۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه

اگه شیرینی؟ فرهادت کو؟




عاشق کیه؟
 مجنون یا فرهاد؟
که چون یار نرسید، خون خود ریزند؟
  به این می‌گم، تسلط کامل ذهن بیگانه در زمان حساس
همان هنگام که یکی خودکشی می‌کنه
جهنم که یکی دیگری رو نخواست.
اگر عاشقی باید نوش کنی و بگی :
شکر پروردگار یکی پیدا شد  عشق رو تجربه و درک کنیم
  این بس نیست، زیرا  
ما به نتیجه و آخر هر چیز فکر می‌کنیم
حتا به آخر عشق
این همان نقطه‌ی معروف، پس من چی ؟
آینده من چی؟
حق من چی؟
زندگی من چی؟
..... و الی داستان
عاشق به‌قدری در اینک و اکنون بی‌تاب می‌شه که نمی‌تونه به آینده فکر کنه
چه به کارهای خودخواهانه و احمقانه‌ای که برخی به‌نام عشق
انجام می دن
تلفن جواب نمی دی، از در پیداش می‌شه
در رو باز نمی‌کنی
سنگ می اندازه به شیشه
می‌شینه دم در و .... که چی؟
بی‌تابه و باید هرطور شده طرف رو بشنوه یا ببینه
و .... القصه
اگر در این زمان و سن کنونی دلم برای کسی بره
باید سجده‌ی شکر کنم
که بالاخره راه داد فهم کنیم عشق حقیقی چیست؟
گرنه که عشق ریایی تاریخ مصرف داره
مرز داره
حیطه‌ی خانواده و اجتماع ... اینا داره
کارهای یواشکی و خط و مرز داره
در نهایت می‌رسه به جایی که تموم می‌شه
گل بگیرن سر ایی عشق
بی‌بی‌جهان هم اگر امکانات امروزی داشت
یواشکی قدرت‌الله رو می دید و چند بار با لاس خشکه‌های مردونه مواجه می‌شد
و نگاه آتش گرفته از شهوت رو در چشم‌ش می دید
بی‌شک او هم از عشق گذشته بود  


کارمند باشی




همسایه‌ی طبقه بالا از سفر برگشته

و باز من رو به این کر فرو برد که اگر بنا باشه، زندگی مکرر تکرار بشه
حتمن در زندگی بعدی کارمند خواهم بود
حد تعادل و زندگی
همیشه شاهد تصاویر سفری هستم که شباهتی به تجربیات من و یا خانواده و دوستان نداره
ولی اسباب حسرت بود همیشه
در جامعه‌ی ایرانی، کارمندان دولت از همه بیشتر در آسایش هستند
نه از باب رفاه مادی
که از باب وساوس ذهنی
همین‌که کارمندی رو می‌پذیرند، 
نشان دهنده‌ی این است که از دنیا زیاده خواهی و طمع ندارند
همین‌که ماهیانه مبلغ مشخصی وارد جیب بشه، اون‌ها هم می دونن چه‌طور باید زندگی رو براساس همان
مدیریت کنند
وضع‌شون از سایرین هم بهتره
بر اساس همان آینده نگری که دارند، جهیزیه دختر جمع می‌کنند
پسر به دانشگاه   می‌فرستند و .... نه که سی این که دارند
سی این که از ابتدا بر اساس همان شرایط حتا ازدواج کردن
و همسری مناسب وضعیت حقیقی خود  خواهند داشت
و به وقتش هم به سفر می‌رن، 
نزدیک خونه‌ی من یک شهرک دولتی هست
قدرتی پروردگار همیشه پر از آدم
ولی شهرک ما که ماشا... همه با خدا سلام علیک دارند
گاه سال به سال هم نمی‌آن
البته سفرهای جایگزین دیگری هم دارند
ولی بیشتر از سر دل‌زدگی و تکرار نمی‌آن
وقتی تو مالک بهشت باشی، حتا بهشت هم دلت رو خواهد زد
ولی تا هنگامی که نداری، در حصرتی که خوش‌به حال فلانی
کارمند جماعت حتا به داشتن فکر نمی‌کنه، 
فقط دنبال برنامه ریزی‌ست که چه‌طور به اهل بیت حال بده؟
نمونه‌اش همسایه زیری من
به‌قدری در فکره چه‌طور اهل بیت رو شاد کنه
که گاهی دلم براش می‌سوزه
اما همگی شادند
ولی از خودشون خونه ندارن
خب جهنم
ما که داریم کجا رو گرفتیم؟
چه بسیار چادرهایی که الان در سیسنگان و جنگل نور یا حتا کنار جاده هست که با شادی تمام
دنبال آب آشامیدنی یا جایی برای درست کردن آتش هستند
با تمام وجود شاد و از سفر لذت می‌برند
حتا اگر وسیله‌ی سفر کامیونی باشه که همگی پشت آن می خوابند
حالا بچه‌های ما
نرسیده شروع می‌کنند:
آی چرا تنهایی آمدیم ؟ 
گوشی‌ها به دست و یکی یکی غیب می‌شن تا عصر که
سر و کله‌ی میهمان‌های یواشکی دخترها برحسب اتفاق پیدا می‌شه
و تا ته سفر هم شاد نیستند یا حوصله‌شون سر می‌ره باید برن بیرون بگردن
یا دل‌شون تنگ و گشاد می‌شه، از تلفن آویزون و یا مدام با میهمانان گرام می‌خوان برن ول‌گردی 
و چون تو از شلوغی ایام تعطیلی می ترسی
باید با قهر و غضب بنشونی‌شون سر جا
بعد هم می‌شی مادر فولاد زره دیو که نمی‌خواد اصلن به بچه‌هاش خوش بگذره
و کافی‌ست آب قطع بشه، برق بره، یا هر مشکلی
دیگه دنیا یک طرف، بدبختی این لعبتکان ماه روی یک‌سو
زیرا
عادت می‌دیم به آماده خوری، حتا اگر به قیمت از دیوار همسایه بالا رفتن والدین باشه
و همین‌طوری زندگی خط می‌خوره
از بهشت می‌افتیم وسط جهنم
این همه هیچ حسرت نیست
فقط یادآوری برای روح‌م می‌شه که اگر واقهن برگشتنی باشیم، حتمنی کارمند بشم




۱۳۹۴ فروردین ۷, جمعه

The Sheltering Sky-On The Hill




بلافاصله بعد از متارکه این فیلم به دستم رسید
خیلی به‌موقع
و بسیار تاثیر گذار
اول از همه به من حق زندگی
حق انتخاب
و تفاوت خرد و کله خری خوب فهماند
یعنی این‌که به چه قیمت بفهمم تازه چی نمی‌خوام؟
یا چی می‌خوام
  دو نفری که می‌خوان یک‌بار دیگه سعی کنند
کاری که خیلی از ما بارها و یا همیشه کرده یا 
دیگه نمی‌کنیم
حقیقتن اگر با حقیقت جهان بیرون از چهار دیواری آشنایی داشتم
شاید به اون سادگی جرات نداشتم جدا بشم
اما چیزی که ما وسط ابطلا می‌بینیم تا حقیقت
فرسنگ‌ها فاصله داره
خلاصه که این فیلم بیش از هر چیز 
جنس دیگری از موسیقی رو بهم شناسوند که کلی از زندگی‌م رو به خودش اختصاص داد
یا جنس سفرش
شاید به کرات به عناوین مختلف دوستانه و خصمانه تجربه شد
خلاصه امروز که دوباره بعد از بیست چهار سال به این فیلم نگاه می‌کنم
می‌فهمم چه اسفنج تازه و آماده‌ای بودم برای جست زدن به ناشناخته‌هایی
که کله‌ی خراب می‌خواست


The Sheltering Sky - Goulou Limma - Ryuichi Sakamoto

Amélie - Full Soundtrack

The Celestine Prophecy



هم‌زمان موجی از کتاب‌های فرا، ورا وارد بازار شد
که بی‌گمان همه تحخت تاثیر کاستاندار رخ داد
یکی از مشهورترین‌ها کتاب‌ پیشگویی آسمانی بود و واقعیت طبیعت هستی
که ما به‌طور معمول از آن ناآگاهیم
زیرا ذهن هرآن‌چه که می بینیم، فیلتر می‌کنه و به مفهومی قابل درک برای خودش بدل می‌کنه
ما اجازه دادیم عینکش همیشه برابر چشم‌مون باشه
بعد تازه باید بریم دنبال برداشتن این عینک یا فیلتر
این فیلم خیلی زیبا تصاویری از طبیعت نشون می‌ده که همه‌ی ما قلبن یا روحن می‌شناسیم
ولی اگر همین الان ببینی، چه بسا از هوش بری و فکر کنی قات زدی
اما در رویا یا در کما یا در بیهوشی
صرفن همین جهان رو تجربه می‌شه
جهانی سراسر انرژی متصل به خالق
سی همین در باور من، ما از جنس اراده و انرژی خالق هستیم
فقط از یاد بردیم و جهانی رو تجربه می‌کنیم که ذهن بیگانه خواسته
و این ته فاجعه است





قلمه‌ی حیات












اسفند ماه که افتادم به هرس گیاهان،
برخی رو دلم نیامد بزنم که پر از جوانه شده بودند
البته به یمن بهار چپکی امسال که
 اسفند و فروردین جا عوض کردند
 روز سه شنبه متوجه شدم این‌ها بی‌مایه فطیره
همه‌اش می‌شه برگ و از غنچه خبری نیست
چهارشنبه بی‌رحمانه افتادم به هرس شاخه‌های نچیده
اما دلم نیامد شاخه‌ها رو لخت کنم
همین‌طوری قلمه زدم
اما کشف عجیب امروزم این جوانه‌های ناگهانی‌ست
یعنی از چهارشنبه تا حالا چه رخ داده که با این عجله این همه جوانه رشد کرده؟
نمی دونم شاید طبیعی‌ست و یه چی نگم به اساتید فن بربخوره




اما برم سر اصل مطلب
برخی از این‌ها اسفند به خاک نشسته و برخی چهارشنبه‌ی گذشته
  ازشون مراقبت می‌کنم در حد خاک، آب،‌نور و دما و توجه  
نیازهای جنینی. باقی‌ش دست اقتدار بذر یا گیاه است

این بذر تاج خروسی‌ست که از دستم ریخته شد
بی‌محاسبه
ببین چه همه ذوق حیات داشت
کجا سبز شده
بیخ جعبه‌ی چوبی که روزی جای موتور ژنراتور برق بوده
و سال‌هاست باغچه‌ی کوچک سبزیجات سالادی‌ست
براش هیچی مهم نیست
فقط خواسته که باشه
همین بذر رو پارسال با دست مبارک کاشتم
سبز هم نشد حتا
سی همین امسال تمایلی به کاشت‌ش نداشتم
یعنی انرژی، وقت و توجهم را برای چیزی که جواب نمی‌ده تلف نمی‌کنم





توجه ما از جنس انرژی خالق و در حیطه‌ی شدن عمل می‌کنه
حتمن به همین دلیل تمام مکاتب عرفانی جهان همت گماشتند به سکوت ذهن و کنترل انرژی توجه
که به هر چه می‌نشینه شدنی‌ می‌شه
و از همین روست که بهتره به انرژی منفی توجهی ندیم
به افکار و باورها و ..... منفی که تنها محصولات ذهنی‌ست
از همین روی توجه ما هم به گیاه نیروی کمکی می‌ده





دروغ چرا ؟ آ‌ آ آ آ
  در باغبانی بیش از همه‌جا خدا رو درک می‌کنم
ما هم با نیازهای اولیه به جهان می‌رسیم
دیگه این که 
کی چی می‌شه و کجا می‌ره
شاد و یا ناشاد
راضی یا ناراضی و الی داستان
فقط به عهده‌ی ماست نه خالق
و باور ندارم نشسته باشه برای ما چوب خط بزنه
فقط هستی می‌دونه بعد از انسان
چه خلقت‌های بسیار دیگر داشته بوده که
تجربه‌ی ما درش پنهان باشه











این هم که خودش یک روز قلمه بود
شاخه‌ای از نسترن بزرگ ایوان
قلمه زدم و خودش مقتدرانه رشد کرد و
 امسال سومین سال زندگی را جشن گرفته
و اگر ضعیف و معیوب بود
 قلمه‌اش نمی‌گرفت






 این‌ها هم قلمه‌های ساناز 


۱۳۹۴ فروردین ۶, پنجشنبه

هبه‌ی مهر








یکی از هنرجوها دیشب آمد عید دیدنی
یعنی همین یکی کافی‌ست که دلم نسبت به کل هنرجوها گرم بشه
خسته و هلاک از جاده رسیده نرسیده، آمد عید دیدنی
این‌طوری می‌شه که دلم می خواد خونه‌ام پراز شاگرد باشه
روز معلم هم برام هدیه می‌آرن 
البته که منم معلم بی‌جیره مواجبی هستم که عقل سلیم حکم می‌کنه
دلم رو نگه دارند
ولی همین قدردانی‌ها خوب است 
در جهانی که تا امروز حتا یک بار هم
بچه‌ی خودم نه ازم تشکر کرده نه عذرخواهی
همین‌که فکر می‌کنند باید دلم رو نگه‌دارند، خیلی خوبه
حالا به اسم شکولات و شیرینی یا به هبه‌ی محبت

واذالموده سئلت



واذالموده سئلت بای ذنب قتلت
این آیه در سوره تکویر آمده و از روزی می‌گه که دختران زنده بگور شده
از انسان سوال می‌پرسند که:
به چه جرمی زنده به‌گور شدم؟


سی همینه که اخبار گوش نمی‌کنم
دیشیب بر حسب اتفاق خبر جنایت وحشیانه‌ی مردان افغان را شنیدم
و تو گمان مبر که این تنها در افغان‌ستان میسر باشه
بانو والده‌ی من ساعت‌ها بر سجاده می نشینه، در طی روز همین‌طور لب‌هاش تکون می خوره و
می‌فهمی که داره همین‌طوری طوطی‌واری ذکر می‌گه
به امید روزی که پروردگار عالم تقاص‌ش را از خلق ظالم بگیره
اولی‌ش از من بارها از جماعت شنیدم که ایشان با افتخار گفته: 
 دل من رو شکوند، خدا هم خدمتش رسید
این کاربرد خدا در زندگی آدم‌ها شده
یک خدای قاتل و جانی که فقط نشسته، جماعت خون مخلوقاتش را حلال یا حرام کنند
در حالی‌که این خدایی که این مردم بهش دل بستن، سراسر قرآن داره تکرار می‌کنه
شما از من هستید بی وکیل و وصی
بزرگی ندارید به جز من
یعنی تک به تک ما می تونیم جلوه‌ای از او بر زمین باشیم
بعد چی می‌شه بدل به چنان تصویر وحشتناکی می‌شه که دیشب دیدم؟
کی به‌ما چنین جراتی می ده؟
یا حتا چیزی که داعش پشتش قایم بشن
کجای قرآن چنین دستوراتی آمده؟
و این جنایت، این خودخواهی، این خشم و این جانشینی خدا از کدام کتاب درآمده؟
بارها در کتاب با تحکم به نبی می‌گه:
چیه؟ جامه ندران. تو فقط برای یادآوری و ارشاد آمدی. نه بیشتر که سینه چاک کنی
آیا این مسلمان‌ها این‌ش را هم خواندن؟
نه که نخواندن
کل جمیع مسلمان جهان مگه چند نفر واقعن به کتاب روی آوردن و خودشون کتاب رو فهم کردن؟
اندک
چند نفر پیام آزادگی کتاب را فهم کردن؟
بعد کی به این‌جا چنین جسارتی داده؟
این همان لحظه‌ی شرط بندی‌های عرشی در روز آغازین بوده
این جماعت نشانی از خدا داشتند؟
خدا خودش گفت با فرخنده گنین کنند؟
من که نمی‌دونم فرخنده چه گفته که به این روز افتاده
اما حدس می‌زنم دختری که تحصیلات فقهی داشته چه می‌تونه گفته باشه
منم اگر جلوی زبانم را نمی‌گرفتم، خدا می دونه چه به سرم می‌آوردن این جماعت کور و نادان
که جز قصاص و قیامت، خشم و جنایت از این کتاب فهم نکردن
نه تنها مسلمین که این در تمام ادیان دیده می‌شه
گروهی جنایت‌کار که به نام خدا کشتار می‌کنند
خون خدا را می‌ریزند و رعشه‌ی خوشی می‌گیرند
و باور دارند که خدا بابت تمام این جنایات بهشون مدال افتخار می ده
مشتی جاهل خودخواه
یه مورچه می‌کشم، چند روز با خودم درگیری دارم
که درد کشید؟
نباید وارد حریم آدم می‌شد
و الی قصه
که با خودم پیدا می‌کنم
اگر من نتیجه‌ی فهم کتاب هستم
اون‌ها از کدام کتاب تائید می‌گیرند؟
از کینه، خشم، عقده، حقارت ..... و سایر بدی‌هایی که از ریشه‌ی خود پرستی سر برآورده



این هم کتاب من 
 بانو والده هر از چندی می‌بره بازار می‌کشه و به وزنش نمک می‌ده
که بلا از جمع خانواده دور بشه
اما خودش حافظ جمع خانواده است زیرا شبانه روز پای سجاده است
ولی از قرآن بیش از سخنان شیوخ فهم نمی‌کنه
که باور کرده فهم قرآن در حیطه ی بشری نیست
پس سی چی کتاب نازل شد؟
این مسلمین همان‌ها هستند که از اروپا راه افتادن به عشق قتل و کشتارو پیوستن به داعش
این‌ها فقط برای بالیس سینه می‌کوبند نه خدای رحمان


آخر بهشت رنگ و مزه




فکر می‌کنم اگر بچه‌های این دوره وارد یک سیاه‌چاله بشن و از اون‌ور یک سپید چاله سردربیارن و 
بیفتن وسط کودکی‌های نسل ما
از گشنگی تلف خواهند شد یا از چیزهای دیگر
از جمله 
این‌طور نبود که ما چهار فصل یک‌جور غذا بخوریم
همان‌طور که معمول نبود در فصل زمستان گوجه و خیار ببینیم
غذاهای زمستانی از خشک شده‌های فصل تابستان مثل سبزیجات و 
 بادمجان، کشمش، خشکبار، ماهی و گوشت بیشتر بود
 بی‌بی‌جهان گوشت‌ها را هم قیمه می‌کرد،
تخمه‌ها را بو می داد
انگورها به نخ و
سیب زمینی و پیاز انباری هم که حقیقتن 
انباری داشت
غذاهای تابستانی‌  آخر بهشت رنگ و مزه بود
سبزیجات تازه و غذاهای تابستانی
از جمله، آب دوغ خیار در ظهر گرم و سوزان
نون پنیر هندوانه، ..  انگور، .. طالبی، گوجه و خیار و الی داستان
کسی نه قیافه می‌گرفت و نه ناز داشت
تازه کافی بود نون خشک در پیاده رو ببینیم
برداریم و ببوسیم، بر بلندی می‌گذاشتیم که زیر پا له نشه
برکت خدا
که حتم داشتیم خدا در حال آزمایش‌مان بود و از آن بالا می دید ناسپاسی کردیم
و شاید نان از سفره می‌رفت
تازه بعد از کلی حسرت برای آمدن گوجه و خیار که دیگه کسی اخ و اوف نمی‌کرد
با میل تمام می‌خوردیم
همین من در همین حالا
شکر پروردگار جز درد خریت، هیچ درد و مرضی ندارم و سالم هستم
ولی هر یک از دخترهام می‌مونند به زن‌های عصر قجر
پر از داستان
سی عشق فست فود و آت و آشغال  

خین و خین ریزی




سیل کن ایی
یعنی اصل داستان اون‌جاست که ما در هیچ‌کاری تعادل نداریم
یا از این‌وری می‌افتیم، یا اون‌وری برعکس
با این‌که بیست اسفند خانواده‌های رز و نسترن سم‌پاشی شدن
ولی از جایی که عید رسیده و من سرگرم عیدبازی
نفهمیدم کی این‌ها تشریف آوردن؟
امروز کمی باغبانی و توجه و 
ای وای بر من
شتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
جخت پریدم به سم‌سازی و سم‌پاشی و شته کشون
خدا از سر تقصیرات‌م بگذره
ولی مسئول گیاهانم و نه آفات و بلایای هفت رنگ
حالا اگه یه نموره توجهم تقسیم بر چند می‌شد و به حد از زندگی لذت می‌بردم
این‌همه از خودم شاکی نمی‌شدم که چرا متوجه پیداشدن این‌ها نشدم
با این‌که هر روز ازشون عکس هم می‌گیرم
ولی ذهنم درگیر شته نه تنها نبود که 
خیال‌ش راحت تاریخ آخر هم بود
از دور پیدا نیست لابه‌لای این برگ‌ها چیست؟
می‌مونه به ما و ذهن بیگانه که انگار با ما یکی‌ست

بفرمایید نان محبت




این داستان سم‌بازی و بوی سم و هوای ابری و نسیم لاکردار بی‌وقت
که کلی سم به سر و روم برگردوند، 
یک‌طرف
کانون ادراک، شکر پروردگار لق ما هم یک‌سو
تندی سر خورد به زمان و چلک و داستان‌های سم‌پاشی و من اون بالا به تماشا
دست و رو شستم و آژیر کشان رسیدم مطبخ 
این چیزی‌ست که از صبح تا غروب اون‌جا که هستم می‌خورم
واقعن طفلی ما بچه‌های قدیم
حال هم که به خودمون می‌آیم بدیم
تریپ ساده زیستی‌ بود و بهشت آرزوها
این لذیذترین قوت دنیا برای منه
در نتیجه کانون ادراک پاش رو کرد تو یک کفش و دل‌م تحویل گرفتن خودم خواست
با سینی نون گوجه خیار سلطنتی تابستان‌های کودکی 
برگشتم به ایوان سبز حالا
بفرمایید نان تازه و گرم
یادش بخیر گوجه خیارهایی که نشسته در باغ پدری می‌خوردم و لذیذ‌تر از آن تجربه نشد
خودش هم خاطره شد

۱۳۹۴ فروردین ۵, چهارشنبه

چه‌قدر مانده؟






چند روز از عید گذشت؟
چه‌قدر از عمر ما رفته؟
چه‌قدر از عمر ما مانده؟
وسطای عید همیشه من رو در همین نقطه متوقف می‌کنه
به یاد عمر رفته و باقی‌مانده می اندازه
همیشه برای زندگی شوق داریم و ادامه‌اش
رویاها و نرسیده‌های در آینده‌اش
آینده‌ای که هیچ پیدا نیست در راه باشه یا نه
تا می‌شد این عید رو مهندسی کردم
تا می‌شه زندگی‌م رو مهندسی می‌کنم
از جابه‌جایی ناگهانی لوازم خونه که عادت نشه و کانون ادراک‌م گیر نیفته در زمان
تا همین داستان‌های ساده‌ی جمعه‌ و پنج‌شنبه و نه؟
اول و آخر هفته
یعنی از جایی که باور کردم فقط خودم هستم و برای خودم هم که شده باید خوب زندگی کنم
آستین‌ها رفت به همت بالا
تفاوت من با سایرین حتا بانو والده در همین است
هنوز منتظر ننشستم تا دیگری بیاد و به‌من شوق زندگی و حرکت بده
قدیم‌ترها منتظر بودم، بسیار هم زیاد
هی آمد و رفت خوشی‌های اندک و کوتاه موجب شد بخواهم خلاقیت شادی رو در دستان خودم حفظ کنم
همه‌اش برمی‌گرده به احترامی که برای این سفر زمینی قائل شدم
این‌که خدا آمده در من تجربه کنه و من نباید اجازه بدم ذهن، مانع بشه
درواقع از اول هم که نمی دونستم
کلی از عمر به خیالات و اوهام عاشقانه طی شد 
بل‌که اونی که قرار بود یک روز با اسب سپیدش بیاد، سر و کله‌اش پیدا بشه
بین اوراق پشت سر گندم، پر است از این امیدها و ناامیدی‌ها
یعنی حتا از هنگامی‌ هم که فهمیدم این راه تنهایی‌ست و با غیر جواب نمی ده هم
کلی زمان برد تا واقعا پشت دست‌م رو داغ بذارم که گرد شمع عشق بال بال نکنم
و حتا هنوز هم شاید، گاهی با رخ‌دادی، وهم عشق می‌زنم
ولی به دلیل آگاهی از مفهوم عشق
زود به خودم می‌آم و خیالات ذهنی عشق رو از هوا پاک می‌کنم
هر چه بلا برسرمان آمد سی این بود که با تنهایی جنگیدیم
و به امید کسی غیر از خود عمری سپری شد
و عاقبت نوروز به سیزده‌بدر نزدیک می‌شود
این‌که 
عید تمام شد و بهانه‌های شادی رفت و هنگام بازگشت به ....؟
چیست؟
موضوع همینه
ما خیلی هم ایمان نداریم بعد از سیزده بدر بناست چه کنیم
کجا بریم؟
اصلن جایی هست برای رفتن؟
و الی داستان


جهان آرا





دخترک هنوز قدش به لب طاقچه نرسیده بود که به عقد پسر عموی‌ش درآوردند
تازه شانزده ساله بود و مادر دو فرزند که 
روزی کنار جویی، حین عبور 
یک جفت چشم سیاه دل‌ش را برد
دست و پای جوانک شکارچی و اهل تفنگ، 
چنان  لرزید  که از اسب افتاد
دخترک به کمک او شتافت و عشق رخ داد
از دخترش شنیدم که همون‌جا گاهی و پنهانی دیدار داشتند
این‌قدر که یک روز دخترک برهنه شد و با یک چادر شب از خانه‌ی شوی‌ش فرار کرد
بعد هم خین و خین ریزی و طایفه بازی و لر کشی

این عاشق شیدا کسی نیست جز 
بی‌بی‌جهانی که همه را از عشق منع می‌کرد
با اسم عشق تنش به لرزه می افتاد 
تا وقت رفتن، یواشکی اشک می‌ریخت و آه می‌کشید
گلستان و شاهنامه را از شوی‌ش حفظ شده بود
خاطراتش مملو از حضور اندک او بود که باقی عمر با خود حمل می‌کرد
زیرا
چند سال بعد هنگامی که بانو والده را باردار بود ؛ قدرت‌الله به سرطان باخت و در 29 سالگی رفت
جهان‌آرا را  با چهار فرزند بی‌پدر تنها گذاشت
گاه در نجواهای زیر لبی از عشق می‌خواند و قطره اشکی از چشم‌ش می‌افتاد
و ایمان داشت که:
هیچ‌وقت دو عاشق به‌هم نمی‌رسند
اگر هم برسند، یکی زودتر می‌ره و دیگری تنها می‌مونه
و من همیشه این صدا را در جانم حفظ و تکرار کردم
حتا در عشق‌م به دخترها تاثیر گذاشت
همیشه می‌ترسیدم عشق زیاده موجب از دست دادن‌شون بشه
و این هنگامی شدت یافت که شب‌ها مثل سگ زوزه می‌کشیدم، اشک می‌ریختم
و از خدا مرگ خودم را طلب می‌کردم، به‌جای عشق‌م
سی همین در همان ایام با خدا عهد بستم، او خوب بشه و من برم
و رفتم
سال هشتادهشت سی همین‌ فشارها رفتم
رفتم که به عشق‌م نچسبم
تا موجب آزارش نشم
دیگه هی بودم و هی نبودم و بیشتر چلک بودم
این وسط‌ها هم هی او می‌رفت و برمی‌گشت
و من هیچ اصراری به نگه‌داشتن‌ش نداشتم 
  تا زمانی که خبر از آزمون و ....  داد
 هنگام آزمون با شادی کنارش بودم
با هم تا محل رفتیم
 حتا بیرون ماندم تا به تمام، انرژی‌های قصد خودش وارد عمل بشه
نه دل لرزه‌های مادرانه من
و تا جایی ممکن کمک کردم بره
و با تمام وجود شاد بودم که داره می‌ره و بنا نیست بلایی به سرش بیاد
و این همه  
نسل به نسل طی شد 
سی همان نگاه اول عاشقانه‌ی جهان آرا و قدرت آلله

امید سازان




دروغ چرا؟
تا امسال هرگز لاله صورتی نداشتم
نه از نزدیک دیده بودم
هر چه بود، محصول فتوگرافی بود
حالا باید امسال رو به فال نیک بگیرم؟
همین‌طوری هم نیک بود و خواهد بود
نیک‌تر چه‌طور؟
آره
چرا که نه؟
از بازار نخریدم
پیازی بود و کاشتم
زد و بیشترش صورتی شده
هارمونی رنگ لاله‌ها و سنبل‌ها با هم به قلب‌م امید ریخته
امید سالی تازه تر از همیشه
شاهد زیبایی‌های بیشتر و تجربیات غیر منتظره باشم
من خانم دل خوشیان به یمن رنگ صورتی امسال لاله‌ها
از خودم و زندگی خروار خروار انتظارات سپید دارم
نرده‌های پشت سرش هم به فال نیک می‌گیرم و محافظت از جانم 
نه حفاظ و زندان









منظر زندگی






این تصویر مقابل یک سوم پنجره‌های رو به ایوان و پس از بیداری از خواب زمستانی
هنوز برهنه است و تا شاخ و برگ‌های امسالی کمی کار داره
اما داستان
برای منی که عاشق زیبایی‌ام، 
تحمل این تصویری به سادگی می‌برتم به سمت
خل بازی
دو سوم باقی حیاط خودمون و همسایه‌های مجاور
در هر دو صورت منظر دیدم یا پشت بام همسایه‌هاست به سبک سنتی
رخت بند و دیش و .... اینا
یا پنجره‌های خونه‌ها
یا دختر بازی کفتر لات‌های محل روی بام روبرو
تشبیه کوچکی از جهان من
تصویر جهان رو دوست دارم
اما نه تصویری که آدم‌ها به‌نام زندگی می‌سازند
به پنجره‌ها پشت نمی‌کنم
مرزها رو جدا می‌کنم
همین حالا هم که هنوز نسترن صورتی و آبشار طلا برهنه هستند
دیگه اون تصاویر خاکستری رو نمی‌بینم
افق دیدم  شاخه‌های سبز زندگی‌ست
 گرنه در این تصویر همه چیز هست
مثل زندگی
وقت من تنگ است برای دیدن زشتی
زیبایی را عشق است





چوب فلک





ده ساله این جا می نویسم
قبل تر هم در پرشین بلاگ بودم و با نام کیمیاخاتون می نوشتم
و وبلاگ سلام نیمه و بعد هزارویک شب و عاقبت گندم جدا شد و گلی هم شد گلی
همه‌ی آدمهایی که سراز صفحات من در می‌آرن حق دارن من رو در این حد قضاوت کنند که بگن:
یارو دیوانه است 
برخی هم 
می‌مونند و گاهی سری می‌زنند
مثل همه ی دوستان ثابت گندم
نه من کسی رو زیر ذره بین می ذارم
نه کسی کاری با من داره
گاهی نظری، گپی کوتاه مثل همشهری مقیم فرنگ  
این‌جا جدیدن  دو همشهری موازی دارم
موازی از نظر رشته ی تحصیلی که در ریشه با هم یکی ست
ریشه و گیاه
یکی شون این همه از من ایراد نمی‌گیره و 
حتا کسی نمی‌دونه کیه و کجاست
اون یکی که تازه هم رسیده
 هی دستم رو خط می زنه، ایراد ازم می گیره و الی قصه
ناراحت نمی شم
ولی اصلاح و تربیت هم هرگز
اگر بنا بود تربیت پذیر باشم با زور به مدرسه فرستاده نمی‌شدم
اصولن از بچگی تا هنوز هیچ کاری انجام ندادم که دیگری به من گفته باشه
مگر اساتیدم
وقت پاسخ گویی به شما دست و دلم می‌افته به لرزه که یه چی نگم این همشهری ازم دل‌خور بشه
 می‌دونم از پاسخ‌های من دل گیر می‌شی
و من منم با زبان به ارتفاع 175 cm
درواقع همه وزن و قد من رو زبان‌م به خودش اختصاص داده
و برای همین هم تنهایی برگزیدم
زیرا 
نمی‌تونم 
یعنی من کاذبم اجازه نمی ده فقط بنشینم و نگاه کنم و هیچی نگم و
  یکی به جمع مکدرین از من اضافه نشه
اصولن   به‌جای گوش کردن به حرف طرف مقابل در ذهن‌م دنبال یک جواب دندان شکن هستم 
تا پوز عالم و آدم رو بزنم. زیرا که:
من آنم که رستم بود پهلوان
   
از همین رو عزیز دل شما خودش رو ناراحت نکن
ما سراسر دردهای مشترک هستیم
یکی روی خودش کار می‌کنه و یکی هم به نظرش نمی‌رسه باید کاری بکنه
و می‌خواد به ایکی ثانیه مردم را از گمراهی نجات بده
چون مشکلی با خودش نداره
اما، من بعد از گفتن با خودم مشکل دار می‌شم
 می‌افتم به جون خودم که چرا فلان حرف را زدم؟
شما هم از من به دل نگیر
اگر بنا باشه به سلیقه و دانش تک تک آدم‌ها رفتار کنم
چی از من می‌مونه؟
منه من چی می‌شه؟
می‌دونی چه کسانی به این‌جا می‌آن؟
مگه خدا هستم که از پس دانش همه بربیام؟ 
یا مگر شماها هم موازی با من از خل و خل‌بازی و جنون خبر دارید؟

عید و وقت شادی و احساس آرامش 
به صدای پرنده‌های حیاط گوش می‌کنم
و سکوت غیبت ماشین‌ها
از این‌ها، حس آرامش جمع می‌کنم که 
نزنم به کوه و صحرا
زیرا فهمیدم ، ام‌الامراض  درون من جای گرفته
و باید این رو آروم کنم
نه تغییر دنیا



۱۳۹۴ فروردین ۴, سه‌شنبه

اول مرغ بود یا تخم مرغ



وقت کردم دو سه‌  فیلم ببینم، این دو سه روز

بهترین و دل‌چسب‌ترینش حسن کچل بود
کلی لذت بردم
بعد از هزار سال دوباره دیدن‌ش، 
مثل بار اول دیدن بود
من آدمی بزرگ شده، جدید، در حال و هوایی پخته، به تماشای فیلمی نشستم که کلی جلوه‌های ویژه برای
ذهن‌م داشت
همون ذهن عاشق کودکی
ذهنی که خودش رو در دور دست ها به‌یاد می‌اره
آخرین سال‌های مدیریت و حضورش در زندگی‌م
شاید؟ نمی دونم
این حس من است
در هیچ کتاب و دانشکده‌ای هم تدریس نمی‌شه

نصفی هم از فیلم افسانه عمر خیام دیدم؛ که همین حضور اندی در فیلم
موجب شد، باقی فیلم به نظرم جدی و مهم نیاد و ندیدم‌ش
حالا بزنه و یک روز دیگه ببینم تا ته و خوشم بیاد؟ مال اون روزه
دیگه جونم برات بگه
درخت گلابی هم کلی قلقلکم داد، اندکی بغض کردم و خدا خیر بده حکایت این انرژی دزدی ذهن رو
که سبب می‌شه در این مواقع زود به خودم بیام و کاسه کوزه رو جمع کنم

وسط‌هاش هم دانتون ابی، خانواده مدرن و داستان زندگی هوپ می‌بینم

فیلم یک تئوری برای همه چیز رو هم دیدم
با جایگاهی که استقان هاوکینگ در علم فیزیک و کیهان‌شناسی و اختر فیزیک و ... فلان داره
بسیار قابل احترام‌تر از تصویری‌ می تونه باشه
که هالیوود ارائه داده
هیچ حرفی به شکل جدی درباره‌ی نظریه‌هاش و ... فلان و این ها به میون نمی‌آد که بیننده فهم نسبی 
از شخصیت این ابر مبارز پیدا کنه
بیشتر به نظرم طنز بود  
امشب هم فراموش شدگان رو دیدم
که چنگی به دل نمی‌زد
از سریال ترکی بهتر بود
فردا هم می‌خوام باد جن رو ببینم و یا زندگی خصوصی آقا و خانم میم
این روزها فیلم می‌بینم که بعد از تعطیلات برم به کارگاه


اوه کارگاه
دو روز پیش در منزل بانو والده گشتم و وسط کلی بوم یک جفت مستطیل باریک درآوردم
برای دیواری لازم دارم
اما اگه فکر کنی بدونم چی بناست کار کنم؟
کور شم اگه دروغ بگم، نمی دونم
فقط یک جای خالی دارم که می‌خوام پر کنم
و این طوری‌ست که کار گره می‌خوره و من ناتوان می‌شم
ولی کلی حباب گرد سوز نقاشی کردم
ویرم گرفت این شیشه‌ها ساده نمونه و کلی گل و بوته روشون کشیدم
کار دلی می‌شه این

ما روی آسمونا و وسط ابرها
ماهی می‌گیریم
این همشهری گرام ازمون سراغ بال زنبور می‌گیره
شمام اخوی اول بگو با داستان خدا مشکل داری؟
یا 
کتاب؟
 چه فرقی داره اگه در اسب‌های آبی، نرها زاد و ولد می‌کنند؟
محمد خردادیان و التون جان هم جفت دارند
هر آدمی به تناسب خودش جفتی داره
موضوع اصلن همین‌جاست که هر موجودی یک جفتی برای رسیدن به آرامش داشته باشه
ولی مانع اون‌هایی که ندارند هم نمی‌شه
من هم اگر این تنهایی‌م ادامه پیدا کنه، 
خدا رو چه دیدی؟
شاید چنان به خود باوری برسم که چه بسی دوباره بارور بشم و 
خود زایی کنم
هم‌چون الهه‌های باستان که بی مرد بار می‌گرفتند؟


 جدی نگیر همشهری
نه از نوشتن بترس و نه گیر بده اول مرغ بود یا تخم مرغ


مهندسی زندگی







امسال کلی از فرمول روباه و شهریار کوچک استفاده جستم
داستان اهلی شدن روباه  

   در مراسم باستانی دست بوسی، در روز اول فروردین یک‌هزار سیصد نود چهار
 به جناب اخوی عرض کردم: 
  - برادر  من. مگه دنبالت گذاشتن روز اول عید، از این جا بیرون نیومده، می‌آی خونه‌ی من؟
کل اهن و تولوپ من برای عید تویی و بانو والده
تو هم که روز اول می‌ای و می‌ری، انگار عید برای من تموم می‌شه
از این روی لطف کن و اجازه بده یه نموره از دیدار امروز بگذره
بعد تشریف بیار بالا
هر روز آب و جارو کردم
گل‌ها رو صفا دادم
دیوارها رو نم زدم،  عطر بچگی برخاست
تا عاقبت امشب،  از آسمان مهر فرو ریخت
قطره‌ای،  اشک محبت
یعنی
از روز اول تا همین امشب همه‌اش منتظر بودم و مستقر در روز اول عید
از جایی که جایی برای غریب غربای دور هم ندارم
مراسم ختم می‌شه به آدم‌های همین ساختمان
لابد یک روز هم همسایه پایینی می‌آد و یحتمل یکی دو تا هنر جو و 
نوبت بازدید حضرت برادر می‌رسه که
اون هم در همان روز اول فروردین یک‌هزار سیصد نود چهار
به همسر بانوی حضرت اخوی عرض کردم: 
  فکر نکنی یه توک پا می‌آم بازدید
امسال حسابی  دلم عید بازی خواسته
این همه دود کباب در حلق ما کردید، نوبتی هم که باشه نوبت منه
 سی همین به شوهرت بگو. 
منقل رو به‌پا کنه و بگه کی بیام بازدید
حالا از فردا هم منتظر می‌مونم برم بازدید
به این می‌گن، مهندسی زندگی

فقط باش




عاقبت تاریکی تپنده‌ی‌ بی‌آغاز و سرانجام،
 در خود جوشید و تولدی آغاز کرد
  همیشه بود و نهایتی نداشت و این همیشگی شدن
خدا را آزار می‌داد
به تنگ آمد و اراده به آفرینش هستی کرد
چیزی، کسی می‌خواست از جنس خویش
تا فهم کند معنای حضور را
بودن و دیده شدن را
قصد به آفرینش دیدنی‌ها نمود
عطسه‌ای زد و ذره در خود شکست
نور پدید آمد و هستی هویدا شد
او زیبنده‌تر از تاریکی و کمتر از خود بود
چرا که تنها بود
قصد به آفرینش جهان کرد
کهکشان‌ها، سیارات و ستاره‌ها را در منظر تجسم‌ش دید و به آن‌ها گفت باش
و کیهان پدیدار شد و خدا از شادی به خود لرزید
به شوق آمده بود
بازی جدید یافته بود و مدام تجسم می‌کرد و می‌گفت باش و 
جهان می‌شد
سالیان دراز به زیبایی آفریده‌های خود دل سپرد و ذوقی بی‌حد داشت
اما
این تماشای قشنگ
بی‌آن‌که شاهدی بر شکوفایی تو باشد و همراه تو از این همه زیبایی لذت ببره
کاری بس دشوار بود
خدا هم از این وضعیت دل‌سرد می‌شد تا هنگامی که 
قصد به آفرینش حیات بر جهان را اراده کرد
می‌خواست فهم کند این همه قشنگ یعنی چه؟
از خاک مشتی برداشت و در آن از روح خود ریخت
می‌خواست خودش آن همه را فهم کند
لذت خوراک، حیات، احساس، ادراک، دیدن، شنیدن، دیده شدن، شنیده شدن
و ما را ساخت
در حیل افتاد، به فتنه گرفتار شد، ترسید و به خود فرو شد
حتا عشق هم چاره ساز نشد و قصد به بازگشت کرد
بازگشت به پروردگاری خویش
به یکتایی و یگانگی‌اش
و او تنهایی ، یکتایی آرزو کرد


خلاصه که خدا بشیم، نشیم
اوضاع عوض نمی‌شه
انسان چیزی کم داره، چیزی که مثل هیچ چیز نیست
یه چیزی مثل چیز
و وقتی من ندونم چی کم دارم
خودم چیزی بیشتر نیستم که نتونستم بفهمم چه چیزی لازم دارم؟
سیصد و شصت سال پیش وقتی با آیه‌ی جفت‌ها در کتاب مواجه شدم
از شادی جیغ کشیدم، به هوا پریدم، خدا می دونه؟ شاید همین موجب شد این همه کتاب رو باور کنم
آیه 36 در سوره 36 کتاب که خودش ناف قرآن محسوب می‌شه
در دل یاسین
می‌گه ما همه‌ی موجودات؛‌جانوران، نباتات، و انسان رو جفت آفریدیم
که با هم به آرامش و آسایش برسند
مام شدیم عاشق کتاب و فهم‌ کردیم که چرا این‌طور مقابل دادگاه‌های مدنی خاص قلقله‌ی آدم هست
چون همه مثل من هول هولی یکی رو برداشتن، نه که تنها بمونن
مام نشستیم به انتظار جفت کیهانی و خیابانی و .... الی آخر
چنان که به‌کل هر گونه جفت و جفتک دل‌مان را زد

حال بازگشتیم به تاریکی آغاز کیهان



۱۳۹۴ فروردین ۳, دوشنبه

من در پاریس





دومین فکر امروز هجرت بود
فکر کردم بذارم برم
ولی مگر مشکل من کشورم یا نظامه؟
پس چیه فرار و کوچ می‌تونه دلربا باشه؟
هیچی
یعنی وقتی این تبلیغ فروش آنالیا رو می‌بینم از خودم می‌پرسم:
خب تهش چی؟ 
جدیدن  در چلک هم حس غربت و بی‌کسی می‌کنم
وقتی غریب باشی و دوست و معاشری نداشته باشی، چه اهمیت داره کجا باشی؟
بری آنالیا و نه برو اسپانیا. بعدش چی؟
باز این‌جا با چهارتا مغازه دار گپ می‌زنم
دو تا فامیل می‌بینم و .... اینا. آدم در سن من کجا بره که حال بهتری داشته باشه؟
پاریس یا فلورانس
این قلم رو همیشه هستم، نمی دونم سی چی؟ 
شاید سی این که پایتخت هنرند هر دو و فکر می‌کنم همین که برای خوردن یک قهوه به یک  کافه برم
باز حال آدم رو خوب می‌کنه
اما
نه
تهش مهاجر نیستم و دردهای ما درونی و روحی‌ست
اما من کی از درد تنهایی رها شدم؟
فکر می‌کنم ده‌سال پیش
تا ده سال پیش‌تر هنوز آشفته ی تنهایی بودم، با این که پریا هم بود
حس می‌کردم بی‌مونس و هم‌دم موندم
پس این حس عجیب چیه امروز تمام وجودم رو پر کرده؟

کجا ایستادم؟



این دیگه وسط بعد هشت انرژی‌ست
یعنی حتم دارم تا یه‌جایی به بالا نزدیک شدم که بتونم درک‌ش کنم
از شوخی بگذریم و بگم که: 
امروز حسابی غافل‌گیر شدم
نه تنها انتظار نداشتم که به کل از یاد و فورمت‌م رفته بود
داستان از این‌جا شروع شد که، چشم باز کردم
پیش از این‌که از این شانه به شانه‌ی دیگر بچرخم، صدای خودم رو شنیدم که گفت:
- خسته شدم از این همه تکرار تنهایی؛ 
خدایا  تموم‌ش  کن.  
یعنی مدیونی اگر فکر کنی طی روز چنین فکری حتا از سرم عبور کنه
تمام روز مراقبم، ذهن مادر مرده سوارم نشه
تمام مدت مراقبت می‌کنم سر از یکی از دام‌های نهانی ابلیس نیفتم 
دردم نیاد، کمم نیاد، حالم گرفته نشه
شاد باشم و سازندگی این جهان خصوصی باشم
و تنها تجربه‌ای که دیگه حتا از فکرم عبور نمی‌کنه، درآمدن از این ساختاری‌ست که به زور پذیرفتم‌ش
روزی دوستی این جا ازم پرسید
چه‌طور کاستاندا تونسته در تو جا بیفته؟
ساده نبود
بیست سال تا پذیرش کامل زمان برد
بیست سال برای این که به این راه ایمان بیارم
بیست سال زمان برد تا حقیقتن به تمامی مسئولیت‌های این راه دل بدم و عمل کنم
وسطاش هم که مردم و اون‌همه لال سرم اومد تا بفهمم دشمن منم
خود من و باید هرطور شده از این دشمن خلاص بشم
و همین‌قدر ها هم زمان برد تا بیاموزم وقتی چشم باز می‌کنم، در همان لحظه‌ی اول که هنوز حمله‌ی ذهن آغاز نشده
خود واقعی‌ام هستم
حالا من می‌مونم این وسط که نخ داستان از کجا در رفت؟
واقعا به حس نزدیکی و درک خدایی، رسیدم که از تنهایی گریزان بشم؟
یعنی تازه تهش می‌رسیم به نقطه ای که از سر تنهایی تصمیم گرفت، دست به کار خلقت بشه
منم شدم
منم می‌سازم که تنهایی رو نفهمم
ولی مخلوقات من ظرفیتی برای حیات ندارند که سرگرمم کنند
او هم خواست تجربه کنه، در ما جست زد
روح‌ش رو فرستاد تا در ما تجربه کنه و لابد سرش گرم؟
حالا من کجام؟
رسیدم به پاسخ خدا، که حتا در کالبد فیزیکی و کنار این آدم‌ها باز روح حس  تنهایی می‌کنه؟
یا رسیدم به نفوذ ذهن بر من حتا در عالم خواب؟
و اگر بنا باشه اختیار اون‌ورم هم به دست بگیره
کارم ساخته است
و اگر بنا باشه که خدا هم از تنهایی خسته شده باشه، حتمن خودش بلد بود راه این مسیر رو عوض کنه؟
و چون نکرده و هنوز تنهام یعنی به همین شرایط دل داده
و شاید همه عمر خطار رفتم؟
ولی کی حقیقتن شاد است؟
من‌که خر خودم رو سوارم و راه خودم رو می‌رم و نون و ماست خودم رو می‌خورم؟
یا اونی که با یار سوار خر می‌شه، مجبور یک‌بار راه خودش و یک‌بار راه یار رو بره و مجبور سر سفره و با اهل بیت نون مشترک بخوره و هر روز به یکی جواب گو باشه؟
یعنی هنگامی که فکر می‌کنم اگر تنها نبودم الان مجبور بودم فلان کار رو بکنم که
نه حوصله دارم و نه دوست دارم و نه.... ولی به‌خاطر دیگری مجبور به انجام باشم
می‌بینم از سرم افتاده دیگه
خلاصه که حسابی گرخیده شدم امروز خدا خودش تا تهش رو به‌خیر کنه
که هیچ حس رضایتی در اکنون امروزم نیست و پر از شک و ابهامم



آرامش درون





بدی داستان اون جاست که ما تا شروع به کار بر روی خود می کنیم
چنان انتظار تغییر در تمام جهات داریم که
پاک فراموش می کنیم تازه این فقط ما هستیم که داره روی خودش کار می کنه و سایرین
هم چنان جایی هستند که همیشه بودند
این منم که نباید از بی توجهی اطرافیان به افکار و رفتار شان, آزرده بشم
این منم که باید نگرش‌م رو نسبت به زندگی و جای گاه آدم‌های زندگی‌م  عوض کنم
نباید انتظاری، خواستی ، قضاوت .... درباره یا نسبت به کسی وجود داشته باشه و الی آخر
آن‌چه که باید رشد یا تغییر کنه
نگرش و برخوردهای من بیش نیست


اما
این دو روز و دیدن آدم‌های بیشتری نسبت به ایام معمول متوجه شدم
فکر می‌کنم 
حرص می‌خورم
دلم می‌خواد بپرم یه چیزی بگم
این منم که هنوز از بالا به مردم نگاه می‌کنه
و خیلی کارهای دیگه و فقط آموختم سکوت کنم
در درون هم‌چنان آشوب باقی‌ست
و این هیچ خوب نیست و نتیجه‌ی تنهایی مفرط می‌تونه باشه
تو وقتی در دنیا رو ببندی و کسی نباشه که انگولک‌ت کنه، معلومه خدا می‌شی
مهم اینه وسط آدم‌ها باشی و سکوت درون در تو جاری باشه
نه فقط سکوت کردن
خدایا امسال من رو متحول کن تا حقیقتن به آرامش درون برسم


۱۳۹۴ فروردین ۲, یکشنبه

اندر DNA من



شاید این وحشت از طوفان در DNA من از هنگام سیل عظیم

یا طوفان نوح به‌جا مونده باشه؟
رفته بودم بخوابم ها
شاید حتا یه‌نموره هم خوابم  برده بود که با جیغ باد زنگ پشت پنجره
چشم‌هام باز شد
و صدای باد که زوزه می‌کشه و خودش رو به پنجره‌ها می‌سابه و خودی نشون می‌ده
احساس وحشت می‌کنم
توگویی زنده است
طپنده است و خشمگین
شاید هم مست باشه و هوس کرده سر به سر انسان دوپا بگذاره
همون که بهش می‌گن اشرف مخلوقات
توی این هیری ویری افتاده به یاد ارتباط باد با گرانش
یعنی هم چهت در حرکت‌اند؟
آیا گرانش در تولید نیروی باد سهم داره؟
یا اصلن به‌من چه؟
باید بخوابم و ... حالا تو بگو آدم خودش سیب رو کند یا حوا فریب‌ش داد؟
لاکردار می‌ره می‌ره می‌ره، بعد دور خیز می‌کنه و با سرعتی سهمگین می‌آد و به ساختمان تنه می‌زنه
دلم هری می‌ریزه
نه‌که دیوار بریزه؟
خدا رو شکر که پی، این ساختمون با محاسبات سازه‌ای دقیق و وسواسی حضرت پدر بنا شده
گرنه در این عمر
 من صد دفعه از این موزی بازی‌های شبانه‌ی باد قالب تهی کرده بودم
یعنی از هر چی بترسی
ان‌قدر دنبال‌ت می‌اد تا از خودت برش داری
مانند این باد، که اصولن بشه اساسی دارم
این‌جا که خوبه
وقتی چلک هوا خراب می‌شه
دلم می‌خواد چشم ببندم و از خواب بپرم و تهران باشم
می‌ره توی کوه جیغ می‌کشه
کلی شغال و گرگ و جک و جونور به صدا در می‌ان
همه دست به دست هم می دن تا ما رو ببرن به سمت
ژانر وحشت

واقعا چشم‌م باز نمی‌مونه باید برم و سعی کنم بل‌که دوباره بخوابم
و شاید باید یک روز در چلک بنشینم در ایوان بالا و بذارم بیاد هر بلایی می‌خواد سرم بیاره
یا می‌برتم
یا ترسم می‌ریزه

همه ما







می‌دونم همه
یعنی بنا نیست همه‌ی همه، مثل هم باشیم
می دونم برخی تنهاییم، برخی غمگین و اندکی هم چرایی دوست داشتن این ایام را فهم نمی‌کنند
اما
این ثانیه‌ها، روزها و ماه‌ها و سال‌ها همه سهم ما از زندگی‌ست
چه بخندی یا نه؛ زندگی می‌گذرد
سهم من و تو 
هر ثانیه‌اش
این کوتاهی ما نیست اگر که بگذاریم بی رمق بگذرد؟
تا سع صبح هنوز داشتم شکولات و .... درست می‌کردم
نه بابت فخر فروشی به ملت
که تنها عشق می‌پزم
کلی کاکائو مزه دار کردم، در سکوت درون
توت درست کردم، پر از حس خوب و آرامش و .... 
فقط صرف انتقال مهر از دست به دست
هبه‌ی حال خوب و عشق بی‌حد به انسان
حالا این‌که پرده‌های خونه‌ام چه شکلی و میز دارم یا ندارم، همه زیادی‌ست
یکی از هنر جوها زنگ زده که:
استاد؛ باید قبل از سفر حتمن بیام عید دیدنی. 
هنوز حس و حال عید و  طعم شیرینی‌ها دست پخت سال گذشته زیر زبانم هست
ای جانم
نمی‌گه روی کدوم صندلی نشسته بودم
یادش هست حس خوبی که سال پیش در این جا داشته
من به همین‌ها ذوق می‌کنم
اخوی محترم دیشب می‌گه:
این همسایه جدیدها ارزش محبت تو رو ندارن، « ان‌قدر بد اخلاق‌اند که مدام با خودشون هم درگیری دارن. وای به همسایه »  بی‌خودی چیزی براشون نفرست
و من که چاره‌ای جز دادن ندارم
بی‌تربیت
زبونت رو گاز بگیر
منظورم محبت بسیاری‌ست که در وجودم بی‌تابی می‌کنه و باید جایی خرج بشه
و این در تمام ما هست و نمی‌فهمم چرا برخی این چنین با زندگی و خودشون تا اساسیه‌ی منزل درگیری دارن
بناست زندگی خود سازی کنه؟
بیاد قلقلکت بده؟ 
با قلقلک کف پا موافقم که تلخ‌ترین آدم‌ها رو به خنده وا می داره
بخند عزیز دل که نخندی هم این جهان در گذره
سهم تو تلخی خواهد بود
نه من 
نه همسایه 

وفاداری صادقانه



عاشق این مفهوم وفاداری صادقانه هستم
این‌که ما آدم‌های عجیبی هستیم و فرصت طلبچشم‌ می‌خواد، دل‌ نه
نه دل کشکی که هر چی می‌بینه می‌خواد
منظورم دلی‌ست که خدایی‌ست و جای‌گاه جان
امسال نزدیک به سی سنبل کاشتم و همه درآمد و محصول حسابی رضایت بخش
صورتی‌ها همه، دو قلو و بنفش‌ها هم تکی بودن
و می‌شد سفره را پر کرد از سنبل
اما نکردم به چند دلیل
اول این :ه، نمی‌شد گل دان‌های باقی مانده را کشید توی اتاقی که گرم است
و نمی‌تونم دوباره بعد از سال تحویل کلی گلدان به ایوان برگردانم
نمی‌شه گل‌هایی که به هوای بیرون عادت کردن، با آوردن به اتاق قتل عام کرد
عمرشون نیم می‌شه 
ولی چندتایی که به قصد سفره در گلدان کوچک زده بودم رو به اتاق منتقل کردم
از جمله
وفاداری صادقانه
این گل دیگه امسال جونی برای رشد نداشت
چند سال پیاپی هم‌دم عیدها بوده
من تنها بودم ولی او تنهام نگذاشت و هر سال گل داد
گل امسال انگار یه جورایی می‌گفت:
دست از سرم بردار. دیگه جانی برای ادامه ندارم
نه به این معنی که سال دیگه دوباره در خاک نزنم
تا هنگامی که زنده است و به توجهم جواب می‌ده، محبوب دل من خواهد بود
و تو گمان مبر گل‌های تازه ی امسال موجب بشه، به این گل بی‌توجهی کنم و یا بر سفره ننشانم
به این می‌گن وفاداری صادقانه
کاری که معمولن ما آدم‌ها در موارد خاص از جمله در مورد یار زندگی رعایت نمی‌کنند
بانو همسر به‌طور حتم همیشه هست و تکراری شده
سر برمی‌گرده به جهات دیگه
خودت اون‌جایی و دلت یک جای دیگه
گاه هم حتا خودت هم اون‌جا نخواهی بود که می‌شه فاجعه
کاش ما اندکی وفاداری صادقانه بلد بودیم
چه گل باشد و چه یار در خانه