خوابش برده بود که من با چتر فرود آمدم
بعد هم ولیعهد سابق و شاه فعلی همراه اهل بیت تشریف فرما شدن
و مادر من حقیقتن نادر رو مانند بت پزستش می‌کنه
یک‌وقتی حسودیم می‌شد
حالا تاسف داره
این ساعات انرژی کل سال رو برای من تامین می‌کنه
راستش دروغ چرا؟
خیلی اهل خانواده هستم
اما نه چسبیده بهم
نه جدا
شاید از این روست که ما هیچ‌گاه از هم جدا نشدیم
همیشه همگی یک‌جا بودیم 

امسال نرم و سبک آغاز شد
امید به نیکی امسال




بهترین‌های جهان از آن تو ای هم محلی من، 
تمام لحظه‌های‌مان عید باشد و کامروایی
به سنت جمشید
نوروز فرخنده و مینویی






۱۳۹۳ اسفند ۲۹, جمعه

بسازیم



چه‌قدر زود می‌رسد

روزهای نو
سال نو
و چه دیر می‌شود
ایام رفته
باید در اکنون زندگی کرد
که نه دیر است و نه زود
عشق بورزیم
بخندیم
بسازیم
بنوازیم
زندگی کنیم
نه زنده بودن

 نفس کشیدن

باید خدای گونه، 
 زندگی راساخت
این سهم من است
ثانیه‌های در گذر ماست
بگیر و نگهش دار
از عرض نگاهش کن
زندگی
کن
بی‌بهانه
بی گلایه









بدرود سیزده نود سه



   
بالاخره کارهای روز آخر به اتمام رسید و منتظر نشستیم این سال جدید 
پر خیر و برکت رو بیارن تحویل‌ بدن
تا غروب وسط مطبخ از این‌ور به اون‌ور رفتم و عاقبت کار طبخ شیرینی‌های نوروزی تمام شد
البته مال من
بانو والده داستان جدا داره
شیرینی‌هایی که من بردم یه‌گوشه‌ی میز کنار اتاق جا بشه
خودش کلی خرید کرده بود
خانم والده بودن یعنی همین چیزها دیگه
القصه که ماهم دختر خوب خانم والده بودیم و یک ظرف گل‌سرخی قدیمی، عیدانه گرفتم
یکی
یک دونه
نه سرویس




عاشق چینی مسعود‌ و گل‌سرخ‌های کودکی‌ام
فنجان شیر، فنجان چای، فنجان قهوه
مرا به یاد پدر می‌اندازه
تا یادم هست چینی‌ خونه‌های پدر یا گندمی بود یا گل‌سرخی
تفرش گندمی
تهران گل‌سرخی
یاد تفرش هم به‌خیر
سال قطع نامه، عید هنگام با ایل و تبار اون‌جا بودیم
واقعن که در این فصل تفرش دیدن داره
اون موقع بیشتر فیلم می‌گرفتم تا عکس
کلی از اون سفر فیلم دارم که آدم رو به حیرت وا می داره
توی گردنه
برف، یخبندون، سرما 
هر چه به شهر نزدیک می‌شدی از حجم برف و زمستان کم می‌شه و به درختان پر از شکوفه‌ی معملون بادام خیابان‌ها می‌رسی
البته من این تفرش الان رو دوست ندارم
تفرش زمانی تفرش بود که همه باغ و خانه‌های سنتی بود



البته،  زمانی رو هم به‌یاد دارم که کل تفرش دو محله بود 
فم و ترخوران
همه برق نداشتن
برق باغ فم هم شخصی بود و در میان باغ ملی، مثل جواهر می‌درخشید

اما تا از فم بری به سمت ترخوران از وسط ردیف شکوفه‌ها می‌گذشتی
هوای بارانی و آسمانی فیروزه‌ای
و من چهار فصل ویوالدی می‌شنیدم و فیلم می‌گرفتم
خلاصه که دیگه تفرش فقط جایگاه پدر و برای من دوست داشتنی نیست


راستی ته سالی یادی هم از ایشان کنیم
که اگر بود نمی‌دونم تا حالا ترد شده بودم؟
یا خودم برای خودم یه دختر خوب و خانم و تمام عیار می‌شدم که پدر دوست می داشت
ولی نه گمانم 
اما
پدر
بابت تمام آسایش و افتخاری که از ولد تو بدن برایم به ارث گذاشتی
از شما بی‌حد و هر شب و هر روز قدردانم




 و اما شب عید است و عطر سبزی پلو  
عطر گشنیز و سیر
این همان ساعتی‌ست که دیگه کاری ندارم و با خیال راحت شام خوردم
دلم می‌خواد تمام و کمال خداحافظی کنم، از سال در اتمام
خوب بودی
خیلی خوب
در تو زیستم
خندیدم
آموختم
قد کشیدم
از تمام ساعاتش بهره بردم
سال هزار سیصد و نود سه که هرگز در عمر من تکرار نخواهی شد
بدرود

و تشکر از همه‌ی اون‌هایی که به این‌جا می‌آن و در حد آی‌پی های ثابت هستید
چه بشناسم یا نه
همین‌که می دانم کسی هست که مرا در این‌جا می‌شنوه
به ذوق می‌ام و می نویسم
سپاس گذار تمام نعمات سال رفته‌ام
بدرود سیزده نود سه








شب آخر اسفند



 همین امشب رو به تمام سال نمی‌دم
و همین ساعات پیش از تحویل سال  که شاید ، به‌من

 برای باقی تمام روزها و شب‌‌های سال انرژی می ده
خونه برق می‌زنه
عطر گل فضا رو پر کرده و منتظرم
منتظر یک لحظه‌ی شادی
شادی جمعی
دقیقن همون تفاوت حال ماست با اون‌ور آبی‌ها
کمتر در فضای عید قرار می‌گیرند و ما به تمام خود، عید می‌شویم
 چراغ‌های خونه‌های محله روشن و از هر خونه‌ای صدای موسیقی به گوش می‌رسه
معلومه همه خوبند
همه خوش‌حال و مانند من منتظر اون لحظه‌ی شیرین‌نند
حتا شانتال 
یعنی خودم باور نمی‌کنم حال و حس من تا این حد می‌تونه روی  شانت اثر بگذراه
اضافه‌ی ربان دور سبزی رو بستم دور گردنش، ازش عکس گرفتم و کلی خوشحال بود
بعد نوبت به آخرین کار عید، تخت شانت
چنان غافل‌گیرم کرد که کم مانده بگم، کی می‌گه سگ حیوان وقدر آدم نمی‌فهمه؟
جل‌الخالق
ملافه‌های تخت‌ش رو نو کردم
اول که هی نگران بود می خوام با تختش چه کنم؟
بعد که کار من تمام شد
پرید روی تشک و شروع کردی با وارسی
و بلافاصله پهن شد روی تشک و نگاه‌ش چنان پر از قدردانی بود
که دلم خواست
هر شب ملافه‌ی نو بذارم



حیاط مدرسه









ای سیزده نود سه‌ی نازنین که رو به اتمامی
سال بسیار خوبی بودی
کلی آموختم و کلی شناختم
از خودم تا غیر
کلی تغییر و کلی داستان داشتم که تونستم با همه‌اش آگاهانه مواجه بشم
کلی تجربه داشتم که به قلم ننشست اما دلم سنگین بود
با سکوت و صبوری بهترین از راه رسید و من اکنون شادم
رضایتمند از خودم که بهترین رو برگزیدم و خودم رو وسط هیچ موضوعی نیانداختم
و تونستم که عاقلانه کنار بایستم
از بابت همه‌اش سپاس‌گزارم


تجربه‌ی خوبی هم شد این مزاحم پشت و روی پرده
چنی فرار کردم
چنی وبلاگ خصوصی کردم
تهش فهمیدم، هنوز می ترسم
از غیر از چی؟ نمی دونم
اما تونستم خودم و گندم رو جمع کنم و برگردم جایی که بودم
فهم کردم داره نقطه‌ی ضعف می‌شه
من‌که چیزی نمی‌نویسم که از باتش بترسم
یعنی به لطف ژن پر برکت پدر حاج آقا، نه اهل سیاسی بازی و نه فساد و فحشا
از چی فرار می‌کردم؟
از فضولی و سرک کشیدن بی‌گانه
از مهاجمی که من رو ترسونده بود و موجب شد
ترس رو بیاندازم
این منم
از چیزی و کسی شرم ندارم
از چه رو دربه در باشم؟



و در آخر برسم به دو دوست خوبم که در تمامی سال گذشته تنهام نگذاشتن و خونه به خونه همراهم شدن
از حسین مهربانم که دلی به وسعت جهان داره
و همشهری عزیز که هم‌بازی خیالاتم‌ه
شما دو نفر همراه پریشانی‌های سال گذشته‌ام شدید و تنهایم نگذاشتید
پا به پام بار لینک و نشانه به دوش گرفتید و آمدید







از زندگی سپاس‌گزارم که پر از هدیه و زیبایی‌ بود
از قلم 
از رنگ
از سپیدی بی خط
از لحظات پر از شوق بازی
و بازی‌های بسیاری که امسال کردم
درواقع مدام وسط زنگ تفریح زیستم و در حیاط مدرسه از شوق فریاد شکیدم
رقصیدم
بالا و پایین پریدم 
و زندگی ساختم  با بهترین نکویی‌ها




بدود سال گذشته
سلام به سال تازه

بنفش رنگ زندگی










این رو سه‌شنبه خریدم

وقت خرید، فقط سپیدی‌ش زیبا رسید
اما وقتی صبح فردا گل‌ها را نگاه می‌کردم
با یک شوخی ظریف مواجه شدم
این معرکه و فوق‌العاده‌است
داستان
امسال برخلاف همیشه که همراه هم می‌رفتیم
بانووالده قصد کرد خودش بره خرید گل و در نتیجه سینه‌ره ، سیکلمه‌ی من را هم خریدن
وقتی گل رسید به خونه، کمی دل چرکین شدم
اندکی 
نه جدی














زیرا وقتی از بازار گل زنگ زد و از رنگ مورد نظر امسال‌م سوال کرد
گذاشتم به عهده‌ی خودشان
و گفتم:
می‌خوام رنگ امسال زندگی‌م رو شما انتخاب کنید
القصه
بانو برگشت و من سنجد رو انداختم بالا
دهانم جمع شد و قورت دادم 
یعنی کبود؟
رنگ امسال‌م قراره کبود و تیره باشه؟
ولی
نه نه نه
بنفش رنگ عرفان و بهترین تعبیر می‌تونه نزدیکی سال جدید بین من و صاحبم باشه
بعد هم به خودم گفتم:
مگه تو خرافاتی شدی؟

خیلی هم رنگ خوبی‌ست











سه‌شنبه وقتی رفتم بیرون با خودم قصد کردم یک سینه‌ره‌ی دیگه بگیرم که این ذلیل مرده
دست از سرم برداره
هی رفت و اومد به گوشم گفت: کبود

ولی این من‌م حاکم این زندگی  
من‌م که زندگی‌م رو می‌سازم، 
اگر بناست کبود بشه؟

فقط این منم که بهش رنگ داده
اما ذهن نکبت ، بد ترکیب
  ول کن ماجرا نبود
رفتم گل‌فروشی محل و قبل از رسیدن به ردیف سینه‌ره‌ها چشمم به این افتاد
چه گل سپید و زیبایی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به‌جای سینه‌ره این رو گرفتم که بانو والده هم دل خور نکرده باشم و اومدم خونه
اما






















داستان از صبح چهارشنبه شروع شد که خواستم ازش عکس بگیر
فکر کن مرکزش بنفش
زیر برگ‌ها بنفش
فقط ظاهری که من دیدم سپید بود
و این یعنی کلی درس شد برای آغاز سال نو
بانو والده به عمد گل بنفش نخرید که هستی به دستش داد
و این پیام جدی شد وقتی این گل ها رسید به خونه
و تنها تعبیری که می‌مونه چیه؟
اونی که من دوست دارم
امسال دیگه زدم برای بعد هشت انرژی و انسان خدایی

۱۳۹۳ اسفند ۲۸, پنجشنبه

عید خانه





عاقبت پای  خونه‌ی نازنین به زمین نشست 
تکووندمش از بالا تا پایین
حالا حس می‌کنم، عید شده
همه چیز برق تمیزی داره
وسایل جابه‌جا و کانون ادراکم کمی تکان خورده   
البته این جابه‌جایی وسایل در این‌جا فصلی‌ست 
که در تکرار گرفتار نشم







کلی خمیر آماده کردم که امروز باید بپزم
و تو گمان مبر که ذره‌ای خسته باشم
و اگر بنا بود این کار رو فقط صرف وظیفه انجام بدم
وسطاش رها می‌شد؛ زیرا، هیچ کار به اجبار در توانم نیست
تازه






امسال شیرینی‌های بانو والده رو هم به عهده گرفتم
و چه شادی غریبی که دیشب در چشمان‌ش دیدم، هنگام گرفتن ظرف شیرینی گردویی
همه‌ی این‌ها رو دوست دارم
خانواده یعنی بده بستون محبت
و من که ان‌قدر دارم که نمی دونم کجا خرج‌ش کنم؟


از دیشب دوباره رفته زیر جلدم و به قیاس افتاده
گاهی فکر می‌کنم، بد نیست جمع شلوغ خانواده و آقای یار و مونس و هم‌دم و ..
ولی دروغ چرا؟
هر چی فکر می‌کنم، راه نمی‌ده
نه من دیگه این کاره‌ام و نه معنای زندگی فقط خانواده داشتن
و درگیری‌های ذهنی از باب ورود شخص تازه به زندگی
بسیار انرژی حرام کن می‌شه
و من‌که به همه اش نیاز دارم
زیرا
نمی دونم بناست تا کی در زمین حاضر باشم؟

عیدانه









عاشق این تصاویر نوروزی هستم
این اون چیزی‌ست که اون‌ور آبی‌ها نمی‌تونن در غربت باز سازی کنند
شیشه‌های ماهی
سبزه‌های آماده و بساط سفره‌ی هفت سین
خیابان‌ها تبدیل به سفره‌ی بزرگی از هفت سین و ملت برسر خان‌ش مستقر
و هر گوشه‌ی این تصاویر می‌گه:
زندگی جاری‌ست و زیبا و تویی که
می‌سازی
خواه زیبا و خواه ناپسند
می‌شه زانوی غم بغل گرفت و 
می‌شه با شادی رقصید
و من رقص و شادی عمیق درونی رو بر برمی‌گزینم
ذهن‌‌م زیبا پسند و زندگی از‌آن من










و زمانی سپری شد که زار می‌زدم که: 
پس من چی؟
من برای کی سفره بچینم؟
عید به من چه ؟ .....
الی قصه
یکی دو سال اول متارکه وقت سال تحویل در خیابان‌ها ول بودم
گم شده بودم
و چون دخترها نبودن، خودم رو لایق داشتن عید و سرور و شادی نمی دونستم
و چه زمان سریع گذشت تا دریافتم
زندگی منم
چه تنها و چه با خانواده‌ای عظیم
پدر من 9 فرزند داشت
هرگز شاد نبود و بچه‌ها به چشم بانک سیار نگاهش می‌کردن
الان فهم می‌کنم، چه دشوار بود زندگی ایشان
پشت هر در که برسی، منتظر باشی، فقط بشنوی: بده بده بده
و من ترجیح می‌دم تنها باشم و کسی من رو صرفن برای رفاه خودش نخواد
اتفاقی که معمولن در ریشه‌ی خانواده‌ها جاری‌ست


بین این دو جریان، بودن و نبودن خانواده
در اکنون از وضعیت موجود شادم
چون من هستم، بچه‌ها هم هرجا باشند، شادند 
از من آمدن
نه برای من
برای خودشون
پس باید بلد باشند زندگی رو به سلیقه‌ی خودشون بسازند
نه به میل من

و همین کافی‌ست
من دلیل شادی کسی نخواهم شد
جز من

بهار بانو









۱۳۹۳ اسفند ۲۷, چهارشنبه

پاس کاری






یکی از قدردانی‌های واجب از سال نود سه، از بابت آشنایی تمام رسمی با اون روی منه ذهنی بود که،
دم به دقیقه خودش رو به بیماری می‌زنه
از این بابت هم باید از جناب مصفا قدر دان باشم و کتاب با پیر بلخ
تمام نیمه‌ی اول سال به انواع طبیب و دارو گذشت و علم به‌من ثابت کرد؛ 
هیچ چیزم نیست
ذهن‌م کرم داره
خدا کنه کرم نذاره که اون دیگه بد دردی می‌شه

امروز هم توجهم به موضوع جدیدی جلب شد
فلان کار رو پذیرفتم و با خودم گفتم:
به‌پا امتحانه. نه‌که سوتی بدی
مثلن چهارچنگولی مراقبم از دهانم سوتی خارج نشه
اما
در ذهن، اوه ه ه تا دلت بخواد با خودم درگیر بودم
مراسم سوگواری منه بی‌چاره اون دورها دود بی آتش‌ش پیدا بود
یهو مچ خودم رو گرفتم
فکر کنم داشتم شیشه‌های مطبخ رو می‌شستم
گفتم:
صبر کن عامو. ترمز کن ببینم
اگه بنا بوده که تو این واحد رو پاس کنی. یعنی باید با سکوت و سکون، فقط شاهد و پذیرا باشی
دیگه ظاهر رو نگه داری و از درون خودت رو بجوی دیگه کدوم صیغه بود؟
پذیرا بودن و بی‌انتظار بیرونی، جایی برای ور ور ذهن بیگانه نمی ذاره
تو سکوت هستی 
بی‌قضاوت و ناله
زیرا ذهن نباید درگیر چیزی باشه


بدو بدو عید شد



برم که هنوز کلی کار دارم
وقتی داری می‌سابی، ان‌قدر فکر می‌آد سراغ آدم که مجبور می‌شی
هم‌زمان با چای و سیگار رفع خستگی،
 بیای این‌جا و بنویسی بل‌که ذهن‌ت خفه شد و دیگه سر از محله‌ی بد ابلیس درنیاریم
خیلی کاری نمونده
ولی باید امروز تمام کنم که خدا بخواد از فردا برم سراغ
طبخ انواع شیرینی
همه‌ی ایناش رو دوست دارم
زیرا همه‌اش رو فقط به‌خاطر خودم می‌کنم
احترام به شخص شخیص بنده
وگرنه باید منم معطل بمونم به امید یکی که بیاد بل‌که ما هم یه نخود
عید و شادی داشته باشیم
چه دلیلی مهم‌تر از من
برای من؟

ته‌ران



ای خدا کی می‌شه هر چی دهاتی‌ست از ته‌ران بریزن بیرون و بگن:
هر کی مال هرجا که هست، بفرما همون‌جا
اولی‌ش خود من، مجبور به بازگشت به تفرش بشم
باور کن هر چه که در همه‌ی سال‌ها از دست دادیم، از سر همین کوچ به ته‌ران بوده
ما دهاتی‌های ساده، بی مرض، بی‌ریا و کلک، مهربون، همه اهل صفا و صمیمیت سر از جایی درآوردیم که،

هر چه دزد و غارت‌گر از کل کشور فرار می‌کرد
پناهنده می‌شد همین‌جا
بعد هم که شاه مرحوم، پایتخت رو از زیر نشیمن‌ش بلند کرد و آورد ته‌ران که هم امام‌زاده داشت و هم باغات پرصفا
و هم هر چه پول غارت شده‌ی کل کشور بود ریخته شده بود همین‌جا
بعد از اونم که همه می دونیم چی به سر اجداد بزرگوارمون اومد
اومدیم این‌جا و دیدیم هرکی هرکیه
کسی هم از خدا نمی‌ترسه و همگی اهل دیار غارت و چپاول
هم هم‌چشمی آموختند هم مسابقه‌ی بدو بدو سر پول و ..... جنس جور
همگی افتادیم به بلا
یه دلم می‌گه پاشو جمع کن برو چلک
دل بزرگه می‌گه: ول کن تو رو خدا
هر چی دهاتی از این‌جا فرار کرده، جمع‌اند اون‌جا
به خیال خودت داری برای خودت می‌چری که:
تق تق تق در می‌زنن
کیه؟
میهمان ناخوانده
یعنی من اون‌جا بیش‌تر اقوام رو می‌بینم تا این‌جا
لاکردار نمی دونم چرا سر راه همه هستم
هر کی داره از سر خیابون رد می‌شه با خودش می‌گه:
اوه فلانی الان این‌جاست ..... الا قصه
تنها می‌ری ولی تا روز سیزده باید پذیرایی کنی
وسطای داستان هم که جماعت پوست می‌اندازن و با یه‌ذره آب‌ شنگولی می افتن به جون هم
حالا بیا دعوا و دل‌خوری
تا آخر سفر نصفی سر قهر و دعوا از هم جدا می‌شن
باقی هم می‌زنن بی‌خیال دنیا و نون و ماست خودشون رو می‌خورن و تو می مونی و سرایداری
البته سال پیش هم تقریبا همین مشکلات رو داشتم
اما اندک
یعنی این‌که این‌جا هر کی بیاد عید دیدنی، حضرت والده یا جناب اخوی و 
تشریف نداشته باشن؛ میهمان با خودش می‌گه:
اوه ه ه کی حال داره بره و فردا بیاد؟ بریم خونه‌ی شهرزاد
و در نتیجه کلی میهمانی داشتم که  دیدن‌‌شون نرفته بودم و برخی هم سال ها ندیده بودم
خلاصه که اون‌ش باز بهتر از شمال رفتن و خوردن کنگر و انداختن لنگر
نه که از میهمان بدم بیاد
صد و پنجاه سال پیش که متارکه کردم و با مفهوم بیوه‌ی میوه به درستی آشنایی یافتم
دور همه اهل فامیل خط کشیدم و تا هنوز با کسی کاری ندارم
اما خب عیده دیگه
قدم هرکی می‌رسه سر چشم
فقط تا هنگامی که کار به زیر شلواری و داستان‌های فامیل های غایب نرسه


خلاصه که ای خدا
همگی خراب شدیم رفت
برای نسل های بعدی هم که شده برمون گردون سر جامون
فکر کن ما بی‌ظرفیت‌هایی که از دهات اومدیم شهر و این‌طور خود و اصلیت‌مون رو گم کردیم
چه کردیم هنگامی که پامون رسید به زمین و فکر کردیم، آدم شدیم!!!

۱۳۹۳ اسفند ۲۶, سه‌شنبه

مامانم اینا




 روزگاردخترهای نسل مادرهای ما و اندکی از نسل من، حوالت به فردای ناممکن بود
یعنی اگر آزادی و .... می‌خواستی، باید حتمن به ازدواج متوصل می‌شدی


این‌طور که تو مجبور بودی میان جدول‌های قوانین سخت و فشرده‌ی خانوادگی
دل به خیالی بسپری، به‌نام زناشویی
واه ه ه: مگه دختر تنها می‌ره خیابون؟
واه ه ه: چه غلط‌ها؟ سینما هم برو . . . . و 
هروقت رفتی خونه‌ی شوهر، هر غلطی خواستی بکن
تو گویی که یارو لولو خور خوره است و با حضورش من در امن و امان خواهم بود
البته مال من نه به این شدت.
 که به دلایل پدری، محدودیت‌های بسیار داشت
داستان ایشان یا ازدواج یا باید مثل چیز درس بخونی
همه‌ی خواهرها هم در سن بالا و بعد از اتمام تحصیل مزدوج شدن
  جز من
 مام شاید برای همین فرار از دست خانم والده بود که یک روز اومدم خونه و گفتم:
من ازدواج کردم

گفتم که لابد خانم والده باید درجا خشک می‌شد و سکوت می‌کرد
که البته کار بزرگی هم انجام شد
 از خونه بیرونم کرد

یه‌جوری مام تا می‌شد جون کندیم آزادی رو داشته باشیم
اما خودم رو گم کردم
شدم وابسته به یکی دیگه بیرون از خودم که مثل چیز براش حمالی کنم و هزینه بدم و...
 عاقبت هم از خستگی مسئولیت‌ها کمر خم شد و زدم به جاده

تا چه‌قدر که می‌گشتم یکی دوباره بیاد که من بعدش دوباره بتونم زندگی کنم
و چون اونی که من می‌خواستم خدا هنوز نساخته بود
در نتیجه مونده بودم بی زندگی
از کی ؟ نمی دونم
ولی از یه‌جا با خودم دو دو تا کردم دیدم، راه نمی ده
شاید تا قیامت هم نساخت؟
 به هر حال که باید زندگی کنم؟
شدم دلیل زندگی
افتادم به زندگی
چهار چنگولی
تا پوست و استخوان
چیزی که از غیر می‌خواستم
خودم ساختم

چهارشنبه سوری








مراسم چهارشنبه سوری در منزل ما کاملن لری برگزار می‌شه
مهم نیست پدر از کجای قلب زمین بوده
مهم گهواره‌ی مادری‌ست که، لری لای‌لایی گفته
از همین روی
امشب مثل خانم‌ها و از جنس لری
رفتم مطبخ و آستین رو بالا زدم به پخت، رشته پلوی مشتی، پر از زیره
بی‌بی‌ می‌گفت: این رشته، رشته‌ی کار سال آینده می‌شه
نه که فکر کنی از همین رشته‌های مغازه‌ای
نه جانم
لرهای ولایت مادری تن به بی‌ناموسی خرید رشته نمی‌دادن
البته اون قدیمی‌ها
نه حالا که از ما شیک‌ترن و کلفت فرنگی دارن
بی‌بی یک روز تمام وقت صرف ساخت انواع رشته می‌کرد
خمیر که آماده می‌شد، رشته و روی بند مخصوص پهن و خشک می‌شد


القصه که طبق معمول هر سال از خلوتی ساعت پیش از غروب چهارشنبه سوری استفاده جستم و
 رفتم دنبال خرید و کار و زندگی

از غروب شمع روشن می‌کنم
به یاد عزیزان غایب 
مثل پدر، شهرام و یا ژاله
این یکی ربطی به لرها نداره
رسم، ساخت خودمه
از بس‌که پدر زود رفت و من همیشه کم‌ش داشتم
شروع کردم به ایجاد هزار رسم، گول زننده

یک سینی هم شیرینی دارچینی مشت،‌
به مناسبت احترام به خودم پختم
 به تجربه‌ی من هستی،  باور منه
اگه باور دارم، حق زندگی در بهترین شکل بهم داده شده
نمی‌شینم کسی بیاره تقدیمم کنه
باید همه‌ی همه‌ی همه‌اش رو خودم بسازم


 شمع آوردم
عود سوزوندم
خانم والده سهمیه‌ی آجیلم رو داد
کلی هم اتیش بازی از این بالا دیدم که مربوط به کوچه های اطراف بود
کلی ستاره که به عجله پر می‌کشید
با سرعت می‌رفت و به ناگه سقوط می‌کرد
  امسال یه  چیز جالب هست
که نه بالن سال گذشته و نه فانتوم
اما مثل موشک می‌رفت
همه‌اش نگران بودم، ممکنه این‌ها موجب آتش سوزی بشن؟







نمی‌دونم چهار پنج سالم بود شاید، شبی با بی‌بی رفتیم قاشق‌زنی
دم منزل دایی‌جان کوچیکه که همسایه دست چپی‌مون بود
بعد هم دم خونه‌ی دایی‌جان بزرگه، همسایه دست راستی 
و تا کی از خوشی خوابم نمی‌برد که 
هیچ‌کی زیر اون چادر من رو نشناخت و یک عالمه بهم خوراکی دادن
ای قربونت بچگی
که همه‌ی دنیا همین‌قدر دوست داشتنی و ساده بود
منو که نشناختن هیچ مادر مثل شیرشون هم که همراهم بود، لابد ندیده بودن
زیرا
دنیا کوچک کودکی، قدر همین حرف‌هاست نه بیشتر


سالن شهرداری





امسال موندم دست تنها
یعنی کارگرم رو جواب کردم به دلیل خود پیچ بودن عجیبی که در دو در بازی کار داشت
و آدم غریبه هم نمی آرم خونه
از همین رو من موندم و خودم و اثبات این که
من می تونم
ماشالله به این خونه
مرحوم پدر دستش به هیچ چیز کم نمی رفت
مثلن میوه صندوقی می خرید
خونه بزرگ می ساخت
سقف تا دلت بخواد بلند و من موندم خونه ای به وسعت سالن شهرداری
و تو گمان مبر کم بیارم
یعنی در این دو روز روح پدر نور باران شده
هر کاری که کردم یک سجده ی شکر بعدش و هزار سپاس از پدر 
و از هستی که:
خونه ای دارم که نظافت ش کنم
شیشه های بسیار دارم که باید پاک می شد
از سرامیک‌های کف نگو که هنوز نیمش مونده برای روز آخر
و پرده
آی پرده
منه وسواس چروک محال پرده در ماشین بشورم
شکر که یک خروار پرده ی شستنی داشتم
و از همه مهمتر که شکر این تنه من با من راه می اد
شاید از قصد و اراده ی شدنش باشه؟
ولی بخش عمده ی کار تمام شد 
خدایا شکرت برای این همه نعمت 

۱۳۹۳ اسفند ۲۴, یکشنبه

آی بوته بوته بوته




هشت تا دوازده سالگی‌م در محله‌ی نارمک طی شد  
و تمام اون سال‌ها، صبح چهارشنبه سوری صدای زنگ شترها از دور پیدا می‌شد و ما به شوق
خرید بوته از خونه بیرون می‌زدیم
همون مای همین دیروزها و خانم گوگوش و عارف اینا
نه صد سال پیش
همین دیروز
تصاویری در گذشت زمان تجربه شد که جمعن در هزار و یک شب نگنجد
از شترها و بوته‌های ده نارمک
تا شومینه‌ی برقی و کانال‌های مهپاره‌ای
یه بویی داشتن، یه چی مثل بوی کاه‌گل
ولی دوست داشتنی و خوشایند بود
حتا ریخت خارج از قواره‌شون که مدام نشخوار می‌کرد
بعد از بوته هم نوبت کود باغ‌چه بود که می‌فروختن

بچه‌های الان برای دیدن این‌ها باید برن باغ وحش
تازه اینم که هیچی
یادمه عصر بی‌بی
 صفر تا هفت سال‌گی، برای خرید کاهو به باغ‌های محلی می‌رفتیم که
محل فروش از شبدر و کاهو تا گوجه فرنگی روزانه بود
دیوار نیم ریخته‌ی کاه‌گلی
تو رو به ورود از میان یونجه‌زار تا رسیدن به جالیز 
دعوت می‌کرد
  چادر بی‌بی رو محکم می‌گرفتم، نه که گم بشم
و این‌که درک درستی از ترس و فهم گم شدن نداشتم
اما تنها آشنای دنیا، بی‌بی جهان بود و چادر امنش
ترقه‌های چهارشنبه سوری‌مون هم خطرناکش، هفت ترقه بود
کجا به این خمسه خمسه‌های  امروزی‌ها