۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۲, شنبه

فردا




آخی 
سلام علیکم زندگی
یک شنبه
هفته 
ماه و سال که داری مثل برق و باد می‌گذری
شکر که تعطیلی هم تمام شد
و این یکی از نوع سختش بود
من بودم و گل ها و شانتال
شهر خالی و همه در سفر
و با خودم درگیر بودم 
نه‌که همه‌ی عمر اشتباه کردم؟
نه‌که باید منم مثل همشهری‌های گرام الان وسط باغی چیزی داشتم از طبیعت لذت می‌بردم؟
یعنی دروغ چرا؟
نه که بی‌کاری و ولگردی تنها کار ممکن بود
تهش می ره به سمت دردسر
یعنی نمی‌فهمم چه‌طور برخی می تونن ول ول بی‌کار بگردن؟
ذهن دنبال یه سوژه‌ی بيکار می‌گرده تا سوارش بشه
و شاید از این بابت وحشت می‌کنم
وحشت از ذهن
ولی یک چیز خیلی مهمی هم هست
اون این که
عمر ما به آخر خواهد رسید و فقط منتظر آینده نشستیم بل‌که معجزه کنه
چه‌طور می تونه توهم معجزه ساز بشه؟
تو تا حالا در فردا یا آینده بودی؟
می‌شه بگم الان فردای دیروز و روزی مستقل ؟
فردا فقط نشانه‌ای‌ست بر مرور زمان
بر عمری که گذران است و تمام شدنی
ما همیشه در امروزیم و اینک
فکر کن ببین دیروز کی بیدار شدی؟
ناهار چی خوردی؟
به چه چیزها اندیشیدی؟
من که درست یادم نیست
اما همیشه فردا درمحاسبات ما حضور داره
 کی  قول و تعهد داده که ما فردا رو ببینیم؟
بیا تا هستیم در امروز زندگی کنیم

چهارشنبه‌ی مقدس





دیگه رسیدن به چهارشنبه و رهایی از این بلاتکلیفی انگار به سال و ماه نیاز داره
کش می‌آد
درست مانند انتظار در مطب یا روی صندلی دندانپزشکی
یعنی هرجا که خوشی زمان آب می‌ره و می‌شه، بند تمبان کوتاه و
 هر گاه هم که ناخوشی
  لاکردار کش می‌آد، کش می‌آد ... انقدری که دلت رو بزنه
که انشتین براش قوانین خوبی تعریف کرده و نمی خوام درباره قانون نسبیت حرف بزنم
یعنی دروغ چرا؟
این چهار هفته و چند روز پشت سر تو گویی به قدر کل سال به‌من گذشت
سی این که رسمن بی‌کار بودم
کار اونی‌ست که به حساب گلی می‌آد
و برای گلی کار یعنی بازی در حیاط زندگی
رفتن در کارگاه و رسامی
نمی‌شد هیچ کاری کرد، زیرا
به‌طور ثابت بالا نیستم
یعنی یک‌پام بالا و پای دیگرم طبقه سوم منزل والده‌ام
سی همین نمی‌شد بساط رنگ پهن کرد و هی نیمه نیمه گذاشت و رنگ هم خشک بشه
در این شرایط می‌شه ازش به‌منظور بی‌عملی بهره‌مند شد
بی‌عملی یعنی خط کشیدن روی هر عادتی
و این برنامه‌ی جدید من رو از امروز کند و به کل زندگی 
از کودکی تا هنوز وصل کرد
و از یاد نبردم هر آن‌چه در تجربه‌ی خودم آموختم
نق نزنم
غر نزنم
دنبال بهانه نباشم، برای فرار
بد اخلاقی نکنم
و به کسی که در این زمان نیازمند توجه و مهربانی من شده
بدی و تلخی نکنم
شنیدنش ساده است
ولی باید وسطش باشی
لابد وظیفه‌ی این جهانی‌ام فقط پرستاری بوده؟
شاید باید به این شکل کلی چیز می‌آموختم؟
شاید که نه باید
گرنه زندگی بی‌کار نیست که کل بچگی‌م دنبال بانو والده در بیمارستان‌های شیک تهران سپری بشه
بعد خودم  
خوب نشده نوبت دخترم شد و باز هم دخترم و حالا هم که والده‌ام
وقتی این همه یک نقش تکرار می شه
تو باید پوست‌ش رو بکنی و تهش رو در بیاری
نه‌که بذاری به حساب بدشانسی و نال ه نوله
کاری که کل خانواده‌ام با من کردند
حالا یا من باید نشون‌شون می دادم تیمارو پرستاری یعنی چی؟
یا من باید یاد می‌گرفتم ، ... یعنی چه؟
حالا که بایدی شد
منم  هستم
فقط خدا کنه زودتر این چهارشنبه برسه و بی حرف و حدیثی گچ پای بانو والده باز بشه
و بپرم وسط کارگاه




خود موفق و سربلند




امسال حقیقتن سال ارغوانی‌ست و بعد هشت انرژی
لابد باید برم که زندگی اسباب مرور رو برام مهیا می‌کنه
نه‌که منظورم مرگ باشه
شاید موضوع رسیدن به آزادی از کل نقاط ضعف باشه
از سوراخ‌های پشت سر که در بدن انرژی جا مونده
حتا اجرت مثل خدمت به مادر هم کم خاصیت نداشت
این پنج هفته که هم‌چون برق و باد گذشت، کلی برام آموزش داشت
البته از شناخت مادر دل کندم که کوچکترین تغییری درش حاصل نشده
همانی‌ست که روزی از دست‌ش فرار کردم و سر به شمیرانات گذاشتم
شاید این جدا سری آغاز  جامعه شناسی‌م بود؟
یعنی از همون زمان یاد گرفتم، هر کی شمیران نشین هست که آدم نمی‌شه
بخصوص بعد از وام‌های رئیس جمهور بنی صدر که هر کی تونست یه سوراخی بالای شهر خرید
و شد آدم حسابی
و چه خوب آموختم، اصالت پشت آجرهای هیچ سرایی نیست
در هیچ نقطه‌ و مکان جغرافیایی نیست
اصالت یعنی من و رضایت از هرآن‌چه هستم
نخوام ماسک و نقاب بزنم
نخوام نقش کسی رو بازی کنم که نیستم
ال داستان
 که برمی‌گرده به مروری تازه بعد از دیدار با آقای شوهر سابق
یعنی در این عمر محدود چنی می‌شد رشد کرد و بزرگ شد؟
توجه و حضور داشته باشی، انقدری که دلت رو بزنه
نداشته باشی هم می‌اندازی گردن نیاکان و اقوام پشت سر
که همه به‌تو بدی کردن و نشد خود موفق و سربلندت بیرون بیاد
و این دو روز چنی مرور کردم
چنی از یاد برده بودم
چنی گم کرده بودم موضوعات تکان دهنده‌ی پشت سر چه‌ها بود؟
..... خلاصه که از قرار این هفته‌ها به کل برای مرور بود و بس
خدا کنه کل سال مرور واجبم نکنه

بازی گوشی



برخی از ما دنیا هم که داشته باشیم، باز یک پای زندگی‌مون لنگه
یعنی تقریبن همگی این بیماری رو داریم
اما یک مرزهایی داریم و از جاشون تکون نمی‌خورند
مثلن، وقتی من ماشین دارم چشمم توی خیابون دنبال هیچ ماشینی نمی‌ره و به‌جاش مثلن 
به ترافیک غر می‌زنم
یا اون‌هایی که مزدوج می‌شن، مرز دارند که متاهل هستند و سر و گوش‌شون هیچ رقم نباید بجمبه
برحسب اتفاق هم اگه دختر همسایه دیدنی بشه
روش  رو می‌کنه اون‌طرف و می‌ره
اما در ممالک شرقی، داستان یه‌نموره بو داره
یعنی یه سهم برای اعیال خونه
و سهمی برای بیرون از خونه
و خیلی عجیب که مردان ما این رو چنان حق مسلم خود کردند
که بازی به جماعت نسوان هم کشیده
حالا هر کی هر کی شده چرا ما نه؟
خوشمزه است دیگه
چه اشکالی داره؟
یعنی آدم سی سال چلو کباب بخوره؟
  باب این مد غریب رو زیر سر دختران حوا می دونم
اگه یک‌بار چشم‌ اولی رو دربیارن
یارو به خودش امید نمی‌ده، هی دلی تازه کنه
غیر از این هم نیست
تو بدت می‌آد هر روز فکر کنی انگاری خوش خوشانت می‌شه و زندگی تنوع پیدا کرده؟
یعنی اولش با شیطنت آغاز و با دل و کبابی موندگار می‌شه
چرا که نه؟
عیب داره هی خوش‌حال باشیم و تیپ بزنیم و به دیداری تازه بریم؟
همین‌طوری اینم مد شد
خانه و خانواده هم سرجاش می‌مونه و هر دو نفر خوشحال


توهم همسایه





از هنگامی که ما بچه بودیم و زمان شاه بود
تا اکنون که شاه رفته است و مدهای دیگر باب شد
یک چیز تغییر ناپذیر می‌مونه
توهم‌های پسران محل
یادمه همیشه چند نفر از انواع اراذل اوباش، متناسب با سطح فرهنگی محل
سر کوچه‌ها حضوری پر رنگ و مستمر داشتند
و لقب بچه محل از آن ایشان بود
هربار که از برابر یک‌سری می‌گذشتی، محال بود تکه‌ای نشنوی
و عاقل کسی بود که به روی خودش نیاره و گذر کنه
و کافی بود یه چی بگی
یا قلمبه ای بارش کنی و حتا کشیده‌ای محکم و آبدار کافی بود تا بچه محل توهم بزنه:
نگفتم، عاشقمه؟
یکی می‌گه: عامو ضایع نکن یارو خوابوند توی گوشت. 
- همینه دیگه. سی این‌که دو.ستم داره. 
عین فیلم‌های ایرونی سابق
منم اگه یه نخود روحیه داشتم، 
مثل برخی روی ابرها زندگی می‌کردم و هر نفس دنیا رو به فال عشق به خودم می‌گرفتم
دست راست برخی زیر سر من




Main Sharabi Sharabi Aziz Mian Qawwal...

Adam's Lullaby - Natacha Atlas

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۱, جمعه

Ziba Shirazi - LAST LOVE

زندگی ساز




                                
 با همه این ها زندگی ادامه داره
و گل های باغ‌م ما را بس
این جمعه‌های امام زمان هم پایانی نداره
هی جمعه می‌آد و ما هول و ولا به جان‌مان می‌ریزه که
نه‌که روز آخر دنیا باشه
ولی باز شنبه می‌شه و دنیا سر جاش هست
فقط ما می مونیم و اضطراب ته جمعه
فردا هم که از قرار تعطیل و تعطیلی کشدار
باز خدا رو شکر که همه جوره‌اش رو در این دنیا دیدیم و با چشم سپید از دنیل نمی‌ریم
امروز هم می‌سازم
دقیقه به دقیقه‌اش مال و سهم منه
من سازنده‌ی زندگی هستم





۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

مهر، نکاح



دیر و زود داره، ولی سوخت و سوز نداره

شنیدی؟
منم شنیدم ولی همیشه فایده نداره
این گل مهر من با فاصله‌ی بیست و چهار سال
یعنی روزی که در دفتر ازدواج عقد می‌شدیم، جو زده بودم شیرین به نکاح فرهاد درمی‌آد
البته خانوادگی ازم سوء استفاده کرده بودند
زیرا پدرش هم با ما در دفترخانه بود و شاهد عقد یواشکی‌ام بود
روح‌ش شاد اون یک قلم آدم تنها کسی بود که از صمیم قلب دوستم داشت و با مرگش 
من هم رفتم
القصه
برگژردیم به داستان مهریه
مهر من یک شاخه رز سیاه بود
آقای هدایت که عقدمون می‌کرد پرسید:
چرا رز سیاه؟
من هم‌چنان در قالب شیرین گفتم:
می‌خوام وقتی دنبال گل می‌گرده یادش بیفته هنوز دوستم داره
یعنی ته ته اعتماد به‌نفس و وحشت از مرگ پدر
فکر می‌کردم اوست که در آخر ازم دل‌زده می شه و می‌ره
نه که واقعن عاشق بود
واقعن که چنی خر بودم
الداستان
یعنی هیچ بلد نبودم، تلاق هم هست، نفرت و کتک‌های مفصل هم هست
و هزار اتفاق کثیف که در کل تاهل رخ داد و در نهایت تا لباس‌های تنم رو وقت متارکه دادم و
آزاد شدم
گور بابا گل رز
یعنی دروغ‌چرا؟
دروغ‌گو سگه. سگ هم دشمن خداست
به کل یادم رفته بود داستان رز سیاه و اینا و فقظ یادم ماند که چه سیاه جدا شدیم
حالا
بعد از هزار سال دیشب برام این رو آورد
این هم بازی جدید محمد و تحت تاثیر زندگی با پریسا می تونه باشه و این‌که داره از همسر سوم هم جدا می‌شه
دیگه این‌که چنی اصرار داشت برای باور من و عشق‌ او بی‌فایده بود
مگر سال‌های تاهل رو فراموش کردم ؟
یا تلاقی وحشتناک
تمام مشکلاتی که من و پریا با هم و تنها پشت سر گذاشتیم و آقا از بغل این همسر به اون همسر می‌رفت
کل زمان بیماری و سقوط بچه ام از خونه‌ی پدری 
که سالم رفت و داغون برگشت و ما در پی درمان و 
همسر آقا هر روز یه جایی ش رو عمل می‌کرد
و ما حتا به وام هم متوصل شدیم تا دخترم دوباره خودش شد
اما با زخمی بزرگ بر قلبش از سایه‌ی چنین پدری
مگر می‌شه ما هم که معتاد نبودیم دچار فراموشی بوده باشیم؟
آقا سه ساله ترک کرده و پاک شده، فکر می‌کنه
نه خانی آمده و نه خانی رفته 
فقط یک جمله به دست گرفته و می‌گه: 
انگار سی ساله بودم خوابیدم وقتی پنجاه سالم شد از کابوس بیدار شدم
روز اول شهرزاد همسرم بود روز آخر مهین
مثل ارتباط چیز به شقیقه
و چنی دلم خنک شد 
از باب این کابوس دهشتناک
بخوابی شهرزاد همسرت باشه 
بیدار شی ببینی مهین ماما خمیری جاش نشسته  که با هزار عمل زیبایی هم مالی نشد
 به نظر خودش سزایی بدتر از این نبود


خاطرات تلخ



در فاصله‌ی نوشتن متن قبلی تا الان
رفتم و شام خوردم که از دیشب هیچی نخورده بودم و چنان دست و پام می لرزید
که نمی دونستم از دیدن محمد بود
یا گرسنگی؟
سی همین بعد از غذای دیرگاه هم کل ما وقع امشب رو مرور کردم
و انرژی‌هام جمع شد 
ته مرور یک چیز رو خوب فهمیدم
ترسیده بودم
یا نه 
نوعی انرژی بد در جانم ریخته شده بود
خاطرات تلخ دور
یا هر چی که
 امشب بیش از هر چیز از این آدم ترسیده بودم
بعد از هر جمله منتظر یک واکنش بودم
یا منتظر شنیدن فریادهاش
که هنوز در گوش جانم هست 
نمی دونم شاید بهتره بگم
کانون ادراکم سر خورد در زمان‌های دور و انرژی نگرانی وجودم رو سمی کرده بود
آخر هم درست باهاش خداحافظی نکردم
به عبارت ساده تر فرار کردم
هول هولی در رفتم


عشق بی‌اعتبار





قدیم‌ها بی‌بی می‌گفت:
آدم وقت مرگ، نمی‌تونه از دنیا دل بکنه . سی همین متعلقاتی که بهشون تعلق خاطری داره
در برابر چشم‌شون به اتیش کشیده می‌شه تا از دنیا دل بکنند
یا بسم الله خودت بهم رحم کن
یعنی تنها تجربه‌ی عشق که هیچ‌گاه تصورم نمی‌رفت بتونم باهاش دیدار و چهار کلمه گفتگو کنم
بی آن‌که یک جام زهری بین‌مون باشه
همان عشق اول خانمان سوز بود
بس‌که اصالتن وحشی و خانوادگی اهل جار و جنجال بودند
همیشه سعی کردم، از دور ببینم و تا جایی که راه بده
اصولن بی‌خبر باشم
از کل گذشته‌‌ 
 به‌خصوص عشقی،  دوران بلاهت و خریت  نوجوانی
که نرسیده 
فکر می‌کنی، خود خودشه
  یک روز بی‌خبر از والده‌ام، با این مرد رفتم دفتر ازدواج
البته به همراه دوستان و مثل فیلم‌های ایرانی و به عقد عشق درآمدم با هیچی
و البته کلی لج و ترس از بانو والده
دقیقن بنا نبود این‌طور بشه
فقط برای اولین بار عشق رو تجربه کرده بودم
ولی از سر بی درایتی بانو والده
به خودم اومدم دیدم زن شوهرم شدم و والده‌ام با کارد آشپزخونه توی خیابون و من می دویدم
می‌خواست بکشتم
فرداش هم از خونه بیرونم کرد و من جدی جدی زن شوهرم شدم
تا آخرش هم عاشق‌ش بودم
قدر روز اول
البته از خریت خودم
بعدها فهمیدم، هیچ وقت دوستم نداشت
به دنبال آرزوهاش سراغم آمده بود
ولی خب من همیشه دوستش داشتم
یه روز هم دیگه نداشتم و ترکش کردم
این وسط‌ها همیشه دعوا بوده و همسران رنگ و وارنگ و همه‌اش جنگ و مصیبت
یعنی کل عشق و عاشقی اول ازدواج کشک
حتا وقتی بچه‌مون از چند طبقه افتاده بود
یا بیمار شده بود ... روزهای بسیار تلخ
یک دسته جارو بوده همیشه به‌نام نامادری سیندرلا و پدری  که در این عالم نبود اصلن  
الله اکبر



غروب در ایوان با حال
 وسط عطر امین الدوله‌ها به سبک فیلم‌های هندی از این شاخه به اون شاخه می‌شدم که
صدای بي گاه اف اف برآمد
کی می‌تونست باشه؟
دلم ریخت 
دروغ چرا؟
خیلی اتفاقی ، زنگی مردد  رو درک کردم
دلم شور افتاد
و بی دلیل نبود وقتی صدای محمد رو شنیدم
دیگه تا بیاد بالا هزار مکر ذهن ، خاطرم رو آشفت 
یعنی چی شده؟
اومد و آخرش هم نفهمیدم چرا اومد؟
از همه چیز گفت و گفتم و بعد هم بردم‌ش منزل والده ام که باید شام درست می‌کردم
به عبارتی دوست نداشتم ، باشه
اما خب خوب بود که بود
انگار رفتم زیر اسکن و اومدم بیرون
چنی بزرگ شدم!!
چنی خونسرد؟
چنی بی حس
نه حس خشم و نه مهر
آزاد و دور دور دور این‌که بی‌وحشت می‌شد حرف‌های نگفته‌ی هزار سال رو گفت و شنید
بی تعصب و خشم
اصلن هنوزم نمی دونم چه‌کار داشت که اومد
منم از یه جایی نکشیدم و فلنگ رو بستم و اومدم بالا
حضورش آزارم نمی داد
اما برای جهان من بسیار بیگانه بود
دور دور
نه او من رو می‌شناخت و نه من او
از یک چیز حتم داشتم
او پدر دختران من است
به هر دلیل
و به هر دلیل دلش می‌خواد گذشته‌ی کوتاهش رو کشدار کنه
بازسازی یا اسمش هر چیز
همه می‌بینیم که سعی‌ش رو داره
پدر مدل بهتری برای دخترها باشه
اما
این آدم به‌طور حتم
با تمام تاریخچه‌ی مشترکی که با هم داشتیم
برای من بیگانه‌ای‌ست که بعد از من با دو زن دیگه هم زناشویی کشدار داشته
و من اصلن او را نه می‌شناسم
و نه کوچکترین حسی
حتا خشم  ندارم
این خوبه
برای خودم
گرنه که گذشته‌ی هیچ کس برنمی‌گرده
خب این هفته از قرار قرعه به نام عشق خورد
و تهش دوباره مرور شد


عشق حالت یا شخصیتی‌ست که ما با انرژی شخص دوم
در خودمون تجربه می‌کنیم
عشق و تجربه‌ی ما در همان تاریخ می‌مونه
اما ته  داره و وابسته به ناشناختگی و دور از دست رسی‌ست
عشق کوچکترین اعتباری در زمان نداره


۱۳۹۴ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

دارایی‌های جهانی





شماها می دونید من چه‌ها دارم؟
چنی مال و منال دارم؟
می دونید کجا ایستادم و فرزند کی‌هستم؟
براتون متر بزنم تا بفهمید چنی زمین دارم؟
چنی آپارتمان؟
چنی کفش و لباس دارم؟
چنی ...................دارم؟
دیدی؟
اونایی که به هر بهانه می‌خوان با مال دنیا از آدم احترام بخرن؟
واله دروغ چرا؟
پدر تاج‌دارم با چندمتر پارچه از جهان رفت
دیگه این‌که چند ده داشت و ..... چه و چه به کارش نیامد
اون ور خط زیر میزی، مقامات، متراژ و سند و قباله و چک کار نمی‌کنه
یعنی نمی‌دونم چی کار می‌کنه؟
ولی می دونم مال دنیا برای دنیا می‌مونه و بس
شاید سی همین دیگه دوست ندارم برم فیسبوک
شاید از دیدن این همه جهل و حماقت حالم خراب می‌شه
آی مردم من در شمیرانات زندگی می‌کنم
من ماشین چنان دارم
من باغ فلان دارم
من ..... دارم .... من هستم ..... بعد تهش 
همین آدم‌ها هر یک با تبلت‌ یا گوشی خودش به خواب می‌ره 
یعنی خنده دار تر از پستی که آخر شب مردی به اشتراک می ذاره و به دقیقه نکشیده همسرش از اون‌ور تخت
لایک می‌کنه
هم دیدی؟
می‌مونه به حکایت افسردگی دختر خاله جان که کم مونده بود فلجم کنه
بعدش چی؟
تهش چی؟
تفاوت در این‌جاست که من در تنهایی تنهام و اون‌ها در شلوغی تنها
وضع کدوم ما بهتره؟
من یا اون‌هایی که پیری‌شون با گریه بر عمر رفته سپری خواهد شد؟
دیدم زیاد هم دیدم که در پیری زار می‌زنند که آی پدرم کو یا مادرم کجا و عشق هایم چه شد ؟  
چرا تنها موندم؟
چرا همه رفتند و من جا موندم؟
چرا اون‌هایی که در جوانی دوستم داشتند، نیستند؟
من‌که این همه خودم رو پاره پاره کردم، برای این یا آن
منی که همیشه جون کندم برای بچه‌هام یا ... فلان
چرا منی که این همه خوب بودم ؛   سر از باقالی‌ها درآوردم؟
یک سری به خانه‌ی سالمندان زدن بد نیست
ببین چنی تیمسار و ارتشبد درش هست
چنی سفیر کبیر سابق ، رئیس کارخانه و ....
چه کاریه اصلن؟
خوش‌به‌حال خودم که نه چیزی دارم که ازش خوشبختی بخوام
نه  یک عکس کامل  از خونه یا متراژ و اینام در جایی هست تا به واسطه‌اش احترام بخرم
و من حتا  از عبای کهنه‌ای که می‌پوشم و گیوه‌ام ؛ شادم
از این‌که روحم مردم رو صدا بزنه
نه دارایی‌های زمینی‌م
دل خوشم به صدای دزدگیر ماشینی که به صدا درمی‌اد و می‌بینم
همسایه داره ماشینم رو می‌شوره
چون هرگز دلی را نشکستم 
فیس ندادم و فقط خودم بودم
با عصایی تکیده


تکرار مکررات




این سال جدید از قرار جایی برای ورود به کارگاه نداره
یعنی ماه دوم سال به نیمه رسید و هنوز یک رنگ هم برنداشتم
البته به لطف پای شکسته‌ی بانو والده‌ام
که با خودم عهد کردم تا تهش رو برم
نه سی این‌که نشون‌ش بدم، ولیعهدش غیبت داره و نیست
نه حتا سی‌این‌که خودم رو شیرین کنم
فقط چون،
اگر پیش اومده،
 نباید زیر آبی برم و باید تا ته‌ش به وظیفه‌ی اولادی عمل کنم
حتمن لازم بوده که پیش آمده
پس من هم نه نمی‌گم و عمل می‌کنم تا مبادا بعدن بدتر و بیشتر تکرار نشه
یعنی من‌که این‌طوری یادگرفتم.
 از زیر هر چی در بری، دوباره و سه‌باره و بد و بدتر هی تکرار می‌شه تا لنگ رو بندازی

دلم می‌خواد برم کارگاه و کار کنم
یعنی دلم می‌خواد انقدر کار کنم تا به تنهایی نیاندیشم
گمان مبر که از تنهایی‌ام مسرورم
نه
اما با زور سرنیزه هم که شده باید به سمت یکتایی برم
زیرا
به هیچ بنی بشری اعتماد ندارم
تجربه‌ی خوبی هم از این مقوله ندارم
یکی که پشت و پناه تنهایی‌هات باشه
یا حتا فقط گاهی در حد یک جمله با هم گپ بزنیم
یا موزیکی گوش کنیم
 یا صرفن صبح به صبح به هم بگیم صبح‌ت بخیر عزیزم
و لقمه‌ای نان و برکت محبت به‌نام صبحانه
یا اصلن همه‌اش رو بریز دور
بریم با هم  در طبیعت خدا زندگی کنیم
نمی‌دونم هرکاری که محاله تا ابد انجام بدم، زیرا از همه قطع امید کردم
به هیچ دوپایی اعتماد ندارم که زیر یک سقف بودن را با هم تسهیم کنیم
یا کشش دغدغه و هراس ندارم
مال مدل‌های امروزی و لب لب من لب لب تو باقالی به چند من 
و هر چیزی که من رها کردم و الباقی هنوز چهار چنگولی بهش چسبیدن
و از همه‌اش زندگی و رضایت می‌خوان
فقط می‌دونم تنهام چون جایی برای ملون‌ها ندارم
ولی از غصه‌ی نبودش زار نمی‌زنم
به هر ضرب و زور در صدد ایجاد نیستم و اصلن نمی‌خوام کسی وارد زندگی‌م بشه
بل‌که به شخصه و تنهایی زندگی می‌سازم
برای خودم
با توانایی‌هایی که در روح الهی‌م موجود هست


ترس از مرگ



   



فکر کردن خوب چیزیه
فقط اندکی سخت
یعنی به‌طور معمول همه داریم در ذهن لاب لاب می‌کنیم
اما، فکر کردن نه
چی می‌شه اگر قبل از گفتن حرفی، یه نخود فکر کنیم؟
اصولن ما مردم زورمون می‌آد درباره هر حرکت‌مون فکر کنیم
درباره‌ی حتا فکرهای لاب لاب‌مون اندکی فکر و در آخر
شناسایی کنیم که ، آیا این فکر من بود یا حرف ذهنم؟
دیشب همین‌که چشمم گرم شده بود، دستی که بر حسب عادت باید زیر بالشت باشه
گز گزی کرد و ذهن‌م جرقه‌ای زد و خواب به کل از سرم پرید
اما فکر مزبور
هزار سال به مرگ فکر کردم، به استقبال رفتم و منتظرش نشستم
اما
تا کنون این‌طور درباره‌اش نیاندیشیده بودم
مرگ ذره ذره‌ی جسمم
و پوسیدگی تک تک استخوان‌ها زیر خروارها خاک و باز هم تنهایی انسان
.....
عاقبت یه‌جورایی خوابم برد تا صبح
صبح در آینه چشمم به خودم افتاد و به‌یاد مرگ و ..... اینای دیشب
فقط یک نخود کافی بود همون دیشب فکر کنم
خواب‌آلودگی راه نداد
اما صبح بلافاصله جواب داد
آیا این ترس از مرگ محصول هراس روح‌م بود یا ذهن؟
معلومه که به ذهن تعلق داره و اون‌وقت شب اومده بود سراغم
گرنه روح که ابدی و ازلی‌ست
و این شناسایی و اندکی تفکر کافی بود که دیشب به راحتی بخوابم
درحالی‌که چنین نبود و تا صبح ژیمناستیک و پاتیناژ و .... اینا در بسترم فعال بود
نه که بیدار بودم
حالی بین بیداری و رخوت
وارد بازی ذهن شدم از سر خواب آلودگی

سوزنی برگ‌ها



تو اگر دستت به چیدن گلی برسه
یا اگر به آزار موجودات بی‌گناه، هم‌چون حیوانات
یا حتا قتل یک درخت
همانی خواهی بود که به هیچ چیز احترام نداری
نمونه‌اش شخصی که بر صدد قتل برگ سوزنی‌ها برمی‌اد و این منم که باید عاقل باشم
دو درخت کاج چند صد ساله در حیاط خونه است و من می دونم زیرش چه قیامتی برپاست
طبق تحقیقات نمی‌تونه زیرش گیاهی دربیاد و رشد کنه
به‌قولی یه چیزی توسط برگ‌ها وارد زمین می‌شه، هم‌چون سم  
که زیر درخت رو به بیابان لم یرزع بدل می‌کنه
البته فقط زیرش
نه کل حیاط
و چه هراسی به دلم افتاده از بابت   ... فلان و اینا که هیچ باکی‌ش نیست از 
قتل  یک نفس 
دو روزه حالم خوش نیست مبادا درخت‌ها رو بندازه
می‌ره و می‌اد و بهونه می گیره و من پشت شهرداری پنهان می‌شم:
- نه . مگه می‌شه درخت بندازی؟ شهرداری کلی جریمه می‌کنه و من نیستم
ولی حقیقت نه از باب جریمه که این دو شناسنامه‌ی این خونه است
روح این زمین و یادگار پدر 
و چه وحشت‌ناک می‌شه هم‌زیستی با کسانی که ذره‌ای رحم و مروت ندارند
بعد تو می‌تونی منتظر هر چیزی باشی
و این  همون احساس اضطرابی‌ست که از بچگی  در این خونه دارم

۱۳۹۴ اردیبهشت ۷, دوشنبه

همه شادند




حالم خوبه
زیادی هم خوب
اما یه چیزی درست نیست
یا سرجای خودش نیست و نمی دونم چیست؟
ته حس خوشی و رضایتم غمی کوچک هست
نمی دونم از بابت چیست
امروز باید کلی کار انجام بدم، نه کار خونه، کارهای تبلیغاتی برای یک رفیق قدیمی
به ذهنی آزاد، شاد و شنگول مستون نیاز دارم
ولی اون چیزی که نمی دونم چیه، دست و دلم رو بسته یه گوشه
این خیلی عجیبه
ناراحت نیستم، خوشحالم هستم اما یه چیزی گوشه‌ی دلم مونده
برم بگردم دنبالش ببینم این چیه که نمی ذاره از اتاق بیرون برم؟


این شبیه کل زندگی‌ست
ما خوشیم و راضی 
ولی تهش خوشبخت نیستیم 
زیرا
نمی دونیم خوشبختی چیه؟
داشتن مال و اموال؟
داشتن یار و همراه؟
داشتن تنی سلامت؟
یا راهی فراخ؟
همیشه یک چیزی یک جای زندگی‌مون غایب می‌مونه
چیزی که خیلی هم غایب نیست 
فقط طرحی از جامعه است
طرحی که از بیرون و از دور می‌بینیم
و می اندیشیم همه خوشحال و خوشبختند جز ما
همه می دوند
همه می‌خندند
مردم با هم‌اند
خوشحال‌اند
واقعن هستند؟
وقتی می‌رم خیابون و وسط ترافیک به ماشین‌های کنار نگاه می‌کنم
رازی هست
بین حضور دو آدم
یک رازی تلخ
ما فقط از دور نگاه می‌کنیم
از دور حسرت می‌خوریم
اما از درون هیچ چیز مطلع نیستیم و خیالبافی می‌کنیم
افسرده می‌شیم و وا می دیم
این همه کار چیست؟
به جز ذهنی بیگانه؟
ذهنی که مدام حرف می‌زنه و به قیاس می‌نشینه
هی می خواد
فقط می‌خواد و مقایسه می‌کنه
تو کمی
تو بدی
ندیدی همه همه چیز دارند و تو نداری


بیست زندگی





بالاخره حکیم به داد گیاهان رسید
نمی شه
به‌جان والده‌ام نمی‌شه در تهران زندانی بشم، صرفن برای گل‌ها
حالا که تصمیم گرفتم ، چلک بمونه
پس باید باشم و بهش برسم
از این رو رفتم دنبال برنامه آب‌یاری اتوماتیک و فرهود عزیزم
دیشب فرهود و پسرش پیمان یک ویزیت اساسی از گل ها و نتیجه هم کم خوش‌آیندم نبود
پدر تزریق ایران بهم نمره‌ی بیست داد
بابت گل ها و سلامت و رسیدگی به موقع همه‌اش
کلی حال کردم
همه دنیا یک طرف، فرهود به یک سود که کافیه به برلگ نگاه کنه و دقیقن بشنوه چی بهش می‌گه
از اسامی علمی بگذریم که کلی داغ کردم بس‌که شنیدم، ازت، کلسیم و ...... طرحی از وجود یک گیاه
ولی تهش به حکم طبیب فقط دو گلدان واجب داشتم برای تعویض
اون‌هم به دلیل تنگی گلدان 
نه کوتاهی من و بنا شد ترتیب همه از جمله آبیاری گلدان‌ها رو بدن
نمی دونی چنی شادم
تو گویی که بهم پایان نامه آخر کار داده باشند
بزرگ باغبان ایران، بیستم داد
یعنی نه وقت طلف کردم و نه به گیاهانم جفا




برگردیم به زندگی و مقایسه‌ی دیروز و قیامت با هم
هر کاری که می‌کنم تهش به خودم نمره‌ی خوب یا بد می‌دم
این کار در فلان‌جا درست بوده یا نه؟
و زندگی همین‌طور پیش رفته تا ته
ولی تو به ندرت می‌فهمی درست بودی یا غلط
شاید به شرط چاقو، مانند هندوانه‌ی دربسته
ولی از سر جبر یه کارهایی می‌کنیم
چون زنده‌ایم و با الگوهای کهن زندگی می‌کنیم
الگویی از خانواده، از اقتصاد، از عشق، زندگی یا مرگ
ته تهش هیچ پیدا نیست 
همیشه در شک و چه‌کنم اسیریم ولی چاره‌ای جز ادامه نداریم
کاش می‌شد مثل دیروز یکی  هر از چندگاهی از عالم بالا تشریف می‌آورد و یا تجدید و یا مردود می‌شدیم 
و تا هستیم همین حالا خطاها رو اصلاح می‌کردیم
اضافات رو می‌چیدیم و طرحی نو براندازیم
قبل‌تر این حس رو هنگام نگار کتاب تجربه کرده بودم
هنگامی که از ر - اعتمادی نمره‌ی بیست گرفتم هم همین قدر ذوق زده بودم
مهم نیست از چی بیست بگیری
هر از چندی یک بیست حسابی کار ساز می‌شه و چاره ساز
دلم یک بیست اساسی و به کله گنده می خواد
به‌جای تمام بیست هایی که از کودکی به دلم مونده
بیست کلاس، بیست مدرسه

عشق‌های من




هر گاه موردی در یک زمان بارها تکرار می‌شه
وقت‌ش شده که اون چیز رمز گشایی بشه
و رمز گشایی این زمان من از قرار به عشق تعلق داره
عشق همون حس غریبی که وقتی می‌آد ما رو از خود بی‌گانه و آواره می کنه
آدم‌هایی که در کل زندگی گمان می‌کردم دوست‌شون دارم یا دوستم دارند
وقتی دوباره شنیده یا دیده می‌شن 
تو رو تکان می دن
آیا واقعن دوست‌شون داشتم؟
اون حس غریبی که بهش داشتم حقیقی بود یا مولود منه ذهنی‌م بود؟
می دونم
همه‌اش از باب نقشه‌های غلطی بود که از عشق در دست داشتم
طرحی خیال انگیزی که خداد سال پیش مرحوم نظامی برای جامعه‌ی ما برجسته ساخت
و ما مفهوم حقیقی‌اش رو گوش ندادیم
تهش که عشق بود و فراغ و سوختن و ما وصل می‌خواستیم
بعد هم که تموم شد، به سادگی رفتیم
این نه عشق  که تمام‌ش توهمی بیش نباشد  
ما فقط زور زدیم و خواستیم هرطور و به هر قیمت عشقی برای خود دست و پا کنیم
نشد به زور سر نیزه