۱۳۹۴ خرداد ۱۶, شنبه

کنج حیاط



با تعطیلات تابستونی جای من کنج حیاط بود، زیر درخت توری
اسباب چایی، قوری سماور، عروسک‌هام و .... داستان
نه به حضرت پدر فکر می‌کردم نه مادر
نه مدرسه نه درس و مشق
ته ته آزادی بود
عصرهاهم در ایوان روی میز  نقاشی می‌کردم
هیچ چیز دیگه‌ای لازم نداشتم
یه صدایی دائم توی سرم وز وز نمی‌کرد
چنی شاد بودم!!!
الان یه کارگاه درست و درمون دارم
منطقی ترین کاری که هم خودم بپسندم و هم اهل محل
همین نقاشی‌ است
اما
اون‌جا با در این خونه‌ی تنها هم در آرامش نیستم
زیرا
یه دقه، یاد مرحوم پدر
یه دقه یاد فلان حرف دختره
یه دقه......یه دقه......یه دقه...... رسمون در می‌آد
چه خوب بود بچگی
در سرمون هیچ کس حضور نداشت
جز لحظه ای که درش بودیم

منم تهمتن



از روز اول که پام به وبلاگ نویسی باز شد
از سی این بود که همیشه عادت به نوشتن احوالات روزانه‌ام داشتم
گاه حتا لحظه به لحظه
اما روی کاغذ و عطر خوب و صمیمی کاغذ
همیشه هم عده‌ای در اطرافم بودند که می پنداشتند از صبح تا شب
در سرسرای کاخ بلند ستون، پدری به سبک کلئوپاترا لم دادم و کنیزکان بادم می زنند
و از جایی هم که توهم زده بودم
عجب تجربه‌ی عجیبی و ...
هدفم این بود که بگم, بابام جان
چیه را به را کم می آرین؟
در زندگی باید به جلو رفت، حتا اگر بین راه شانست بزنه و 
یک پیانو از طبقه هفتم یا چندم یه جایی بیاد روی فرق سرت
مهم نیست اگه زنده موندی سعی کن از اون زیر بیای بیرون و اگر قرار نبود بمیری
خودت رو تکون بده و به راهت ادامه
دیگه این تعریف چهار خط داستان شد وسیله که خودم هم شوخی شوخی
جدی جدی بگیرم، نه که منم تهمتنم؟!!!!!!!!!
ما هی رفتیم به پیش و از در و دیوار مبل و صندلی بارید
جایی هم که نباری زیر پامون چاه باز شد
باز گفتیم:
عیب نداره این همه نشان سلوک است و ...... داستان
بعد هم یه جا فهمیدیم تا وقتی داری ایوب وار با داستان حال می کنی
کار از مبل و صندلی به زیر دریایی می رسه
کرک و پر ریخته از هر نوع کمال طلبی مستعفی شدیم و رفتیم به کار خودسازی
خلاصه که تهش بگم با دست خودم پوست خودم رو کندم
از روزی که بانو والده پا شکسته شد و افتادیم زیر دست 
ستمگر اعظم از در و دیوار قاشق و کارد و چنگال سریز شده تا هنوز
مام که داریم خودمون رو می سازیم 
کم مونده بود شاقولوس بگیرم و از غصه دق کنم
به کل هر چه داشتم رو زمین ریختم
اول یه داد و به قهر از بانو والده فاصله گرفتم به عمد
بعد هم هر چی بنا بود گفته بشه رو
حضوری و غیابی به عرض رساندیم
حالا یه نفس راحت می کشم
کی گفته بناست ما بریم برای پیغمبری؟
اومدیم چهار صباح در آرامش نفس بکشیم و فقط پاچه مردم رو نگیریم
هر کی هم ناراحت می‌شه
می‌خواسته ناراحت نشه 
مشکل خودش بوده که روی خودش کار نکرده که از حرفی دل گیر نشه
اصلن این‌که هی داستان رو جو می‌زنم و جدی می‌گیرم
تا جایی که دیگه نمی دونم چی شده
خودش کافی‌ست که اون دنیا مدعی ردیف اولم 
روح خودم باشه
که این چه تریپی بود؟
این هی ما رو چلوند و پکوند و ادا ایوب درآورد
اگر فکر می‌کنی 
حتمن باید داد بزنی
بزن
سه روزه دارم داد می‌زنم
ا‌نقده خوبه
کلی سبک شدم


۱۳۹۴ خرداد ۱۵, جمعه

Man Mohna

استاد ارجمند




قرار بود عید به دیدنش برم که بانو والده‌ام افتاد و شکست
نرفتم تا ...................... ده روز پیش
متوجه شدم در همین نزدیکی ساکن خانه‌ی سالمندان  و 
همون‌جا گوشه‌ی اتاق‌ش کارهای اویسی رو برای شیادی به مفت کپی می‌کنه
نمی‌دونم چی شد که دیدم یه خل و چلی هم مثل من هست
که به جهان‌های ورا مرا باور داره و نرسیده از تجاربی گفت که در زمانش من هنوز به این جهان پای نگذاشته بودم
می‌دونم با مردها چه‌طور مواجه بشم که بعد کل گردنم نشن
ولی نه با یک هنر مند فرهیخته که به چهار زبان زنده‌ی جهان حرف می‌زنه 
انواع ساز رو بلده
و نیمی از عمرش رو در فرانسه و آلمان زیست کرده و و چه بسا حتا دالی رو هم دیده باشه
با معادلات من چرا باید از خود بودن بترسم؟
در نتیجه من هم صادقانه خندیدم و حرف زدیم و ...... تا ظهر که برگشتم خونه
کلی شاد و شنگول که بابا
اونی‌هم که همه‌ی نکرده‌های تو رو کرده .... باز تهش خودش رو تحویل سالمندان داده و منتظر مرگ نشسته
کسی رو نداره زیرا
زن و بچه‌اش رو در یک تصادف از دست داده
یاد تصادف خودم افتادم
و این‌که من هنوز هستم و با رنگ‌ها شادم یعنی دروغ چرا
کلی از روح و خدا و مقدسات حقیقی و مجازی عالم تشکر و قدردانی کردم
که من هنوز هستم
حتا اگر تنها
حتا اگر بی‌خانواده
و فهم این‌که 
اصلن مهم نیست اگر فوبیای سفر فرنگ دارم
اونی هم که پوست فرنگ رو کنده الان همان جایی‌شست که تو در سی چهل سال بعد اگر زنده باشی خواهی بود
البته که نه خانه‌ی سالمندان ولی تهش همین می‌شه
قدم برداشتن بسان مورچه و لرزش دست و دل
فردای اون روز هم نیمی از رنگ‌هایی که ازش خریده بودم ذو براش فرستادم که 
نیازمند رنگ نباشه



چند روز بعد هم در تماسی گفت برای دیدن کارهام به دیدنم می‌آد
و از سر نزدیکی زیادی این مهم به ایکی ثانیه انجام شد
آمد با سه گلدان کوچک گل
او هم زودی شناسایی‌م کرده بود
عاشق خاک و نبات
اما
وسط گلدان‌ها شاخه‌ گلی خودنمایی کرد
یک شاخه رز سیاه
جل‌الخالق!!
طی مدت یک‌ماه دو شاخه رز سیاه گرفتم
گل پدر بچه‌ها رو قلمه زدم و از شرایط پیداست این مهریه‌ی هزار ساله گرفته و جوانه داده
این هم قلمه زدم اما نه تنها در خاک کهبعد هم در ذهنم
که
یعنی چی؟
سه گلدان برام آورده شاید برای تشکر از بازگرداندن رنگ‌ها  بود 
اما اون رز وسط ؟؟؟؟؟
وای که فقط خدا می دونه که من از این اولاد ذکور حضرت پدر آدم چنی می‌ترسم
حتا اگه
آخن‌اتون فرعون فقید و مومیایی مصر باشه
رفتم به فکر که عامو بپا
بپا موجب توهم نشی
تو می دونی که مردها هیچ پخی نیستن
ولی خودشون نه

از این رو دیگه باهاش تماس نگرفتم
ترسیدم بدبخت دچار توهم‌ی زجر آور بشه و مجبور بشم به سبک سایر برادران‌ش حال‌ش رو بگیرم
پنج شنبه زنگ زده که بیاد این‌جا 
بهش دروغ گفتم
گفتم دارم می‌رم تا ته تعطیلا کرج پیش دوستان گرام
دنبال باقی‌ش گشت
بعد چی؟
کی می‌آی؟
منتظرم تماس بگیری و................. دوباره داستان حکیم مومن ر - اعتمادی داشت تکرار می‌شد
اون‌بار هم فریب سنش رو خورده بودم
غافل از این‌که این بشر دو پا در بیرون پیر می‌شه و در درون هنوز جوانی‌ست پر شور

در همین نقطه ارتباط من و استاد گرام پایان یافت 
بهش گفتم:
خودم با شما تماس می‌گیرم
این‌طوری چند روزی منتظر تماس می مونه و بعد هم فراموش می‌شه
اما اگر وارد بازی‌ش می‌شدم
چه بسا فردا این هم سر از چلک در می‌آورد؟





صداقتی بشری






دوباره از خودم سوال می‌کنم:
این همه‌ی چیزی‌ست که آرزو داری؟ل
و باز توجهم می‌ره به سمت ساختمان خالی 
همسایه های کارمند راهی سفر و مثل دو سال اخیر من هستم و تنهام
حسرت نمی‌خورم چرا که هیچ چیز وحشتناک‌تر از سفر و تعطیلات عمومی نیست و
تصور جاده
یعنی تا همین دیروزها که مجبور بودم در این ایام به پریسا و .... در چلک سرویس بدم
همه‌اش آرزو داشتم زودتر ماجرا به تهش برسه
حوصله‌ی آدم‌هایی که فقط در چلک رویت می‌شدن رو نداشتم
ته فهم آدمی که می‌گه:
کسی که من رو نمی‌خواد و فقط برای این مواقع به سراغم می‌آد
همون بهتر که نباشه
حتا پریسا که به همین دلیل فعلن تحریم شده و نزدیک به دو ساله که ندیدمش
بچه‌ای که من رو فقط برای چهار تا علف و دار و درخت می خواد
همون بهتر که اصلن نخواد

همین‌ها موجب می‌شه حسرت نخورم که چرا همه رفتن و من تنهام
اما فکر چرا
یک فکر موزیانه در سرم چرخ می‌زنه
خانواده
وهمین حالا هم باور دارم که بسیار مهمه
یعنی همیشه هرکاری کردم که این یک قلم رو داشته باشم 
و شد اسباب دردسر
ما فقط بخش حمالی و باج دهی‌ش رو تجربه کردیم و شدیم توسری خور بچه‌ها
و هر چیزی یک حدی داره 
و داستان‌های مادری من هم از حد گذشت

بعد از خودم می‌پرسم چرا؟
پاسخ می دم:
زیرا نمی‌خواستم هم‌چون مادرم باشم
تهش کجام؟
همون‌جایی که مادرم هست
در واحدی به وسعت سالن شهردادی تک و تنها
و برمی‌گردم به گذشته و ازدواج احمقانه‌ای که کردم 
و دوباره والده‌ام می‌ره زیر سوال
که ...........
چه تفاوت داره؟
چمی‌دونم در خونه‌های مردم روابط چه‌طوری‌ست؟
همان‌گونه که من فکر می‌کنم؟
یعنی تجربه‌ام از خانواده تا هنگام ترک جهان توسط پدر؟
این‌جا دیگه پای خداوندگار پدر هم به میان می‌آد
که اگر ازدواج بی‌وقت و ...... اینا به سرش نزده بود
دو بچه پر از توهم خانواده به‌جا نمی‌گذاشت
اخوی به نوعی خودش رو نقش پدری خفه کرده و من هم که مبتلا به دردهای خودم هستم
این‌جا همون نقطه‌ای‌ست که دیروز بهش  رسیدم
چرا بچه‌جان تو نمی تونی مثل آدم زندگی کنی؟


زیرا
من به شدت ترسیده‌ام
از هر نفسی که می‌کشم
از هر صدایی که می‌شننوم و از هر خوابی که می‌بینم و .....
دنباله‌ی داستان
حالا چه‌طور به خودم ثابت کنم جای درستی ایستاده و نفس می‌کشم
همه‌ی شوق من به فرا و ورا از باب فرار از این جهان زشت بود؟
یا ترس از رخ‌دادهای پشت سر؟
فقط خدا می دونه که از این آدم دوپا چه‌ها که ندیدم
و باید مغز خر داشت تا بشه باز هم به جماعت رجعتی دوباره داشت
جای شکرش باقی‌ست با خودم صادق هستم





تهش خل می‌شم



سه روزه که حال خوبی ندارم
دلم نمی‌خواد به هیچ روح و یا عالم مقدسی فکر کنم
دنبال رویا بینی نیستم و فقط کاری که در دست دارم، درباره‌ی 
روند رویا بینی‌ در کل آدم‌هاست
اتفاقی که باور دارم برای همه در هنگام خواب می‌افته
و شاید هم چنین نباشه 
زیرا هیچ کس رو جز خودم چنین وابسته‌ی جهان رویا و تماشای رخ‌داد وقایع در زمان ندیدم
و چون ایمان دارم تافته‌ی جدا بافته از دیگران نیستم
با همین شدت پذیرفتم این روند همگانی‌ست و چون من از بچگی شیفته‌ی جهان رویا شدم
با خودم نگهش داشتم و تا هنوز ادامه داره
و دیگران که مانند من تنها نبودن و در حیطه‌ی احکام جمعی زیست می‌کردند
در کودکی این سفر رو به دست فراموشی سپردند


حالا، منظور
سه روزه فقط فیلم می‌بینم روزی سه چهار تا
غذا می‌خورم و باغبانی می‌کنم
و بین‌ش در کارگاه کار می‌کنم
اما صبح از شدت خستگی از بستر نمی‌تونم جدا بشم
زیرا
تمام شب در حال مشاهده‌ی تونل زمان  و رخ‌دادهایی که چون برام دیگه جالب نیست
به محض بیداری فراموش می‌شن

تنها دلیل هم کار بر نقاشی جدید است که ناخودآگاهم رو به عادات رویا بینی می‌بره
و این می تونه نه مشاهده‌ی زمان که حتا این سریال‌های ترکی باشه که دیگه اصلن نگاه نمی‌کنم
یه‌جایی متوجه شدم شب‌ها هم دنباله‌ی سریال‌ها رو در رویا می‌بینم و فهم کردم
انرژی بی‌ربط داره خرج موضوعات ناخوش‌آیند بشری می‌شه
از همین روی از هر چه سریال دست کشیدم

حالا هم نقاشی شده دروازه‌ای برای رویا بینی
و نتیجه برمی‌گرده به همان رویا بینی‌های به سبک کاستاندا و در واقع
رویا سازی
ربطی به زمان و مشاهده‌ی قصد خالق در هنگامه‌ی آفرینش نداره
همان خاصیتی‌ست که در هر یک از ما حضور داره
توجه در بیداری و ساخت انواع رویاها در خواب


خلاصه که تهش خل شدم
نه از این‌ها که از خیلی چیزها

۱۳۹۴ خرداد ۱۴, پنجشنبه

چند صد سال پیش‌



چند صد سال پیش‌ها از نماز ترسیده بودم زیرا:
هربار ما به سجده می‌نشستیم و خدا خدا می‌کردیم
از در و دیوار زندگی‌م بلا می‌ریخت
سی همین یه روز هم ترک نماز کردیم تا چند دهه بعد 
از جایی که از تقدسات دست کشیدم و سکوت ذهن رو شناختم
بی‌توقع به سجاده نشستم و الا داستان
یعنی اصولن هر خواستی غلط بود برای این ماجرا
باید صرف آرامش به حضور می‌رسیدم

حالا بازی برگشته به صد سال پیش
یعنی این دفعه دوم که مستقر در سکوت می‌شم
از در و دیوار داستان‌های عشقولانه سرازیر می‌شه
اگر قدیم بود می‌گفتم:
حتمن خواستی پسه ذهنم خفته است
اما حالا؟
هیچی
جز چیزی شبیه جنون
درواقع نمی‌دونم این آزادی یعنی چی؟
چرا عرفا خودشون رو ریز ریز می‌کنند تا در سکوت درون مستقر بشن؟
یک احتمالی هم می‌دم
این‌که
عرفای گرام هم هم‌چنان منتظرند
لابد آمد و رفت انواع نور و روح و اصوات غیبی و .... اینا
که چند صد سال پیش من هم همین احوال رو داشتم
موضوع درست در همین نقطه است
از وقتی که یادم هست، یعنی در مرز کودکی و نوجوانی همه شوق فرا ورا بودم و
انتواع تخیل و توهم رو تجربه کردم تا مرز جنون و همه‌اش معنی شد و از سرم ریخت
حالا من و هیچ توهم و انتظاری موجود نیست
این آردها الک شده و الک هم بیخ دیوار آویخته
حالا باید منتظر چی می‌بودم؟


قدیم‌ها کافی بود اسم چله نشینی بیاد و ما بریم برای ترک حیوانی
از در و دیوار زندگی‌م عجایب سرازیر می‌شد
اما حالا
نمی‌دونم چند وقت شده که از لاشه خوری دست کشیدم و خودم رو بستم به قوت نباتی
نه خانی می‌آد و نه خانی در رفتن است
تنها نتیجه گیری می‌شه:
در قدیم به این انتظارات وارد چله بازی می‌شدم و جواب می‌داد
حالا هم که هیچ انتظار و توهمی موجود نیست
زندگی من هم عاری از انواع موجودات فرا ورایی شده

باز از خودم می‌پرسم:
یعنی همه‌ی همه‌ی همه‌اش توهم بود؟
من بودم که اون همه بلا رو فرامی‌خواندم؟
پس ته این ترک حیوانی چیه؟
یادمه خلیفه ناصر می‌گفت:
باید قبل از این‌که از دیدن موضوعاتی که به سمتت حمله ور شدن، چله را شکست
و من که چنی جدی گرفته بودم 
که راست می‌گه و ما همین‌طور هی مقدس و مقدس‌تر می‌رفتیم به پیش تا
کاستاندا

این چیه؟



همیشه در این نقطه می‌ایستم

به خط افق نگاه می‌کنم، 
از پشت سر روی گردان و در اکنون به تنهایی بی مزه و گس می‌اندیشم
و دوباره گم می‌شم
این مدت در سکوت رفتم و در سکوت آمدم
درها رو بستم و بیرون خط خورد
به‌به 
چه هیچی باحالی!!
بعدش چی؟
سال نود این نقطه حدود یک‌سالی طول کشید و با رفتن پریا 
به این نقطه رسیدم
این‌بار خیلی زود
دفعه‌ی پیش فکر می‌کردم، رفتن پریا موجب بود
این‌بار رفتار آدم‌ها
یعنی تهش می‌رسم به تهی‌های محض و تیرگی‌های بسیار
از خودم سوال می‌کنم
بعدش چی؟
شاید این احوالات برای روزگاران پر از تشویش‌م خوب بود و رهایی بخش
اما در اکنون چی؟
سال‌ها سکوت است و تهیا
و من دوباره از خودم می‌پرسم:
خب تهش چی؟
ما هی تنها و سکوتی کشدار
به‌فرض که ذهنی هم نباشد 
من برای این همه سکوت و این همه هیچ به این‌جا آمده بودم؟ 
دروغ‌چرا؟
هیچ خوش‌آیندم نیست
اما تفاوتش با دیروزها چیست؟
چرا انقدر برام مهمه که در این نقطه بایستم؟
ذهنم برنامه ریزی شده برای کارهای عجیب، مبارزات رنگارنگ و دوری جستن از هر رنگ و هر آدم
این چیه؟

این دیگه زیاده روی بود




و اما شما
از کی منتظر این داستان بودم
این که یه روزی یه‌جوری سر از چلک درمی‌آری
یعنی رخ داد عجیبی و تازه ای نیست.
بارها این رخ داد تکرار شده و معمولن زمانی بود که خودم اون‌جا بودم
این نسخه‌ی اکثر اولاد ذکور آدمه و منتظر نباش توهم بزنم خواست خدا بوده 
تا بوده همین بوده و از این روست که من این چنین احساس ناامنی می‌کنم
 خواست خدا نیست
  قصد آدم دوپاست
همون‌ که به تاهل ش فکر نمی‌کنه و دلش دنبال هوس می‌ره
وما هم که از خدا جدا نیستیم
من اگر دوباره عاشق کسی بشم
یعنی در این سن و سال و تجربه مردی بتونه ذهنم رو بدزده، کلاه‌م رو می اندازم هوا
چه برسه ازش توقع یا خواستی داشته باشم
اما همین‌که مطرح می‌شه یعنی پاسخی در انتظار هست
پاسخی که از جنس من نیست
تازه سوای زندگی هزار رنگ فرا ورای من
شما اگر همشهری واقعی من بودی  مانند دیگر همشهریان
تا ابد اقدام به مطرح ساختن‌ش نمی‌کردی
و من می‌شدم همشیره‌ی گرام شما
مثل سایر همشهری‌ها
که البته با این رفتارها شک دارم جدت هم تفرشی بوده باشه
تا بوده فرهیختگی ذاتی همشهری‌های گرام که موجب غرور  می‌شه 
نمي‌ذاره زیاده روی کنند

عامو شما باید پیش از این که وارد حریم من بشی و یا شماره‌ام رو از نگهبان بگیری
اجازه می‌گرفتی
برای همه چنین نیست اما 
برای شمایی که حتا از لیست دوستان فیسبوک  حذف شدی
چنین باید می‌بود و خودت هم می‌دانستی 
نه‌که وارد حریمم بشی
شماره‌ام رو بگیری بعد برام پیغام اجازه بفرستی
تازه‌ پیغامی ناتمام
اگر اسمت هم کنار فامیلت بود می‌دیدی که حتا لازم نبود درباره‌ی ملک بی آب و برقی که خودت از اول هم می دونستی
به درد زنی تنها نمی‌خوره  زحمت تماس به خود هموار سازی
اما چه کنم که همین شما پسران آدم بودید که من رو چنین وحشتزده کردید که 
حتا در خونه‌ی خودم هم حس امنیت نداشته باشم

درباره‌ی شما فقط می‌تونم بگم 
عمل پسندیده‌ای نبود قربان
از نظر من خطرناک‌ترین مردان خدا همان گروهی هستند
که در خانه سفره‌ای فاخر گسترده دارند و دنبال عشق و عاشق و یا ..... می‌گردند
ازدواج و خانواده  یعنی بپذیریم یک عمر فقط به یک زن فکر کنی
حالا می‌تونی کل کامنت‌های تا امروزت رو پاک کنی
اون چندتا کم بود
ممکنه کاری به دستت بدم
نه؟