۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۶, شنبه

گور بابا درک

  


از هنگامی که یک نخود بچه بودیم، می‌خواستیم به همه اثبات کنیم

بزرگ شدیم و خودمون همه چیز رو می دونیم
اصلن جهان را می‌شناسیم و متحیر از این که چرا نمی ذارن
نون و ماست خردمندانه‌ی خودمون رو بخوریم؟


بعد در سن حوا به یک کشف بسیار مهم می‌رسیم که چه بسا می‌شد تا پایان عمر هم

نفهمیده باشیم
زیرا باور داریم همیشه که
آخر و اول دانایی و خرد ماییم و همه نادان
و القصه که
دیشب دم خوابی یه چرخی به فیسبوک زدیم و با این مواجه شدم
گریه‌ی حق حق و از ته دل هاسکی
یعنی از دیشب در این  تار گیر افتادم تا هنوز  
بااین‌که از دیروز به‌جد در کارگاه مقیم شدم و همین‌حالا هم دلم می خواد
زودی برسم به کارگاه
باز
این هاسکی نمی ذاره
یعنی چشم که باز کردم با یادآوری این صحنه
 بغض همه جانم را فشرد
گریه
‌ای از ته دل و از سر وابستگی و عشق

خدایا ما کجا قرار داریم؟


و این‌که

  پر از حسرتم
حسرت یک دل سیر مهربانی
یک بغل امن
یک چشم منتظر
یک آدم صادق
یک آدم، آدم
خدا حفظ کنه شانتال رو که روی این یکی می‌شه حساب باز کرد
که بعد از مرگ یکی هست جای خالی‌م رو حس کنه



۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۵, جمعه

باله دریاچه قو

قاطبه و اتللو


تا ابد این کاف شو با این دو سه اپیزود برایم جاودانه شد
یعنی آخر شیرینی و طنازی‌ست این گروه اختاپوس
یادش به‌خیر به چه چیزها دل‌خوش بودیم 
و به همین سادگی تا مدت‌ها با یادش هم شاد می‌شدیم
ما بچه‌های پفک نمکی پنج ریالی هستیم
با همون پفک تا عرش می‌رسیدیم





۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

Donnie Darko


این فیلم رو به اهالی توهم توصیه می‌کنم

شاید دیگه این‌جا دنبال جواب نباشند

  




 فیلم درباره ی تغییر شکل و تفسیر دنیا در یک ذهن ناآرام و اسکیزوفرنیک است که گویی پی برده به آخرین مراحل گذر از عقل به چیز دیگری رسیده و معادل این آگاهی را در یقین به آخر رسیدن دنیا بازیافته است. دانی دارکو را می توان یک رهیافت یا مکاشفه ی طولانی پیش از مرگ دانست.


۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

نبودیم



نمی دونم چرا ان‌قدر زود زود پنج‌شنبه می‌شه
حالا نه شنبه، نه سه شنبه
فقط پنج‌شنبه‌است که هی تندی از راه می‌رسه
با این عمر کوتاه و یک نخود سر سوزن، واقعن بناست چه کنیم؟
چشم به هم بذاریم، وقت رفتن رسیده
برخی با خل بازی و برخی دیگه با هوش افراطی
خلاصه که تهش همه رفتنی هستیم و این‌که خودمون رو پشت چی یا کی قایم کردیم
بماند
هرکسی پشت یک چیزی پنهان است
یکی پشت همسر گرام و بعضی هم پشت شانس و قسمت و .... پروردگار
درواقع نمی دونم چند نفر از این بنی بشر، واقعن می دونه چرا اومده به این دنیا
فقط همگی هستیم
گاه هم به هم کرم می ریزیم
طمع هم داریم
حسد بی‌حد و لی جنون در حد مفرط
باور کن بیشتر ما دچار جنون‌یم
جنون ادامه داشتن و جاودانگی
ترس از مرگ و ..... زیرا
در حقیقت زندگی نکردیم و فقط دنبال خدایی گشتیم که ازمون حمایت کنه
بهمون بده
ازمون نگیره و ..... فقط بخشنده و سخی باشه
این که خودمون کجا قرار گرفتیم و بنا بوده چه غلطی بکنیم در این عمر پر سرعت؟
بماند برای بعد از مرگ

ته امنیت



دروغ چرا؟؟؟
تا قبر آ آ آ آ
اتفاقن و دقیقن به امنیت خیلی فکر می کنم
زیرا
هیچ گاه از خانواده جدا نشدم و تنها جداسری ام زمان های حضورم در چلک می‌شه
و تهش حساب می کنم
کجا برم ؟
این جا خر خودم و پادشاه خودمم
کل محل می‌شناسنم و کافیه یکی بهم چپ نگاه کنه
یعنی امنیت در حد جام جهانی
و این برام بسیار مهمه
همون‌قدر که طلبه‌ی هجرت نشم هیچ‌گاه
یعنی این‌جا برای خودم هستم، شناسم و اهل همین خاک
و گاه هم با افتخار و معمولن با احترام رفت و آمد دارم
یعنی ذهن‌م حق نداره وسوسه بشه که :
آخ اگه از ایران بریم، فلان جا
انقده خوبه
خودش می دونه برای یک آدم تنها بهترین جا همین‌جاست و بی‌خودی خودش رو خسته نمی‌کنه
و از همه مهمتر
اهل بیت زبون من رو نمی‌فهمند
برم کجا که بخوام تازه خودم رو اثبات کنم و .... اینا
خلاصه که از این محله کندن برایم حکم قیامت خواهد داشت
کاری که یک عمر ازش دوری کردم
ولی خب بد هم نیست اگه چلک یه‌نموره خودش رو بکشه نزدیک تهران
مثلن حدود 200 کیلومتر
خیلی عالی می‌شه
صبح چشم باز کنی بیای توی حیات و گل‌ها و باغچه و ..... خیلی خوبه

من‌که هی می‌گم ترسو هستم
فقط ترس من نوع دیگراست
از جنگل و تاریکی و ... اینا نمی ترسم
از آدم‌های شرور و دوپا احتراز دارم


رقیب عشقی





قدیم‌ها فکر می‌کردم
دایی‌جان یکی‌ست و تکرار نشدنی‌ست
زیرا بچه بودم و خام
افسوس به روزگاری رسیدم و دیدم
همه یه دایی‌جانی در خانه دارن
یک سرهنگ و یک مش قاسم
ولی به‌طور معمول دایی‌جان تکراری‌ست
از سر داستان همه توهم دارند، تا قاسم بدبخت
روحش شاد 
پرویز فنی زاده که حرام شد و رفت

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

یک خانواده‌ی دوست داشتنی




از پست قبلی تا همین الان یک کشف بزرگ داشتم
داستان، زیر همین ریزه کاری‌هاست
در حال نوشتنم و زیر زیرکی سریال دیشب رو دنبال می‌کنم
یعنی دو سریال بیشتر در اکنون دنبال نمی‌کنم
یکی رز سیاه و دیگری برگ ریزان
و هر دو متعلق به خانواده‌هایی شلوغ است
یعنی  بیش از هر چیز به این جمع‌های خانوادگی تعلق خاطر دارم؟
نیازمندم؟
عاقه‌مند؟
یا چی؟
دروغ چرا؟
کاش از اول درست رفته بودم و الان این‌طور به چه‌کنم چه‌کنم ته داستان گرفتار نشده بودم
مشکل من تا وقت مرگ حل شدنی نیست
نه سی‌این که دلم طلبه‌ی مرگ شده باشه
گو این که بد هم نیست
موضوع جایی‌ست که تجربیات و مسیرم یا تائید شده باشه و یا رد 
و این جز با مرگ میسر نیست
اما هیچ چیز مثل یک جمع گرم و دوست داشتنی نیست و این
 جز در خانواده میسر نیست

یه ذره یا زیاد ترسیده



تا دیروز در حال معامله‌ی چلک بودم

یعنی می‌خواستم تاخت بزنم با ملکی نزدیک تهران که بشه درش زندگی کرد و از این‌جا برم
تا دیروز غروب که به یاد آخرین حضورم در چلک افتادم
تا لب پرتگاه مرگ رفته بودم و تا کیلومترهای بسیار هیچ کس نبود تا به کمک بخوام
این همون نقطه‌ای بود که حقیقت زندگی‌م رو دیدم و ازش ترسیدم و برگشتم تهران
بعد از اون هم دلم نخواست دیگه برم
حالا چی موجب می‌شه فکر کنم مثلن با تفاوت چندین کیلومتر شرایط بهتر می‌شه؟
باز هم تنهام و باز هم قلبی بیمار دارم
در نتیجه به کل معامله منتفی شد
موضوع جایی در ذهن من؟
در واقعیت من؟
در حقیقت دنیاست؟
یعنی هنوز نفهمیدم جام کجاست؟
حیرونم؟
نه‌که متواری و ترسیده به کنج خونه پناهنده شدم؟
فقط یک حقیقت هست، این‌که از تنهایی فراری ندارم
دنبال معاشر و هم‌صحبتی نیستم
اما این شرایط هم .... انگار خیلی دوست داشتنی‌ نیست
از قرار فقط موجودی ترسیده‌ام که از همه فرار کردم؟
نمی دونم دقیقن کجا ایستادم
می‌فهمم حال خوبی ندارم و این مدت حسابی در منزل والده‌ام تخلیه انرژی شدم
این یعنی زنگ خطر


آخرین وسوسه


نزدیک یک هفته از ماموریت برای والده‌ام گذشته و هنوز نشده کامل ذهن رو از اون پایین جمع کنم
کلی هم مرور کردم و اینا
ولی یه‌چیزهایی از گذشته زده بالا و بردتم در حیرتی بس عظیم
نمی دونم شاید من هم بزرگ نشده باشم هنوز؟
ولی همین‌که یاد گرفتم سکوت کنم
واکنش نداشته باشم و اینا؛ شهادت می‌ده بر تغییرات عمده و اساسی
و خیلی جدی باور داشتم، همه‌ی ما در حال رشد و تکامل‌یم
اما این‌که این امر جهان شمول نباشه، باعث حیرانی‌ست
یعنی همه‌ی ما بزرگ نمی‌شیم؟
مگه می‌شه نشده باشیم
ولی زمانی که رفتار ولیعهد و بانو والده‌ رو می‌بینم و فهم می‌کنم مانده‌اند در همان روزگار جهل دور
دوتا شاخ درمی‌آرم که: مگه می‌شه؟
شاید هم بشه
چرا که نه؟
چی زندگی‌هاشون عوض شده؟
هر کدوم هنوز همون‌جایی نشسته که یک عمر جایگاهش بود
ولی موضوع حق قضاوت من بر این دو نیست
فقط ترسیدم
از این که
یعنی فقط من نیاز به تغییر داشتم؟
خب این بلاهایی که سر زندگی من هوار شد، اگر سر هر کس دیگه‌ای بیاد
شک ندارم که او هم لنگ رو می انداخت و می‌رفت جهت توقف اوضاع 
لابد برخی آدم‌ها نیاز به تغییر ندارند؟
یا شاید من زیادی سه بودم؟
یا چی؟
در روز آخر پرستاری بانو والده‌ام چیزی گفت که هنوز یخ‌م باز نشده باشه 
جمله‌اش درست مثل این بود که یکی از شماها فکر کنه
من این‌جا معطل موندم برای یه نخود عاشقی؟
یه چارک مرد و .... اینا و بهم پیشنهادات بی‌شرمانه بدید
خب به آدم برمی خوره دیگه یا نه؟ می‌خواد من داشته باشه یا نه
می‌مونه به این که بهت بگن: تو دروغ‌گویی و در این جا فیلم بازی می‌کنی
و ناخواسته یه چند روزی می‌رم توی کما که:
کجای کارم غلط بوده؟
یا اصولن من غلطم یا همسایه؟
سی همین که دیگه کشش تجربه‌ی مکرر شرایط کودکی رو ندارم
هنوز هم چیزی به روی والده‌ام نیاوردم و رفتم توی غار تنهایی‌م
نمی دونم شاید سی این‌که زیادی حرف می‌زنم و انتظار دارم دیگران هم باورم کنند؟
به هر حال که تنها نتیجه‌ی سال جدید تا این جا دیدار با چند فقره آدمی بوده که بعد از هزار سال هنوز همون‌جان که بودند
و نگران می‌شم
نه‌که نباید اصلن عوض می‌شدم؟
مگه می‌شه فقط من خودم رو ورق ورق برهنه کنم؟
و باقی همان باشند که بودند؟
و از جایی که معمولن غلط زیستم، دو سه روزه افسردگی شدید گرفتم
دستم به کار هم نمی‌ره و .... غمگین‌م
نه سی این که چرا کسی عوض نشده
نه‌که همه‌ی عمر اشتب رفته باشیم؟
فیلم آخرین وسوسه‌ی مسیح نمادی از حال اکنون منه
سی این که نا کجا می تونم این شرایط رو دوست داشته باشم؟
تحمل واژه‌ی صحیحی نیست. باید درش آزاد باشم و دوست‌ش داشته باشم
و این تنهایی فقط در چلک قابل تحمل می‌شه
همون‌جایی که من می‌مونم و خدا و دیگری برای مقایسه نیست
و این می‌شه فرار
فرار از اوضاع
خدایا کجا ایستاده‌ام؟



در حد کمال




یعنی من کامل نیستم؟
یعنی، من کم بودم؟ کم هستم؟
یعنی هنوز بچه‌ام؟
یعنی که چی؟
یعنی تو فکر کن که ما از بچگی هی فکر کردیم رسیدیم و شدیم و هستیم
بعد می‌خواستیم دنیا رو ریز ریز کنیم که چرا بر باب دل ما نیست؟
نمونه‌اش همین نیمه‌ی کیهانی که از بچگی کرم‌ش به جونم بود
فکر می‌کردم همه چیز مثل منزل پدری شسته و رفته و آماده
فقط منتظر نشسته تا ما برش داریم
و با اولین تجربه‌ی عشق چنان درگیر شدم
که دخل باقی عمرم رو آوردم
و بسیار موارد مشابه دیگه که کافی بود ولم کنند تا از روی زمین جمع کنم
از همه فجیع تر بازگشتم بود
از سفری بی‌بازگشت
و این کل بدبختی‌های زندگی‌م شد
یعنی یه دو سه سالی که طول کشید تا لنگ رو بندازم و از خر تصادف و جبر و نامردی و ستم و ... اینا بیا پایین
یعنی از جایی که پذیرفتم خودم موجب همه وقایع بودم
داستان چرخی بدترکیب خورد و گمان کردم، ای داد برمن
منی که از سوراخ آسمون مستقیم افتاده بودم تا جهانی را منور کنم
بس‌که بی‌توجهی کردم، زدنم زمین تا عاقبت پیغام رسانی کنم
یعنی تو فکر کن ما برای انگشت بردن در سوراخ دماغ‌مون هم توجیحی الهی داریم
یه ذره تصور این که در بوته‌ی آزمایش‌ییم به سمت کمال و خرد در ذهن‌م جای نداشت
همه‌اش می اندیشیدم کامل هستم و برقرار
فقط بی‌توجهی‌هام مانع شده کمال‌م رو عالم و آدم ببینند
و چون خیلی کامل بودم هم خدا دوست نداشت بشم اسباب لهو لعب و نشوندنم سرجام
که خط نیفتم
بعدهم توهم زدیم 
خب من‌که تصادف کردم که نمی‌شه الکی و باطل بوده باشه
لابد باید تجاربم رو به این روش دست به دست بچرخونم و زدیم تو کار کتابت
هر فکری به جز باور این‌که 
  روح من الهی‌ست
اما یک چیزهایی لازمه تا به ذاتم رجوع کنم یا
از ذاتم دوری نکنم
درواقع هر چیز به جز پذیرش این که :
هیچ گاه نه پخی بودم و نه کامل
جلدی شدم که نفس روح‌ش رو بند آورده
مانند این‌که دماغ روح‌م رو گرفتم و نفس‌ش بند اومده
جیک‌ش در نمی‌آد و ..... اینا و اونم وارد عمل شده و داره پوستم رو می‌کنه
بل‌که لنگ فهم و دانش و گل سر سبد هستی رو بندازم
و برم دنبال خود سازی