۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۹, شنبه

دوست عزیز، پدر تزریق ایران



چهار پنج روز گذشته علاوه بر منزل والده این هم در دست داشتم
ولی تصویری که من برای کار خودم می‌سازم
تا کاری که برای غیر انجام می‌شه، هزار تفاوت داره و اولین و مهمترینش
می‌دونم بناست چی بگه
اما کاری که ریشه‌ی علمی و ... اینا هم داره
گفتنش برای بی‌سوادی مثل من دشوار می‌شه
همین میزان سبزی و زردی برگ‌ها و .... که نشانه‌ی نوع کار دوست عزیز است
در آموخته‌های من حضور نداره و موجب می‌شه یک کار صد دفعه تغییر کنه
اما من را باکی نیست که
دوست عزیز و قدیمی به‌قدری برای‌م همیشه رفیق راه بوده
که با جون و دل براش کار انجام بدم
این کار بناست روی اتاقک وانت بنر بشه
کارت ویزیت‌ هم هست
که چون کامل نشده، این‌جا نمی ذارم
بعد می‌مونه بروشور و ... اینا
فرهود به گردنم زیاد حق داره

چهار سال پیش درخت‌های چلک رو تزریق کرد
اون‌سال  درخت‌ها بر زمین سجده کرده بودند


صراط گونه




الهی شکر که عاقبت دارم راست راستی بزرگ می‌شم
از ده فروردین تا شانزده اردیبهشت، واحد پاس کردم
بعد از هزار سال بازگشت به خانه‌ی مادری و نزدیکی دوباره‌ی زرد و آبی به هم
همیشه سبز بوده و خودم هم انتظاری غیر این نداشتم
اما فکر می‌کردم،
 همین‌که بعد این سال‌ها این همه بزرگ شدم و با دید دیگر به مردم نگاه می‌کنم
لابد جهان شمول است و همه از یه‌جایی با رشد مواجه می‌شیم
و این انتظار ما رو می‌بره بالا
و دردسر جایی آغاز می‌شه که تو با جهانی مواجه می‌شی که فقط در ظاهر پیر شده
هنوز همانی‌ست که هزار سال پیش بوده
در عوالم خودش و تو گویی در این یک ماه اصلن و هیچ یک از حرف های من رو نشنیده
ندیده
یا خودش رو زده به کوچه علی چپ و یا .... هر چی؛ به‌من مربوط نیست
چرا اولش سخت بود و سکوت و تامل بس دشوار
اما همین‌که تو می‌فهمی با چی مواجهی و قصد می‌کنی در هر زمان به بهترین شکل عمل کنی
کلی راه سبک می‌شه تا این‌که مثل ازمنه‌ی دور بیفتی وسط داستان
و باهاش مکرر درگیر بشی
تو از والدت راضی؟
بچه‌ی من چی؟
همیشه هیچ ولدی از والدش راضی نیست
و بر عکس
اما هم رو دوست داریم، زیرا
کار دیگری جز این ساخته نیست
این زمان گذشت و تنها کاری که ازم ساخته بود سکوت بود و تحمل و پاس کردن واحدهایی که
روزی نیمه‌کاره رها و فرار کرده بودم؛ از همه‌اش
من می‌دونستم دارم چه می‌کنم
اما بانو والده‌ام نه
فکر کرده بود لابد خدا دلش براش سوخته و موجب شده 
 این مدت  ازش پذیرایی کنم
چون در زندگی هیچ چیز رو به این اندازه دوست نداره
دیگه تهش یادگرفته بودم چه‌طور مثل ماهی برم و به وظایف‌م عمل کنم 
دوباره سر بخورم برگردم خونه‌ام
این‌جاش رو می‌شه انداخت گردن ابلیس ذلیل مرده که گذاشت دقیقه‌ی نود
سنگ آخر ابراهیم رو انداخت
تمام این مدت بسان ابراهیم در پی آب و خدا بودم
و نقاط ضعف دردناکم مرا به گریه نمی انداخت و رد می‌شدم
اما سنگ آخر خورد وسط پیشانی‌م
به‌قدری بزرگ و غیرقابل باور بود که نصف روز طول کشید تا با خودم عهد ببندم
سکوت کنم
هیچی نگم
واکنش قدیمی نشون ندم
حتا در منزلم ازش پذیرایی آخر رو در عصر جمعه
با شیرینی دارچینی و ... اینا به‌جا بیارم
و ناهار دیروزش رو هم همین‌جا بپزم و براش ببرم
اما در طی تمام این‌ها با روح‌م شرط کردم
من سکوت می کنم
تو مراقبم باش
لطفن دیگه تکرار این واحدها رو برام واجب ندان
و به همین پشتوانه خندیدم و در آخر کلید منزل والده رو گذاشتم و آمدم بالا


این فقط تاثیر نزدیکی زرد و آبی بوده
نه بیشتر
و مهم بود به نیکوترین شیوه از این راه بگذرم
من گذشتم
اما
باورم نمی‌شه کسی در هفتاد سالگی همانی باشه که در بیست سالگی بوده

سبز زندگی



اگر زرد رو با آبی مخلوط کنی، می‌شه سبز
تا ابدیت همین خواهد بود و هیچ تفاوتی نخواهد کرد
البته که هر سبزی فقط خودشه
بستگی به میزان این دو رنگ نسبت به هم داره
اما در نهایت نوعی از سبز می‌شه
این کلی زندگی ماست با و یا بی حضور عوالم غیبی
گو این که از ابتدا تصور کردیم 
اومدیم همه چیز رو حاضر و آماده برداریم و مصرف کنیم
چون در خانه‌ی والدین چنین بوده است
اما 
خیر قربان
تصویر غلطی بوده است
مام بهش گفتیم بدبختی، بدشانسی و .... بستگی داره کودکی رو چه‌طور تجربه کرده باشیم
اما تهش یک مفهوم بیشتر هویدا نیست
زرد و آبی می‌شه سبز
و زندگی مجموع محرک‌ها و پاسخ‌ها، تصمیمات و حرکات ... ماست
جایی هم دست خدا درکار نیست و ما تهش بدوبی‌راه و توقع و .... همه چیزش رو از خدا داریم
به فرض در جهانی بودیم که مفهوم خدا بیگانه بود
ما به امید کی و چی بنا بود عمر رو به آخر برسونیم؟
یعنی باز هم مداوم در انتظار دست‌های غیبی و عالم معجزه و تغییر ... اینا بودیم؟
سهم شانس و سرنوشت، میراث و .... اینا چنی می‌بود؟
بدبختی‌ها گردن خدا، خوشی‌ها هم سهم خوب بودن ماست
درواقع نیازمند سنگری بودیم برای پنهان‌سازی نقاط ضعف انسانی
عدم آگاهی و شناخت و هزار چیز دیگه

خلاص



نه به‌جان مادرم، خوبم
البته خوب‌نر هم این‌که 
کسانی هستند که این‌طور آمار آدم رو داشته باشند
ولی خب آدم که کامپیوتر نیست روی برنامه همیشه آماده به خدمت باشه
گاهی وراجم
گاهی بی‌زبون
گاه حرفم می‌آد
گاه نه
اما خوبم
چند موضوع هم‌زمان دست به دست هم داد
از زبون برم
شایدهم گاهی انرژی ندارم
بیشتر به این می‌آد باشه
وقتی برمی‌گردم به اتاق دیگه نا هم ندارم
به شکر کردگار دانا گچ پای والده‌آم باز شد و
 از امشب خدمت رسانی من هم به پایان  رسید
دیگه وقتش شده بود
بانو والده بد عادت کرده بود
کانون ادراکش داشت سر می‌خورد اون قدیم‌ها و
به حساب خدا و  پیغمبر هم باشه
بیشتر از این وظیفه‌ای ندارم
فرار رو بر قرار ترجیح دادم

در کتاب شدیدن تاکید شده که: نه زیاده دست تنگ و نه زیاد گشاد
هر چیز در حد اعتدال
حتا به شخص نبی می‌گه

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۸, جمعه

دنیا منم و وسیع




جدی خرن‌  دخترای ایی دوره زمونه که شوهر می‌کنند
اگه زمان ما ایی‌طوری بود، کی به فکر می افتاد شوهر کنه؟
اصلن دیگه به چه دردهایی مگه می‌خوره؟
این سال‌ها همه گونه خرید اینترنتی داشتم
فقط مونده بود خرید کولر و تحویل و پرداخت درب منزل
کلی حالش رو بردم
سی همین لازم نیست بری بیرون دیگه
هر چی می‌خواهی یا با تلفن و یا اینترنت ، دم در خونه تحویل می‌گیری
از بابت نصب و داستان هم بهانه ساختم
تا دوری با دوربین در اطراف خونه بزنم
آسمون طوفانی و دلهره‌ی من از ارتفاع
دورتا دور حفاظ بلند داره
 یادگار ایام کودکی ما و دوچرخه بازی روی بام
با همه  این ها دلهره داشتم
همین‌جاهم خیلی به نرده‌ها نزدیک نمی‌شم

بعد به این فکر می‌کنم، 
چه‌قدر کوچکم!!
ذره‌ای در این بی‌کرانگی
ولی هنگامی‌ که این پایین و درون کندوی خودم هستم
دنیا منم و وسیع













مسبب داریوش

ایی سوراخ دعا





اگه یکی فقط دو سه‌بار وقایعی که در زمان آینده رخ می‌ده رو در رویا ببینه
دیگه باید لنگ رو بندازه و بره در اکنون زندگی کنه
که ما در گذشته در راده و تجسم خالق شدیم و اکنون
در تجربه‌ی زمینی آن‌یم
که خیلی هم پیدا نیست از اینک ما تا اینک خالق
چندین میلیارد سال فاصله است؟
اما همین مرا بس که این‌همه غلت و جفتک و وارم می‌زنم 
بل‌که به آرامش و سکوت درون در اینک برسم
و در امروز زندگی کنم
بی‌هراس از فردا و بی نگرانی از آینده
فقط باید از سر راه خودم کنار برم
بذارم روح در من زندگی کنه
که فکر می‌کنم اکنون یه‌چی تومایه پنجاه پنجاه باشه
زیرا از وقتی چشم باز می‌کنم زور می‌زنم سکوت درون رو حفظ کنم
هی این بهم تبریک می‌گه و با فهم موضوع
ور ور ذهن آغاز می‌شه
و چنی نگرانم نرسم این پنجاه درصد رو یک جا و چکی، کیلویی درک کنم
مثلن سک‌ساعت سکوت درون
نمی دونم شاید اگر تبدیل به خواست بشه و من‌هم قصد کنم بشه
اما
مگه نباید خواستی در کار نباشه؟
باید برم در حیاط و بچگی کنم
هنوز این قلم رو فهم نکردم
که ما باید برای یه مقصودی زور بزنیم؟
یا نباید اصلن خواستی باشه، تا بهترین رو با انرژی توپ خودمون جذب کنیم
مثل وقت‌هایی که دلم قورمه سبزی می‌خواد
بدجور
یهو می‌ری منزل والده!!!!!!!!!!!!!
می‌بینی قورمه سبزی منتظره
ایی که چه جوری و از کجا یه وقت‌هایی یه چیزهایی طلب می‌کنیم
که به ایکی ثانیه 
دولپی از آسمون افتاده ؛
هنوز جا یا ... چی‌ش  رو کشف نکردم
امیدوارم ایی سوراخ دعا رو تا پیش از مرگ کشف کنم





۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

خوشه‌ی پروین




قطعات مستقل و حقیقی
هر یک به جهانی تعلق داشت
هر یک به مکانی وابسته بود
دور و جدا از هم
ولی پیوسته و وابسته
یکی در هند و دیگری در حیاط پشتی
این یکی جاجرود و آن یکی چالوس
 و ... الی آخر
گم شده بودم و در هر یک شخصیتی مستقل 
وابسته به همان زمان و مکان خاص
اما هیچ‌یک نبودم
خودم هم نمی‌دونم کجا گم شده بودم؟
خود واقعی‌ام در زندانی در بند و هر لحظه به شکنجه و بازجویی



این خلاصه‌ای در چند خط از احوال عفونت است و اغمایی ناب
چند سال طول کشید تا این‌طور به وضوح رمز گشایی بشه؟
تا همین یک ساعت پیش
من در حجره‌های متعدد ذهن گم شده بودم
می‌شد جهنم گفت
می‌شد روز جزا
مخلوطی از هر چه پلشتی و منفی که در جهان درک کرده بودم
من عذاب می‌کشیدم و نود و چهاردرصد خون و تنم از عفونت می‌سوخت
فقط قلب هنوز از عفونت پاک بود
تا مغزم تعطیل شد
ولی هم‌چنان هر دو جهان برایم حقیقی بود
اتاق بیمارستان و تخت و سرم و اطرافیان و هم در بازداشتگاه
این بلوک‌های ذهنی همه‌اش متعلق به من بود
ترس‌ها و زشتی‌هایی که   تا اون زمان جمع کرده بودم

مذهبی‌یون بهش می‌گن عالم برزخ و ... اینا

حالا اگر دوباره اون شرایط تکرار بشه؟
بعد از هزار سال مرور
باز هم همان‌ها تجربه می‌شه؟
یا
بهشت برین؟
مرگ کجای این داستان جا داره؟

دور می‌شدم
حضوری ناب، حقیقی و فارغ از زمان، مکان، تعلقات زمینی، حتا هویت خود خواسته‌ای که در تمام زندگی
برای ساختن‌ش خرخره‌ی خودم رو جویده بودم
نه مادر کسی بودم و نه ولد دیگری
نه حتا گندمی خشک و ساده
همه حضور بود و شوقی آشنا
شوق بازگشت  
بعد از زنگ تفریح روز اول مهر کلاس اول و
بازگشت به خانه
بازگشت به امنی آشنا

خب این داستان این همه آشنا کجاست؟
این کدام آشنایی چنین عزیز است که در اکنون در خاطرم نیست؟
نه‌که همان حس نیمه‌ی گمشده هم از آن اوست
اوست یا جهانی ورا فرا؟
اطلاعات در حیطه‌ی روح یا چیست؟
می‌فهمم پسه خواب جهانی هست و من
خواب بیننده
این جهان همان‌جاست؟
این همان مرگی است که در کتاب بارها از آن یاد شده؟
مرگی در هنگام خواب؟
یا اصلن موضوع چیزی دوست داشتنی، قدیمی و صمیمی 
پس این کجاست که من روی زمین بندم؟

نکند پسه کله‌ام؟
لابه‌لای کانون ادراک؟
در پوسته‌های جهان‌های موازی؟
در انتهای یک کرم چاله؟
یا لابه‌لای خوشه‌ی پروین؟




زیر جلدم




از هنگامی که فهم کردم،
 هرگاه آشفته‌ی ذهنی می‌شم
دردهای تنی پیدا می‌کنم
از همان گاه تا هنوز مراقبت می‌کنم، از ذهنم
و درست زمانی که از ذهن غافل و اندکی با موضوعات جانبی درگیری بی ربط پیدا می کنم
موزیانه سر می‌خوره زیر جلدم و 
به خودم می‌ام می‌بینم
از درد چهار چنگولی موندم
و همین‌طوری هم باور می‌کنم
روزی در خواب خواهم مرد
گرنه در بیداری هوشیارم و مراقبت می‌کنم
و وای برمن که در بیداری به خواب برم
به خواب نقاط ضعف و هراس‌ها و .... هزار چیز دیگه
از زندگی همین فهمیدم
دشمنی جز من در جهان ندارم